گفت‌وگوی الیسا شاپل [1] با تونی موریسون

ایستادن برابر پنجره با یک فنجان قهوه‌ی سحرگاهی

تلخیص و ترجمه: فرزانه سکوتی

تونی موریسون را نویسنده‌ای با نثر شاعرانه هم می‌شناسند. شاعرانگی در استعداد او تنیده شده و آثارش هم اقبال عموم یافته و هم توجه منتقدان را جلب کرده است. در آثار او رابطه‌ی میان انسان‌ها از هر نژاد و جنسیت بررسی شده و چالش میان شهرنشینی و طبیعت درحالی دیده می‌شود که نویسنده اسطوره و فانتزی را با حساسیت عمیق سیاسی در هم می‌آمیزد. تونی موریسون که در آغاز نوشتن مسئولیت زندگی فرزندانش را بر عهده داشته و در انتشارات رندوم هاوس شاغل بوده و از ساعات محدود خود که عمدتاً ساعات اولیه‌ی روز و پیش از بیدار شدن بچه‌ها بوده است برای نوشتن بهره می‌گرفت. او از آیین روزانه‌ی نوشتن حرف می‌زند. تجربه‌ی شخصی او سحرگاه بیدار شدن و نوشیدن فنجانی قهوه و تماشای طلوع آفتاب است که این تجربه را نوعی آیین ورود به فضایی غیردنیوی برای نوشتن می‌داند. او به شاگردانش توصیه می‌کند یکی از مهم‌ترین چیزهایی که باید بدانند تشخیص دادن بهترین زمان خودشان در طی روز است. زمان و شرایطی که طی آن بیشترین توانایی و خلاقیت را از خود بروز می‌دهند. خودش هم در آرزوی شرایطی است که بتواند بدون دغدغه‌های شغلی به نوشتن بپردازد. ایده‌های اولیه را هرجا به ذهنش برسد با مداد یا خودکار یادداشت می‌کند. در روزهای پُرمشغله‌ی کار در انتشارات رندوم هاوس یاد گرفت جمله‌هایی را که به ذهنش خطور می‌کنند با صدای خودش ضبط کند. به آن‌چه نوشته نشده اعتقادی ندارد و همواره برای بازنویسی نوشته‌هایش کار می‌کند و توجه زیادی به مفاهیم ناگفته‌ی میان کلمات دارد.

تا حالا شده به نوشته‌های چاپ‌شده‌ی قبلی‌تان برگردید و آرزو کنید که ای کاش بیشتر روی یک مورد کار می‌کردید؟

خیلی پیش آمده. در مورد همه‌چیز.

فکر می‌کنید بیست سال ویراستار بودن چه تأثیری بر شمای نویسنده داشته است؟

مطمئن نایستم. ترسم از صنعت نشر درس‌هایی به من داد. از روابط خصمانه‌ای که گاهی بین نویسنده و ناشرها هست سر درآوردم اما یاد گرفتم کار یک ویراستار چقدر مهم و حساس است. این را تا قبل نمی‌دانستم. (…) ویراستارهای خوب همه‌جور تغییری اعمال می‌کنند. مثل یک کشیش یا روان‌پزشک؛ اگر خوبش نصیبت نشود بهتر است از خیرش گذری. اما ویراستارهای بسیار کمیاب و بسیار مهمی هم هستند که همه دنبال‌شان می‌گردند و وقتی کنار شما باشند همیشه حضورشان را خواهید فهمید. ویراستاران خوب حقیقتاً چشم سوم هستند. خون‌سرد و بدون ذوق‌زدگی. عاشق شما یا کارتان نیستند. ویراستار درست انگشت بر نقطه‌ای می‌گذارد که نویسنده می‌داند که ضعف دارد اما فعلاً نمی‌تواند بهترش کند. ویراستاران خوب آن نقطه را تشخیص می‌دهند و گاهی پیشنهاد‌هایی می‌دهند که بعضی‌شان قابل‌استفاده نیست چون نمی‌شود همه‌چیز را برای ویراستار توضیح داد که سعی در انجام چه دارید؟ اما اگر اعتماد و میل به گوش دادن وجود باشد خیلی چیزها می‌تواند اتفاق بیفتد. مهم است که در مقطع خاصی یک ویراستار قابل در کنار خود داشته باشی. اگر در ابتدا ویراستار خوب نداشته باشی معمولاً بعدتر هم نخواهی داشت. اگر بدون ویراستار٬ خوب کار کنی و پنج تا ده سال هم از کارت خوب استقبال شود٬ و بعد کتابی دیگر بنویسی که موفق است اما خیلی خوب نیست٬ چه دلیلی داری که به حرف ویراستار گوش کنی؟

شما به شاگردانتان می‌گویید که در مورد روند بازنویسی به‌عنوان یکی از لذت‌های عظیم نوشتن فکر کنند. خود شما از نوشته‌ی اولیه بیشتر لذت می‌برید یا از اثر بازنویسی شده؟

این‌ها متفاوت‌اند. من از چیدن طرح و از فکر اولیه عمیقاً هیجان‌زده می‌شوم… پیش از آن‌که شروع کنم به نوشتن. (…) من همیشه با یک ایده شروع می‌کنم٬ حتی ایده‌ای کسل‌کننده که به یک پرسش تبدیل می‌شود که پاسخی برایش ندارم.

آیا چیزی می‌نویسید تا واقعاً پی ببرید در مورد یک موضوع چه احساسی دارید؟

نه. می‌دانم چه احساسی دارم. احساسات من مثل همه٬ نتیجه‌ی پیش‌داوری‌ها و باورها است. اما ضدونقیض‌ها و ضعف‌های یک ایده برایم جالب است. “من اعتقاد دارم” نیست چون اگر بود کتاب نمی‌شد. می‌شد رساله. یک کتاب این است: “شاید این اعتقاد من باشد اما شاید اشتباه می‌کنم… چه می‌تواند باشد؟” یا ” نمی‌دانم چیست اما من مشتاقم از درون آن بیرون بکشم که برای من چه مفهومی دارد. همان‌طور که برای دیگران مفهومی دارد”.

چه زمانی برایشان مشخص شد که عطیه و رسالت شما در زندگی نویسنده شدن است؟

خیلی دیر. همیشه فکر می‌کردم شاید نویسنده‌ی خبره‌ای باشم، چون مردم این‌جور می‌گفتند اما معیار آن‌ها ممکن بود معیار من نباشد. به هرچه مردم می‌گفتند هیچ علاقه‌ای نداشتم. همان‌موقع بود کتاب سومم، سرود سلیمان، را می‌نوشتم که شروع کردم به فکر کردن در مورد بخش مرکزی زندگی‌ام. نه این‌که زن‌های هیچ‌وقت این را نگفته باشند اما برای یک زن گفتن این‌که من نویسنده هستم سخت است. (…) خوب درواقع اصلاً سخت نیست اما مطمئناً برای زنانی از نسل و طبقه و نژاد من سخت است.

وقتی شخصیتی خلق می‌کنید کاملاً از تخیل شما آفریده می‌شود؟

هیچ‌وقت از کسی که می‌شناسم استفاده نمی‌کنم. در آبی‌ترین چشم فکر می‌کنم بعضی از دیالوگ‌ها و حرکات مادرم را در برخی مکان‌ها و مقداری جغرافیا به کار بردم. از آن موقع هرگز این کار را نکردم. من واقعاً نسبت به این موضوع آگاهم. بر اساس هیچ‌کس نبوده است. من کاری را که خیلی از نویسنده‌ها انجام می‌دهند نمی‌کنم. (…) در داستان وقتی شخصیت‌هایم تماماً شخصیت‌هایی ساخته‌وپرداخته هستند خود را باهوش‌ترین و آزادترین و هیجان‌زده‌ترین حس می‌کنم. این بخشی از هیجان است. اگر بر پایه‌ی شخص دیگری باشد به تعبیری طنز نوعی نقض کپی‌رایت است. شخص صاحب زندگی خودش است حق انحصاری نسبت به آن دارد. نمی‌بایست در دسترس داستان باشد.

در مورد پلات؟ آیا همیشه می‌دانید به کجا می‌خواهید بروید؟ قبل از رسیدن به آخر٬ پایان را می‌نویسید؟

وقتی واقعاً بدانم داستان در مورد چیست بعد می‌توانم آن صحنه‌ی پایانی را بنویسم. چیزی که واقعاً می‌خواهم پلات دارای آن باشد «چگونه اتفاق افتاد» است. در یک معنی مثل داستان کارآگاهی؛ شما می‌دانید چه کسی کشته شده و دنبال این می‌گردید که قاتل کیست. شما نشانه‌هایی می‌گذارید و خواننده درگیر این می‌شود که ماجرا چطوری رخ داده. چه کسی انجامش داده و چرا؟ مجبورید نوع خاصی از زبان داشته باشید تا خواننده مدام این سؤال‌ها را بکند. در جاز درست همان‌طور که قبلاً در آبی‌ترین چشم انجام داده بودم تمام پلات را در یک صفحه گذاشتم. درواقع در چاپ اول پلات پشت جلد بود و در کتاب‌فروشی می‌توانستی پشت جلد را بخوانی و ببینی ماجرا از چه قرار است و اگر کتاب را نمی‌خواستی می‌گذاشتی‌اش کنار و کتاب دیگری می‌خریدی. برای جاز فن مناسبی بود چون در آن رمان به پلات فکر کرده بودم مثل ملودی یک قطعه ــ دنبال کردن یک ملودی خوب است. که هر وقت راوی به ملودی برمی‌گردد از تشخیص آن احساس رضایت کنیم. این برای من هنر واقعی اینجا بود ــ ضربه زدن به آن زمان ملودی و دوباره از یک نقطه دید دیگر آن را دیدن٬ هر بار از نو آن را دیدن٬ دوباره آن را عقب و جلو کنی و از برابر چشم عبور دهی.

بیشتر دل‌تان نمی‌خواهد یک چهره‌ی شاخص ادبیات شناخته شوید تا یک نویسنده‌ی افریقایی ـ امریکایی؟

برایم خیلی مهم است که کارم افریقایی امریکایی باشد. اگر در حوزه‌های مختلف و بزرگ‌تری هم پذیرفته شود که چه بهتر. اما نباید از من خواسته شود که در حوزه‌های مختلف و بزرگ‌تری هم پذیرفته شوم. از جویس نخواستند که این کار را بکند. از تولستوی نخواستند. می‌توانند روس فرانسوی ایرلندی یا کاتولیک باشند. از خواستگاه خود می‌نویسند و من هم همین کار را می‌کنم. فقط خیلی پیش می‌آید که این فضا برای من افریقایی ـ امریکایی باشد. می‌تواند کاتولیک باشد. از غرب میانه باشد. من هم این‌ها را دارم و همه‌شان مهم هستند.

ریویوهای نوشته‌شده در مورد آثارتان را می‌خوانید؟

من همه‌چیز می‌خوانم. هر چیزی را که در مورد کارم نوشته شود و ببینمش می‌خوانم.

به چه منظور؟

باید بدانم چه خبر است! بحث من و کار من نیست. بحث این است که چه خبر است. باید دریافتی از آن‌چه دارد اتفاق می‌افتد خصوصاً در زمینه‌ی کار زنان یا کار نویسندگان افریقایی آثار معاصر٬ داشته باشم. من یک دوره‌ی ادبیات تدریس می‌کنم. پس باید هر اطلاعاتی را که به تدریسم کمک می‌کند مطالعه کنم.

چرا به دانشجوهای دوره‌ی لیسانس درس می‌دهید؟

اینجا در پرینستن برای دانشجویان دوره‌ی لیسانس ارزش قائل‌اند که واقعاً خوب است چون خیلی از دانشگاه‌ها فارغ‌التحصیل‌ها یا پژوهشگرها ارزش قائل می‌شوند. من طرز فکر پرینستن را دوست دارم. این طرز فکر را در مورد بچه‌های خودم هم دوست دارم. دلم نمی‌خواهد با دانشجوی سال اول و سال دوم مثل موش آزمایشگاهی رفتار شود تا فارغ‌التحصیل‌ها درس دادن یاد بگیرند. آن‌ها به بهترین سیستم آموزشی نیاز دارند. همیشه فکر می‌کردم مدرسه‌های عمومی نیاز دارند بهترین ادبیات درشان تدریس شود. همیشه به تدریس اودبپ شاه در کلاس ــ حالا هر اسمی می‌خواهند روی این بگذارند ــ فکر می‌کردم. دلیلی که این بچه‌ها در این کلاس‌ها هستند این است که تا حد مرگ کسل‌اند پس نمی‌توانید چیزهای کسل‌کننده به خوردشان بدهید. باید ادبیات را به بهترین شکل ممکن به آن‌ها ارائه دهید تا توجهشان جلب شود.

فکر می‌کنید برای نویسنده شدن تحصیلات لازم است؟ شاید خواندن؟

این فقط ارزشی محدود دارد.

دور دنیا سفر کند؟ دوره‌های جامعه‌شناسی تاریخ بگذراند؟

یا در خانه بماند… فکر نمی‌کنم کسی که می‌خواهد بنویسد مجبور باشد جایی برود.

[۱] Elissa Schappell

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما