چنگ زدن به این دست‌آویز محکم

چرا می‌نویسی؟

هادی معصوم‌دوست

یادم است در عوالم بیست‎سالگی، یک روز عصر، نزدیک‌های غروب، حالم خیلی بد بود. از ناهار ظهر کمی ماکارونی مانده بود و قرار بود شام همان را بخورم. دیدن آن قابلمه روی گاز، یکی از چراغ‎های سوخته‌ی لوستر، غباری که از چند روز پیش روی سطح میز را گرفته بود و صدای ونگ ونگ موتور کولر که زورش به گرمای هوا نمی‌رسید کارم را به جایی رساند که گوشی را برداشتم و زنگ زدم به مادرم و رک و صریح از او پرسیدم: «چرا من را به دنیا آوردی؟!» جواب کوتاهی هم گرفتم. مادرم که عصبانی شده بود با صدایی بلند سرم داد کشید و گفت: «به دنیا آوردمت، ولی جلوی از دنیا رفتنت را که نگرفته‌ام. زندگی را دوست نداری، برو بمیر» و بعد هم گوشی را قطع کرد.

در تنهایی خانه‌ی سی‎متری‌ام نشستم و بعد از چند روز خوددرگیری به این نتیجه رسیدم که با همه‌ی بی‌علاقگی‌ام به لحظات زیادی از زندگی، با همه‌ی سختی‌هایش، با همه‌ی مسائلی که سر و کله‎زدن با آن‎ها را درک نمی‌کنم و برای درست زندگی‎کردن ــ آن هم طوری که به آن اعتقاد دارم ــ تاوان زیادی باید بدهم و شاید گاهی با خودم فکر کنم اصلاً هیچ چیز به این همه زحمتش نمی‌ارزد، ولی به‎شدت پای‎بند زندگی‌ام. حتی وقتی کمی، فقط کمی، قفسه‎ی سینه‌ام به هر دلیل پیش پاافتاده‌ای درد می‌گیرد، می‌دوم بیمارستان و از دکتر می‌خواهم ذره‎ذره‎ی وجودم را زیر نظر بگیرد که نکند خدای ناکرده ساز یکیشان ناکوک باشد. دست آخر به این نتیجه رسیدم که من به دست‎آویزی نیاز دارم برای زندگی یا شاید به عشقی که درون خودم باشد و نخواهد جای دیگری دنبالش بگردم؛ دست‎آویزی که به کلیت زندگی‌ام در هر موقعیتی که هستم معنا بدهد؛ چه وقتی عاشق زنی هستم و چه وقتی او را ترک کرده‌ام یا او مرا ترک کرده؛ چه وقتی پول دارم و چه وقتی بی‎پولم؛ چه وقتی در تهران زندگی می‌کنم یا مشهد یا کاشان یا پاریس. در هر وضعیتی که هستم نباید خالی زندگی کنم. از همان اولین بار که در بیست‎سالگی به این نتیجه رسیدم، ادبیات را دست‎آویزی کردم. ادبیات هم قبول کرد به زندگی‌ام معنا بدهد و این کار را کرد؛ به درکی که از خودم و زندگی‌ام داشتم معنا داد و هنوز هم این کار را می‌کند. آن‎هایی که گرفتار این احساس مشابه بوده‌اند، می‌دانند که داشتن دست‎آویزی که در زندگی به آدم معنا بدهد چقدر اهمیت دارد؛ شاید به اندازه‌ی خود زندگی.

اولین رمان را که نوشتم عده‌ای از دوستان که آن را خواندند خیلی به من انرژی دادند. تشویق شدم. حتی یکی دو نفر از استادان که از همان نوجوانی به ایشان ارادت داشتم به من زنگ زدند و واکنش‌هایی مثبت نشان دادند. مزه می‌کند به دهانت. دیده‎شدن و تشویق‎شدن همیشه مزه می‌کند به دهانت و حالت را جا می‌آورد؛ و این بهترین نوع انرژی‎گرفتن است؛ این‎که غریبه‎ای، دوستی، مخاطبی معمولی یا استادی برای آدم پیامی بگذارد، در مورد کار کمی با او صحبت کند و به او «خسته نباشید» بگوید. شاید برای همین باشد که هر بار وقتی رمانی را می‌خوانم و از خواندنش لذت می‌برم، تا جایی که دسترسی دارم، دلم می‌خواهد در مقام مخاطب صدایم را به گوش نویسنده‌اش برسانم و به او «خسته نباشید» بگویم؛ و اگر از کاری خوشم نیاید و مجبور باشم که نظر بدهم، همه‌ی حواسم را جمع می‌کنم که ناراحتش نکنم؛ چون هیچ جوری از ادبیات نمی‌توانم بپذیرم که به هر شکل و واسطه‌ای حال کسی را بد کند.

عده‌ای هم از کارم خوششان نیامد و حتی شروع کردند به تکه‎پرانی. ولی بگذارید صادقانه چیزی بگویم: نه تعریف دوستان و استادان گران‎قدر و نه تکه‎پرانی برخی دوستان دیگر بیش‎تر از چند ساعت در زندگی من تأثیری نگذاشت؛ چون بلافاصله درست از لحظه‌ای که با آن‎ها خداحافظی کردم باز با خودم و همه‌ی فکرهایی که توی سرم می‌چرخیدند تنها بودم؛ با این تفاوت که فکرهای تازه‎ای هم به آن‎ها اضافه شده بود. از سر بی‌تجربگی حتی دچار تشویش هم شدم. خب حالا چه کار کنم؟ بعد از این چه بنویسم که باز خوششان بیاید! از طرفی همیشه عده‎ای دانای کل هم هستند که چند خط در میان قصه‌ی «ماندگاری» را مطرح می‌کنند. مدام می‌خواهند به این نویسندگان جوان یادآوری کنند: حالا از کجا معلوم ماندگار شوی! تو هم که ناخودآگاه درگیر فضا شده‌ای مسئله‎ی ماندگاری هم می‌شود دغدغه‌ی تازه‌ات. حالا چه کار کنم؟ چه بخوانم؟ فلانی رمان تازه نوشت؟ نکند دارم عقب می‌افتم! توی آن لحظه هم به این فکر نمی‌کنی که با لبخند به طرف نگاهی بیندازی و بگویی من تا وقتی که از خواندن و نوشتن لذت می‌برم این کار را انجام می‎دهم. اگر هم ماندگار نشدم، به دورترین سلول گندیده‌ی وجودم!

شاید تا قبل از این نتیجه، مجموع این فکرها و حرف‎ها تشویش تازه‌ای به جانت بیندازد. تشویش چه نوشتن، پوز کی را زدن و چطور بیش‎‎تر دیده‎شدن. فکرهایی که شاید سراغ هر کسی بیاید. سن و سال هم ظاهراً نمی‌شناسد. این‎جاست که باید شانس بیاوری و با تلنگری برگردی به همان سؤال اولیه: برای چه می‌نویسی؟ دست‎آویزی که به زندگی‌ات معنا بدهد و حالت را بهتر کند یا بهانه‌ای داشته باشی برای کل‎کل‎کردن و هر روز جواب این و آن را دادن و تلاشی مذبوحانه برای دیده‎شدن در میدانی که اتفاقاً تماشاچیان انگشت‎شماری دارد؛ تماشاچیانی که دیگر همه‌شان را حتی به چهره می‌شناسی و با آن‎که در جایگاه تماشاچیان نشسته‌اند، اصلاً خودشان را تماشاچی نمی‌دانند. دونده‌هایی هستند که گاه توی میدان کنار تو می‌دوند یا قرار است به‎زودی دونده شوند. شانس بیاوری و دست روزگار بزند پس سرت و ترمز را بکشی. به خودت یادآوری کنی حالا که برای فرار از بی‎معنایی به ادبیات پناه آورده‌ای، مراقب باش دوباره توی چاه بی‌معنایی ــ این بار از جنس ادبی‌اش ــ گرفتار نشوی. این را همه‌ی کسانی که در این میدان دویده‌اند می‌دانند که ادبیات در کشوری که ما در آن زندگی می‌کنیم، نه شهرت دارد و نه پول. بزرگ‎ترین نویسندگان ادبیات داستانی ما از بازیکنان درجه‎ی سه لیگ برتر هم شهرت کم‎تری دارند. چه خوب و چه بد، چه درست و چه غلط وضعیت همین است؛ پس حداقل خودمان را این‎قدر مفت و مجانی توی دام تشویش و ناآرامی نیندازیم. این دست‎آویز محکم را، که خودش به‎تنهایی بزرگ‎ترین سرمایه است، به‎راحتی از دست ندهیم. ادبیات و نویسندگی قبل از هر چیزی باید بتواند کمی حال خودمان را خوب کند. حالا اگر جایزه بگیری، کاندیدای فلان جایزه شوی، مورد حمایت ناشرت باشی ــ طوری که خیلی بیش‎تر از دیگران برای تو تبلیغ کند ــ یا دوست و رفقایی داشته باشی که برای کتابت مدام یادداشت‎های مثبت بنویسند، نه این‎که بد باشد و در حالت تأثیر نگذارد، ولی فوقش چند روز یا چند ماه این‎گونه است. مثل بازیگری نیست که این حاشیه‎سازی‌ها تو را مشهور کند، به تو نقش پیشنهاد کنند، پرکار شوی و به این واسطه پول بیاید توی زندگی‌ات. تو برای دیده‎شدن بین همین تماشاچی‌های اندک، اگر برایت مهم باشد، باید بنویسی، آن هم در تنهایی و بدون کمک کسی. باید خوب بنویسی و خوب‎نوشتن هیچ راه میان‎بری ندارد. از طرفی آدمی که برای دیده‎شدن سراغ ادبیات آمده باید خیلی آدم کم‌هوشی باشد؛ چون راه سخت و کم‎مزدی را انتخاب کرده. وقتی ادبیات را انتخاب می‌کنی، تو در هر وضعیتی باز تنهایی‌های خودت را داری. هیچ کف‎زدن و تعریف و تمجیدی آن‎قدر زور ندارد که ما را از چنگ سؤال‎های سختی که در تنهایی سراغمان می‌آید نجات بدهد. فقط چنگ‎انداختن به دست‎آویزی محکم می‌تواند کمی حالمان را بهتر ‌کند. اگر ادبیات را با دغدغه‌های کوچک از رمق نیندازیم، این زور را دارد که به ما کمک کند. می‌تواند به بودنمان معنا بدهد. دست‎آویزی که قرار است آرامش بیاورد، نه آن‎که استرس، تشویش، غیظ و کینه را سرریز کند توی وجودمان.

2 پاسخ به “چرا می‌نویسی؟”

  1. مهدی گفت:

    عجیب هم ذات پنداری می کنم….
    فراتر از هر حرف اضافه ای،کم نظیر بود….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما