چرا به دانیلو کیش نیاز داریم؟

آدام تِروِل [2]/ ترجمه‌ی نیلوفر اِنسان

به گمانم می‌توان به تاریخ ادبی خوش‌بینانه نگاه کرد. زمان، فراموشی و ناشناختگی را از میان می‌برد. منتقدان گاهی درست مثل گله‌ای از گاومیش‌ها هستند که دوست دارند در هر نقطه‌ای که دلشان خواست، بایستند. به‌خاطر همین علاقه است که همیشه نویسنده‌هایی وجود دارند که از طریق سرکوب سیاسی یا سانسور یا مرگ زودرس یا مُد و یا شرایط سخت دیگر، برای همیشه از دست می‌روند؛ حتی نویسندگانی وجود دارند که کورسویی هم بر آن‌ها نمی‌تابد. با این حال، در این تصویرِ بزرگ‌تر، عدالت و تاریخ تقریباً به‌شدت با هم هم‌پوشانی خواهند داشت. خیلی مطمئن نیستم که خوش‌بینی شرح درستی باشد اگر تاریخ ادبی را مدنظر قرار دهیم. یکی از این نویسندگان که در این فضای خوش‌بینانه قرار دارد، دانیلو کیش[۱] است.

کیش یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان قرن بیستم است. به لطف حوادث تلخ و تاریخ تولد او –از پدری یهودی و مادری غیریهودی در سال ۱۹۳۵ در سابوتیچا[۳] نزدیک مرزهای یوگسلاوی با مجارستان و رمانی متولد شد– زندگی‌اش با بزرگ‌ترین رخدادهای قرن عجین شده است: اشغالِ نازی‌ها، هولوکاست، مقاومت‌هایِ پارتیزانی، تجربه‌ی کمونیستی که در رشد اولیه‌ی ناسیونالیسم صربی به اوج خود رسید. به‌همین‌خاطر، داستان‌های او به‌خاطر شکل مواجهه‌اش با رخدادهایِ مرگ‌بار تاریخ، بیان شجاعانه‌ای در فرم و سبک دارند که این فرم و سبک وقار خود را در بهترین حالت در دو شاهکارش در دهه‌ی هفتاد نشان می‌دهد: «ساعت شنی» و «گورخانه‌ای برای بوریس داویدویچ». کیش در نسلی از بزرگان جهان قرار دارد – عصرِ مهم معاصر که نام‌های بزرگی از هر جانب اطلس را برای دنیا به ارمغان آورده است: توماس برنارد، میلان کوندرا، فیلیپ راث، دُن دلیلو، توماس پینچون، گابریل گارسیا مارکز و ماریو وارگاس یوسا. اما برخلاف این رمان‌نویسان، کیش – که در سال ۱۹۸۹ در پاریس در سن ۵۴ سالگی و یک ماه قبل از فروپاشیِ دیوار برلین درگذشت – چندان موجودیتِ جهانی ندارد. یک آمارِ ساده این موضوع را به‌خوبی نشان می‌دهد: میان سال‌های ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۳ ، خوانندگانِ بریتانیایی، فقط ۹۸ نسخه از ساعت شنی و ۱۹۹ نسخه از گورخانه‌ای برای بوریس داویدویچ را خریده‌اند.

این یک افتضاح اخلاقی و زیبایی‌شناسانه است. البته فکر می‌کنم که این موضوع نوعی سرّ ادبی یا راز هم باشد. یک فرد خوش‌بین شاید تلاش کند تا دلایل عملیِ ممکن را برای این ناشناختگی تحلیل کند – دلایلی چون شکل خاص نامِ او، یا بی‌پرواییِ او برای هر نوع ایدئولوژی چپ و راست که به‌نظرش شوم بود، یا بدشانسیِ سیاسی او، یا مرگش کمی پیش از آن‌که جنگ نام سرزمینش یوگسلاوی را به شهرت برساند، هرچند با دلایلی غلط. اما هیچ‌کدام از این‌ها کافی نیستند. حتی شاید این منتقد خوش‌بین، مشکل را از نقص روابط اجتماعیِ کیش بداند، یا از خستگی و تحریک‌پذیری افسانه‌ای او نسبت به جهان اجتماعی حضور. اما فقط یکی از داستان‌های این اسطوره را در نظر بگیرید. صحنه‌ای از یک دستگاه خودپرداز در پاریس در این داستان است که در آن یک فرد فقیر، کیش را می‌بیند که مقدار زیادی پول درآورده است.

«فقیر: آهای آقا، چند فرانک داری بدی بهم؟

کیش: چرا سؤال می‌کنی وقتی دیدی همین الان پول درآوردم؟ رک و راست بگو: چند فرانک بهم بده آقا!»

چگونه می‌توان این دقت زبانی را از نظر دور داشت؟ کاش می‌شد که به شکل دیگری از دانیلو کیش نوشت – با سُرورِ کامل و بی‌هرگونه مرثیه‌سرایی و اندوه. اما از مالیخولیا اجتنابی نیست. چگونه یک نفر می‌تواند در حق دانیلو کیش منصف باشد؟ این وظیفه‌ی خوانندگان آینده‌ی کیش است – و یکی از راه‌های شروع، اکنون این است که این خواننده بیوگرافی مفهومی، روش‌مندانه و زیبای مارک تامپسون از زندگی و آثار دانیلو کیش را بخواند. شاید برای این‌که هر پروژه‌ی بزرگی این‌گونه باید شروع شود؛ راهی که تا حد ممکن برای جوانان مطلوب است.

کیش یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسانِ قرنِ بیستم

تامپسون برای ادای احترام به زندگی خلاقانه و پربرکت کیش، زندگی‌نامه‌ی او را به رسم خطی و تاریخی ننوشته است، بلکه این کتاب، متنی است درباره‌ی متن: مجموعه‌ای از نظرات درباره‌ی یک قطعه‌ی کوتاه که کیش آن را زمانی منتشر کرد، قطعه‌ای با عنوان «گواهیِ تولد». این گواهی تولد، به‌معنای حقیقیِ آن نیست بلکه یک خودنگاره‌ی مینیاتوری است که آزادانه میان حقیقت و فانتزی حرکت می‌کند و عمدی که در این موضوع است داستان‌ها را زیبا کرده و آن‌ها را تأثیرگذار می‌کند. برخی از خوانندگان بیوگرافی تامپسون، شاید فُرمی که بیشتر سنتی و کمتر زیگزاگی باشد را ترجیح بدهند. لحظاتی وجود دارند که درکشان مسئله‌ساز می‌شود، وقتی که با انبوهی از پرانتزها روبرو می‌شوند، که خواننده را جلو و عقب برده و برای توضیح بیشتر به فصولِ دیگر هدایت می‌کنند.

اما در پایان، این روش، با قدرت تمام، متقاعدکننده می‌شود. این تا حدودی به تحقیق خود تامپسون وابسته است: او تمام دهکده‌های ساکت اروپای مرکزی را دیده است، و با هم‌کافه‌ای‌های کیش مصاحبه‌هایی کرده است. اما یک دلیل عمیق دیگر نیز وجود دارد. «گواهی تولد» کیش متنی است که به‌صورت مداوم هر سرکوب کوچک در زندگی کیش را بدل به کمانی در متن می‌کند و تلاش می‌کند تا به تروماهای مختلفی که زندگی کیش را ساخته است، فرم بدهد. این‌ها همه حرکات آکروباتیکِ یک سهل‌انگاری مخاطره‌آمیز و خام است. حتی یک سرکوب بزرگ‌تر هم وجود دارد: این متن وزنه‌ی کودکی کیش را سنگین می‌کند، دوره‌ای که او را به مواد خیالی و داستانی مجهز کرده است.

در این کتاب از زندگی پس از ترک دانشگاهِ کیش به‌ندرت یاد شده است – معنایش این است که کیش در این سکوت، آشفتگی سیاست‌های آموزشی در بلگراد دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ میلادی را پاک می‌کند. آشفتگی‌ای که او مجبور بود از آن گذر کند. گواهی تولد، بعد از تمام این‌ها، در پاریس نوشته شد. جایی که کیش از سال ۱۹۷۹ در آن زندگی کرد؛ یک تبعید خودتحمیل برای او. این تبعید شکل دیگری از تروما بود برای کیش. و به همین خاطر، روش تامپسون از خوانش دقیق، نظر دادن درباره‌ی جملات کیش، بند به بند، به یک شیوه‌ی دقیق برای نشان دادن این حذف‌ها و سرکوب‌های گوناگون بدل شد؛ روش‌های غیرمستقیم کیش در برابر فاجعه.

زمانی که جنگ جهانی دوم شروع شد، کیش فقط چهار سالش بود. او در یک کلیسای ارتدوکس در نوی‌ساد[۴] تعمید داده شده بود – قدمی کوچک از جانب پدر و مادرش که نشان از اهمیت بالای آن داشت. در سال ۱۹۴۲، وقتی که یک قتل عام اتفاق افتاد آن‌ها هنوز در نوی‌ساد بودند: بیش از ۵۰۰ یهودی به قتل رسیدند. با این حال، خانواده برای فرار و بازگشت به کرکاباراباش[۵]، دهکده‌ای در جنوب‌غربی مجارستان، جایی که پدر کیش در آن بزرگ شده بود، و هنوز خانواده‌اش آن‌جا زندگی می‌کردند، برنامه‌ریزی کرد.

اما وقتی که خود مجارستان هم مورد تاخت‌وتاز نازی‌ها قرار گرفت، تمام آن‌چه که این خانواده برای امنیت داشتند، از میان رفت. پدر کیش بازداشت و به‌همراه بیشتر خانواده‌ی خود به آشوویتس فرستاده شد. خود کیش، همراه مادر و خواهرش، بر اسناد و مدارکی اتکا کردند که ایمان پیشین مسیحی آن‌ها را نشان می‌داد. در سال ۱۹۴۷، مادر کیش به همراه دو فرزندش به سِتینیه[۶]، جایی در مونته‌نگرو که خودش بومی آن‌جا بود، بازگشت و در آن‌جا با برادرش که یک تاریخ‌دان مشهور بود، زندگی کردند. این‌جا، جایی بود که کیش نوجوانی خود را در آن گذراند و در عین حال (از رخدادهایی که در جنگ بر روانش وارد آمده بود)، بهبود یافت. از آن‌جا بود که او در سال ۱۹۵۴، برای خواندن ادبیات تطبیقی، وارد دانشگاه بلگراد شد.

در آن نقطه بود که او وارد دنیای نوشتن شد. اما جهانِ پیشینش، جهان مهاجرت و آزارهایی که دیده بود هرگز او را ترک نکرد. این موضوع بدل به اسطوره‌ی (نوشتن) او شد. در اولین رمانش، «باغ، خاکسترها» (۱۹۶۵) و مجموعه‌داستان «اندوه‌های نخست» (۱۹۶۹)، این اسطوره اولین فُرم خودش را پیدا کرد؛ گفتن داستان پسری جوان به نام اندی سام و ادارد، پدرش.

این کتاب‌ها، به شکل یک نثر شرح‌حال‌گونه‌ی دقیق نوشته شده‌اند که همه‌ی ابعاد یک جنایت را حفظ می‌کنند -مثل تکه‌ی کوتاهی که اندی میان غارتگران گم می‌شود، و ناگهان یک قوطی اسپاگتی از دستش می‌افتد «نه شجاعتش را دارد که آن را دور بیاندازد و نه می‌تواند آن را به خانه ببرد»- و این کار را با جملاتی خاص انجام می‌دهد: «برای یک لحظه بدن خود را در تمامیتش، هم زمان هم پوشیده و هم برهنه دید، حس کرد ناخن‌هاش سخت شده‌اند، گویی که جوراب‌هاش دستکش‌های ابریشمی بودند، و احساس کرد که پوستش همانند ماهی قزل‌آلا، سفید و کک‌ومکی است و پنداشت موهای خاکستری‌اش را که به تازگی کوتاه شده بودند، زیر یقه‌ی سفت و سختش رخنه کرده‌اند و وقتی که سرش را می‌چرخاند لبه‌هاش خراشش می‌دادند.»

البته یک چنین دقت مالیخولیایی، سرچشمه‌ای ادیبانه دارد. این صدا تا حدودی خود کیش است، اما بخشی از آن نیز به برونو شولز[۷] تعلق دارد که جمله را با استعاره‌ها منبت‌کاری می‌کند و غم و اندوه سرشار خود را هم به همراه می‌آورد. در کتاب بعدی کیش، ساعت شنی، او سه‌گانه‌ای را تکمیل کرد که در نهایت تحت عنوان کلی سیرک خانوادگی، بازنشر شدند و در آن اثر او توانست فُرم خود را بیابد. (حتی اگر، طبق یادداشت‌های تامپسون، حضور شولز هم‌چنان در عنوان باشد؛ اشاره‌ی کوچکی به نام او در زیر نشانه‌ی ساعت شنی) کیش در این‌باره توضیح می‌دهد: «سعی کردم که تک صداییِ سبکی که پیش از این ارائه شده بود را با یک چندصدایی فرمی جایگزین کنم». او اضافه می‌کند: «از این رو استفاده از دستگاه‌های متنوع ادبی –از عناصر شعری تا عناصر مربوط به مقاله‌نویسی، کنایه و تراژدی- جدی، فلسفی و پارودی، می‌تواند کمک کند». صدای شعرگونه‌ی آثار اولیه‌ی کیش در ساعت شنی جای خود را به صداهای متنوعی می‌دهند: نوشته‌های یادداشت‌گونه، توصیف‌های عینی بالینی، رویه‌های پلیسی و در نهایت نامه‌ای از ادارد سام به بستگانش در کِرکاباراباش [۸] که تمام جزئیات محرمانه‌ و شکایت‌های خود را از چگونگی رفتار با خودش، شرح می‌دهد.

این نامه، با کمی اصلاح و دستکاری توسط کیش، واقعی بود – و او آن را در جعبه‌ای میانِ کاغذهای پدرش پیدا کرده بود. در پایان رمان، این نامه را می‌بینیم که تحت عنوان کنایی، «فهرست محتویات» آمده است. خواننده کشف می‌کند عناصر کلاژشده‌ای که پیش از این رمان وجود داشته‌اند، در تلاشند تا به عنوان یک راهکار، در فُرم‌ یک رشته یادداشت وحشت عمومی هلوکاست را توضیح دهند.

این رمان خارق‌العاده است و مانند هر رمان درخشان دیگری، امکاناتِ فُرمی را بسط می‌دهد. مثلاً از طریق دستورهای آشپزیِ پائلا و یادداشت‌های تلمودی، بیاناتِ شاهدین و تعمق در فلسفه. کیش خودش دوست داشت که این رمان را یک دایره‌المعارف بخواند. او در مصاحبه‌ای گفته است: «همیشه ایده‌آلِ من اثری بوده است که بتوان بعد از بار اول آن را یک دایره‌المعارف خواند.» این ایده‌آلِ رویایی بود که به نوعی آلودگیِ سبکی منجر شد: از آن پس بود که اسناد در داستان‌های کیش حضور پررنگی پیدا کردند – خاطرات جعلی، نوشته‌های کتاب‌های درسی، منابع آرشیوی. بدون شک، این روش اِسنادی تا حدودی به‌خاطر این بود که کیش، بورخس را کشف کرد و در واقع بیش از آن‌که اثر بورخس را کشف کرده باشد، شیوه‌ی بورخس در نوشتن که به نوعی نوشتن تفسیر بر روی یک اثر خیالی بود را شناخت.

اما نوعی ضرورت در آثار کیش به چشم می‌خورد که در بورخس وجود نداشت. بورخس کتابی نوشته بود به نام «تاریح جهانی شرارت»-اما این تاریخ، فقط تاریخ گانگسترها و از جان گذشته‌ها بود. این کار از بنیان، پیکارسک محسوب می‌شد. اما کیش در این‌باره می‌گوید: «به اعتقاد من، تاریخ جهانی شرارت، قرن بیستم است با تمام اردوگاه‌هایش؛ و بدتر از تمامِ این اردوگاه‌ها، اردوگاه‌های شوروی است. شرارت زمانی حضور پیدا می‌کند که به نام ایده‌ی جهانی بهتر؛ همه‌ی نسل‌ها نابود شده‌اند، به نام یک ایده‌ی انسانی، اردوگاه‌هایی ساخته شدند و وجودشان پنهان شد و مردم و بیشتر رؤیاهای بی‌ریایشان برای جهانی بهتر، نابود شدند.»

نوعی ضرورت در آثار کیش وجود دارد، که در آثار بورخس نیست

او خلاصه‌ای از پروژه‌ی جدیدش، گورخانه‌ای برای بوریس داویدویچ، می‌نوشت. این کتاب هفت داستان دارد؛ تمامشان الگوهای زیبایی برای بیوگرافی هستند، و زندگی و مرگ مردمی را شرح می‌دهد که با حکومت‌های ایدئولوژیک نابود شده‌اند. شش تا از این داستان‌ها، قسمت‌هایی از تاریخ عظیمِ نظام شوروی هستند.

اما داستانِ یکی مانده به آخر، «سگ‌ها و یهودی‌ها»، سندی است از تفتیش عقاید که مجدداً به شکل داستان روی آن کار شده است. این سند در کتابخانه‌ی واتیکان نگه‌داری می‌شود و بازگویی دگردیسی اجباری دانشمندی یهودی در تولوز، به نام باروخ دیوید نیومن[۹] است که در نهایت بر اثر شکنجه در سال ۱۳۳۷ درگذشت. این داستان، قصه‌ای است درباره‌ی زندگی کسی که در معرض بدترین فشارها است، و کیش داستان آن را به این خاطر نوشت که به داستان اصلی کتاب، که شرح زندگی بوریس داویدویچ نوسکی [۱۰]است، شباهت‌های شگفت‌انگیزی داشت. بوریس داویدویچ نوسکی، زمانی یک بلشویک سرسخت بود که اکنون نامش از «۲۴۶ بیوگرافی و خودنگاری مجازِ مردان بزرگ و شرکت‌کنندگان در انقلاب روسیه» حذف شده است؛ و اعترافات اجباری و محدودیت‌های گولاگ[۱۱] در نهایت منجر به مرگ نوسکی شد و او از تاریخ رسمی، محو شد.

و البته گنجاندنِ داستانِ مربوط به دورانِ تفتیش عقاید، فقط به‌خاطر لذت غریبِ تصادف در شباهتِ دو داستان نیست. به‌همین‌خاطر است که این کتاب، از روشی بورخسی بهره می‌برد، با این‌که موضوعش تاریک‌تر از هر چیزی است که بورخس برای نوشتن انتخاب کرده است. این داستان تفتیش عقاید، حفره‌ای است که به مجموعه‌ای از توصیفات هنرمندانه‌ی مربوط به شوروی، منگنه شده است و این باعث شده تا موضوع کتاب کیش فقط ترس‌های مربوط به ایدئولوژی کمونیستی نباشد، بلکه تمام وسوسه‌های یوتوپیایی را هم دربرمی‌گیرد. کیش، یک‌بار درباره‌ی این رویکرد نوشت: «به اعتقادِ من ادبیات باید تاریخ را اصلاح کند. تاریخ بسیار کلی است اما ادبیات وجهی انضمامی دارد؛ تاریخ، حکایتِ بیشمارهاست اما ادبیات یک حکایت فردی است از تاریخ… ادبیات سهل‌انگاریِ اطلاعات تاریخی را با جایگزین‌کردنِ یک فرد با ویژگی‌های خاص به‌جای کمبود ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد در تاریخ، اصلاح می‌کند.»

اما تاریخ موجود در خودِ رمان نیز به اصلاحاتِ خودش نیاز دارد و اینجا است که کیش به‌عنوان یک فرد خاص در بیوگرافی نوشته‌ی تامپسون حضور پیدا می‌کند و این از دستاوردهایِ این بیوگرافی است. او تامپسون را به میان هجمه‌ی دودِ کافه‌ها و منتقدانِ بلگراد باز می‌گرداند. و مانند همیشه جایی که منتقدان و کافه‌ها باشند، «گراند گینول»[۱۲] هم هست، و این نقطه درست زمانی است که گورخانه‌ای برای بوریس داویدویچ درآمد، و برای کیش شهرتی جهانی آورد. ترجمه‌ی این رمان به زبان انگلیسی در مجموعه‌ی فیلیپ راث چاپ شد. مجموعه‌ای که مربوط به نویسندگانِ آن «اروپای دیگر» بود. در نیویورک، جوزف برادسکی [۱۳]و سوزان سونتاگ رمان را ستایش کردند. در بلگراد اما این رمان او را چهره‌ای منفور کرد.

بخشی از این حس تنفر، به‌دلیل موفقیتِ بین‌المللیِ اثر بود. این، یک خطرِ معمول در کشورهای کوچک است. اما در یوگسلاویِ تیتو، این موضوع به‌خاطر موشکافی بی‌پروایِ ایدئولوژیِ کمونیستی در این کتاب هم بود. و شاید بیشتر این‌ها، تحت‌تأثیر ظرافتِ آشفته‌ی تکنیکِ کیش بود. تکنیکِ او در بازی با حقیقت و خیال، و استفاده‌اش از اسناد برای مدیریتِ حس خواننده از آن چیزی که حقیقت می‌داند، شیوه‌ای بود که تا آن زمان کسی به آن عادت نداشت و همین باعث شد که در نهایت یک منتقد او را به دزدیِ ادبی متهم کند. پرونده به دادگاه رفت و کیش برنده شد. او در پاسخ اما کتاب جدیدی نوشت به نام «درس کالبد‌شناسی»[۱۴] کالبدشناسی حرفه و زندگیِ ادبی، که در واقع دائماً بنا دارد مقاله‌ای باشد در بیان والاترین اصول ادبی، و یک حمله‌ی شخصیِ بی‌پروا به دشمنانِ خودش که در قامت منتقد عمل می‌کردند.

البته نتیجه آن بود که او به‌دلیل تهمت محاکمه شد. اما آن دادگاه را هم برد. ولی این چرخه‌ی کوچک شکست‌ها و ناراحتی‌ها او را متقاعد کرد که دیگر نمی‌تواند در بلگراد زندگی کند. در سال ۱۹۷۹، به پاریس نقل مکان کرد، و زندگی خود را تا پایان عمر در آن‌جا ادامه داد.

حکایت دهه‌ی پایانی عمرِ کیش، دهه‌ی ۸۰ میلادی، حکایت تبعیدِ تحمیلیِ او، به‌شکل بی‌رحمانه‌ای تاریک و غم‌انگیز است. و این فقط به‌خاطر این نیست که خواننده پایانِ نابه‌هنگام او را می‌داند که در سال ۱۹۸۹ به سرطانِ ریه رسید (کیش، به‌شدت سیگاری بود و سیگار مورد علاقه‌ی او گیتان فیلترنشده بود. در این‌باره حتی یک جُک هم داشت: نویسنده، می‌نویسد تا بتواند سیگار بکشد.) اما این پایان غم‌انگیز، بیشتر به‌خاطر انزوای او حتی در پاریس و نیویورک بود. او خودش لمس کرد که «نویسنده‌ی یوگسلاو بودن در پاریس به‌معنای تنهایی است». چرا که هیچ‌کس، منطقه‌ی غریبِ کشور او را درک نمی‌کرد.

او در محافلی که حاضر می‌شد، در پاسخ به این پرسش که از کجا آمده است، از جایی که به آن عشق می‌ورزید، «اروپای مرکزی»، چشم‌پوشی کرد و به جای آن از «آفریقایِ مرکزی» استفاده کرد، و واژه‌ی مرکزی را هم شدیداً ایتالیایی تلفظ می‌کرد. به نقل از تامپسون، او در سال ۱۹۸۶، یک قطعه‌ی زیبا نوشت و بعد آن را دور انداخت؛ نوشته‌ای که در آن به شکلی جذاب اما ناامیدانه خودش را شرح می‌دهد: «برای او (نویسنده‌ی آمده از اروپای مرکزی) –و به واقع برای نویسندگانِ اروپای مرکزی- بار سنگینی از ملودی‌های زبانی و موسیقیایی وجود دارد؛ او پشتِ سر خود یک پیانو و یک اسبِ مرده [۱۵]را می‌کشد، با تمام آن‌چه که بر روی پیانو نواخته شده و تمام آن‌چه که آن اسب در جنگ و شکست، بر روی خود دیده است – مجسمه‌های مرمری و پیکرده‌های ریشویِ برنزی، که چهارچوبی باروکی دارند، کلمات و ملودی‌هایی که هیچ کس خارج از آن زبان نمی‌تواند آن را درک کند.»

اما این انزوا نتیجه‌ی فردیت‌‌گرایی خود کیش هم بود. به اعتقاد سوزان سونتاگ، شاید کیش بیش از حد با «ابراز مرد بالکانیِ مست» اغوا شده بود. این تصویر درست است. کیش هم مانند کری گرانت در «داستان فیلادلفیا»، نوعی «تشنگیِ شکوه‌مند» داشت. آن قدر که وقتی به عنوان یک مهمان افتخاری به یک شام باشکوه، در مکانی مشرف به پارک مرکزیِ نیویورک، دعوت شد، مدام در تمام آپارتمانِ میزبان می‌چرخید و سعی می‌کرد که کارکرد هر وسیله‌ای را درک کند. همان‌طور که یکی از مترجمانِ او به نام آمیل آلکالای[۱۶] بازگو کرده، این ماجرا با نشستن کیش روی یک کاناپه و درحالی‌که یک روشنگریِ درونیِ عمیق او را احاطه کرده، به پایان می‌رسد: «این نور در او نفوذ ‌کرد و فهمید آن کاناپه یک مکان بازیابی و یک فضا برای ارضای جنسی بوده است.»

تناقضی میان این زیاده‌روی او در امتناع از ادب، و جملات کنایه‌آمیزِ شجاعانه‌ای مانند این وجود ندارد که در مقاله‌ای از او درباره‌ی سانسور و خودسانسوری در سال ۱۹۸۵ منتشر شده است: «عاملِ خودسانسوری، جفتِ همزادِ نویسنده است، جفتی که بر شانه‌های نویسنده تکیه زده و در متن و تولیدِ کنونیِ آن، مداخله می‌کند، و نویسنده را از خطای برداشتنِ یک قدمِ اشتباهِ ایدئولوژیکی محافظت می‌کند.» کیش چه در سطح عمومی و چه در سطح فردی، کارشناسِ خبره‌ی فردیت به حساب می‌آمد.

عمده‌ترین دلیل ترکیب این انزوای بین‌المللی او با این تصویرِ مالیخولیایی، این است که کیش در حقیقت یک جهان‌وطنِ بزرگ بود. ترجمه‌های او از فرانسه به مجارستانی، در ادبیات صربی-کرواتی یک رخداد به حساب می‌آمدند – او تجربه‌های غریب ریموند کُنو [۱۷]و یا کومت دولوتقیامو [۱۸]را وارد اقلیمِ ادبیات صربی-کرواتی کرد. این جهان‌وطنی پیامدِ مشخص اعتقاداتِ خودش بود: او از هر نوع تلاش برای برقراری پیوند میان ادبیات و هر نوعی از اقلیت امتناع می‌کرد – اعم از مذهبی، سیاسی، یا نژادی. در عوض او به یک آرمانگراییِ جهانی متعهد بود. در عصر ملی‌گراییِ مطلق، این باریک‌بینیِ سرسختانه به آرمانگرایی، حرکتی قهرمانانه بود. او در «درس کالبدشناسی» نوشت: «ملی‌گرایی، بر بنیان نسبی‌گرایی رشد می‌کند. ملی‌گرایی هیچ ارزش جهانی‌ای نمی‌پذیرد؛ اعم از زیبایی‌شناسانه، اخلاقی و غیره. و از آن‌جا ارزش‌هایِ ملی‌گرایانه نسبی هستند، در نتیجه ملی‌گرایی ایدئولوژیِ ارتجاعی است.»

او هیچ نمی‌دانست که این ایدئولوژی تا چه حد می‌تواند یک قاتل ارتجاعی باشد. بنابراین خواننده‌ی آینده‌ی او با توجه به پانوشت‌های تند و تیز اما محتاطانه‌ی زندگی‌نامه‌ای که تامپسون از کیش نوشته، و در آن‌ها نشان می‌دهد چگونه دشمنان کیش در طول زمان شخصیت‌های خود را نشان دادند، می‌تواند برای خودش جایی بگذارد تا در این زمینه جلویِ رضایت خودش از کیش را نگیرد: میودراگ بولاتُویچ[۱۹] «او تا آن‌جا پیش رفت که به صراحت یک ملی‌گرای افراطی حامیِ اسلوبودان میلوشویچ[۲۰] شد»، مترجمی به نام یان دیسکات[۲۱] «ترجمه‌های بعدی دیسکات، مجموعه‌ای بود از سخنرانی‌های اسلوبودان میلوشویچ» و رمان‌نویسی به نام دوبریکا چوسیچ[۲۲] «در اواخر دهه‌ی ۸۰ میلادی و اوایل دهه‌ی ۹۰ میلادی، چوسیچ شرافت و اعتبار بی‌اندازه‌ای برای سیاست‌هایِ جنگ‌طلبانه‌ی اسولوبودان میلوشویچ گذاشت»، و رمان‌نویسی به نام گوئیکو دوگو[۲۳] که به «دلال جنگ تغییر پیدا کرده و حامی پاک‌سازی صربستان از اقوامِ رنگارنگِ بوسنیایی شد».

فقط به پروژه‌ی پایانی و ناتمام کیش فکر کنید. تامپسون می‌نویسد، او پیش از آن‌که بمیرد، تصمیم داشت تا رمان تازه‌ای درباره‌ی شاعر دوره‌ی رنسانس، دویوگو پیریس [۲۴]بنویسد؛ شاعری که در دوبرُونیک [۲۵]زندگی کرده بود-در شهری که پلی بود میان امپراتوریِ عثمانی، شرقِ اسلواک و غربِ ایتالیایی. پیریس یک یهودیِ پرتغالی بود که در دورانِ تفتیش عقاید فرار کرده بود، به مسیحیت گرویده بود و سپس از سالامانکا [۲۶]به آنتوِرپ [۲۷]و از آنتوِرپ به آنکونا [۲۸]در ایتالیا آمد و در نهایت، به دنبال موج دیگری از آزارها، در گذر از آدریاتیچ [۲۹]به دبرُونیک، در دبرُونیک ماند؛ جایی که در آن مجدداً به یهودیت بازگشت، و به لاتین آثاری در ستایش زادگاهِ از دست‌رفته‌اش و خانه‌ی جدیدِ کنونی‌اش نوشت. این داستان کاملاً یک برساخته‌ی «کیشی» بود؛ یک داستان زندگی که در پس‌زمینه‌های خود بر داستانِ زندگیِ کیش منطبق بود.

این داستان تقریباً در زندگی‌نامه‌ی کیش و از زبان مارک تامپسون روایت شده است. اما کتاب او برای توجه شایانش به جزئیات جهان داستانی کیش نیز اثر برجسته‌ای است. این کتاب، همان‌قدر که یک زندگی‌نامه از زندگی کیش است، نگاهی بر جهانِ آثار او هم است. و اندیشیدین در این‌باره، بیش از همه شاید بتواند کمی عدالت به تاریخِ ادبیات بیاورد. کیش یک‌بار درباره‌ی جهانِ داستان نوشت: «هدف اصلی هر اثری در ادبیات آن است که خوانندگان را مجبور کند حقیقتِ داستانِ تو را باور کنند، باور کنند دارند چیزی را می‌خوانند که واقعاً اتفاق افتاده است؛ هر وسیله‌ای برای این هدف، تا زمانی که بتواند نتیجه بدهد، قابلِ قبول است.» و این است دلیلِ نیازِ ادبیاتِ آینده به کیش.

او کارشناسِ خبره‌ی متافیزیکِ غریبِ نوشتن بود: «یک تغییر جادویی و خودباروری، که یک فرایند همزمانِ جدایی و یگانگی میان منِ رمان و من واقعی خلق می‌کند، فرایندی برای منِ فردی که درباره‌ی خود می‌نویسد و منی که کارِ نوشتن را انجام می‌دهد؛ هردویشان هم یک شخص هستند و هم یک شخص نیستند.» این صحت و دقت به‌معنای آن است که از تکنیک‌های واقع‌گرایانه‌ی معمول بسیار خسته شده بود. تکنیک‌هایی که «سرسختانه در خدمت رخدادهایِ جهانِ خارجی بودند» درحالی‌که به دقت حضور مؤلف را پاک می‌کردند. در عوض، او عاشقِ آن بود که نوشته‌هایش کارِ خودشان را به رخ بکشند. چیزی که او را این‌قدر هیجان‌زده می‌کرد این بود که او هم‌زمان به این موضوع اعتقاد داشت که نوشتن به شکلی یک جادو است اما در عینِ حال یک تکنیکِ قانع کردنِ خواننده برای یک حقیقت ممکن نیز است. به عبارتِ دیگر، کیش یک آوانگارد بود:

«به‌عنوان کسی که ماجراجویی‌های روحی و شورش‌های ذهنی و احساسی را تحسین می‌کند، نمی‌توانم با تمام وجود این جمله را حقیر ندانم: خانواده‌ی مارکیز ساعت پنج رفتند، در عینِ حال که معتقدم هنر و زندگیِ بیشتری در این جمله وجود دارد تا در مشتی شن بدون ردپا یا صدای انسان اما به‌عنوان کسی که تجربه و رنج‌بردن در نوشتن را تحسین می‌کند، عمیقاً به شورش علیه قراردادها معتقدم، و زیرِ این لکنت زبانی خط می‌کشم، و برایم مهم نیست مجبور باشم رمانِ خود را به این جمله شروع کنم: امروز صبح در شن‌ها ردپای انسان پیدا کردم

کیش دنبالِ فُرمالیسمی بود که هم‌چنان بتواند کم‌جان‌ترین قصه‌ها را هم بیان کند. (او یک‌بار در یک یادداشتِ کوتاهِ بامزه، درباره‌ی موضوع کتاب ریموند کِنو[۳۰]، تمرینی در سبک[۳۱]، اظهار تأسف کرد: «تمرینی در سبک، چون دنبالِ یک مفهومِ ذاتی است، به خاطر تکنیک، چیزی را از دست نمی‌دهد.») رؤیای کیش، تجربه‌های مینیمال تا بیشترین حد ممکن بود.

یکی از جنبه‌های کوچک هنر کیش، شیداییِ او در برابر فهرست‌کردنِ برخی چیزها در داستان بود. او به همراه رابله و جویس و پِرِک[۳۲]، یکی از کسانی بود که در هنر رمان به زیبایی به فهرست‌نویسی می‌پرداخت. کیش تصور می‌کرد که کارکرد این فهرست‌نویسی‌ها را در نوشته‌هایش یافته است: «پس از جملاتی خشن و سنگین، فهرست‌نویسی‌ها یک جور بی‌نظمیِ آرام‌بخش هستند». اما شاید کیش در این مورد اشتباه می‌کرد. در داستان‌های او هرگز آرامشی وجود ندارد. در داستان‌های کیش، در هر نقطه‌ای با وظیفه‌ی غریبِ بازیابی بیشترین میزان اطلاعات در کمترین فضا روبرو هستیم. بنابراین، هر فهرستی روایتی است مینیاتوری، به‌عنوان مثال در داستان کارل تاوبه (چرخش جادویی ورق‌ها) [۳۳]در کتاب گورخانه‌ای برای بوریس داویدویچ می‌خوانیم:

«کارل گئورگیوویچ تاوبه متولد ۱۸۹۹در استرگوم مجارستان بود. اگرچه اطلاعات مربوط به سال‌های نخستین زندگی‌اش کم استولی یکنواختی خسته‌کننده‌ی شهرهای دور افتاده‌ی اروپایی در سده‌های میانه از تاریکی این دوران به روشنی دیده می‌شود: خانه‌های کوتاه خاکستری با حیاط هایی که آفتاب در جایه‌جایی آهسته‌ی خود آن را با خطوط علامت‌گذاری آن‌ها را به مربع‌های نورانی کشنده و سایه‌هایی نمناک و کپک‌زده شبیه به تاریکی تقسیم می‌کرد. ردیف‌های درختان اقاقیا که در بهار غمگینانه نفس می‌کشیدند، مانند شربت غلیظ ضد سرفه و قرص سینه، با بوی بیماری کودکان، درخشش سرد معماری داروخانه با سبک باروک جایی که سبک گوتیک ظروف چینی سفید می‌درخشد؛ دبیرستان دلتنگ‌کننده با حیاط سنگفرش شده (نیمکت‌های سبز پوست‌پوست شده، چارچوب تاب‌های کنده‌شده‌ی شبیه به چوبه‌ی دار و دستشویی‌های چوبی سفید رنگ) ساختمان شهرداری به رنگ زرد ماریا ترزایی، یعنی رنگ برگ‌های پژمرده و گل‌های رز پاییزی برآمده از ترانه‌های عاشقانه‌ای که گروه کُر کولی‌ها در باغچه‌ی گراند هتل می‌خواند.» ( گورخانه‌ای… :۸۶)

در این فهرست مینیاتوری، تمامِ کودکی تصویر شده است. در این فهرست کیش نوعی کنایه به فراموشی تاریخی را به کلام می‌آورد و این می‌تواند یک درس باشد برای کشف اِمکانات فرمیِ دیگر در آینده.

[۱] Danilo Kiš

[۲] Adam Thirwell: منتقد و رمان­‌نویسِ جوان بریتانیایی

[۳] Sabotic

[۴] Novi Sad

[۵] Kerkabarabás

[۶] Cetinje

[۷] Bruno Schulz

[۸] Kerkabarabás

[۹] Baruch David Newman

[۱۰] Boris Davidovich Novsky، بوریس داویدویچ نوسکی، یک انقلابی مشهور بود، که به قصد اعتراف­‌گیری از او در دادگاه نمایشی، بازداشت شد. او در بازجویی­‌های خود، با بازجویِ خود به این بحث پرداخت که تاریخ از او چگونه یاد خواهد کرد.

[۱۱] Gulag: آژانس دولتی گولاگ اصلی­‌ترین نظام اداری اردوگاه­‌های کار اجباری در شوروی بود.

[۱۲] Grand Guignol: سالن نمایشی در پاریس که در سال ۱۹۶۲ بسته شد.

[۱۳] Joseph Brodsky

[۱۴] The Anatomy Lesson

[۱۵] کنایه از زبانی که خارج از بافتی که از آن برآمده، هیچ مفهومی ندارد.

[۱۶] Ammiel Alcalay

[۱۷] Raymond Queneau: رمان­‌نویس و شاعر معاصر فرانسوی؛ او برای طنز و شوخ­‌طبعی بدبینانه­‌اش شهرت داشت.

[۱۸] Comte de Lautréamont: شاعر قرن نوزدهم فرانسه.

[۱۹] Miodrag Bulatovic: رمان­‌نویس و نمایشنامه‌نویس مونته­‌نگرویی-صربی.

[۲۰] Slobodan Miloševic

[۲۱] Jean Descat

[۲۲] Dobrica Cosic

[۲۳] Gojko Dogo

[۲۴] Diogo Pires

[۲۵] Dubrovnik

[۲۶] Salamanca

[۲۷] Antwerp

[۲۸] Ancona

[۲۹] Adriatic

[۳۰] Raymond Queneau: رمان­‌نویس و شاعر فرانسوی

[۳۱] Exercices de style- تمرینی در سبک، نوشته‌ی ریموند کنو (Raymond Queneau)، مجموعه­‌ای از ۹۹ بازگویی از یک داستان است، به این معنا که یک داستان، به ۹۹ سبکِ متفاوت گفته شده است.

[۳۲] Georges Perec: رمان­‌نویس، فیلمساز، مستندساز و مقاله­‌نویس فرانسوی.

[۳۳] Karl Taube

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما