گفت‌و‌گو با محمود سعیدنیا، نویسنده‌ی کتاب یک رمانس دانشگاهی مرگبار

زندگی‌ای که کرده‌ام، خواب‌هایی که دیده‌ام

رافعه رستمی

محمود سعیدنیا از آن دست نویسنده‌هایی است که شخصیت اولین رمان‌شان بسیار به خودشان نزدیک است. این را شاید از خواندن جواب‌های او در همین مصاحبه‌ کوتاه متوجه بشوید. سعیدنیا، مثل راوی کتاب، به هر نوع سؤالی نگاهی هجوگونه دارد و زیر بار هیچ قاعده و قانونی نمی‌رود. همین یکی از نکات جالب گفت‌و‌گو با این نویسنده ‌است. یک رمانس دانشگاهی مرگبار، اولین رمان او، به همت نشر حرفه: هنرمند به چاپ رسیده و با وجود اتمام چاپ اولش هنوز به چاپ دوم نرسیده است و این شاید به انتخاب اشتباه نویسنده برگردد که ناشری انتخاب کرده که سابقه‌ی چندانی در انتشار کتاب‌های ادبیات داستانی ندارد.

 رافعه رستمی

عنوان کتاب «یک رمانس دانشگاهی مرگبار» عنوان بسیار جذاب و ترغیب کننده‌ایست. تا وقتی نخوانده‌ایم، فکر می‌کنیم با کتابی عامه‌پسند روبه‌رو خواهیم شد؛ که خب از نظر من این‌طور نبود و باعث می‌شود فکر کنم در انتخاب اسم و محتوای کتاب این تناقض هست. به این تناقض فکر کرده بودید یا تصمیم داشتید صرفاً عنوانی جذاب انتخاب کنید؟

انتخاب یا بهتر بگویم ساختن و خلق اسم یک کتاب، می‌تواند به کار مشقت‌باری بدل شود. کاری که از هرگونه قاعده و روش، تن می‌زند و علی‌رغم وانمود پر اهمیت و جدی‌اش، به ‌گمانم همیشه در اهمیت آن اغراق شده است. نام‌های به‌اصطلاح «زیبا»، «خوش‌آوا»، «جذاب»، «پر معنی» و … هیچ قصه و کتابی را به جایزه نرسانده و ماندگار و پرفروش نکرده است. رک بگویم، کل روند انتخاب و ساختن اسم قصه آن‌قدر برایم پوچ و مضحک است که اگر الزامی در کار نبود، با کمال میل وقت خود را با کار دلپذیرتری تلف می‌کردم. در مورد «یک رمانس…» اگر، چنان‌ که به زعم شما، اسمی «جذاب» و «ترغیب‌کننده» از آب در آمده باشد که جای شکرش باقی‌ست؛ هرچند به‌گمانم نه اسم «یک رمانس…» چندان «عامه‌پسند» است و نه «محتوایش»، آن‌قدر مثلاً «نخبه‌گرا». سوای کاسب‌کاری و فریبی که به زعم شما می‌تواند در ترفند اسم/ظاهر عامه‌پسند و محتوا/ باطن غیر عامه‌پسند وجود داشته باشد، تنها چیزی که می­‌توانم –محتاطانه- درباره‌ی نام کتاب بگویم این است: حضور واژه‌ی رمانس در عنوان این کتاب، اشاره‌ایست به تبار قرون وسطایی آن؛ گرچه اشاره‌ای پارودیک.

ایده‌ی اولیه‌ی کتاب از کجا به ذهنتان رسید؟ «سندرم روایت‌گری ناشی از شمارش معکوس؟»

خاطرم هست قبلاً به سؤال مشابهی پاسخ داده‌ام. سؤال این بود: «سندرم روایت‌گری ناشی از شمارش معکوس از کجا در ذهن شما شکل گرفت». پاسخ داده بودم: «که می‌داند؟ لابد از قصه‌هایی که خوانده‌ام، فیلم‌هایی که دیده‌ام، زندگی‌ای که کرده‌ام، خواب‌هایی که دیده‌ام. الله اعلم.» به سؤال شما می‌توانم این‌طور جواب دهم: الله اعلم. لابد از فیلم‌هایی که دیده‌ام، زندگی‌ای که کرده‌ام، خواب‌هایی که دیده‌ام، قصه‌هایی که خوانده‌ام. که می‌داند؟»

من اعتقاد دارم نویسنده برای ارتباط با مخاطب می‌نویسد، این مسئله چه‌قدر برای شما اهمیت دارد؟ به این فکر کردید که مخاطب این رمان قرار است چه کسانی باشند؟

در وضعیت سقوط آزاد ارقام تیراژ کتاب‌ها و تعداد کتاب‌خوان‌ها، بحث درباره‌ی انواع مخاطب و تقسیم آن‌ها به عوام و خواص، بیش‌تر به شوخی می‌ماند. در شرایطی که تعداد نویسندگان از خوانندگان بیش‌تر شده و نویسندگان عملاً برای خود می‌نویسند، چیزی به‌ نام خواننده و کتاب‌خوان چنان رو به انقراض می‌رود که تک تک آن‌ها را باید موجوداتی خاص و یکه به‌حساب آورد. گذشته از این حرف‌های صدتا یه غاز، باید اعتراف کنم موقع نوشتن یک رمانس هیچ تصوری از نوع مخاطب احتمالی قصه نداشته‌ام؛ اگرچه به‌شکلی سلبی و بنابر حس مبهمی، خواننده‌ی تیپیک قصه‌ی فارسی را مخاطب بالقوه‌ی این رمانس، نمی‌دانستم؛ که همین به‌تنهایی نشان می‌دهد با چه قصه‌نویس غیرحرفه‌ای و آماتوری طرف هستید.

«رمانس دانشگاهی مرگبار» با زبانی طنز و گاهی تلخ و هجوگونه نگرش بدبینانه‌ای نسبت به دنیای مدرن دارد، همه‌چیز در دنیای کتاب به سخره گرفته می‌شود، مخصوصا دوران دانشگاه!  این بدبینی از کجا ریشه می‌گیرد؟ 

این‌که شخصی را بدبین بخوانید یا چیزی که نوشته را بدبینانه، شاید چندان بی‌رحمانه به‌نظر نرسد؛ اما اگر از او بخواهید ریشه‌یابی‌اش کند، دیگر قطعاً بی‌رحمی‌ست. گذشته ازین شوخی/جدی باید بگویم به‌همان اندازه که برای بعضی، ازخودگفتن جذابیتی مقاومت‌ناپذیر و مرگبار دارد، برای عده‌ای دیگر، جز احساس بلاهت و پوچی ناشی از خودبزرگ‌بینی، دست‌آورد دیگری ندارد: این‌که بپذیرم بدبینم -یا نپذیرفته و ادعای خوش‌بینی یا واقع‌بینی کنم- و در باب آن لفاظی کرده و بدتر از آن، در دام خودکاوی فروافتاده و مثلاً ریشه‌ها را در اعماق نمی‌دانم کجایم، بجویم؛ خواهش می‌کنم مرا از این سادومازوخیسم روشنفکرانه‌ی کیچ، معاف کنید. به‌گمانم همه‌ی این‌ها نه کار نویسنده، بلکه بخشی از «وظیفه»ی خواننده و ناقد است. البته ناگفته نماند که چندان مطمئن نیستم مسئله‌ی کتاب «نگرش بدبینانه» نسبت به دنیای مدرن، مدرنیته و چیز‌هایی از این قبیل باشد، مگر این‌که «منگول‌آباد» و «شنگول‌آباد» قصه را نمادهایی از دنیای مدرن بدانیم یا بازنمایی «ینگه دنیا» در خاطرات «شین. نوکال» را، رئالیستی.

یک مسئله که برای خودم جالب بود علاقه‌ی وافر راوی به نویسندگان روسی و بالاخص داستایوفسکی است، این مسئله یک‌جور ادای دین و علاقه‌ی قلبی است یا  بر اساس مولفه‌های سبکی صرفا خواستید نگاه نویسندگان آن دوره را زیر سوال ببرید؟

اگر منظور شما را از «زیر سوال بردن نگاه نویسندگان آن دوره بر اساس مؤلفه‌های سبکی» را درست فهمیده باشم، که احتمالش چندان هم زیاد نیست، باید بگویم خیر، چنین قصدی در کار نبوده است. در عین حال می‌توان پاسخ داد: از بعضی جهات، بله. گذشته از «ادای دین» و «علاقه‌ی قلبی راوی» به داستایفسکی به‌طور خاص و نویسندگان قرن نوزدهم روسیه در کل -که از قضا در آن با او سهیم هستم- باید بگویم: چگونه می‌توان با این نگاه شفقت‌آمیز به انسان خطاکار زجردیده‌­ی مفلوک، و با این دیدگاه یوتوپیک نسبت به دنیایی که در وهله‌ی اول چنان ظلمانی و ناعادلانه به‌نظر می‌رسد، هم‌دل نبود و در عین حال این پرسش را نشنیده گرفت که چقدر می‌توان به امکان تحقق آن «وهله‌ی دوم» امید بست و چیزهایی از این قبیل. (همان دوگانه‌ای که در رابطه‌ی آلکسی/ ایوان کارامازف تعین یافته و -دزدکی بگویم- به قصه‌ی « یک رمانس…» هم – خدا می‌داند چگونه- راه یافته است.)

 نوشتن داستانی که به نوعی تنه به سبک پست مدرن می‌زند به چه فوت و فن‌هایی نیاز دارد؟ آیا از ابتدا به آنها فکر کرده‌بودید؟

باور کنید نمی‌دانم «سبک پست‌مدرن» چگونه سبکی است. حتا مطمئن نیستم چنین سبکی وجود داشته باشد. بنابراین به ‌طریق اولی، از فوت و فن‌های «مورد نیاز» ایشان هم بی‌خبرم. (البته واضح است که این‌ها را از جایگاه یک نویسنده می‌گویم وگرنه در قامت مخاطب، می‌توان و باید درباره‌ی سبک، فرم، محتوا و چیزهای دیگری از این قماش گفت و نوشت.) نکته‌ی بامزه این‌که در جای دیگری، همین کتاب، محصول «دیدگاهی مدرن» و مبتنی بر «فاکتورهای سبک مدرنیزم» ارزیابی شده بود؛ که البته از نظر من نه تنها ایرادی ندارد، بلکه موجب تأمل و سرگرمی است. در هر حال فکر نمی‌کنم داستان از این‌قرار باشد: خب حالا وقتشه یه قصه‌ی پست‌مدرن بنویسم. این از خط داستانی پلورال بی­‌سروته (یعنی بدون آغاز و پایان)، اینم یه چندتا المان سبکی پست‌مدرن، چهارپنج‌تا راوی، اضافه کردن مقداری نسبی‌گرایی به پیام داستان و … . بعید می‌دانم ماجرا تا این‌حد مکانیکی و براساس قصد و نقشه‌ی قبلی اتفاق بیافتد.

با توجه به اینکه راوی سنی فراواقعی دارد که هیچ‌کجا ذکر نمی‌شود دانستن این حجم از مطالب و آگاهی برای او طبیعی به شمار می‌رود و اگر این‌طور نبود ما داستان کهن‌سالی او را باور نمی‌کردیم. برای اینکه بتوانید به این فراآگاهی راوی نزدیک بشوید چه مطالعاتی داشید؟ همان‌قدر که راوی خوره‌ی کتاب  است شما هم هستید؟

عرض شود: فرهنگ لغت عمید، دائره­‌المعارف ۲۸ جلدی دیدرو (موسوم به «آنسیکلوپدی، یا لغتنامه روشمند علوم، هنرها و صنایع»)، اصول کافی، اثر ثقه­‌الاسلام کلینی، کلیدر، نوشته­‌ی محمود دولت­‌آبادی و البته مجموعه­‌ی ۱۶ جلدی ناتمام «آخرین گزین­‌گویه­‌های یک محتضر»، اثر تامس رجینالد مک­داک و غیره.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما