گفت‌وگو با ستاره پارسا، نویسنده‎ی رمان جغرافیای خانگی

در زمانی کوتاه، طولانی زندگی کرده‌ایم

محمد حسن شهسواری

در جغرافیای خانگی عشق خیلی تلاش می‌کند چاره‌ای باشد برای رهاشدگی قهرمان. اما شخصیت اصلی رمانِ ستاره پارسا، مانند بسیاری از شخصیت‌های رمان‌های هم‎نسلش، بیچاره‌تر از این حرف‎هاست. گرچه نویسنده، خودآگاه و یا ناخودآگاه، برای ایجاد تفاوت با سایرین، با کم‎کردن از غلظت جهان بیرون، جهان درون قهرمانش را در بستری از تخیل عرضه کرده، که در این زمینه موفق هم بوده، منتها وقتی این همه بر فردیت و ساخت جهانی منفرد تأکید می‌کند، خطر عدم درک دیگری به وجود می‌آید. سرنوشت چنین رمان‌هایی معمولاً موافقان وفادار ولی اندک و بی‌تفاوت‌های فراوان است. باید صبر کنیم و ببینیم سرنوشت برای جغرافیای خانگی چه در آستین دارد.

محمدحسن شهسواری

من البته خودم خیلی طرفدار ذهنی‌گرایی نیستم، اما برخی خوانندگان داستان‌های ایرانی فقط این نوع داستان را جدی، هنری و فرهیخته می‌دانند. برایمان از واکنش خوانندگان جغرافیای خانگی می‌گویی؟ چه چیزهایش را دوست داشتند و چه چیزهایی را نه.

زمانی که جغرافیای خانگی برای چاپ آماده می‌شد، ترس عجیبی از واکنش مخاطبان اندکم در حوزه‌ی ادبیات داشتم؛ چیزی که به هیچ عنوان در حین نوشتن کار برایم مهم نبود. اما انگار تازه بعد از اتمام کار موجودیت مخاطب را درک کرده باشم، از این‎که جغرافیای خانگی به عنوان اولین کارم وارد عالم ادبیات شود واهمه داشتم. آن موقع فکر می‌کردم جغرافیای خانگی به احتمال زیاد مانند بچه‌ی ناقص و سرخورده‌ای خواهد شد که تنها خودم دوستش خواهم داشت، اما بعد از چاپ کتاب، واکنش همان مخاطبانِ اندک حتی نظر خودم را در مورد جغرافیای خانگی تغییر داد. هیچ کدام از کسانی که کار را خواندند، نسبت به کار خنثی یا بی‌تفاوت نبودند و همین برای من و جغرافیای خانگی بسیار غیرمنتظره بود. این‎که تعدادی از آدم‌ها کتابت را بخوانند و بعد آن را مثل هزاران کتاب دیگری که در سال منتشر می‌شود ببینند زیاد خوشایند من نبود. به همین خاطر، وقتی می‌دیدم جمله‌هایی از کتاب را همان طور که نوشته شده به ذهن سپرده‌اند یا به گفته‌ی خودشان صحنه‌هایی از رمان را هرگز فراموش نمی‌کنند، با خودم گفتم این کتاب هر ایرادی هم که داشته باشد توانسته حسی هرچند رقیق را در مخاطبان اندکش برانگیزد. و البته خیلی‌ها هم درست مثل شما چندان طرف‎دار ذهنی‌گرایی و این نوع روایت با فضای شاعرانه یا ریتم کندی که در رمان وجود دارد نیستند. اما برایم خیلی جالب بود که همان تعداد هم وقتی کار را خواندند، چیزی در رمان برایشان تا حدی جذاب بود که تا حدودی می‌توانستند این ویژگی‌های رمان را هم بپذیرند؛ مثلاً ساختار رمان و استفاده از سه زمان که تودرتو روایت می‌شود، یکی از نگرانی‌های من برای مشکل‎کردن خوانش داستان بود، اما تا این‎جا کسی هنوز ایراد چشم‌گیری در مورد این قضیه به رمان نگرفته. اما از همه‌ی این‌ها که بگذریم، چیزی که عده‌ای در مورد جغرافیای خانگی به من گفتند این بود که چرا این‎قدر داستان را دیر شروع کرده‌ام و با این ابهامی که در آغاز رمان وجود دارد ممکن بود همان مخاطبان اندک را هم از دست بدهم. اما راستش آن موقع فکر می‌کردم دلم نمی‌خواهد خیلی رک و راست بروم سر اصل مطلب؛ و البته هنوز هم فکر می‌کنم نوشتن یک کار با این میزان از ذهنی‌گرایی و تخیل که با لحنی شاعرانه روایت می‌شود شاید نیازمند همین مقدار ابهام یا به نوعی مقدمه‌چینی و کمی تصویرسازی باشد. نمی‌دانم شاید هم واقعاً زیادی مقدمه‌چینی کرده‌ام و اصولاً آدمی هستم که زیادی برای هر چیزی مقدمه‌چینی می‌کنم. اما در نهایت تمام این واکنش‌ها نشان از این بود که همه‌ی آن مخاطبان اندکْ جغرافیای خانگی را خواندند؛ خواندن به معنای واقعی. بقیه هم که خب واضح است: کتاب را نخواندند و طبیعتاً عکس‌العمل خاصی نداشتند.

من هم چند صحنه‌ از رمان را کاملاً به یاد دارم؛ بهخصوص آن صحنه‌ای که راوی در کودکی تنها در ماشین می‌ماند و آن مرد غریبه شروع به تکاندادن ماشین می‌کند. تنهایی و ترس بشر در آن صحنه خلاصه شده. البته که ظرافت و تأثیرگذاری صحنه به این دلیل است که بی‌دلیل خشن نشده. اساساً جغرافیای خانگی با خشونت فیزیکی کاری ندارد. هول را از طریق تنهاییِ نرم دخترانه و برخوردش با دیوار سخت واقعیات درآورده. آیا از متهمشدن به دخترانگی و نرمی بیش از حد نترسیدی؟

پارسا: قبل از این‎که بخواهم جواب این سؤال را بدهم، لازم است بگویم من انتخاب دیگری به غیر از نوشتن جغرافیای خانگی نداشتم. یادم می‌آید زمانی که در بیست‌وسه‌سالگی نوشتن این کار را پیش آقای کامران محمدی شروع کردم، ایشان هم مدام از من می‌پرسیدند: «مطمئنی می‌خواهی این کار را با این حجم از ذهنی‌گرایی و شاعرانگی بنویسی؟ امکان این‎که نتوانی کار را به پایان برسانی خیلی زیاد است». من آن موقع هم جوابم این بود که من این رمان را بالأخره یک روز می‌نویسم، حتی اگر حالا موفق به نوشتنش نشوم، که البته بر خلاف همه چیز در زندگی‌ام این بار عزمم را جزم کردم و این کار را به پایان رساندم. راستش من از متهم‎شدن به خیلی چیزها در جغرافیای‌خانگی می‌ترسیدم، اما تلاشم این بود که بر تمام این ترس‌ها غلبه کنم؛ چون از نوشتن جغرافیای‌خانگی ناگزیر بودم. من به‎شدت معتقدم بعضی چیزها را باید نوشت و جایی تمامشان کرد تا بتوانی به چیزهای دیگر فکر کنی و چیزهای جدیدی را ببینی. و این‎که شخصیت من یک دختر بود؛ دختری در کودکی، بیست‌وسه‌سالگی و دختری در سی‌و‌یک‌سالگی. این به این معنی نیست که من فکر می‌کنم دنیای دخترانه به صورت کلی مساوی‌ است با نرمی و به‎دور از هر گونه خشونت فیزیکی، اما این را هم باید در نظر گرفت که من با تمام تلخی‌ها قصد نوشتن کاری کاملاً شاعرانه را داشتم. دورکردن جغرافیای خانگی از هر گونه خشونت فیزیکی کاملاً خودخواسته بوده؛ همین‎طور نگاه من به عشق در این رمان که اصلاً فیزیکی نبوده. جالب این‎جاست که من تعدادی مخاطب مرد بالای سی سال داشتم که به‎شدت با این فضای دخترانه ارتباط برقرار کردند و با شخصیت اصلی همذات‌پنداری کردند و این ماجرا خیلی برایم جذاب بود. در هر صورت، این نگاه من بود و تمام تلاشم در این بود که این کار شبیه بقیه‌ی کارهای دخترانه نباشد، که نمی‌دانم تا چه حد موفق بوده‌ام. اگر بخواهم خودم جغرافیای خانگی را تعریف کنم، می‌توانم بگویم این رمان به قصد انتقال حس‌هایی تعریف‎شده مثل ترس و تنهایی، به کمک صحنه‌هایی رقیق، نوشته شده است. همان طور که شخصیت اصلی حتی ماجراهای تلخ زندگی‎اش را خیلی عادی تعریف می‌کند؛ جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

چه خوب که یادی هم از کامران محمدی در اینجا شد! اما رمان. من از آن دسته کسانی هستم که از تخیلِ گاه افسارگسیخته‌ی رمانت خیلی خوشم آمد. اما خیلی عجیب است؛ اولین و مهم‌ترین رمان جدی فارسی، یعنی بوف کور، رمانی مبتنی بر تخیل است. اما به رغم نظر خیلی‌ها، چندان مبتنی بر ذهنی‌گرایی نیست. اخیراً رمان را بررسی کردم. شاید طولانی‌ترین ذهنیت صرف در روایت رمان همان شروع بسیار معروفش باشد که حدود یک صفحه و نیم بیشتر نیست. به نظر تو چرا در ایرانِ این سال‌ها تخیل صرفاً با ذهنی‌گرایی مترادف شده؟ منظورم از ذهنی‌گرایی سرعت صفر در روایت است. بوف کور در بیشتر جاهایش اتفاقاً خیلی هم پرریتم و تمپوست. آیا نگاه تو بعد از چاپ جغرافیای خانگی به ریتم و ذهنی‌گرایی تغییر کرده یا خیر؟

راستش من زمانی که نوشتن این کار را آغاز کردم، چندان به مسئله‌ی ریتم و یا این‎که چقدر این کار مبتنی بر ذهنی‌گرایی ا‌ست فکر نمی‌کردم. این ماجرا تا زمانی ادامه داشت که نسخه‌ی اول کار به پایان رسید. حالا مدیریت من برای بازنویسی‌های متعددم آغاز می‌شد. زمانی که برای بار چندم کار را بازنویسی می‌کردم، احساسم این بود که این ریتمْ مناسب این نوع داستان و این روایت است و تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که حواسم به حجم رمان باشد و سعی کنم حجم رمان از چیزی که هست بیش‎تر نشود. راستش هنوز هم همین ریتم را برای این رمان می‌پسندم و بخشی از ریتم برمی‌گردد به راوی که داستان را روایت می‌کند. فکر می‌کنم راویِ رمان جغرافیای خانگی با خصوصیاتی که داشت سرعت روایت را در رمان به صفر می‌رساند. او جور دیگری نمی‌توانست داستان را روایت کند، مگر این‎که شخصیت دیگری باشد. اما من با نظر شما کاملاً موافقم. صِرفِ ذهنی‎بودن یک داستان نباید سرعت روایت را به صفر برساند. من خودم بعد از جغرافیای خانگی رمانی نوشتم که بخش‌هایی زیادی از آن کاملاً ذهنی‎اند، اما خیلی پرریتم و تمپو نوشته شده. در واقع، تمرین من برای فاصله‎گرفتن از ریتم کندی است که در جغرافیای خانگی تجربه‌اش کردم.

خاطرم هست خانم دکتر سهیلا میرشمس بهبهانی، استاد جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی، پژوهشی داشت در مورد آثار داستانی نسل تو. خیلی متعجب بود چرا این نسل، با توجه به سن کم، اینقدر در داستان‌هایش جهان را تیره می‌بیند؛ اینقدر خانواده و میهن برایش، به جای ستون و تکیه‌گاه، سد و مانع است، دشمن است؛ اینقدر دیوارها در حال نزدیکشدناند و اتاق‌ها در حال کوچکشدن و  .

من از آن دسته آدم‌هایی هستم که فکر می‌کنم سن‌وسال چندان تأثیری در نوع نگاه تیره یا روشن آدم‌ها ندارد. البته نه این‎که بی‌تأثیر باشد، اما در بعضی آدم‌ها متفاوت است. راستش نمی‌توانم از دیدگاه جامعه‎شناسی یا انسان‎شناسی به این قضیه نگاه کنم؛ چون تخصصی ندارم. اما اگر بخواهم از دیدگاه فردی بگویم، از زمانی که یادم می‌آید، نگاه چندان روشنی به جهان نداشتم. شاید این مسئله در مورد نسل من برمی‎گردد به دوران کودکی؛ دورانی که حتی در خاطرمان نیست. بالأخره ما بچه‌های دوران جنگیم و حتی اگر چیزی از آن دوران در خاطرمان نمانده باشد، حتماً در ناخودآگاهمان وجود دارد. و البته می‌دانم این سطحی‌ترین تحلیلی ا‌ست که می‌شود برای این مسئله ارائه داد. ولی حتی اگر بخواهیم تجربه‌های زیست‌شده‌مان را در این مسئله دخیل کنیم، ما نسلی هستیم که انگار مجبور بوده‌ایم در مدت‎زمانی کوتاه، طولانی زندگی کنیم. تجربه‌های پی در پی، شکست‌های پشت سر هم، درهای بسته‌ای که باز نشدند و نخواهند شد و فانتزی‌هایی که کنارگذاشتنشان به مثابه‌ی کنارگذاشتن بخشی از وجودمان است و قطعاً جهانی که در آن فانتزی‌ها دور انداخته ‌شوند، جهان تیره‌ای خواهد بود.

من زمانی که شروع به نوشتن جغرافیای خانگی کردم، بیست‎وسه‎ساله بودم و یک جورهایی مطمئنم اگر حالا و در بیست‌وهفت‎سالگی قرار بود این رمان را بنویسم، بی‌شک جهان تیره‌تری می‌ساختم. چهار سال از آن دوران گذشته و من قطعاً به اندازه‌ی چهار سال رؤیاها و فانتزی‌هایم را دور ریخته‌ام و جهان را آن طور که نباید دیده‌ام. شاید یک جورهایی جغرافیای خانگی روشن‌ترین بخش وجودی من باشد که در کنار تمام اتفاقات کم‌وبیش تلخ، حادثه‌ی عشق را هم به همراه دارد. بگذریم.

اگر بخواهم نظر شخصی‌ام را در مورد برخورد نسل ما در مقابل خانواده و میهن که بی‌شک در داستان‌هایمان نمودی پررنگ دارد بگویم، من فکر می‌کنم همه‌ی آدم‌ها در جایی از زندگی‌شان رها می‌شوند؛ و این رهاشدگی تنها می‌تواند از جانب دو عنصری باشد که بیش‎ترین تأثیر را در روند زندگی هر انسانی دارند؛ یعنی خانواده و میهن. بعضی این رهاشدگی را درک می‌کنند؛ یعنی کاملاً برایشان ملموس است و بعضی نه. و انگار نسل ما جزو آن دسته از کسانی ا‌ست که این رهاشدگی را خیلی خوب فهمیده و به همین خاطر است که دیگر در آثارش به دنبال مفهوم کلیشه‌ای خانواده نیست. فیزیکی‌اش می‌شود همان رهاشدگی که در رسم و رسوم زندگی حیوانات وجود دارد. اما برای رهاشدگی خودمان راستش نمی‌توانم واژه‎ی درستی انتخاب کنم. یک جور رهاشدگی که بعد از آن بالأخره خواهی فهمید که صرف به وجود آوردن یک موجود دیگرْ از آدمی یک فرشته‌ی مهربان که تمام زندگی‌اش را وقف موجودی می‌کند که آن را به وجود آورده، نمی‌سازد. انسان‌ها یک زندگی بیش‎تر ندارند و آن هم زندگی خودشان است و فکر نمی‌کنم هیچ موجودی از ته دلش بخواهد آن را وقف کسی غیر از خودش بکند. راستش من نمی‌توانم زیاد با مفهوم کلیشه‌ای خانواده کنار بیایم.

در جلسه‌ی رمانت هم گفتم که برگ برنده‌ی تو در جغرافیای خانگی «تخیل» و «حجم کم» است. تخیل در جهانی که زیست می‌کنیم، که فشارِ کنترل اجتماعی از طریق رسانه‌ها بسیار وحشتناک شده، از معدود بخش‌هایی است که نشانگر فردیت ماست. خبر دارم تخیلْ محور رمان بعدیات هم هست. آیا تخیل بهکارگرفته در رمان دومت شبیه جغرافیای خانگی است یا با آن تفاوت‌هایی خواهد داشت؟

قطعاً رمان دوم من تفاوت‌هایی اساسی با جغرافیای ‌خانگی خواهد داشت که استفاده از تخیل در آن یکی از تفاوت‌هاست. این بار احتمالاً رمان روایتی ذهنی نخواهد داشت و این در تأیید فرموده‌ی شما مبنی بر این است که تخیل با ذهنی‌گرایی یکی نیست. همه چیز در عالم واقع اتفاق می‎افتد و اتفاق‌ها ذهنی نیستند. و همین اتفاق‎ها نقش پلات را در این رمان پررنگ‌تر خواهد کرد. مطمئناً ریتم و تمپوی کار هم متفاوت خواهد بود. در واقع، می‌توانم به طور کلی بگویم دنیای رمان دومم با وجود این‎که عنصر تخیل را هم‌چنان با خود به همراه دارد، کاملاً با دنیای جغرافیای‌ خانگی متفاوت است؛ دنیایی متفاوت با راوی‌هایی متفاوت که هیچ ربطی به تجربه‌ی دخترانه‌ی جغرافیای ‌خانگی ندارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما