گفت‌وگوی متیو کالینگز با امیل زولا

هیچ قهرمان تنهایی برای تعالی تاریخ وجود ندارد

ترجمه‌ی وحید جمالی

رئالیسم چیست؟

در نقاشی‌های اواسط دهه‌ ۱۸۵۰ کوربه[۱]، شما با صحنه‌های واقعی مواجه می‌شوید. در آن‌زمان این‌ها به‌عنوان آثاری سوسیالیست، کمونیست، غیرمتعارف، آوانگارد و هم‌چنین «رئالیست» تفسیر می‌شدند که همگی واژه‌هایی به‌نسبت جدید بودند. پیش‌تر، از بروگل[۲] به بعد، صحنه‌های روستاییانی که از کار باز می‌گردند یا خودشان را در پایان روز با موسیقی سرگرم می‌کنند، بی‌اهمیت و تحقیرآمیز بود. حالا ضعفا جایگاهی در هنر تجسمی داشتند که حماسی و چالش‌برانگیز بود. سی سال بعد کتاب‌های من معادل ادبی همان‌ها دانسته شدند. اصطلاحی که من برای آن‌ها ساختم، به‌عنوان بسط منطقی رئالیسم، «ناتورالیسم» بود و منظور خاصی از آن داشتم: شخصیت و هویت را تاریخ شکل می‌دهد، و هیچ قهرمان تنهایی برای تعالی تاریخ وجود ندارد.

آیا همیشه حق با رئالیسم است؟

در قرن بیستم رئالیسم وضوح خود را به‌عنوان یک واژه‌ مدِ روز از دست داد. در دهه‌ ۱۹۱۰ چیزی در ادبیات می‌توانست «واقعی» باشد، که تجربی باشد. همان‌گونه که افکار جریان می‌یابند و یا واقعیت درک می‌شود، ولی به‌طور هم‌زمان، آن‌چیز، ممکن بود متفاوت از آن چه مردم واقعاً می‌خواستند بخوانند باشد. هنر، بر کندن لباس تصنع اصرار داشت. ولی معلوم شد بازنمایی واقعیت نیازی بی‌چون‌وچرا به ستون‌هایی از جنس تصنع دارد، نتیجه هم این شد که: یک روایت، یک صدای منسجم و یک درون‌مایه‌ گیرا به‌اضافه‌ لذت به‌جای رنج. دهه‌ ۱۹۳۰ یک اصطلاح عملاً تبدیل به روشی در گفتار شد: «فقدان پیچیدگی». در جوامع توتالیتر، مقامات آن‌چه را که می‌خواهند با خشونت انجام می‌دهند. در جاهای دیگر فقدان پیچیدگی به‌طور طبیعی و با همراهی ترکیبی از پیروزی و گناه به موفقیت رسیده بود. امروز هنر، عطشِ واقعیت دارد؛ ولی «امر واقع» احتمالاً نفوذ در حجاب توهمی است که مصرف‌گرایی ایجاد کرده یا، به‌نوبت، هر یک از دامنه‌های وسیع زیرشاخه‌های شیطانی آن توهمات، که از همان منبع منشعب می‌شوند.

شما کتابی دارید با شخصیتی به نام کلود لانتیه[۳]، کسی که گمان می‌رود سزان[۴] باشد: آیا این تصویری صحیح از زندگی‌نامه‌ اوست؟

باید به یاد داشته باشید که سزان، مانند ژولیو سزار، زندگی‌نامه‌ جدا از بازسازی‌های متنی ندارد. و کتابی که شما به آن اشاره کردید یعنی «اثر» که به انگلیسی «شاهکار» ترجمه شده، یک منبع کلیدی از زندگی سزان برای زندگی‌نامه‌نویسان است. آن‌ها به دنبال ادله‌ای می‌گردند تا از آن برای اعتباربخشی به ایده‌هایی استفاده کنند که از همان ابتدا از کتاب من وام گرفته بودند، شخصیت اصلی کتاب هنرمندی است که در سراشیبی خودویران‌گری قرار دارد.

مطمئن نیستم که سؤال من را جواب داده باشید.

خب، چیزی که باید در خاطر داشت این است که رمان‌نویسان به‌ندرت در ارائه‌ لحن هنر موفق هستند. شما فقط باید به سانتیمانتالیسم بی‌خاصیتی فکر کنید که برخی، تحت عنوان تفسیر هنر، مدافعینش هستند و مخاطبین طبقه‌ متوسط برای تسکین از ملالت حاصل از جدیت، آن‌ها را با خرسندی می‌بلعند. آن‌ها با هنر طوری رفتار می‌کنند انگار فراغتی از کار اصلی‌شان است. به‌هرحال، دنیای هنر جایگاهی منطقی در کار من دارد. «شاهکار» بخشی از یک رمان دنباله‌دار است، شامل بیست جلد، که نگاهم در آن به تأثیرات خصوصیات وراثتی و محیطی روی یک خانواده در طول چند دهه است که در دوران امپراطوری دوم به اوج می‌رسد. به‌عنوان هدف کلی کار – مفهوم پیش‌برنده‌ کل کتاب‌ها – نیاز داشتم که شخصیت اصلی رمان دچار ازهم‌گسیختگی احساسی باشد، و نقاشی‌هایش، در عوض تجلیل‌ از زندگی، به‌طور ملالت‌باری نامتجانس باشند. او فرزند معتادان الکلی است. تأثیرات الکل درون‌مایه‌ اصلی در سرتاسر این رمان‌هاست. این کاری است که باید به‌تلخی انجام بگیرد ولی به انواع سناریوهایی منجر می‌شود که بعضی‌شان به‌طور غریبی متناقض هستند. به‌طورمثال در آسوموار[۵]، مهمانان مست یک عروسی که همگی کارگران هستند، مادر کلود لانتیه در سنین جوانی هم جزوشان است، در لوور چرخ می‌زنند و برای اولین‌بار در جست‌وجوی نقاشی‌ها هستند. شما به‌عنوان خواننده تابلوها را از چشم آن‌ها می‌بینید. این شبیه یک پانتومیم دیوانه‌وار است. شما از تغییر یک دنیا به دنیایی دیگر شوکه می‌شوید، و به‌نوعی خود اصالت برجسته می‌شود. به‌هرحال، این یک گروه از کارگران است. در ژرمینال من زندگی‌های دیگر را دنبال می‌کنم: کارگران معدن زغال سنگ. و در شاهکار هنرمندان را. نه‌تنها سزان، بلکه مانه[۶] و مونه[۷]، به‌علاوه‌ چهره‌های کمتر شناخته‌شده. این‌ها بازنمایی‌های ادبی از بخش‌های مختلف اجتماع هستند که با تکه‌هایی از تجربه و تحقیق ساخته شده‌اند. کاراکتری از زندگی واقعی نیست که به شیوه‌ای تغییر شکل نداده باشد. مثلاً اولین نقاشی لانتیه در شاهکار، براساس هیچ‌کدام از نقاشی‌های سزان نیست بلکه از روی «نهار در چمن‌زار» مانه است. پس در واقع، جوابی وجود ندارد. بعد از همه‌ این‌ها، خود تو کی هستی، متیو؟ کی تو رو ساخته؟

اوه بله، می‌دانم منظورتان چیست. خدایا، این هم فکری است! خب، در ارتباط با رئالیسم، ویژگی اسطوره‌ سزان به‌عنوان نقاش سبک پریمیتیو چیست؟

همان‌طور که گفتید او یک اسطوره است. ژستِ رُک شهرستانیِ ناامید سزان وقتی با حلقه‌های هنری پاریس مذاکره می‌کرد، جایی که شما داستان‌هایی از این دست می‌شنوید که او دست‌دادن با مانه را رد می‌کند –به‌این‌خاطر که «من یک هفته است خودم را نشسته‌ام!»- به‌خاطر پریشان‌حالی اجتماعی بود که معلول روان‌رنجوری است نه سادگی. او یکی از تحصیل‌کرده‌ترین نقاشان بزرگ زمان خودش بود. او لوور را تسخیر کرد. آن‌چه او با نقاشی انجام داد، با خطوط لرزان، سطوح گسسته، ساختارهای ریتمیک، تعادل پیچیده بین رنگ‌های متضاد و هماهنگ، به‌علاوه‌ علائم شکسته‌ تکرارشونده، که پیش‌تر به آن‌ها اشاره کردی، گونه‌ای از هنر است که نه‌تنها سویه‌ خود در هنر را پی می‌گیرد، بلکه تفسیر عمیق فلسفی خود را در آن وضع می‌کند، که در آن می‌گوید این هنر اساساً درباره‌ جست‌وجوست، درباره‌ ادراک است. حرکت قلم‌موی او هر چیزی را تقلیل می‌دهد، «جهان» به‌‌مثابه‌ اقتدار را فرو می‌کاهد و در عوض تأکید بر فهم جهان دارد. خود فهم، این انتزاع ذهنی، چیزی عینی می‌سازد، محتوایی ملموس: سطوح سزان برایتان از احساس می‌گوید، از نگاه‌های گذرا و پراکنده، و اندکی چیز دیگر.

چه شاعرانه! می‌شود درک کرد که چرا مردم عاشق او هستند؟

فکر هم نمی‌کنم کار بیشتری بتوانند انجام دهند. باید بگویم که او انسان صادق ولی گمراهی بود. هرچند، یک اتفاق‌نظر همگانی به‌وجود آمده، ولی غیرممکن است که امروز بتوان فقط یک نظر درباره‌ سزان بیان کرد: او را دوست دارم، او را دوست ندارم. این فقط از روی نادانی خواهد بود. و گیج‌کننده است چون درواقع اتفاق نظر همگانی هر جور تغییری کرده است جز اینکه از بین برود. مردم امروزه، و این مردم شامل هنرمندان هم می‌شود، تمایل دارند او را به‌عنوان پیامبر مدرنیسم ببینند. به‌راستی نادانی پادشاهی می‌کند. از وی دوری می‌شد چون فردی درک‌نشدنی، سرد و روشنفکر محسوب می‌شد. ولی وقتی برای اولین‌بار به‌عنوان چیزی بیشتر از یک شهرستانی گمنام مورد توجه قرار می‌گیرد، حول‌وحوش دهه‌ ۱۸۹۰، از او به‌عنوان فردی پرشور و شهوانی و ریشه‌دار تجلیل می‌شود.

ولی مطمئناً همه می‌دانند او که بود؟

مخاطبان امروز هنر با کتاب‌های عکسی سرگرم می‌شوند که عکس‌های رنگی از مکان او را در کنار نقاشی‌هایش نشان می‌دهند. آن‌ها می‌گویند: «آه! اون واقعاً رنگ‌هاش رو از دوروبر ناحیه‌ “اِکس‌آن‌پرووانس”[۸] انتخاب می‌کرده.» ولی آن‌ها این‌گونه چیزها را به‌عنوان جبران فقدان شفافیت می‌بینند. آن‌ها سراغ نقاشی هنرمندانی می‌روند که دوست دارند دقیقاً شبیه همان عکس‌ها باشند. چیزی احساس نمی‌کنند، و دلشان خنک می‌شود وقتی کسی با عنوان خنده‌دار «منتقد هنری» در روزنامه‌ها اعلام می‌کند که سزان از احساس ضعف بینایی رنج می‌برده، که تکبر اجازه نمی‌داده عینک جدید بخرد، او واقعاً نمی‌توانسته خطوط عمودی رسم کند چون نیمه‌کور بوده، و همیشه خطوط شیب‌دار به‌کار می‌برده و قس‌علی‌هذا. مخاطبان در‌حالی‌که تظاهر به دیدگاه‌های دلسوزانه می‌کنند، مخفیانه به حقیقت آن‌چه در «‌London Evening Standard» گفته شده ایمان دارند. شما فکر می‌کنید که عمه‌های پیر و پدر و مادرها: صراط مستقیم هستند. ولی اینکه چطور هنرمندان هم همین باور را دارند من را شگفت‌زده می‌‌کند، حتی معروف‌هاشان. اینکه آن‌ها این مسأله را زیر سؤال نمی‌برند به‌این‌خاطر است که به‌ندرت درباره‌ این موضوع فکر می‌کنند. در حقیقت این یک موضوع اجتماعی مهم است. اگر زنده باشم آن را در یک رمان خواهم آورد.

شما به سیاست اشاره کردید، این مسأله چقدر با سزان هم‌خوانی دارد؟

این هم چندان ساده و روشن نیست. او مخالف مسأله دریفوس بود. چیزی دراین‌باره نگفت و اظهار نظری نکرد، آن‌طور که دگا[۹] و رنوار[۱۰] انجام دادند، یا همتایان ضد یهود او. ولی او البته که واکنش‌های سیاسی هم داشت. به‌عنوان نویسنده‌ من متهم می‌کنم!، افشاگری من از ریاکاری، موضع سیاسی مرا از او جدا می‌کند. ولی از لحاظ هنری او از جریان محافظه‌کار فاصله داشت. نقاشی‌های او از نظم طبیعی، که انگار هربار نگاهشان می‌کنید از نو خود را می‌سازند، تمثیل‌های عمیق بصری هستند برای یک نگرش سیاسی. شما ناچارید در مسیری جدید واقعیت را برای خودتان بسازید، همان‌طور که او برای خودش ساخته بود. باید قبول کنید که هیچ فردی مالک حقیقت نیست. به بیانی دقیق‌تر ما دائم می‌اندیشیم، و پیوسته خلق می‌کنیم.

درباره‌ هنر و سیاست این روزها چطور؟ نظرتان درباره‌ شهریه‌های دانشجویی چیست؟

این اعتراض به آن‌ها وارد است که همیشه در حد بالا هستند. سیاست همیشه درباره‌ ایده‌آل‌هایی است که می‌خواهند واقعیت را تغییر دهند. پس همه‌ دانشجویان باید آگاهی سیاسی داشته باشند. آن‌ها باید آگاه به مسائل باشند و باید به تظاهرات بپیوندند. مسایل نامحسوس‌تر باید بعد از مسائل آشکار و عمده مطرح شوند.

این مسائل نامحسوس چه چیزهایی هستند؟

خب، مدارس هنر تبدیل به مؤسساتی غیرقابل‌اعتماد شده‌اند. شما ابتذالی را جذب می‌کنید که از چاه بی انتهای اصول بی‌مایه منبعث از نظریه‌ ساختارشکنی، می‌آید. پس از سال‌ها ساختارشکنی به‌صورت کیشی خشک و متحجر درآمده، و ویژگی‌های آن، که سابق بر این در هر وضعیتی، در جستجوی چیزی فراتر از آنچه مردم به آن باور داشتند بود، برعکس شده است. حالا آن‌ها به کمترین قانع هستند. درنظر گرفتن تاریخ هنر به‌عنوان ایدئولوژی محض فقط یکی از نمونه‌هاست. سزان ناپخته نبود ولی این دقیقاً همان وضعیت ذهنی رو به تباهی‌ای بود که فرهنگ هنر امروز، آن‌چنان‌که در سطح آموزشی هم انتقال داده می‌شود، طلب می‌کند. نیاز به خودنمایی. بروز کودکانه‌ هیجانات. منتقدین هنر در گاردین، همچنین متصدیان فرهنگی برنامه‌های رادیو و تلویزیون، مشتاق‌اند چرندیات شما را تأیید و خود کودکانه رفتار کنند. به‌نظرم اصلاح مدارس هنر یک موضوع سیاسی است. همان‌طور که رقابت برای ورود مجانی به آن‌ هم سیاسی است.

منبع: artreview.com

[۱] گوستاو کوربه (Jean Désiré Gustave Courbet) نقاش و رهبر جنبش رئالیسم در نقاشی قرن نوزدهم فرانسه (۱۸۱۹-۱۸۷۷)

[۲] پیتر بروگل (Pieter Bruegel) نقاش هلندی دوران رنسانس (۱۵۶۹-۱۵۲۵) که به خاطر نقاشی کردن از مناظر طبیعی و زندگی روستایی شهرت دارد.

[۳] Claude Lantier

[۴] پل سزان (Paul Cézanne) یکی از تاثیرگذارترین نقاشان مدرن فرانسوی (۱۸۳۹-۱۹۰۶)

[۵] L’Assommoir – رمانی از زولا که در سال ۱۸۷۷ نوشته شد.

[۶] ادوارد مانه Édouard Manet نقاش فرانسوی (۱۸۳۲-۱۸۸۳) و یکی از اولین هنرمندان قرن نوزدهم که به مضامین زندگی مدرن پرداخت.

[۷] کلود مونه (Oscar-Claude Monet) بنیانگذار نقاشی امپرسیونیسم فرانسوی (۱۸۴۰-۱۹۲۶)

[۸] Aix-en-Provence

[۹] ادگار دگا (Edgar Degas) نقاش فرانسوی (۱۸۳۴-۱۹۱۷) که علاوه بر نقاشی در زمینه‌های مجسمه‌سازی، طراحی و چاپ نیز فعالیت داشت.

[۱۰] پیر آگوست رنوار (Pierre Auguste Renoir) نقاش فرانسوی (۱۸۴۱-۱۹۱۹)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما