تخریب رمان فارسی، چرا و چگونه؟

خدا بیامرزد گلشیری را. اگر بود…

هادی معصوم‌دوست

۱

نیمه‌ی دوم دهه‌ی هشتاد در کتاب‌های تألیفی ادبیات داستانی، یک سری رمان‌هایی در آمدند که ناگهان موج تازه‌ای راه انداختند. کتابهایی با موضوع روابط مدرن شهری. تصویر کردن روابط و زندگی آدم‌هایی که در خیابان‌ها و پاساژها و دانشگاه‌ها و کافی‌شاپ‌ها می‌گذشت. عشق‌های ازدست‌رفته یا عشق‌های در شرف وقوع. رمان‌هایی با مسئله‌ی محوری بحران ارتباط. موج این کتاب‌ها که راه افتاد چندتایی از آنها فروختند. یکی از مهم‌ترین‌شان که موجی از رمان‌های شهری کافی‌شاپی راه انداخت کافه پیانو بود که هنوز هم خوب می‌فروشد و البته واقعاً رمان بدی هم نیست.

ناگهان طی چند سال دنباله‌روها زیاد شدند. ولی حالا ارشاد تمام‌قد وارد صحنه شده بود. نتیجه آن که یک سری کتاب در آمد که نویسنده‌شان، در عین تلاش برای فرار از تیغ سانسور، سعی می‌کردند نشانه‌های رمان‌های کول و بفروش را هم که چند وقتی از مد شدنشان می‌گذشت داشته باشند. نتیجه یک سری رمان اخته از آب در آمد که انگار همگی از روی هم کپی شده بودند. این اتفاق مصادف شده بود با رونق کارگاه‌های رمان‌نویسی. انگشت اتهام خیلی از دوستان رفت سراغ کارگاه‌ها؛ که این‌ها دارند رمان‌نویس‌هایی با تفکر یک‌شکل تربیت می‌کنند. عده‌ای هم که هر وقت می‌خواهند پنبه‌ی ادبیات تألیفی را بزنند بلافاصله یاد خدابیامرز گلشیری می‌افتند، شروع کردند به تکرار ترجیع‌بندشان: اگر گلشیری زنده بود…

آرام آرام موج بدبینی نسبت به رمان فارسی پررنگ‌تر شد. تا اسم رمان فارسی به زبان می‌آمد لبخندهای تمسخر روی لب عده‌ای می‌نشست: «مگر من رمان فارسی می‌خوانم؟»

اعتمادبه‌نفس خیلی از نویسنده‌های جوان و تازه کار پایین آمده بود. ارشاد هم با تمام قوایی که داشت به بزرگترین قلع‌وقمع تاریخی‌اش مشغول بود. هیچ کتابی جز معدودی انگشت‌شمار، سالم از زیر تیغش بیرون نمی‌آمد. روشنفکرها و بعضی از اهالی ادبیات شروع کرده بودند به حمله. خیلی‌وقت‌ها هم راست می‌گفتند. به قول یکی از دوستان، خیلی از کتاب‌ها که در می‌آمدند تنها امتیازشان گرفتن مجوز از ارشاد بود. از آنجا که به طرز غریبی کمتر داستان خوبی توی بازار کتاب به چشم می‌خورد و از طرفی خیلی از نویسندگان از دعواهایشان با ارشاد نالان بودند می‌شد حدس زد که شاید بعضی از کارهای خوب پشت در ارشاد مانده‌اند. در مقابل، کتاب‌های ترجمه بازار را گرفته بودند. محدودیت ارشاد برای ترجمه خیلی کمتر بود. یوسا و فوئنتس و پل استر و فیلیپ راث و هاینریش بل و سلینجر حاکم بازار بودند. حالا بهترین آثار این نویسندگان بزرگ در مقابل رمان‌های لاغر نویسنده‌های جوانی قرار گرفته بودند که هم تجربه‌های اولشان بود و هم جای سیلی‌های ارشاد روی صورتشان بدجوری توی ذوق می‌زد. بزرگ‌ترهای ادبیات هم یک جورهایی خانه‌نشین شده بودند. یا کتاب‌هایشان در نمی‌آمد یا بعضی از کتاب‌هایشان که داشت خوب می‌فروخت یک‌دفعه توقیف می‌شد. نمونه‌اش نیمه‌ی غایب حسین سناپور که مجوزش لغو شد. ادبیات تألیفی مانده بود بی‌پدرومادر. بچه‌یتیمی که هر کسی از کنارش رد می‌شد با قیافه‌ای حق‌به‌جانب یک لگدی نثارش می‌کرد و مدام در مقابل بعضی از شاهکارهای دست‌چین‌شده‌ی ادبیات ترجمه، تحقیرش می‌کرد. آرام آرام رمان‌فارسی‌نخواندن شد مد روز. موج منفی نسبت به جوان‌ها بیشتر از همیشه بود. جوان‌ها بچه‌پرروهایی بودند که می‌خواستند ره صدساله را یک‌شبه بروند. دلایل هم رفتار یکی دو تا نویسنده‌ی جوان بود که خیلی‌ها این‌طور خلاصه‌اش می‌کردند: ادعا.

حالا بیشتری‌ها گارد شدیدی نسبت به کتاب‌هایی که توسط دنباله‌روها نوشته می‌شد گرفته بودند و چه بسا به حق.
ولی همان‌طور که از اولش هم پیدا بود این شرایط نمی‌توانست خیلی دوام بیاورد. همزمان با عوض شدن شرایط سیاسی و فرهنگی کشور تب رمان‌هایی با آن شکل و شمایل به حد چشمگیری فروکش کرد. حتی دیگر ناشران خیلی از کتابهای جوان‌ها را رد می‌کردند. چون نه‌تنها دیگر این تیپ کتاب‌ها خواننده نداشت که به‌کل ادبیات تألیفی زمین‌گیر شده بود. وضعی که هنوز هم ادامه دارد، با وجود آنکه آن دوران سپری شده است. هنوز عده‌ای هستند که فکر می‌کنند هربار با گوشه و کنایه و تکه‌پرانی، لگدی حواله‌ی ادبیات تألیفی کردن، چیزی به تشخص حرفه‌ای‌شان اضافه می‌کند و در نظر دیگران آدم‌های باسوادتری به نظر می‌رسند. هر چند که با تغییر رویکرد ارشاد طی چند سال گذشته، رمان‌های بدی هم بیرون نیامده. حداقل چند رمان خوب داشته‌ایم که اگر منصفانه نگاه کنیم هیچ کم ندارند از بعضی رمانهای ترجمه که پشت سر هم تجدید چاپ می‌شوند. برای آنکه مثالی آورده باشم می‌توانم از نگهبان پیمان اسماعیلی نام ببرم یا دیوار علیرضا غلامی. دود حسین سناپور که به نظرم رمان خوشخوانی است و روضه‌ی نوح حسن محمودی که روایت متفاوتی از ادبیات جنگ ارائه می‌دهد. مسلماً رمان‌های خوب دیگری هم هستند که بتوان از آنها نام برد. هرچند هر یک از این رمان‌ها در بازار کوچک و تحقیرشده‌ی ادبیات تألیفی که به چاپ دوم رسیدن در آن موفقیت تلقی می‌شود، به عنوان پرفروش‌ها مطرح هستند و بیشترشان چاپ اولشان را رد کرده‌اند، ولی هنوز فروش همین کتاب‌ها که نویسندگانشان در فضای ادبیات شناخته شده‌اند قابل‌قیاس نیست با فروش خیلی از رمان‌های ترجمه. حالا سؤال پیش می‌آید که چرا ادبیات تألیفی به اندازه‌ای که باید دیده نمی‌شود و بیشترشان توی چاپ دوم می‌مانند. چطور در این شرایط کتابهایی مثل عقاید یک دلقک و مجموعه‌ای از رمانهای خارجی پرفروش‌ترین‌ها هستند در بازار کتاب؟ گذشته از اینکه رمان‌های خوبی هستند و این خودش دلیل مهمی است، انگار روی موج دیگری هم سوارند که رقابت را نابرابرتر می‌کند: احترام بی‌چون و چرای ما به رمان خارجی.

۲

چرا کتاب‌های خارجی این‌قدر خوب می‌فروشند حتی آن‌هایی که خیلی هم خوب نیستند؟ کمتر رمان خارجی را می‌بینی که به چاپ چندم نرسیده باشد. حتی با بعضی ترجمه‌های بد و عذاب‌آور و حتی داستان‌هایی که چنگی به دل نمی‌زنند. اصلاً خوب‌ها چه کسانی هستند؟ چه رابطه‌ای هست بین خوب بودن و در دسترس نبودن؟
همین اول بگویم که در ادامه، منظورم از «ما» آن‌هایی هستند که ادبیات را دنبال می‌کنند و به فراخور جایگاهشان با رسانه‌هایی که در اختیار دارند سعی می‌کنند همین تعداد محدود کتابخوان را با نوشته‌ها و یادداشت‌هایشان سمت‌وسو بدهند و گاه موج‌های منفی یا مثبتی راه بیندازند.

بعضی معتقدند «ما» کارهای هم را قضاوت نمی‌کنیم. ناخودآگاه گرفتار همسایه بودن همدیگریم. وقتی با یک زبان حرف می‌زنیم، رنگ پوستمان به هم شبیه است، احتمالاً در شهر مشترکی زندگی می‌کنیم، شاید همدیگر را در یک رستوران یا جایی در شهر می‌بینیم، وقتی مدام در حال مقایسه کردن خود با دیگرانیم، وقتی ضعف و توانایی‌های خودمان را ناخودآگاه در وجود دیگران دنبال می‌کنیم، برایمان سخت است قبول کنیم که این نویسنده، این فیلمساز، این عکاس، این نقاش با وجود شباهت‌های ظاهری‌اش، هیچ ربطی به ما ندارد. درست است که همه‌ی ما در علاقه به ادبیات، سینما و شاید خیلی هنرهای دیگر شبیه هم باشیم، ولی خیلی واضح و بدیهی است که استعداد و توانایی‌های ما ممکن است هیچ شباهتی به هم نداشته باشد. بنابراین بهتر است خودمان را با هم مقایسه نکنیم. اصلاً بهتر است فراموش کنیم که فلان نویسنده یا هنرمند در همسایگی‌مان توی همین شهر زندگی می‌کند و همان هوایی را تنفس می‌کند که ما. آن وقت شاید خیلی راحت‌تر و بی‌واسطه‌تر با اثرش مواجه شویم. همان‌قدر بی‌واسطه که مثلاً وقتی آئورای فوئنتس را در دست می‌گیریم و در مدح شاهکار بودنش می‌سرائیم. شاید آن وقت خیلی سالم‌تر بتوانیم در موردشان نظر بدهیم. در غیر این صورت طبیعی است که ما جز هنرمندانی که دور هستند (نویسندگان خارجی) به آثار هیچ نویسنده یا هنرمند دیگری علاقه‌ نشان نمی‌دهیم. آدم‌هایی که شباهت‌های ظاهری و فرهنگی با ما ندارند؛ به زبان ما حرف نمی‌زنند؛ از جهان دیگری می‌نویسند که گاهی حتی اسم کوچه و محله‌هایش را نمی‌توانیم تلفظ کنیم. فقط در این صورت می‌توانیم با آثارشان بی‌واسطه و بدون حب‌وبغض مواجه شویم. چون خودمان را کمتر توی آن کتاب می‌بینیم و ذهنمان گرفتار مقایسه نیست. نه اینکه در اکثر مواقع اشتباه می‌کنیم و کارهای آنها خوب نیستند. ولی واقعیتش این است که گاهی باید شک کنیم در بد بودن کارهایی که نویسنده‌ای در همسایگی‌مان می‌نویسد. شاید چند کوچه بالاتر.

در این شرایط به بی‌خطرها هم علاقه نشان می‌دهیم. منظورم از بی‌خطرها آنهایی هستند که مرده‌اند. یا آن‌ها که به‌کل چیزی نمی‌نویسند یا شاید هر دو سه سال، یکی دو تا داستان کوتاه در یک سایت رادیکال منتشر می‌کنند. چون بی‌خطرها، ناتوانی و تنبلی ما را کمتر به رخمان می‌کشند. به همین دلیل بعضی‌ها به راحتی این جمله را به زبان می‌آورند: خدابیامرزد گلشیری را. اگر بود…

ولی نمی‌گوییم اگر گلشیری هم زنده بود، عده‌ای که اتفاقاً خیلی کم کار می‌کنند و بیشتر به حرف زدن و بند کردن به دیگران علاقه‌مندند، چه بسا همه‌ی زورشان را می‌زدند تا شازده احتجاب‌اش را مثل سنگ قبر روی همه‌ی کارهای بعدی‌اش بگذارند. همان کاری که همین حالا با خیلی از بزرگان دیگر می‌کنند.
همان‌طور که به وقتش تشر زدن لازم است تا به خودمان بیاییم، گاهی هم باید گره از ابروها باز کنیم. نباید میدان در دست عده‌ای بیفتد که دوست دارند بسازند، ولی چون به هر دلیلی نمی‌توانند؛ تخریب می‌کنند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما