گفت‌وگو با پیام ناصر درباره‌ی «سارق چیزهای بی‌ارزش» و مخاطبانش

دانش و صداقت همیشه پیروزند

علیرضا رحیمی موحد

سارق چیزهای بی‌ارزش با توجه به ویژگی‌های فرمی‌اش خواننده‌اش را می‌کشاند در دل بازی، خواننده را تبدیل می‌کند به یکی از شخصیت‌های متن و از این جهت ارتباط ویژه‌ای با او برقرار می کند. به همین دلیل در گفت‌وگو با پیام ناصر حول محور مخاطب بحث کرده‌ایم. البته مخاطبان این اثر طیف گسترده‌ای را دربرمی‌گیرد؛ از خواننده‌‌ی ضمنی که با اثر وارد گفت‌وگو می‌شود تا خواننده‌ای که پشت میز نشسته و دارد رمان را می‌خواند تا منتقدان به عنوان مخاطبان خاص. این شما و این گفت‌وگو با پیام ناصر…

علیرضا رحیمی موحد

رمان تازه‌نشرتان، سارق چیزهای بیارزش، سویه‌ای پستمدرنیستی دارد. متون این‌چنینی عناصر نظری خاصی از جمله عدم تعیّن و عدم حتمیت و مرکززدایی و اتصال کوتاه میان خیال و واقعیت را در خود جا می‌دهند و ارتباط با آن نیاز به آگاهی از آنها دارد. طیف مخاطب امروزی را در برابر این گونه‌ی داستانی در چه رده‌ای تعریف می‌کنید؟ به عبارت دیگر، خوانندهی ضمنی شما حین نگارش متن چه کسانی هستند؟

رده‎بندی و تحلیل مخاطب از هر نظر که حساب کنید، چه کمی و چه کیفی، نیاز به بررسی و نظرسنجی کسانی دارد که با گروه وسیعی از مخاطبان در ارتباط‎اند. من به‎شخصه در چنین موقعیتی قرار ندارم. واقعیتش را بخواهید، در این مقطع از کارم و در مقام نویسنده، معتقدم با ورود به چنین فضایی برخوردی غیرحرفه‌ای و غیرضروری با مقوله‌ی نویسندگی کرده‌ام. نویسنده برای آن‎که خواننده‎ی اثرش را ازریابی کند چاره‎ای ندارد جز آن‎که از پشت میز نویسندگی‌اش بلند شود ــ که این خواست من نیست. موضوع برای من بسیار ساده‌تر از این حرف‎هاست؛ می‌نویسم و تنها دغدغه‌ی من امر نوشتن است؛ همین و بس. در دوران کارآموزی‌ام نیز به مخاطب فکر نکرده‌ام یا به این‎که پست‌مدرن بنویسم یا کلاسیک و یا رئال؛ برای من فقط یک چیز اهمیت داشت: درست‎نوشتن. بنابراین، همۀ تمرکزم صرفاً معطوف به فرایند خلق اثر است و نتیجه‌ی آن در نهایت ممکن است به ایجاد قالب خاصی از روایت منجر شود و خواننده یا منتقد هم اسم خاصی روی آن می‌گذارد، اما در کل، این فقط و فقط چالشی فردی است. جنس آن طوری است که دیگران بعد از پدیدارشدن می‌توانند در آن سهیم شوند. اما همه‌ی این‎ها نتایج بعدی‎اند نه دلایل قبلی. فردی‎بودن در ذات نویسندگی است؛ اگر چنین نباشد به‎سرعت می‌تواند گمراه شود. این‎که سارق چیزهای بی‌ارزش را چه کسانی می‌خوانند، از آن چه برداشت می‌کنند، در مورد آن چه فکر می‌کنند و گزاره‎هایی از این دست، اگر در زمان خلق اثر حضور داشته باشند، از نظر من فقط حکم دعوت ابلیس را به پشت میز نویسندگی دارند. بنابراین، اگر می‌پرسید که خواننده‌ی ضمنی من حین نگارش متن چه کسانی هستند، پاسخ این است: برای آن‎که ایمانم را به شیطان نفروشم، هیچ کس.

با توجه به سنت فکری رئالیستی مخاطب ایرانی و مواجهه‌اش با متنی ساختارشکن که هجوکننده و نافی آن است، تأثیر نویسندگان در این تغییر سلیقه یا ارتقای مخاطب چگونه است؟ در چند سال اخیر، در سینما و تئاتر ساخت آثاری با این شیوهی روایی حرکتی را کم و بیش آغاز کرده تا مخاطبان خود را آموخته کند.

ساختارشکنی زمانی معنا پیدا می‎کند که یک جریان فکری یا ادبی خودش را تحمیل می‌کند و منجر به همان چیزی می‎شود که شما در بخش اول سؤالتان مطرح کردید؛ یعنی پسوند «پست» را جلوی نام جریان غالب می‌گذارد. چنین حرکتی در بستر زمانی خود حکم یک اعتراض را دارد. اما در فضای ادبی کنونی که در ایران با آن مواجهیم (منظورم از نظر مخاطب و نبود جریان‌های خودکامه است) اثر ادبی را، هر سبک و سیاقی هم که داشته باشد، نمی‎توان ساختارشکن یا پست‎مدرن تلقی کرد؛ قرار است با چه جریان یا سلیقه‌ی قالبی‎ای مقابله کند؟ مانند این است که به پارک بگوییم جنگل! بنابراین، استفاده از چنین واژه‌هایی در قیاس با سنت‎های ادبی جهان و در همان برهه از زمان پذیرفتنی است، اما در تقابل با جریان‎های ادبی و سلیقه‌ی مخاطب در ایران کمی اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. منظور شما از «سنت فکری رئالیستی» قاعدتاً وجود قصه‎های شسته‎رفته در یک رمان است؛ شروع و پایان مشخص، وجود قهرمان و ضدقهرمان و نقاط عطف. همه‌ی این‎ها در سارق چیزهای بیارزش وجود دارند ــ این‎ها را از هیچ داستانی نمی‎توان حذف کرد، اما می‎توان تا جای ممکن پنهانشان کرد تا آن‎که چیزی برای کشف وجود داشته باشد. این درست همان کاری است که زندگی با ما می‎کند: همه چیز را پنهان می‎کند، حتی آن‎هایی که جلوی چشممان هستند. نظر من در مورد تغییر سلیقه، مشابه همان چیزی است که در بخش اول سؤالتان مطرح شد. تغییر سلیقه برنامه‎ا‌ی از پیش تعیین‎شده نیست (و نمی‎تواند باشد؛ چرا که نویسنده تا آن‎جا که من درک می‎کنم با چنین سیاستی پشت میز کارش نمی‎نشیند). نویسنده رمانش را در هر فرم و سبک و با هر مضمونی که ارائه دهد، فقط زمانی به این تغییر سلیقه و یا بهتر است بگوییم ارتقای ذائقه در مخاطب موفق می‎شود که قدرت تأثیرگذاری عام داشته باشد؛ حالا در سایه‌ی این تأثیرگذاری می‌تواند ساختارشکن باشد یا نباشد.

نظرتان دربارهی جدایی میان جامعهی ادبی و دانشگاهی چیست؟ جامعه‌ی دانشگاهی رمان‌های روز را نمی‌خواند و این مسئله در کمیت و کیفیت خوانندگان و رونق ادبیات داستانی تأثیر بسزایی دارد.

من به‎شخصه معتقدم اگر رمان یا مجموعه داستانی کیفیت و استاندارد بالایی داشته باشد، دیر یا زود در میان خوانندگانی که شما «دانشگاهیان» نام نهاده‌اید، مورد استقبال قرار می‎گیرد و دیده می‌شود. برای آن‎که سوءتفاهمی در مورد واژه‌ی «دانشگاهیان» رخ ندهد، بگذارید بگویم منظور شما از این گروه از مخاطبان را چگونه ارزیابی می‎کنم. این‎ها قاعدتاً کسانی‎اند که دارای قابلیتی هستند که من اسمش را می‌گذارم: «توان قضاوت ادبی». آن‎ها جنس خوب را از بد تشخیص می‌دهند. این گروه با استقبال‎نکردن از بخش معنی‌داری از آثار ادبی ایرانی به‎روشنی نشان داده‎اند که از کیفیت آثار وطنی، جز در موادر نادر، راضی نیستند. پاسخ من به سؤال شما این است: مقصر خود نویسنده‎ها هستند. شاید قادر نیستند خوانندگان نخبه را راضی کنند. از نظر من، انداختن تقصیر به گردن نخبگانِ جامعه نوعی فرافکنی از سوی نویسندگان است. از این رو، بخش بزرگی از گروه نویسندگان ما به‎درستی و کاملاً منصفانه از سوی خوانندگان حرفه‎ای قضاوت شده‎اند. حاصل این قضاوت، همین جدایی است که شما از آن نام بردید. نمی‎توانید از آن‎ها بخواهید کالای فرهنگی ایرانی مصرف کنند اما فکری به حال کیفیت آن نکنید؛ کما این‎که همین گروه از مخاطبان استقبالی غیرقابل چشم‌پوشی از آثار برخی نویسندگان خارجی می‌کنند (مثال نمی‎زنم، اما همۀ ما آن‎ها را می‌شناسیم). البته، ما تعداد محدودی نویسنده‎ی ایرانی هم داریم که استقبال خوبی از آثارشان می‎شود و در طول ده دوازده سال گذشته کتاب‎هایشان به طور منظم تجدید چاپ شده‎اند. به هر حال، خود من اگر روزی بخواهم برای آن‎که از کتاب‎هایم استقبال نمی‎شود دنبال مقصر بگردم، تنها کاری که می‌کنم این است: نگاهی به آینه می‌اندازم.

در راستای سؤالات قبلی دربارهی مخاطب و همچنین اصل مهم معناآفرینی مخاطب از متن و مشارکت فعالانه‌اش، منتقدان در جایگاه اعضای مهمی از جامعهی مخاطبان چه نقشی در این باره ایفا میکنند؟

تمایل مخاطب به «معناآفرینی» در شکل حقیقی خودش ریشه در اعتقاد او به «درستی اثر» دارد. یا شاید بهتر است بگوییم برانگیختگی ما برای الصاق «معنی» به اثر از پذیرش موجودیت «ارگانیک» آن نشئت می‌گیرد. این هم درست مشابه همان کاری است که خود ما در قبال زندگی و جریان آن صورت می‌دهیم؛ برای آن معنی قائل می‎شویم. اما آیا تا به حال کسی واقعاً توانسته ثابت کند که زندگی چیز بامعنایی ا‌ست؟ یا حرفی برای گفتن دارد؟ مهم این است که نفس زندگی ما را به این کار، یعنی معنا‎بخشیدن به آن، ترغیب می‌کند. این نظر قطعی من در مورد اثر ادبی است: باید مثل یک زندگی عمل کند تا همین جنس از برانگیختگی را ایجاد کند. بنابراین، می‌گویم معناآفرینی در وهله‌ی اول وظیفه‌ی منتقد نیست، بلکه وظیفه‌ی اثر است. نقش منتقد در مواجهه با متن ادبی در گام نخست درک ماهیت ارگانیک آن است نه پافشاری بر معنابخشی به آن. اگر اثری سلامتِ کافی نداشته باشد، معنابخشیدن به آن به چیزی شبیه «نیت‎خوانی» بدل می‎شود که هیچ نسبتی با نقد ادبی ندارد؛ جریان فکری منحرفی در نقد است. نقدهای این‎گونه فراوان دیده می‌شوند؛ با جملاتی از این دست: «نویسنده می‎خواسته فلان چیز را بگوید اما …» یا مثلاً «نویسنده فلان شخصیت را آورده تا …». شنیدن چنین جملاتی از منتقدان شبیه آن است که از فیزیک‎دانی نظری بپرسیم: «جهان چگونه به وجود آمده؟» و او در جواب بگوید: «به خواست خدا!»

نوشتن نقد در نشریات اینترنتی و کاغذی توسط داستاننویسان، که بیشتر به خلاصه‌نویسی و ریویو محدود می‌شود، مرسوم است. البته، در سالهای اخیر شکل‌گیری انجمن‌های علمی و آموزش آکادمیکی نقد در دیگر مؤسسات را می‌توان مشاهده کرد که کمتر از آنها استقبال می‌شود و به صورت مکتوب در جراید می‌آید. نویسنده‌ای که ابزارش تخیل بوده تا تحلیل چقدر می‌تواند در پیشرفت فنی نویسندگان نقش داشته باشد؟ اصلاً می‌توان نگاهی آسیب‌شناسانه بر این اساس داشت یا باید داستان‌نویسی را در سطوح پیشرفتهتری دنبال کرد؟

تعداد بسیار محدودی نویسنده ـ منتقدند که به نظرم نقدهای قابل اعتماد و آموزنده‌ای می‌نویسند و خود من کارهایشان را دنبال می‌کنم. تعداد فراوانی هم این ویژگی را ندارند و بیش‎تر شبیه تشکل‌های هیئتی عمل می‎کنند. اما آیا همه جای دنیا همین طور نیست؟ دلیلش را همه‌ می‎دانیم: داشتن تریبون در روزگار ما کار ساده‎ای شده و نیاز چندانی به دانش یا تعهد کاری ندارد. برخی معتقدید این‎که هر کسی امکان و حق اظهار نظر دارد، به نوعی هرج و مرج و مه‌آلودشدن فضای نقد منجر شده است. بر عکس، من فکر می‎کنم این وضعیت در نهایت بسیار روشنگر است. چیزی که می‌خواهم روی آن دست بگذارم این است که وقتی امکان نقد برای همه تقریباً به طور یکسان فراهم باشد، قدرت تأثیرگذاری و میزان حقانیت آن وابستگی‌اش را به وجود «تریبون» از دست می‎دهد. این به نظرم برای جامعه‌ای که عدالت اجتماعی در آن کمرنگ است، کاملاً ضروری است. فقط در این حالت است که در فضایی تقریباً یکسان منتقدانی که توان و دانش بیش‎تری دارند می‌توانند نشان دهند که در سطحی متفاوت کار می‎کنند. مثال بارزی از آن در موسیقی قابل رؤیت است. مگر نه آن‎که در یک دهۀ اخیر هر کسی می‌توانسته در زیرزمین خانه‌اش با یک دستگاه ضبط و یک کیبورد، آلبوم موسیقی تولید کند؟ اما در این لحظه از  بین آن‎ها چند نفر به منزلۀ خواننده در ذهن ما تثبیت شده‎اند؟ گمانم تعدادشان به نسبت خوانندگان پیش از انقلاب و افزایش جمعیت هیچ تعییری نکرده باشد. می‎خواهم بگویم وجود تریبون برای همه ابداً به معنی بر هم خوردن تعادل نیست. اساساً تعادل وضعیتی مربوط به توزیع آماری است که با افزودن یکنواخت اجرام، مرکز ثقل آن تغییری نمی‌کند. همۀ این‎ها به نظر من نشان می‌دهند که در دوران معاصر هیچ اهمیتی ندارد چند نفر تریبون در اختیار دارند، مهم این است که چقدر قدرت تأثیرگذاری از طریق آن را دارند. یادم هست که در دوران کارآموزی‌ام نقدهای تحریک‎کننده و مثبتی از چند کتاب خواندم پر از تعریف و تمجیدهای اغراق‌آمیز. کتاب‌ها را که تهیه کردم دیدم هیچ مناسبتی با نقدها ندارند. آن موقع هنوز از ماجرای نقدهای سفارشی خبر نداشتم؛ نقدهایی که از روی اعتقاد نوشته نمی‌شوند. هر نقد‌ی را خیلی جدی می‌گرفتم و به آن اعتماد می‌کردم. این باعث شد سه یا چهار کتاب خریداری کنم، همین. فقط یک مدت کوتاه کافی بود که موضوع برایم روشن شود و منتقدان قابل اعتمادم را شناسایی کنم. شاید یکی دو نویسنده‌ نیز کتاب‎هایشان را از همین راه به چاپ دوم رسانده باشند. اما امروز که نگاه می‎کنم، نه من با خریدن آن چند کتاب ورشکسته شدم و نه آن منتقد و دوستان نویسنده‌اش جایگاه ویژه‎ای در فضای ادبی دارند. در کل، دانش و صداقت همیشه پیروزند.

سؤال پایانی هم به نوعی به مخاطبی برمیگردد که با این میزان اندک گویی رو به حذفشدن از فضای داستاننویسی است. آیا می‌توان گفت ادبیات دچار «در خودماندگی» و «خودبسندگی» شده که هر روز که می‌گذرد بیشتر انتزاعی و دورافتادهتر از مردم نوشته می‌شود؟ با توجه به اینکه جز موارد معدود و استثنایی نتوانسته به سینما و تئاتر راه پیدا کند تا از آن طریق بتواند مخاطبان دیگر عرصهها را به سمت خود ترغیب کند.

با در خودماندگی و خودبسندگی که می‎گویید موافقم، اما آن را چیزی مربوط به سبک و سلیقه‌ی نویسنده نمی‎دانم. این یک ضعف روایی است. در خودماندگی‌ِ اثر ربطی به «شخصی‎نویسی» یا انتزاعی‎بودن آن ندارد. مشکلِ ارتباط با مخاطب فقط از ناتوانی در روایت ناشی می‎شود ــ وارد اتاقی که درهایش قفل شده‎اند نمی‎توان شد. همه‌ی ما داستان‎هایی خوانده‎ایم که به‎شدت شخصی و انتزاعی بوده‌اند، اما ما را به درون خودشان بلعیده‎اند. از نظر من، مخاطب فقط به یک چیز احتیاج دارد: صدایی قابل اعتماد و این‎که هرگز به آن پشت نمی‌کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما