گفت‌وگو با مهدی فیاضی‌کیا (نویسنده‌ی رمان مردگان)

بهانه‌ای برای این که دست از مونولوگ برداریم

ضحی کاظمی

«مردگان» اولین رمان منتشرشده‌ی مهدی فیاضی‌کیا نویسنده‌ی جوان دهه‌شصتی است که سال گذشته به همت نشر ققنوس راهی بازار شد. امسال هم شاهد انتشار رمان دیگری از او به نام «یک گزارش شتاب‌زده» بودیم که نشر نیماژ آن را منتشر کرد. فیاضی‌کیا نویسنده‌ی گوشه‌گیر و پرکاری است که تا به حال رمان و فیلم‌نامه‌های زیادی نوشته است، هر چند تعدادی از آن‌ها به دلایل مختلفی منتشر نشده‌اند. با او درباره‌ی «مردگان» و آثار دیگرش گفت‌وگو کرده‌ام که حاصلش مصاحبه‌ی خواندنی زیر شده است.

ضحی کاظمی

آقای فیاضی‌کیا، «مردگان» اولین رمان منتشر شده شماست. آیا این کتاب اولین رمان نوشته شده شماست یا آثار منتشر نشده‌ دیگری پیش از این نیز داشته‌اید و چاپ نکرده‌اید؟

نه، اولی‌ش نیست. یکی دو تا کار دیگر قبلش بوده که بعداً پیش خودم فکر کرده‌ام ارزش ندارند ملت آن‌ها را بخوانند. جمعاً چهار پنج تا رمان دارم که عقل کرده‌ام و منتشرشان نکرده‌ام.

طبق گفته‌ی خود شما، «مردگان» با فاصله‌ی زیادی از نگارش آن منتشر شده است. علت این تأخیر در انتشار چه بوده است؟

یک روندی به اسم ممیزی. دوران قبل، دو سه بار رفتم ارشاد دیدن آقایان که به کجای کار ایراد دارند؟ گفتند ترویج شیطان‌پرستی و تناسخ و خلاصه معجونی است. گفتم شما اصلاحیه بدهید. رفتند اصلاحیه بدهند که یک‌دفعه چهار سال گذشت و دولت عوض شد. در ارشاد جدید بالأخره آقایان لطف‌ها کردند و اصلاحیه‌ها را فقط تحویل ناشر دادند. نزدیک پنجاه مورد (اگر درست یادم مانده باشد) اصلاحیه بود و چهار پنج موردش حذف در حد یک صفحه. من این صفحه‌ها را در واقع بازنویسی کردم و دوستان هم مته به خشخاش نگذاشتند و به‌نحوی از زیر سبیل‌شان رد شد.

«مردگان» تفاوت‌های عمده‌ی محتوایی و موضوعی با دیگر داستان‌‌های نوشته شده‌ی هم‌نسلان شما دارد. جایگاه داستان‌تان را در بین آثار دیگر این روزها چطور می‌بینید؟

فعلاً سر پیش‌فرضِ سؤال حرف است. آیا واقعاً و اصلاً چنین تفاوت عمده‌ای هست؟ من بدبختانه خیلی با داستان‌های هم‌نسلانم محشور نیستم اما تا جایی که خوانده‌ام شخصیت‌ها همان شخصیت‌ها هستند؛ آدم‌هایی که بیشتر از بقیه می‌فهمند لذا رنج می‌کشند به‌اضافه‌ی کمی چس‌ناله و غرغر. منتهای مطلب توی این قصه، این بابا عاقبت به یک هم‌زیستی (و نه حتی مفاهمه) هم می‌رسد با غریبه‌ها؛ با دیگران. این مفهوم دیگران مفهومی خیلی اخلاقی است که اخیراً رویش کار می‌کنم و دارم می‌خوانم. وقت نوشتن مردگان که عقلم نمی‌رسید. اما حالا که لویناس را می‌خوانم می‌بینم قصه‌ی اصلی این است که آیا «سوژه»‌ بالأخره می‌تواند «دیگری» را بدون این که به خودش تحویلش کند بپذیرد؟ وجود دیگری را بپذیرد و با او هم‌نشینی و هم‌سایگی کند؟ که او، او باشد و من، من باشم و هر کدام سیِ خودمان باشیم و به درد هم برسیم اما مثل هم نشویم و مثل هم فکر نکنیم؟ مثالِ داستانی‌ترِ خود لویناس، تفاوت سفر اودیسئوس است که بالأخره برمی‌گردد به خانه‌ی خودش، به ایتاکا، با سفر ابراهیم که می‌رود برای همیشه در یک مملکت دیگری زندگی می‌کند. این دومی برای همیشه با دیگری روبه‌رو می‌شود و دست از خویشتن می‌کشد. با جهانی غریبه روبه‌رو شده و با آن زندگی می‌کند. با دیگران و دیگری‌ها. ایده‌ی بازگشت ایده‌ی این قصه‌ی من نبود. بازگشت در هیچ کدام از قصه‌هایم، بازگشت به مفهومِ «همان» و «خویشتن» نیست. در واقع بهتر است بگویم هرچند کنش فیزیکی بازگشت هست ولی بازگشتی در کار نیست. قرار نیست به خانه و زادگاه برگردیم. همه‌ی عالم «همان» نیست. بلکه «دیگر» است. مسافر نیستیم که برگردیم. مهاجریم و فقط می‌رویم. این تنها تفاوت مردگان است با «هم‌نسلان» و من البته آن را تفاوت مهمی می‌یابم. همه‌ی ما «هم‌نسلان» دهه‌ی شصتی، یک وقتی به دنیا آمدیم که فضای ایدئولوژیک کاملاً بر همه چیز حاکم بود. حالا تصور کنید که این قصه سال ۸۹ نوشته شده. اوج یأس و فقدان ایمان در میان «هم‌نسلان». سؤال این است که می‌شود در کنار دیگرانی که «دیگر» می‌اندیشند، زیست؟ می‌شود کثرت را جایگزین محوریتِ خویشتن کرد؟ کثرتی واقعی بیرون از خودم و نه «همان» خودم؟ قصه‌ی اصلی ماجرای یک نقاشی است. نقاشی ایرانی که از شرق دور آمد اما تبدیل شد به نماینده‌ی یک سنت خاص بومی در خاورمیانه. خیلی‌ها در آن جز گل و بلبل نمی‌بینند. حالا تصور کنید که ما با یک دیگری، یک غریبه، یک همسایه‌ی ناشناس، یک فکر تماماً متفاوت در کنارمان روبه‌رو هستیم و چاره‌ای نداریم جز این که با آن ملاقات کنیم. با آن روبه‌رو شویم و با آن هم‌نشینی کنیم. این هم‌نشینی توی این نقاشی سنتی که در قصه ذکرش می‌رود، هست. نقاشی میان‌مایه‌ای با تصویر آن جهان ازلی. البته که آن جهان ازلی،جوری که خود عبدالله می‌گوید گویا هیچ وقت نبوده و هر چه سراغ گرفته‌اند نیافته‌اند و صرفاً یک اسطوره‌ی آفرینش است. این نقاشی تنها چیزی است که مانده و آن را هم خودمان ساخته‌ایم. همان تصویر باغ مثالی گل‌من‌گلی و پرتقال‌های خوشگل وسط کویر و از این حرف‌ها. بهانه‌ای برای این که بالأخره همدیگر را ببینیم. با همدیگر هم‌نشین شویم. گفتگو کنیم و دست از مونولوگ برداریم. امیدوار بودم این ایده توی قصه در بیاید.

چنین نوآوریِ موضوعی را در دیگر رمان‌های شما هم می‌توان پیدا کرد؟

قصه‌ی بعدی من که در آمده، «یک گزارش شتاب‌زده» باز هم قصه‌ی یک نقاشی است. این یکی اما دیگر سنتی نیست. نقاشی امروز است. قصه‌اش هم حال و هوای دیگری دارد. از «نوآوری» در سؤال شما هم اگر سراغی بشود گرفت، همان مسئله‌ی «دیگری» است و ترکِ زادگاه، ترکِ وحدت به نفع تکثر و رنگارنگ شدن. حرکت از مونوکروم به رنگین‌کمان. خیلی از قصه‌های امروز مثل این است که طرف می‌خواهد انتقام یک چیزی را بگیرد. همه از یک جایی هستیم و به همان جا برمی‌گردیم. یک خویشتنِ خیلی متورم در بعضی قصه‌ها حاکم است که هر چیزی را که رنگ و بوی غریبه بدهد می‌بلعد. چرا نباید توی قصه‌ها، صدای دیگری را شنید، قبولش نکرد، اما اجازه‌ی بودن به او داد؟این را توی قصه‌های دیگرم هم خواسته‌ام. یک قصه‌ی جنگی نوشته‌ام که دوستانم می‌گویند کسی آن را نخواهد خواند چون شهرستان ادب درآورده. این حرف، اگر درست باشد، خیلی افسرد‌ه‌کننده است. بعدش هم می‌گویند قصه درباره‌ی آدم‌های ایدئولوژیک است. من هم می‌گویم بله. باید قبول کرد که جنگ توی فضای ایدئولوژیک رخ داد. حالا درست که خیلی‌ها غیرایدئولوژیک رفتند بجنگند. اما آن فضای ایدئولوژیک را چه کنیم؟ نباید تعریف کرد؟ ما هم یک سانسورچی دیگر بشویم؟ نباید قصه‌ی آن دیگری ایدئولوژیک را تعریف کرد که حالا چه به روزش آمده؟ نباید با آن گفتگو کرد؟ خلاصه این تم همیشه توی قصه‌هایم وجود خواهد داشت.

«مردگان» به واسطه‌ی زبان سخت و ساختار نسبتاً پیچیده‌ای که دارد رمان سخت‌خوانی است. فضای غریب و جدیدی دارد و استفاده از اصطلاحات عربی در آن ممکن است برای خواننده‌ی فارسی‌زبان دشوار باشد. شما تا چه حد با این گفته موافقید؟ آیا مخاطب خاصی را هدف قرار داده‌اید؟

تا حد بسیار کمی موافقم. شاید بهتر است بگویم موافق نیستم. زبان سخت و ساختار نسبتاً پیچیده واقعاً درباره‌ی مردگان صدق نمی‌کند. قطعاً همه‌ی ما رمان‌هایی خوانده‌ایم که به خوبی نشان‌مان می‌دهد زبان سخت و ساختار پیچیده یعنی چه. مردگان یک ساختار خیلی تکراری دارد. دو روایت موازی که با هم پیش می‌روند. زبانش هم فوق فوقش چهار تا کلمه‌ی عربی به واسطه‌ی فضای وقوع روایت دخیلش شده که مخاطب فارسی‌زبان اولاً آن قدر باهوش (یا لااقل گوگل‌باز) هست که آن‌ها را بفهمد و در ثانی آن‌ها را هم نفهمید چیزی از دست نمی‌دهد. ماجرای مخاطب خاص هم که از آن حرف‌هاست. اگر کسی توی رمانش از کلمات لاتین استفاده کرد معنایش این نیست که مخاطب خاصش مردمان قرون وسطی هستند. یکی از دوستان به آن نقل قول از پیامبر اسلام در اول رمان اشاره کرده بود. به او گفتم این سنت قبلاً هم بوده. اولِ قصه‌ی«دو برادر» ساعدی یک تکه آیه هست بی‌ترجمه که یقین دارم اکثر خواننده‌ها نمی‌فهمند چی می‌گوید. یا گلشیری آخر یکی از معصوم‌ها. یا عباس معروفی از جدیدتری‌ها. یا نمونه‌های دیگر. توی مردگان هم ممیزی خورد که ننویسید محمد مصطفی، بنویسید حضرت محمد مصطفی(ص)، ناشر هم احساس می‌کرد که این تغییر اعمال شود. من هم حساسیتی نداشتم. خلاصه این تقسیم‌بندی‌ها که از عربی و آیه و حدیث استفاده شده یا نشده نه خیلی اصولی است نه به دردی می‌خورد. قصه برای همه است؛ هر کسی که دوست دارد قصه بخواند. باید دید چطور می‌شود آن را خواند؟

درباره پایان بندی داستان بگویید. به نظر اغلب خوانندگان، داستان «مردگان» پایان بسته و قطعی‌ای دارد. با توجه به اینکه پس از ظهور رمان مدرن و به‌خصوص دوران پست مدرنیسم، پایان داستان‌ها معمولاً باز و غیر قطعی هستند. آیا این تلاشی بوده برای شکستن هنجارها در داستان‌نویسی؟

همه‌ی فضائل قصه‌نویسی در پست‌مدرن بودن خلاصه نمی‌شود و از آن طرف هم پست‌مدرن بودن قابل تقلیل به مسئله‌ی پایان باز نیست. البته من خوشحال خواهم شد اگر پایان قطعی مردگان را خودم هم بدانم. اگر در این حد است که پسره می‌رود خانه و به قهرش خاتمه می‌دهد، بله. چنین پایانی هست و این اصلاً تم قصه است. پایان دادن به قهر و آغاز به هم‌نشینی. نیازی هم نیست که حرفِ هم را قبول کنیم. بنشینیم فقط با هم حرف بزنیم. به هم آزار نرسانیم. اگر چنین چیزی نشود، چیزی اخلاقی باقی نخواهد ماند. اگر حقی برای «دیگری» قائل نباشیم، فاتحه‌ی امر اخلاقی هم خوانده است. اگر با دیگری روبه‌رو نشویم اصلاً شرط امکان اخلاق محقق نمی‌شود. برای چنین پایانی عمد داشتم. اگر نمی‌بود اصلاً این قصه را نمی‌نوشتم. برای همین است که می‌گویند یک تاریخ آزگار فلسفه آن قدر دغدغه‌اش «وجود» یا «معرفت» بوده و آن قدر غرق در مسئله‌ی این سوژه‌ی سلطه‌گرِ دیگری‌به‌خودتحویل‌کن بوده که یادش رفته باید با دیگری مواجه شد و هم‌نشینی کرد. از قضا مسئله‌ی لویناس بعد از هولوکاست و جنگ دوم جهانی مطرح شد. اطرافیان خودش هم قربانی همان فاجعه بودند. اما این تم منحصر به او نیست. از باختین تا آرنت در این مبحث می‌گنجند. خلاصه پایان باز تنها یکی از خصیصه‌های روزگار ماست؛ خصیصه‌ی دیگر که برای من مهم‌تر بوده، تکثر و ضرورت گفتگو بود. شاید آن را به نفع این یکی فدا کرده‌ام.

باز برگردیم به پایان داستان. همین که پایان قطعی است و در طول رمان اشارات دقیقی به مسائل مذهبی و عرفانی می‌شود، رمان را به سمت و سویی ایدئولوژیک سوق می‌دهد. آیا اندیشه خاصی را در روایت این داستان دنبال می‌کردید؟

منظور شما از داستان ایدئولوژیک، اگر منظورتان را درست فهمیده باشم، داستانی است که صغری و کبری بچیند تا بگوید فلان ایدئولوژی درست یا غلط است. فکر نمی‌کنم خواننده‌ها با خواندن این قصه از این فکرها بکنند. از من بپرسید می‌گویم «وقتی دلی…» رمانی ایدئولوژیک است. با این که نویسنده‌اش در دیگر قصه‌هایش آدم قدَر و بزرگی است. ولی درباره‌ی مردگان نمی‌توانم این را بگویم. حالا نویسنده‌اش یک آدم گمنام یا ناشی. و تازه من می‌پرسم کدام ایدئولوژی؟ اصلاً دو تا روایت موازی را بغلِ هم گذاشتم که سنخیتی با هم نداشته باشند. قرار بود این دو روایت صداهای مختلفی بدهند. حالا اگر نداده‌اند لابد نوازنده ناشی بوده، اما ایدئولوژیک؟ شک دارم. در آخرش هم بله! این یکی می‌رود به دیدار آن یکی. و علتی دارد که این یکی «راه می‌افتد» و نه آن یکی. لابد این یکی متحرک‌تر است و آن یکی ساکن‌تر. شاید این یکی باید حرکت کند برای این که چنین گفتگو و هم‌زیستی‌ای به وجود بیاید. همه در یک قایق نشسته‌ایم. اهلِ این قایق هم فقط یک شهر و طبقه و کشور نیستند. همه‌ی مردم دنیا هستند. امروز رویکردهای کشورهای مختلف به آواره‌های بیابان‌های خاورمیانه را می‌بینیم. ماجرا خیلی روشن است. مسئله‌ی اخلاق جایی معلوم نمی‌شود که آدم‌ها با خودشان سروکار دارند؛ اتفاقاً درست جایی آفتابی می‌شود که آدم‌ها با دیگری روبه‌رو می‌شوند. اخلاق تازه از آن‌جا شروع می‌شود.

به‌نظر می‌رسد که رمان تازه منتشر شده‌ی شما «یک گزارش شتاب‌زده» که نشر نیماژ آن را منتشر کرده، تفاوت‌های اساسی فرمی و محتوایی با «مردگان» دارد. درباره این رمان هم مختصری برایمان بگویید.

تفاوت فرمی، بله. بیشتر به سیال ذهن نزدیک است. کل ماجرا وسط وهمی می‌گذرد که ممکن است توی عوالم دود به سرِ آدم بزند؛ و در این باره اشارتی هم در آن هست. کلیتش باز قصه‌ی یک نقاشی است و این که چقدر خوب است گاهی بعضی چیزها معمولی هستند. که البته شرحش حکایت دیگری دارد و فرصتی دیگر می‌خواهد.

با توجه به این دو رمان که فضاهای متفاوت و منحصربه‌خود را دارند، آیا می‌شود گفت مهدی فیاضی‌کیا یک نویسنده‌ی تجربه‌گراست؟ در کارهای بعدی خود باز هم به تجربه‌‌های تازه دست زده‌اید؟ اصلاً نظرتان درباره‌ی تجربه‌گرایی در نوشتن چیست؟

به یک معنی هر قصه‌ی تازه‌، یک تجربه است. نه فقط برای من، برای هر کسی که می‌نویسد از جمله شما که خودتان نویسنده‌اید. فرم‌های تازه را هم آدم تا جایی که بلد باشد و ذوقش بکشد دوست دارد امتحان کند. لابد ناشر خوب هم بی‌اثر نیست. باید همین‌جا تشکر کنم از آقای حسین‌زادگان و آقای تهوری که به یک کار اولی اعتماد کردند و کار را درآوردند. خصوصاً که برداشت‌های ایدئولوژیک هم نکردند و این جور نگاهی، قیمت ندارد. اگر برگردیم سر نظر خودم در باب تجربه‌گرایی، خلاصه‌اش این که در مجموع تجربه‌گرایی نه کار بدی است نه کار خوبی. فقط می‌شود گفت کار سختی است و در سختی هم که فضیلتی نیست.

ما باید منتظر چه کار جدیدِ دیگری از شما باشیم؟

همان قصه‌ی جنگی که اشاره کردم به اسم «زمان‌پریش» احتمالاً کار بعدی باشد. یک قصه‌ای هم تمام شده به اسم «شروق» که برایش دنبال ناشر می‌گردم. یک بازی تاریخی است و صفحه‌های زیادی دارد. شما خودتان خوانده‌ایدش. آیا کسی چاپش می‌کند؟ فعلاً که یتیم است. از طرفی نمی‌دانم آیا دیگر درست است که منتظر انتشار «کتاب فرزندان آدم» باشم؟ یک وقتی، یادم نیست، گمانم سال ۹۰ بود، سپرده بودم نشر روزنه، ولی ارشاد قبلی، چاپش را ممنوع کرد و ارشاد جدید هم نظر قبلی‌ها را امضا کرد. قبلی‌ها جواب درست و حسابی نمی‌دادند، این جدیدی‌ها هم اصلاً ملاقات کردن‌شان دنگ و فنگی می‌خواهد که بنده اهلش نیستم. با این حساب باید به ارشاد بعدتر یا حتی بعدتر یا حتی بعدتر امید بست. شاید هم دیدار به قیامت بیفتد که در این صورت حتماً مرا خواهید دید آن هزارنسخه را مثل دستفروش‌ها دست گرفته‌ام و توی صف محشر به‌زور به جماعتِ مردگان می‌فروشم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما