فرهنگ اروپایی و دانیلو کیش

فوران یک مرد در اروپای مرکزی

ریچارد بیرنه/ ترجمه‌ی وحید جمالی

بیست سال پیش در چنین روزی، پانزدهم اکتبر ۱۹۸۹، نویسنده‌ی یوگسلاو، دانیلو کیش بر اثر سرطان ریه در پاریس فرانسه درگذشت. او هنگام مرگ تنها ۵۴ سال داشت. آثار به‌جا مانده از کیش شامل یک سه‌گانه‌ی نوآورانه در فرم: باغ، خاکسترها (۱۹۶۵)، شوربختی‌های زودرس (۱۹۷۰) و ساعت شنی (۱۹۷۲)—دو مجموعه‌داستان شاهکار – گورخانه‌ای برای بوریس داویدویچ(۱۹۷۶) و دانشنامه‌ی مردگان (۱۹۸۳) – و یک سلسله مقالات انتقادی درخشان و مصاحبه‌هایی درباره‌ی آثار خودش است (که برخی از آن‌ها با عنوان انسان شاعرانه در سال ۱۹۹۵ به انگلیسی ترجمه و منتشر شده است.)

مرگ زودهنگام یکی از صداهای انسانی و پرقدرت ادبی اروپا برای ادبیات یک تراژدی بود. ولی به‌گواه تاریخ زمان مرگ کیش – حداقل از یک جنبه- جای خوشبختی داشت. کیش شاهد غرق‌شدن یوگسلاوی در رقابت‌های خون‌بار ناسیونالیستی نبود که به‌شدت نیز از آن نفرت داشت و آن‌را خوار می‌شمرد.

با این‌همه، «شاهد»ی که در بطن آثار ادبی کیش قرار دارد با بدترین ترس‌های دهه‌های میانی قرن بیستم دست‌به‌گریبان بوده است: نازیسم و استالینیسم. نویسنده اولینِ این ترس‌ها را در کودکی از سر گذرانده است. کیش فرزند پدری یهودی‌مجار و مادری اهل مونته‌نگرو بود که پدر و دیگر بستگانش را در آیشویتس از دست داد. همین آسیب (تروما) انگیزه‌ی سه کتاب اول وی می‌شود برای کاوشی با نگاهی دقیق و احساساتی عمیق در خاطرات آمیخته با تراژدی عظیم.

در مصاحبه‌ی ۱۹۸۸ که در انسان شاعرانه آمده، کیش اظهار می‌کند که کندوکاو بعدی‌اش در باب استالینیسم که در کتاب «گورخانه‌ای برای بوریس داویدویچ» آمده، تا حدی به‌خاطر عذاب وجدان بوده است:

«بله، یک گسستی در کارهای من هست بین دوره‌ی خانوادگی (سه کتاب اول) و آنچه بعد انجام دادم. من با تحقیقاتم شروع کردم ولی با جایگزین‌کردن تجربیات شخصی به‌جای تجربه‌ی قرن. احساسم این بود که به چالش‌کشیدن فاشیسم درحالی‌که استالینیسم مغفول واقع شده، کار غلطی است، به‌خصوص که هر دو در یک ویژگی مشترکند: حضور غالب یهودیان در اردوگاه‌های نازی و کمپ‌های کارواصلاح شوروی (علی‌رغم تصورات سولژنستین که تمایل داشت یهودیان را فقط به‌عنوان نگهبانان آن کمپ‌ها ببیند)».

وحشی‌گری استانیلیسم در کارهای کیش، نه فقط به‌دلیل انحرفات شخص استالین و خیانتش به آرمان‌گرایی انقلابی (در تعبیر کلاسیک آن‌) جلوه‌ای بارز می‌یابد، بلکه به‌واسطه‌ی نگرش طنزآلود آمیخته با رنج نویسنده به انسان‌های سرگشته در جهانِ بی‌عدالتی‌ها و غیرمنتظره‌ها نیز، متمایز می‌گردد. در بوریس داویدویچ نیرو‌های عمده‌ی تاریخ تراش خورده‌اند تا شمایلی باشند دقیق و خشن از قربانی و قربانی‌کننده. تصفیه‌ها و نسل‌کشی‌های مدرن در لفافه‌ای از وهم پیچیده و از صافی بخت و بوالهوسی رد می‌شوند.

یکی‌ از بخش‌های کنایه‌آمیز حرفه‌ایِ کیش، آغاز شدن جنگی طولانی به‌واسطه بوریس داویدویچ در مجامع ادبی‌ِ یوگسلاوی و عمد‌تاً صربستان بود که درگیری‌ای با تفاسیر استانیلیسم نداشت (مسئله پیچیده‌ای که هم «میهایلو میهایلف» نویسنده و هم «دوشان ماکاوییف» را تبدیل به عناصر نامطلوب و وادار به زندگی‌ در تبعید کرد) بلکه با پرسش‌هایی‌ از جنس ناسیونالیسم ادبی‌ دست‌به‌گریبان بود.

نخستین حمله‌ی بی‌پایه‌واساس به استفاده‌ی کیش از مطالب منابع و تحت عنوان «سرقت ادبی» بود که تنها چندماه پس از چاپ، کتاب را وارد آتش خشم مجلات و روزنامه‌ها کرد. تا زمان پایان، انتقاداتی که حول محور کتاب شکل گرفت، کیش و همکارش «پردراگ ماتویه‌ویچ» – استاد دانشگاه زاگرب که به مدافعان بوریس داویدویچ پیوست- این تعصبات کوته‌‌فکرانه و توطئه‌ی مجامع ادبی بلگراد در صف‌آرایی مقابل کیش و کتابش را عریان کرده بودند.

مجادلات بر سر بوریس داویدویچ گواهی پیش‌گویانه بود بر تجزیه‌ی خشونت‌بار یوگسلاوی که یک دهه بعد آغاز شد، و کیش این ذهنیت فاسدی که بعدها در میان ملت به‌صورت پارانویا، ابتذال، تظاهر و جهالت ریشه کرد را واضح و روشن بیان کرده بود:

ناسیونالیست بنابه‌تعریف یک نادان است. بدان‌ معنا که راهی است برای مقاومت حداقلی، یک راه آسان. ناسیونالیست هیچ مسئله‌ای ندارد. آن‌ها ارزش‌های اساسی متعلق به خود را بلدند- یا فکر می‌کنند که بلدند- ارزش‌های متعلق به خود و بنابراین متعلق به مردم. ارزش‌های اخلاقی و سیاسی ملتی که به آن تعلق دارند. او به دیگران علاقه‌ای ندارد. «دیگری» در او هیچ علاقه‌ای برنمی‌انگیزد. دیگران به جهنم (ملت‌های دیگر، قومیت‌های دیگر) دیگران مردمانی هستند که ارزش خوانده‌شدن و شناخته‌شدن ندارند. آن‌چه ناسیونالیست می‌بیند تصویری است از خودش: تصویر یک ناسیونالیست. همان‌طور که گفتیم، یک وضعیت راحت. هراس و حسادت. یک انتخاب، تعهدی بی‌نیاز از هرگونه تلاش. ناسیونالیست نه‌تنها احساس می‌کند که دیگر ملت‌ها بروند به جهنم، بلکه هرکس از او نباشد (صرب، کروات، فرانسوی…) برای او بیگانه است.

اگرچه کیش مبارزه بر سر بوریس داویدویچ را برد، اما ناسیونالیست‌های صربستان و دیگر قسمت‌های یوگسلاوی سابق سرانجام یک جنگ فرهنگی بزرگ‌تر را بردند. درگیری‌هایی که یوگسلاوی را تجزیه کردند ریشه در پارانویا و جهالتی داشتند که کیش آن‌ها را تحقیر می‌کرد، و مصنوعات فرهنگی آن روزگار که در ابتذال غوطه‌ور بودند و کیش با ‌تندی آن‌ها را به ریشخند می‌گرفت.

*****

چه‌بسا این از بخت خوب کیش بود که آن‌قدر زنده نماند تا پیروزی خونین (هرچند موقت) ناسیونالیسم عریان سیاسی در یوگسلاوی سابق را ببیند. (قضاوت در مورد این جریان سیاسی هنوز ادامه دارد. از نظر فرهنگی ناسیونالیسم هنوز نفوذ چشم‌گیر خود را حفظ کرده است.)

ولی فروپاشی کمونیسم و جنگ‌های یوگسلاوی بی‌شک باعث تخریب پروژه‌ی بزرگ‌تر ادبی شد که کیش در آن دخیل بود: مفهومی از نویسنده‌ی «اروپای مرکزی».

من به‌خصوص واژه‌ی دخیل‌بودن را انتخاب کردم به‌خاطر تردید وسوسه‌انگیز کیش درباره‌ی این مفهوم. بلندترین و گسترده‌ترین تعمق کیش درباره‌ی این موضوع، مقاله‌ای است به سال ۱۹۸۶ با عنوان «واریاسیون‌هایی از مضامین اروپایی مرکزی» (که در انسان شاعرانه آمده) و این‌شاخه و آن‌شاخه کردن پیوسته‌ای‌ست بین تعریف و رد «اروپای مرکزی» در سیاست (که بیشترین اهمیت را داشت) و ادبیات.

در اوایل مقاله، کیش این مفهوم را «کسب‌وکار پرخطر» می‌نامد و به‌تندی اظهار می‌کند:

حتی با داشتن دورنمای تاریخی، ما به‌سختی می‌توانیم از «فرهنگ اروپای مرکزی» به‌مثابه‌ی یک موجودیت منسجم فراملی صحبت کنیم، تفاوت‌ها در فرهنگ‌های ملی بیشتر از تشابه‌هاست، خصومت‌ها بیشتر مطرح‌اند تا سازگاری‌ها.

با این‌حال در دوره‌ای که کیش به اوج کار هنری‌ خود دست یافت، این مفهوم در اروپای غربی و ایالات متحده به‌عنوان روشی مطرح و جاری بود که در آن حدنصابی از کشورهای تحت تسلط شوروی سابق و به‌اصطلاح «اروپای شرقی» (چکسلواکی، لهستان، مجارستان، رومانی) و یا آن‌ها که در وضعیت متزلزلی میان اردوگاه شرق و غرب قرار داشتند (یوگسلاوی) می‌توانستند به‌نحوی، به‌واسطه‌‌ی واقعیت سیاسی و فرهنگی که سابقه‌اش به قبل از اشغال اتریش توسط آلمان نازی و حاکم‌شدن کمونیسم می‌رسید، دوباره با هم مرتبط شوند.

مفهوم «اروپای مرکزی» ادبی، که در اختلاط فرهنگی بزرگ سلسله‌ی خاندان «هاپسبورگ» خلق شد و تقریباً با «کارل کراوس» و «کارل کاپک» گسترش یافت تا به «جوزف راث» و «میلان کوندرا» و خود کیش رسید، دارای مقبولیتی بود که نویسنده کتاب بوریس داویدویچ با احتیاط به آن می‌نگریست:

اقبال ناگهانی به «اروپای مرکزی» بیش از آن که حاصل دغدغه نسبت به مهجورماندگی یک فرهنگ باشد، نتیجه‌ی آگاهی روزافزون غرب نسبت به شکاف «خیر و شر»یِ میان شرق و غرب است که [این شکاف] سبب شده یک حوزه جغرافیایی به‌طور کامل به محاق رود.

و، بعدتر:

در حال حاضر مفهوم حوزه‌ی فرهنگی اروپای مرکزی در غرب بهتر درک می‌شود تا در کشورهایی که باید منطقاً مبدع آن باشند.

در ۱۹۷۸، از آخرین فوران سیاسی در اروپای مرکزی یک دهه گذشته بود (تجاوز شوروی به چکسلواکی). پیش از آن، البته، کابوس اشغال ۱۹۵۶ مجارستان بود. اعلام حکومت نظامی برای سرکوب خیزش اتحادیه‌ی همبستگی لهستان (جنبش به رهبری لخ والسا) دو سال بعد بود. به درستی، روح یک بحران فرهنگی در منطقه –که می‌شود آن را در بند هفتم پیمان ۱۹۷۵ هلسینکی و امضای «منشور ۷۷» چکسلواکی در سال ۱۹۷۷ دید– موج می‌زند.

ولی همان‌طور که دگرگونی‌های کیش شدت بیشتری می‌گرفت و در نوشته‌های کوتاهش بسط می‌یافت، او کم‌کم‌ از ایده‌ی اروپای مرکزی خوشش ‌آمد. وقتی که کارهای آندری «کاسنیه‌ویچ» نویسنده‌ی لهستانی یا «پیتر استرهازی» نویسنده‌ی مجار را می‌خواند، می‌نویسد: «من در شیوه‌ای که آن‌ها چیزها را تبیین می‌کنند چیزی می‌یابم که من را چون مغناطیسی به سوی آن‌ها می‌کشد، شاعرانگی اروپایی مرکزی، اگر بشود آن را چنین نامید. چه لحن و نوایی دارد، نوسانی که یک اثر را در میان آن میدان مغناطیسی قرار می‌دهد؟ و بالاتر از همه، حضور فطری فرهنگ…»

مشترکات بیشتری ادامه یافتند و یکی شدند. کیش می‌نویسد: «مادامی‌که اطلاع از تعلق فرد به فرهنگی که تحت‌عنوان اروپایی مرکزی شناخته می‌شود در نهایت او را تبدیل به عنصر نا‌مطلوب می‌کند، نویسندگانی که دیگران آن‌ها را نویسنده‌ی اروپای مرکزی می‌نامند یا خودشان چنین تعریفی از خود دارند، غالباً یا در تبعیدند (میلوش، کوندرا، اسکوورِسکی) یا به حاشیه رانده شده‌اند و آثارشان به چاپ‌های زیرزمینی کشیده شده (کنراد) و یا در زندان هستند (هاول).»

همچنین لحن مقاله هرچه به نتیجه‌گیری نزدیکتر می‌شود، شخصی‌تر نیز می‌شود. به‌نظر من نقش نمایشنامه‌نویس اتریشی «اودون فون هورواث» در تفکرات و نوشته‌های کیش در این زمینه کاملاً نمایان است.

هورواث یک اهل اروپای مرکزیِ کلاسیکِ دورگه بود: او فرزند یک دیپلمات مجار بود و در یوگسلاوی سابق (رایکا) به دنیا آمده و در بلگراد، بوداپست، براتیسلاوا و وین تحصیل کرده بود. تصویری که هورواث از گذشته‌ی خود ارائه می‌دهد این‌طور است: «نمونه‌ای دیرپا از آمیزش اتریشی-مجار: کروات، آلمانی، مجار و چک- نام من مجاری است زبان مادری‌ام آلمانی.»

در مقاله‌ی کوتاه سال ۱۹۸۳ با نام «گواهی تولد» کیش آگاهانه با انعکاس زندگی‌نامه‌ی هورواث و تأکید بر پس‌زمینه‌ی یهودی‌مجار و مونته‌نگرویی او، نسبت به این نکته جلب توجه می‌کند: «تبار کمیابی که من نمایندگی می‌کنم، با خود من خواهد مرد.»

یکی از آخرین داستان‌های کیش بازگویی‌ تقریباً دقیقی است از زندگی‌نامه‌ی هورواث، به‌ویژه مرگ نابه‌هنگام وی. این داستان که در گلچین ادبی Balkan Blues: Writing out of Yugoslavia ترجمه و منتشر شده است، داستانی غمبار و سینه‌سوز است. مانند کیش، هورواث نیز در پاریس و در تبعید درگذشت؛ درحالی‌که به‌خاطر مجادلات سیاسی و فرهنگی آن‌زمان مجبور به ترک قلمرو سحرآمیز اروپای مرکزی شده بود.

این داستان دودمان نویسنده‌ای اهل اروپای مرکزی را برمی‌سازد که کیش او را «اگون فون نمث» می‌نامد، قبل از اینکه در واقع این خاندان را خشمی غم‌انگیز از تقابل وسواس نژاد و طبقه‌ که یک نسل از اروپاییان را نابود کرد، محو کند. در خط آخر داستان کیش اشاره می‌کند وظیفه‌ی دیدن و ثبت‌کردن، که ضرورت کار نویسنده است، نیازمند گونه‌ای ازخودگذشتگی است، یعنی از خود زدودن تمام رشته‌های فرهنگی که در کنار هم نحله‌ی «اروپای مرکزی» را شکل می‌دهند:

شاهد باید که بی‌طرفی اختیار کند؛ با افسوس عده‌ای بیگانه باشد، آن‌چنان که با تعصب عده‌ای دیگر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما