گفت‌و‌گو با علیرضا غلامی، روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی رمان دیوار

فرو ریختن دیوار اختگی

حمید بابایی

علیرضا غلامی نامی آشنا برای اهالی مطبوعات ایران است. آنان که دستی در مطبوعات دارند و رسانه‌ها را از دهه‌ی هشتاد تا امروز دنبال کرده‌اند بی‌گمان با نام او آشنایند. غلامی، با وجود فعالیت در اکثر روزنامه‌ها و مجلات ایران، در چند سال اخیر عضو تحریریه‌ی دو مجله‌ی مهم ادبی و سیاسی کشور، تجربه و مهرنامه، بوده است. رمان دیوار اولین تجربه‌ی ادبی اوست و تحسین بسیاری از نویسندگان و منتقدان را به همراه داشته است. گفت‌وگوی زیر تلاشی است برای نزدیک شدن به جهان علیرضا غلامی، نویسنده‌ای پرکار و جدی، اما کم‌حرف. عکس مربوط به به این گفت‌وگو را رضا معطریان گرفته است.

حمید بابایی

آقای غلامی، بیشتر مخاطبان ادبیات شما را روزنامه‌نگاری جدی می‌دانند. تأثیر فعالیت مطبوعاتی بر کار نویسندگی‌تان چطور بوده؟

خُب، اولین تأثیرش این بوده که شما را در مواجهه با نوشتن مقداری نترس‌تر و فرزتر می‌کند، چون در مطبوعات ناچارید با سرعت بنویسید. بعد هم روزانه با انبوهی سوژه و تجربه‌ی نو روبه‌رو می‌شوید. اما همه‌اش خوبی نیست، بدی هم دارد. مثلاً مطبوعات شما را تا حد زیادی شتاب‌زده، وراج و سطحی می‌کند، درحالی‌که ادبیات سرشار از طمأنینه و آرامش است.

رمان دیوار چطور در ذهن‌تان شکل گرفت؟ خط ابتدایی رمان را از کجا پیدا کردید؟

همه‌چیز از یک عکس شروع شد که در گفت‌وگو با امیرحسین یزدان‌بد مفصل درباره‌اش توضیح دادم. عکسی را در خیابان دیدم که مربوط به سال‌های جنگ هشت‌ساله بود و درگیرم کرد و ذره‌ذره آدم‌ها برایم زنده شدند.

آیا دغدغه‌ی اصلی شما ادبیات جنگ بود یا فقط در این اثر سراغ جنگ رفته‌اید؟

ادبیات جنگ را همیشه دوست داشته‌ام و دغدغه هم داشته‌ام. هر سال هم توی مجلاتی که کار کرده‌ایم به مناسبت‌های مختلف سراغ این سوژه رفته‌ایم. نویسنده‌ها هم وقتی رمانی با این موضوع نوشته‌اند و رمان‌شان شعاری نبوده حتماً به‌شان پرداخته‌ایم. حتی دنبال نویسنده‌های زنده‌ی دنیا ــ مثل گونتر گراس و توبیاس وولف که علیه جنگ و جنگ‌افروزی نوشته‌اند ــ هم گشته‌ام و با آن‌ها مصاحبه کرده‌ام. درست است که جنگ همیشه مخوف و پلشت بوده، ولی برای ادبیات همیشه سرشار از سوژه بوده. بخش بزرگی از ادبیات دنیا برای همیشه مدیون جنگ و خون است.

شخصیت اصلی و فضای موجود چقدر از تجربه‌ی شخصی شما نشئت گرفته؟

ترکیبی بوده از آدم‌هایی که در دهه‌ی شصت اطرافم می‌دیدم. محیط و تجربه‌ها چیزهایی هستند که حتماً بر نوشته‌های شما تأثیر می‌گذارند. آن آدم‌ها البته از صافی تخیل رد شده‌اند و موقع روایت تا حد زیادی مسخ شده‌اند و اینی شده‌اند که شما می‌بینید. بعد هم تجربه‌ی عکس‌بینی و مستندبینی و خاطره‌خوانی خیلی تأثیر گذاشته. زمانی‌که داشتم این قصه را می‌نوشتم، به‌لطف رضا معطریان انبوهی عکس از آن سال‌ها دیدم که واقعاً غنیمت بودند و تأثیر خودشان را گذاشتند.

فکر کنم یکی از مهم‌ترین دلایل استقبال از رمان‌تان خاص بودن راوی است. چطور به این راوی و این نوع روایت رسیدید؟

می‌خواستم این شخصیت مثل انبوه شخصیت‌های داستانی نباشد که در این چند دهه ساخته‌اند. فکر کردم چه چیزی می‌تواند این شخصیت را از بقیه متمایز کند و درعین‌حال رئال هم باشد. از چیزهایی که به ذهنم رسید یکی لحن راوی بود و یکی هم واکنش‌های او. این را هم البته از تاریخ‌خوانی و خاطره‌خوانی یاد گرفتم.

در ابتدا که رمان‌تان را خواندم، فکر نمی‌کردم طرح و توطئه‌ی خاصی را دنبال کرده باشید و گویی روایت از دل خاطرات کودکی شما بیرون آمده. اما هرچه جلوتر رفتم، دیدم طرحِ جالب و پیچیده‌ای دارد. این طرح تا چه حد برساخته بود و چقدر با سیر روایت جلو رفتید؟

اول طرح خاصی نداشتم و همین‌طوری جلو رفتم. فقط یک شخصیت داشتم که می‌توانستم توی کوچه‌ها و خیابان‌ها خوب ببینمش. تا حدی هم درکش می‌کردم. برای همین، به او آزادی عمل دادم و گذاشتم خیلی جاها برود و خیلی چیزها را ببیند. اما لزومی ندیدم همه‌ی جاهایی را که رفته روایت کند. حجم روایت اولیه نصف این چیزی بود که الان می‌بینید. در بازبینی حجمش دو برابر شد. اما چیزی که بهش اعتقاد داشتم یک روایتِ کاملاً سرراست، خطی و بدون قروقمیش‌های مرسوم بود. می‌خواستم قصه‌ی پسره خواننده را کفری کند و نفسش را بند بیاورد.

به گراس اشاره کردید و توبیاس وولف. گویی پنهانی از این نویسندگان و برخی نویسندگانی که در ابتدای رمان‌تان کار را به آن‌ها تقدیم کرده‌اید ــ که لیست‌شان هم خیلی پُروپیمان است ــ هم تأثیر گرفته‌اید و هم نگرفته‌اید…

از همه‌ی آن‌ها تأثیر گرفته‌ام و چون تأثیر گرفته‌ام اسم‌شان را اول رمان آورده‌ام. بعداً پیغام‌هایی می‌آمد که داستان شما مثلاً کامویی است یا گراسی است یا سلینی است و از این حرف‌ها. انگار کشف بزرگی کرده بودند. خُب من که خودم اسم همه‌ی آن‌ها را همان اول آورده بودم. اما چند اصل در دنیای روایی همه‌ی این نویسنده‌ها برجسته است. یکی همین ظاهرِ ساده است در روایت. بعد قصه‌پردازی است. بعد جسارت است و بعد دنیای مهیب و هولناکی است که نشان‌تان می‌دهند.

رمان، برعکس شخصیت آرام شما، اثری پُرتلاطم است و جهانی هولناک را روایت می‌کند. چطور در نوشتن این اثر این‌قدر از خودتان فاصله گرفتید؟

قضیه به همان شخصیتی برمی‌گردد که توی کوچه‌ها و خیابان‌های دهه‌ی شصت می‌توانستم ببینمش. چندین دهه است وقتی شخصیت می‌سازند، همه‌اش فحش می‌دهد، به زمین و زمان بدوبیراه می‌گوید، کفر می‌گوید و درنهایت این آدم تبدیل به شخصیت معترض می‌شود. اما من می‌خواستم چیزی بسازم که مؤدب باشد و با سکوت ویرانگرش، با واکنش نشان ندادنش و با مشارکت نکردنش به آدمی پُرتلاطم تبدیل شود. می‌خواستم یک آدم کاملاً ناکام را در کوچه‌ها، خیابان‌ها و خانه‌های آوارشده بگذارم.

بسیاری از بچه‌های مطبوعات وقتی به رمان‌نویسی روی می‌آورند در تکنیک و نوشتن رمان بیشتر نزدیک می‌شوند به رمان‌های نسلی و روایت‌های گزارش‌گونه. چرا شما وارد این فضا نشدید؟

با کاری که می‌خواستم بکنم شاید سخت می‌شد، هر چند خودم از روایت گزارشی واقعاً لذت می‌برم. البته رمان‌هایی را که ژورنالیست‌های این سال‌ها نوشته‌اند خیلی بیشتر می‌پسندم تا این رمان‌های غالباً مزخرف کارگاهی را. رمان‌های کارگاهی مثل جوجه‌ماشینی می‌مانند و مهم‌ترین خصوصیت‌شان بی‌خاصیتی آن‌هاست. بدبخت باباهایی هستند که پول‌شان همراه دختر خوش‌قدوبالاشان توی این کارگاه‌ها نفله می‌شود.

گویا شما از منتقدان جدی این کارگاه‌ها هستید. چرا؟

اغلب این‌ها کلاشی و حقه‌بازی ا‌ست. خودتان حساب کنید دیگر. آقا یک مجموعه‌داستان نوشته و به‌ حساب همان یک مجموعه با کلی تشریفات کلاس دایر کرده. آخر کسی که یکی‌دو رمانِ شُل‌ و لنگ نوشته چه چیزی برای یاد دادن به جوان مردم دارد؟ تازه اینکه چیزی نیست. یارو تصمیم گرفته رمانی بنویسید و به اعتبار همین تصمیم که معلوم نیست زاییدنی در کار باشد یا نباشد کلی شاگرد دور خودش جمع کرده و کلاسی راه انداخته که بیا و ببین. درست است که توی این مملکت خیلی چیزها خرتوخر است و خیلی‌ها تو پاچه‌ی هم می‌کنند و خیلی‌ها هر غلطی دل‌شان بخواهد می‌کنند، ولی…

یعنی به‌نظرتان برخی از این کارگاه‌ها و رمان‌های آن‌ها دارای حداقل کیفیت نیستند؟

بالاخره از دویست‌وخرده‌ای کارگاه که توی کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران و شهرستان‌ها پخش‌وپلا هستند اگر یک رمان درست‌وحسابی بیرون نیاید که دیگر واویلاست. اما کسی که این رمان را نوشته اگر خودش را در قیدوبند کارگاه‌های استادان کلاش و دودره‌باز نمی‌کرد احتمالاً رمان درست‌وحسابی‌تری می‌نوشت.

اغلب بچه‌های مطبوعات که رمان می‌نویسند محافظه‌کارند. سابقه‌ی مطبوعاتی شما سرشار از خطرپذیری در حوزه‌ی مطبوعات است با جاهایی که همواره به تعطیلی کشیده شده‌اند. اما گویی رمان شما کمی متفاوت است.

اصلاً قبول ندارم که رمان ژورنالیست‌ها محافظه‌کار است. نگاه کنید به همین رمان‌های حسن محمودی و مهدی افروزمنش که پارسال درآمدند. بعد هم بعید است بتوانید سیاست را از زندگی این مردم حذف کنید. شاید از وقتی مشروطه‌خواه شدید و قرارداد دارسی امضا کردید، سیاست هم چیزی شد مثل گردن‌بند و مچ‌بند که به گردن‌تان آویخته شد و به مچ‌تان بستید. سیاست دیگر همه‌جا وارد شد و سرجهاز همه‌چیز شد. وقتی انتخابات سال ۹۲ می‌خواست برگزار شود، نامزدی که رئیس‌جمهور شد قول داد سیاست را از فرهنگ بیرون بکشد. موفق شد؟ شاید با ارفاق بشود بهش ۲ از ۲۰ داد. امضای وزیر مملکت هنوز خشک نشده باطل می‌شود. برای همین ما خطرپذیر نیستیم. ما در خطر زندگی می‌کنیم، مثل ماهی که در آب زندگی می‌کند. در این وضعیت، شما چه سکوت کنید چه نکنید کار سیاسی کرده‌اید. چه لخت شوید چه نشوید باز هم کار سیاسی کرده‌اید. دست‌تان را چه ببرید بالا چه بکنید توی جیب‌تان کار سیاسی کرده‌اید.

کمی در مورد زبان و نثر رمان‌تان صحبت کنیم. درهم‌تنیدگی زمان‌های مختلف در روایت راوی به‌خوبی دیده می‌شود. این تکنیک ‌چطور در دل روایت به وجود آمد؟

شاید برای این باشد که پسره تکلیفش روشن نیست. نمی‌داند همه‌چیز برای او تمام شده یا هنوز هم باید امیدوار باشد. برای همین، گاهی از ماضی استفاده می‌کند، گاهی از مضارع.

عموماً راوی‌های نوجوان یا به‌طرز عجیبی بی‌ادب می‌شوند یا زبان‌شان با سن راوی همخوانی ندارند. گویا دقت و وسواس شدیدی به خرج داده‌اید که به این دام نیفتید، چون درعین‌حال که اثر یادآور ناطور دشت است از راوی‌اش دور است…

اگر از سلینجر تأثیر گرفته بودم شک نکنید که اسمش را کنار آن پانزده نویسنده‌ای می‌گذاشتم که اول کتاب گذاشته‌ام. من هم هولدن کالفیلد را دوست دارم، ولی پسرِ دیوار تفاوت‌های زیادی با او دارد. کسانی که با خواندن دیوار یاد هولدن کالفیلد افتاده‌اند شاید بهتر باشد یک‌بار دیگر ناطور دشت را بخوانند. شاید این‌طوری به تفاوت‌ها پی ببرند.

بسیاری معتقدند شما در نوشتن رمان تحت‌تأثیر دفتر بزرگ آگوتا کریستوف بوده‌اید. بی‌تعارف، وقت نوشتن رمان چقدر به آن اثر گوشه‌ی چشم داشتید؟

وقتی دیوار را نوشتم، دفتر بزرگ هنوز منتشر نشده بود. اگر آن را خوانده بودم، حتماً بهش اشاره می‌کردم. بعد شباهت زیادی بین دیوار و کار آگوتا کریستوف ندیدم. کسی که فیلم‌های محبوبش دزدان دوچرخه و چهارصد ضربه و یک محکوم به مرگ گریخت و داستان توکیو باشد کارش احتمالاً به همین جاها می‌کشد. کسانی که دنبال ریشه‌ها هستند می‌توانند فیلم درخشان خانه‌ی دوست کجاست عباس کیارستمی را به یاد بیاورند، نه دفتر بزرگ را. وقتی دیوار را نوشتم کارهای کریستف هنوز منتشر نشده بود. اما می‌توانم بگویم رمان درخشان خنده را از من بگیر جواد ماه‌زاده که قبل از بازداشتش منتشر شده بود و به‌خاطر هوچی‌گر نبودن نویسنده‌اش قدرِ زیادی ندید بر من تأثیر گذاشته بود.

چیزی که برای من رمان را جذاب کرد پرهیز شما از شعارزدگی‌ است. این نوع قدم برداشتن در لبه‌ی تیز و خطرناک را چطور عملی کردید؟

ما صدها متن شعارزده داریم، ولی در مقابل تک‌وتوکی از متن‌ها هستند که شعارزده نیستند. فکر کنم ادبیات جای شعار نباشد. این را اگر از تجربه‌ی ادبیات سوسیالیستی و بلوک شرق نگرفته‌ایم، از این سی‌وچند سال خودمان می‌توانیم به‌راحتی بگیریم. من خودم تاریخ اسلام زیاد می‌خوانم و خیلی دوست دارم رمانی درباره‌ی امام اول و امام آخر بنویسم، ولی خُب… اینجا تابوهای زیادی هست. حتماً نمایش‌نامه‌ی مرگ و دختر جوان آریل دورفمن را خوانده‌اید که رومن پولانسکی هم فیلمش کرد. از آن نمایش‌نامه خیلی چیزها یاد گرفتم که مهم‌ترینش این بود که چطوری چیزی را روایت کنیم که شعاری درنیاید. بعدها رمان زنان گمشدگان یا همان ناپدیدشدگان او را خواندم. شخصیت‌های دورفمن در این دو کار متنفرند، عصبانی و زخم‌خورده‌اند، ولی هرگز شعار نمی‌دهند. بعدها توانستم با خود آریل دورفمن مصاحبه کنم و یکی از سؤال‌هایم از او همین بود. او گفت «شعارها بدتر از گلوله می‌کشند.» من از شخصیت‌های کسانی مثل آریل دورفمن یاد گرفتم که این خشم و نفرت را با کلمه و جمله‌های شعاری و قلمبه نباید نشان داد.

مطبوعات این روزهای ما پر شده از گفت‌وگوهای عموماً عجیب‌وغریب با نویسندگان. شما تجربه‌ی گفت‌وگو با نویسندگان سرشناسی مثل ماریو بارگاس ‌یوسا، واسلاو هاول، ایوان کلیما، آدونیس و بسیاری از چهره‌های دیگر را داشته‌اید. به‌نظرتان تفاوت مطبوعات کشورهای دیگر و مطبوعات خودمان چیست؟

اولین تفاوتش این است که وقتی شما چیزی در مطبوعات آن‌طرفی‌ها می‌نویسید بابتش پول خوبی می‌گیرید. اینجا از این پول‌ها خبری نیست. مثلاً برای گفت‌وگوی خبری‌ام با یوسا بیست‌هزار تومان گیرم آمد و برای گونتر گراس چیزی حدود چهل‌هزار تومان. خودتان حساب کنید دیگر. تفاوت دومش در این است که آن‌طرفی‌ها برای کلمه تا حدودی ارزش قائل می‌شوند و یلخی چیزی را حذف نمی‌کنند. نه اینکه چیزی حذف یا کم نشود. حذف می‌شود، ولی شما از قبل در جریانش قرار می‌گیرید. اینجا از این خبرها نیست. اغلب سردبیرها معمولاً صفحه‌ها را کنترات می‌دهند و خودشان را خلاص می‌کنند و توی پسله‌ها قایم می‌شوند. کسی هم اعتراض کند خودش را سبک می‌کند. می‌دانید چرا؟ چون اگر خودش را یک روز مسئول فلان صفحه کنند محال است دست به حذف نزند. شبِ خروجی در مطبوعات ایران مثل همان شبی است که آقای کروبی می‌گفت خوابیده و وقتی بیدار شده همه‌چیز را عوض‌شده دیده. تفاوت‌ها زیاد است. به‌نظرم روزنامه‌نگاران این نسل معمولاً دو دسته‌اند. یا کارمندان دولت‌اند یا کنترات‌چی بخش خصوصی. توی هر دسته کار کنیم بی‌ضرر نیستیم.

شما حضور پُررنگی در مجله‌ی تجربه داشته‌اید. گفته می‌شود کیفیت تجربه افت محسوسی کرده…

اگر این‌طور باشد که شما می‌گویید، یکی از دلایلش ابتذال ادبیات و هنری است که تولید می‌شود، چون تجربه یک مجله‌ی ژورنالیستی است که ادبیات و هنر روز را بازتاب می‌دهد. وقتی یک موجود مبتذل و رخوتناک و محتضر را جلوی آینه بگذارید، توی آن توقع دارید چه چیزی ببینید؟ بعد هم این هشت‌نُه سال یک شکاف عجیبی به ‌وجود آمد. آدم‌های مؤثر زیادی مُردند. آدم‌های زیادی گوشه‌گیر شدند، افسرده شدند، بیمار شدند، دل‌ودماغ‌شان را از دست دادند یا دنبال آب و نان افتادند. در غیاب آن شیرها شما توقع دارید چه چیزی ببینید؟

در چند مجله‌ای که شما در آن‌ها حضور دارید شاهد نوعی جریان تهاجمی علیه رویکردهای به‌اصطلاح چپ هستیم. چرا در این چند وقت اخیر حملات شما علیه این گروه این‌چنین افزایش پیدا کرده؟

مسئله‌ی تهاجم و حمله و تجاوز نیست، مسئله فقط بررسی ایده‌ها و کتاب‌ها به مناسبت‌های مختلف است. آن‌هم در حد و توان یک تحریریه‌ی کوچک. بعد هم دوستان من که توی یک رسانه‌ی ملی کار نمی‌کنند که بخواهند علایق و سلایق همه‌ی گروه‌ها و دسته‌ها و احزاب را جلوی چشم بگذارند. این یک مجله‌ی خصوصی ا‌ست. این جریان‌ها هم که یک شعبه و گرایش ندارند. هفتادودو ملت هستند. هر ده‌بیست نفرشان به یک شخصی گرایش دارند. بااین‌حال، قبول دارم که یک ‌سری از آقایان و خانم‌ها به هر دلیلی نسبت به این پرونده‌ها حساسیت دارند. اما اولِ همه‌ی شماره‌های مهرنامه این پاراگراف یادآوری می‌شود که اگر کسی نقدی نسبت به مقاله‌ها یا موضوعات دارد، مجله از آن استقبال می‌کند. منتها شما عموماً پرخاشگری می‌بینید، بهتان می‌بینید یا یک ‌سری «دل‌نوشته» در شبکه‌های اجتماعی.

به رمان‌تان برگردیم. خون‌سردی راوی در برخی قسمت‌ها تا حدی جلو می‌رود که مخاطب را به‌نوعی دیوانه می‌کند. مشخص است که این خون‌سردی تا حدی برآمده از اندیشه‌ی نویسنده است. چرا این‌چنین جلو رفتید؟

من می‌خواستم راوی مؤدبی بسازم که با فحش ندادنش حرص آدم را دربیاورد. اما ‌چطور؟ فرض کنید دعوا شده. واکنش همه به این دعوا یک‌ جور نیست. یکی ممکن است پشتِ یکی از طرفین دربیاید و قاطی دعوا شود. یکی ممکن است خودش را وسط بیندازد که دو طرف را از هم جدا کند. یکی ممکن است پلیس خبر کند. یکی ممکن است موبایل درآورد و زیر درختی بایستد و فیلم بگیرد. یکی ممکن است از توی ماشینش بوق‌بوق کند و در همان حال خاکستر سیگارش را بیرون بریزد. یکی هم ممکن است توی پیاده‌رو دست‌هاش توی جیبش باشد و درعین‌حال دندان‌درد داشته باشد و فقط نگاه کند و رد شود و هیچ هم نایستد. به‌دلایلی، من این آخری را بیشتر می‌پسندم. اما این همه‌ی قصه نیست. دعوای شما به این بستگی دارد که در کدام جغرافیا اتفاق بیفتد. جاهایی هست که ممکن است همین نفر آخر متهم شود.

آیا قسمتی از متن بوده است که شما آن را قبل از فرستادن کتاب به ارشاد حذف کرده باشید؟

بله، شک نکنید. اما جنبه‌ی سانسور نداشته. مثلاً چند خطی را حذف کرده‌ام که شعاری از آب درآمده بود.

وقتی رمان‌تان را خواندم، اولین چیزی که به ذهنم هجوم آورد بحث جسارت بود و نوعی مبارزه‌طلبی در مواجهه با سانسور. فکر می‌کنم سانسور باعث اخته شدن متن می‌شود. شما چگونه این امر را تحلیل می‌کنید؟

شک نکنید سانسور برای ادبیات نوعی رخوت و اختگی درست کرده. اصلاً ربطی هم به بعد از انقلاب ندارد. همه‌چیز ذره‌ذره بوده. از وقتی دارالطباعه توی ایران باز شد، سانسور گریبان مطبوعات و ادبیات ایران را گرفت. برای شما هزار و یک شب را مثال می‌زنم که در چند دوره‌ی حکومتی به‌فارسی منتشر شده. نمی‌توانید متنی از آن را پیدا کنید که سانسور نشده باشد: چه در دوره‌ی قاجار، چه در دوره‌ی پهلوی اول، چه در دوره‌ی پهلوی دوم، چه در دوره‌ی انقلاب اسلامی. کسانی که می‌گویند سانسور تأثیر چندانی در آفرینش ادبی ندارد مزخرف می‌گویند. خداوند هم اگر در دوره‌ی ما می‌خواست انسان بسازد احتمالاً دیگر نمی‌توانست اشرف مخلوقات درست کند، چه برسد به انسانی که بخواهد طبق ضوابط وزارت ارشاد چیزی خلق کند. چند سال پیش داشتم ضوابط نشر را می‌خواندم که شورای عالی انقلاب فرهنگی ابلاغ کرده بود. دیدم طبق این آیین‌نامه مرزهای تخیل نویسندگان خیلی محدودتر از مرزهای تخیل شاعران عصر جاهلیت و عصر مغول‌ها و ایلخان‌ها می‌شود. خُب، با این محدودیت که روزبه‌روز بیشتر هم می‌شود چه کار خاصی می‌شود کرد؟

به‌نظرتان حمله‌ای که به ارشاد می‌شود از ناتوانی نویسندگان در نوشتن شکل نمی‌گیرد و نوعی بهانه‌جویی نیست؟

شک نکنید، اما نه همه‌اش. بین فعالان ادبی شما آقایانی را می‌بینید که از این آه‌وناله‌ها زیاد می‌کنند. اما سانسور در این مملکت به یک کلاف سردرگم تبدیل شده که شاید وقتی حل شود که هرکدام از آقایان سر کلافی را که دست‌شان گرفته‌اند زمین بگذارند و بروند جای دیگری مشغول شوند. کاش یکی پیدا می‌شد به‌شان اطمینان می‌داد با این شخصیت‌های خیالی و داستانی هیچ اتفاقی نمی‌افتد و اخلاق کسی فاسد نمی‌شود. شما هر شخصیتی که بسازید به‌شکلی با ضوابط ارشاد مشکل پیدا می‌کند. برای همین، نمی‌توانید بگویید سانسور به ادبیات این مملکت لطمه نزده.

در ابتدای کتاب‌تان، نام بسیاری از نویسندگان به چشم می‌خورد که نشان می‌دهد شما به ترجمه علاقه‌ی وافری دارید. وضعیت ترجمه را چطور می‌بینید؟

راستش ترجمه زیاد می‌خوانم و بخش زیادی‌شان هم مزخرف‌اند. اصلاً ربطی هم به مترجم پیر یا جوان ندارد. مثلاً خدا رحمت کند مهدی سحابی را که برای رمان مارسل پروست خیلی زحمت کشید و تقریباً در هر چاپی هم دستی به سر و روی آن می‌کشید، ولی هر بار انگار بدتر و گنگ‌تر می‌شد. یا مثلاً شما وقتی ترجمه‌های سروش حبیبی را می‌خوانید دیگر فرقی نمی‌کند آن رمانِ ترجمه‌شده را داستایفسکی نوشته باشد یا تولستوی یا آستوریاس یا گنچاروف. همه‌اش یک‌جور است. این‌ها همه البته هنر اغلب مترجمان نسل‌های قبل است که زبان‌شان غالباً سر مترجمان جوان‌تر دراز است. اما مترجمان نوظهور هم که اغلب‌شان فرآورده‌های مؤسسه‌های زبان و دانشگاه‌های آزاد و هند و بنگلادش و این‌جور جاها هستند دست پرتوانی دارند. سرعت ترجمه‌ی اغلب آن‌ها از سرعت خواندن شما بالاتر است. تازه، تربیت‌شده هم هستند و خودشان مثل آب خوردن برایتان سانسور می‌کنند و یک متن یأجوج‌مأجوجی جلوتان می‌گذارند که صد تا فرانکلین هم جمع شوند کاری از دست‌شان برنمی‌آید. ناشران هم که یک نفر را به‌عنوان کارشناس استخدام می‌کنند و هر متنی را از روز خلقت آدم تا آخرین استفراغی که فلان نویسنده‌ی فرنگی بالا آورده جلوش می‌گذارند تا کارشناسی کند و بتوانند به حول‌وقوه‌ی الهی یک متن اسلامی‌شده به وزارت ارشاد تحویل بدهند. عصر هم که شد، دسته‌جمعی می‌روند بیانیه‌ی ضدسانسور امضا می‌کنند یا درباره‌ی وضعیت بد ادبیات سخنرانی می‌کنند یا به‌عنوان منتقد در یک جلسه‌ی نقد پاچه می‌گیرند.

ترجیح‌تان بیشتر رمان‌های خارجی است یا رمان‌های فارسی؟

راستش بیشتر رمان‌های خارجی می‌خوانم. اما ایرانی هم زیاد می‌خوانم. و شک نکنید بخش زیادی از رمان‌های نویسندگان جوان چندین سروگردن از این رمان‌های خارجی بهتر است. من تا جایی که زورم برسد این رمان‌ها را می‌خوانم و آن‌ها را حتی بیشتر از رمان‌هایی دوست دارم که نویسندگان سالمند و میان‌سال ایرانی می‌نویسند. مثلاً مقایسه کنید رمان‌های کسانی مثل زهره جمشیدی و حسن محمودی و فرهاد بابایی و سلمان امین را که پارسال درآمدند با رمان‌ها و داستان‌های نویسندگان محترمی مثل گلی ترقی و جمال میرصادقی و هوشنگ مرادی ‌کرمانی و احمدرضا احمدی و… اما به‌هرحال ما اینجا خوانندگان زیادی داریم که شما وقتی داستان خارجی مزخرف هم دست‌شان می‌دهید مرعوبش می‌شوند و دیگر حتی مِن‌مِن هم نمی‌کنند و برایش به‌به و چه‌چه می‌زنند.

چرا برای کتاب‌تان رونمایی یا جلسه‌ی نقد برگزار نکردید؟

با این جلسه‌های نقد و رونمایی میانه‌ای ندارم. البته چند تا جلسه‌ی خیلی خوب شرکت کردم که یکی‌شان گروه فرهیخته‌ی گپ زیر نظر امیرحسین شربیانی بود و همه‌ی اعضایش خواننده‌های بی‌ادعا بودند و حرف دل‌شان را خیلی راحت می‌زدند و اهل سالوس نبودند. همه رمان را خوانده بودند و کسی چرت نمی‌زد. یکی هم گروه محترم اشراق بود که زیر نظر خودتان بود و این‌هم خیلی خوب بود. همه رمان را خوانده بودند و هرکدام حس‌شان را بدون رودربایستی به آدم می‌گفتند. بااین‌حال، فکر نمی‌کنم جلسه‌های نقد و رونمایی کمکی به کتاب‌خوانی بکنند یا حتی برای کتاب‌تان اطلاع‌رسانی کنند. به‌نظرم کارکردشان را به‌دلایل متعدد از دست داده‌اند. حتی معتقدم اغلب رسانه‌های کاغذی هم اعتبارشان را برای معرفی و نقد رمان از دست داده‌اند. فعلاً خواننده‌های کمی هستند که به این چیزها محل بگذارند، هر چند کسانی هستند که به‌انحای مختلف تمایل دارند کتاب‌شان را به دیگران شیاف کنند و از این بابت دچار مسرت شوند.

چرا در تجربه برای دیوار کاری منتشر نکردید و حتی برای رأی‌گیری رمان سال هم آن را کنار گذاشتید؟

برای اینکه خودم آنجا کار می‌کنم و حرفه‌ای نبود که این کار را کنم. باز هم از همه‌ی کسانی که نقدهایشان را درباره‌ی دیوار برای تجربه فرستادند و چاپ نکردم عذرخواهی می‌کنم.

حالا مشغول نوشتن چه کاری هستید؟

داستانی درباره‌ی یک سانسورچی می‌نویسم.

10 پاسخ به “فرو ریختن دیوار اختگی”

  1. شیدا گفت:

    گفت و گو خیلی خوب بود و همینطور رمان دیوار.

  2. لیلی ناظران گفت:

    عذر می خواهم این چه طرز صحبت است. ایشان کی هستند که به خودشان اجازه می دهند به نویسندگانی که جور دیگری نوشتن را آموخته اند صفت جوجه ماشینی یا کلاش بدهند؟ خودشان بعد عمری کار با کسانی مثل یزدانی خرم سر از تخم درآورده اند و حالا این طور توهین می کنند؟ از آقای بابایی انتظار داشتیم جدی تر با ایشان بحث کند. بسیار حرف های زننده ای بود. متاسفم. ممنون از شما.

  3. سهیل گفت:

    جواب های کلی و دیگر هیچ.آقای غلامی فکر می کنند وسط چاله میدون حرف می زنند. زشته این نوع حرف زدن

  4. پوران كاوه گفت:

    دیوار کتاب قابل تآمل و ارزشمندی است و آقای غلامی هم که در این راه استخوان ترکانده اند و با قلمی سرشار و ذهنی پویا کاری را عرضه کرده اند که در ادبیات مان جایگاه خاصی دارد . مانا باشند و همیشه در صحنه .

  5. سهیل گفت:

    از این پس با هشتاد صفحه رمان که تقلید است از چند نویسنده می توانید به همه فحش بدهید.اول رمان اسم همه را بیاورید و بعد راحت قیافه معصوم بگیرید.مصاحبه کننده انگار با سارتر حرف می زند.! بعضی ها تا وقتی حرف نزنتد مقبولتر هستند انگار.راستی آقای غلامی کلاش خودت هستی.

  6. یوسف عباسی گفت:

    رمان دیوار یکی از بهترین رمانهایی بود که در تمام این سالها خواندم. بسیار هوشمندانه و دقیق بود. حرفهای ایشون هم واقعا بجا بود.

  7. دیوار رمان فوق‌العاده‌ای بود و در ادبیات ما جایگاه ویژه‌ای خواهد داشت. خواندنش را تازه تمام کرده‌ام. واقعیت این است که هر کس کار نو و تازه‌ای می‌کند در ایران متهم به این حرف‌ها می‌شود. من هم مثل آقای غلامی شباهتی بین دیوار و آگوتا کریستف ندیده‌ام چون آن رمان درباره‌ی دوقلوهاست.

  8. احسان هوشیارسر گفت:

    اگر سالانه دو رمان مثل دیوار علیرضا غلامی در ایران منتشر می شد باور کنید ادبیات ما هم چیزی کم از اروپا نمی داشت

  9. هدی کریمی گفت:

    رمان دیوار آقای غلامی را خوانده‌ام و به نظر من اثر بسیار بدیع و ارزمشندی در ادبیات ماست. گفتگوی بسیار خوبی بود. ممنونم از شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما