گفت‌وگو با هادی معصوم‌دوست

نویسندگی ربط مستقیمی به اعتمادبه‌نفس دارد

محمدحسن شهسواری

شاید در ابتدا به‌نظر رسد نُه مرگ در مسیر علاقه‌ی خاص نویسندگان ما به ژانرنویسی باشد. واقعاً هم می‌شود آن را در زمره‌ی رمان‌های آخرالزمانی (آرماگدونی) در نظر گرفت. با این حال، با وجود آن‌که معصوم‌دوست، هم به لحاظ تربیت آکادمیک و هم تجربه‌ی رمان اولش، به شیوه‌ی کیان فتوحی، نشان داده داستان‌گویی را خوب بلد است، گویا در این رمان آن‌چنان دغدغه‌ی نوشتن در ژانر را نداشته. با این همه، گمان می‌کنم برای مخاطبانی که کم‌تر تجربه سیر در فضاهای ادبیات ما را دارند، نه مرگ پیشنهاد خوبی باشد.

محمدحسن شهسواری

فکر می‌کنم تفاوت‌های بین به شیوه‌ی کیان فتوحی و نه مرگ این‌قدر زیاد هست که طبیعی باشد مصاحبه‌کننده همان ابتدا بپرسد: چه اتفاقی افتاد که از رمانی با داستانی پررنگ، شهری و احتمالاً پرمخاطب به رمانی آخرالزمانی و به قولی فرهیخته و روشنفکری رسیدی؟

این سؤال جواب مفصلی دارد، ولی برای آن‌که خودم را گیر نینداخته باشم، می‌توانم سؤال را دور بزنم، گرهی در ابرو بیندازم و بگویم: من چیزی با عنوان ادبیات روشنفکری نمی‌شناسم. ولی از آن‌جا که به این دسته‌بندی قائلم، مجبورم جواب دقیق‌تری بدهم. ما معمولاً از لفظ روشنفکری در مورد رمان‌هایی استفاده می‌کنیم که بیش‌تر از نظر فرمی سعی می‌کنند متفاوت به‌نظر برسند. این تلاش در متفاوت‌بودن وقتی به هر قیمتی اتفاق می‌افتد لفظ روشنفکری بدل به کنایه می‌شود؛ چون گاهی از این متفاوت‌بودن هیچ لذتی نصیب مخاطب نمی‌شود جز گل‌آلودبودن آب. هر کسی که می‌نویسد، می‌داند این گل‌آلودکردن خیلی وقت‌ها نوشتن را چقدر آسان می‌کند و، برخلاف ادعای نویسندگانش، هیچ ربطی هم به عمق بیش‌تر کتاب ندارد. و باز هم فکر می‌کنم هر کسی که می‌نویسد، می‌داند نوشتن به شیوه‌ی تولستوی یا داستایوسکی چقدر کار دشواری است؛ خلق داستان خطی با همه‌ی جزئیات، که نویسنده‌اش از سر ناتوانی سعی نکرده با گل‌آلودکردن آب از زیر بار مسئولیتش شانه خالی کند و بدتر آن‌که تلاش کند ضعفش در داستان‌گویی را، که به نظرم اصل ادبیات است، همچون نقطه‌ی قوتش معرفی کند. واقعیتش این است که بعد از به شیوه‌ی کیان فتوحی، که اتفاقاً برایم تجربه‌ی موفقی بود و از آن بازخوردهای خوبی گرفتم، دلم می‌خواست کار دیگری انجام بدهم؛ چون پیش از آن دو رمان دیگر هم نوشته بودم که همه تجربه‌هایی مشابه بودند شخصیت‌محور، با پلات مشخص و پرداخت بسیار به جزئیات. صادقانه‌اش، بعد از آخرین تجربه و نوشتنِ به شیوه‌ی کیان فتوحی، احساس کردم من این شیوه‌ی نوشتن را بلدم. این‌که می‌گویم بلدم، فقط یک احساس شخصی است و ربطی به غرور و از خود راضی‌بودن و تعارف‌های الکی ندارد. هر کسی که می‌نویسد، باید شیوه‌ی خودش را پیدا کند و در مورد آن همین احساس تسلط را داشته باشد، وگرنه بعید می‌دانم هیچ مخاطبی علاقه‌‌ به خواندن رمان کسی را داشته باشد که خودش ادعای نابلدی می‌کند. ایمان‌داشتن به همین موضوع باعث شد دلم بخواهد نوشتن در یک فضای دیگر را هم تجربه کنم، که البته برای من کار سخت‌تری بود: رمانی فضامحور، هرچند نه مرگ هم مثل به شیوه‌ی کیان فتوحی داستان کاملاً مشخصی دارد که شخصیت‌هایش از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر حرکت می‌کنند. داستان، شروع، میانه و پایان مشخصی دارد و برای درک هر یک از این‌ها نیاز به هیچ تلاش مضاعفی نیست. تا آن‌جا که توانسته‌ام، سعی هم نکرده‌ام که از گل‌آلودکردن آب سوءاستفاده کنم. مهم‌ترین تفاوت نه مرگ با به شیوه‌ی کیان فتوحی در جنس روابط، فضا و مکان فرضی این داستان است و نه حتی شیوه‌ی روایتش؛ یعنی اساساً جنس داستانش فرق می‌کند. وقتی داستانت شهری نیست و تا اندازه‌ای لازمان‌ومکان، باید همه چیز را از اول خلق کنی: دنیایی جدید با روابط منحصر به ‌خودش. شاید فکر کنید چون راه تخیل را باز می‌گذارد کار آسان‌تری باشد، ولی کار وقتی سخت می‌شود که این زمان و مکان فرضی را بخواهی به زمان و مکان واقعی گره بزنی؛ طوری که یک پای داستانت به زمین وصل باشد. شاید تخیل‌کردن محض و بریدن همه‌ی رشته‌های واقعیت کار آسانی باشد، چون متر و معیاری برای اندازه‌گیری وجود ندارد؛ ولی به همان اندازه، هم‌پوشانی تخیل و واقعیت و گره‌زدن این دو به یک‌دیگر کار سخت و انرژی‌بری است. مسلماً پیداکردن روابط این دو دنیا (دنیای واقعی که آن را می‌شناسیم و دنیای فرضی که نویسنده خلق کرده) تجربه‌ی خواندن را برای مخاطب تا اندازه‌ای متفاوت می‌کند.

پس نه مرگ یک تجربه است. آیا از این تجربه در برخورد با مخاطب راضی هستی؟ و در ادامه احتمالاً به کدام یک از این دو فضا برگردی و چرا؟

فکر می‌کنم همین‌طور باشد؛ تجربه‌ای که از انجامش راضی‌ام. نویسندگی ربط مستقیمی به اعتمادبه‌نفس دارد. نوشتن نه مرگ اعتمادبه‌نفسم را در نویسندگی خیلی بیش‌تر کرد و این برای خودم اتفاق مهمی بود. فکر می‌کنم از پس این تجربه برآمدم و همین احساس خوبی به من می‌دهد. انجام‌دادن هر کار هنری پیش از هر کسی باید خودت را راضی کند. از جایی به بعد، خودت بهتر از هر کسی می‌دانی چه‌کار کرده‌ای. می‌توانی تا حد زیادی خودت را ارزیابی کنی. معمولاً، اگر آدم متوهمی نباشی، ارزیابی‌ات چندان هم با واقعیت فاصله ندارد. حالا بعد از نوشتن نه مرگ احساس می‌کنم هر شیوه‌ای از داستان‌گویی که انتخاب کنم از روی علاقه و میل شخصی‌ام بوده و نه احتمالاً ناتوانی‌ام. پاسخ‌دادن به این سؤال‌های شخصی به نظرم شخصیت نویسنده را شکل می‌دهد. هر چه به این سؤال‌ها جدی‌تر جواب بدهی، قدم‌های بعدی را محکم‌تر برمی‌داری. اعتمادبه‌نفس فقط با کارکردن به‌دست می‌آید، وگرنه صرفاً حرف‌زدن و در هوای خود ادعاکردن، بیش‌تر اعتمادبه‌نفس را از نویسنده می‌گیرد و از مسیر نوشتن دورت می‌کند.

درباره‌ی برخورد مخاطب با رمان، تقریباً همه چیز همان‌طور پیش رفته که حدس می‌زدم: بعضی‌ها از فضای متفاوتش خوششان آمد، بعضی‌ها هم که با ذهنیت به شیوه‌ی کیان فتوحی سراغش رفته بودند، انگار کمی جا خورده بودند. ولی در مجموع فکر می‌کنم وضع این روزهای ادبیات طوری نیست که بخواهیم در مورد بازخورد رمان‌هایمان به‌طور جدی حرف بزنیم. ما خودمان که معمولاً رمان‌های همدیگر را نمی‌خوانیم یا اگر بخوانیم کم‌تر پیش می‌آید نظر واقعی‌مان را به‌زبان بیاوریم. این را خودمان هم می‌دانیم. جالبی‌اش هم آن‌جاست که کم‌تر پیش می‌آید وقتی دوستان نویسنده به هم می‌رسند از هم بپرسند: «رمان من را خواندی؟» خب، حالا نظرت را بگو. انگار همدیگر را خوب شناخته‌ایم. هرچند خودم همیشه سعی می‌کنم هر رمانی را که می‌خوانم، اگر شرایطش پیش آمد، نظرم را به نویسنده‌اش بگویم. گاهی هم از سر شیطنت دوستانم را مجبور به نظردادن در مورد رمان خودم می‌کنم و از این عمل شیطانی خیلی کیفور می‌شوم. از خودمان که بگذریم، می‌ماند آن دسته‌ از مخاطبانی که وقتی رمانت را می‌خوانند، شخصیتشان این راحتی را دارد که نظرشان را، خوب یا بد، از طریقی به آدم برسانند. این آدم‌ها هم، که اتفاقاً مخاطبان اصلی ادبیات‌اند، تعدادشان محدود است؛ بنابراین خیلی سخت است در مورد بازخوردهایش نظر دقیقی بدهم. اما در مورد بخش آخر سؤالتان باید بگویم: من به داستان‌گویی علاقه‌مندم. هر چه داستان پلات محکم‌تری داشته باشد و به جزئیات در شخصیت‌پردازی بیش‌تر پرداخته باشد، بیش‌تر دوستش دارم. وقتی از خواندن رمان‌های گراهام گرین لذت بیش‌تری می‌برم و احساس می‌کنم جهان داستانی و جزئیات رفتار شخصیت‌هایش را می‌فهمم و لذت خواندن را مثلاً با خواندن کنسول افتخاری بیش از هر رمان دیگری تجربه می‌کنم، طبیعی است که به‌سمت آن شیوه‌ی نوشتن هم گرایش داشته باشم.

در رمان اول، قهرمان با دو زن روبه‌رو بود که هر دو را در نهایت تحقیر می‌کرد. در واقع، می‌شود گفت زنان در آن رمان برای قهرمان چیزی جز وسیله نبودند. کیان فتوحی آن‌قدر در جهان مردانه‌ی خود فرورفته بود که حتی رفتار گاه زنانه‌ی پسرش هم باعث شده بود از او بدش بیاید یا حداقل دلسوزی کند. اما در نه مرگ منیر واسطه‌ی نجات می‌شود. از نظر خودت، فرق بین این دو قهرمان چیست؟

فرقش در تفاوت این دو داستان است. وقتی برای شخصیت جزئیاتی تعریف می‌کنی که همان جزئیات به او معنا می‌دهد، نمی‌توانی خارج از چارچوبی که برایش تعریف کرده‌ای عمل کنی. مشخصات کیان فتوحی از نظر من چیزی جز این نمی‌توانست باشد. هرچند برخی بعد از انتشار به شیوه‌ی کیان فتوحی خیلی رک و راست به من گفتند: «تو ضد زنی»، بعد از نوشتن نه مرگ بعضی از همان دوستان گفتند: «چقدر نگاه خوبی به شخصیت زن داشته‌ای! فکر می‌کنم داستان به تو می‌گوید چطور باید رفتار کنی!» زن در به شیوه‌ی کیان فتوحی و با توجه به نگاه کیان، باید از این وجه روایت می‌شد و در نه مرگ با وجهی دیگر. ولی موضوع مشخص آن‌که زن در هر یک از این دو رمان نقش مؤثری دارد. این موضوع در کلیت به نگاه من برمی‌گردد؛ چون به نظرم زنی که به خودشناسی رسیده می‌تواند نجات‌دهنده باشد، وگرنه حتی به تخریب دامن هم می‌زند.

می‌شود به لحاظ روان‌شناختی منظورت را از خودشناسی بگویی؟ و مهم‌تر از آن تأثیر دراماتیک زنی این‌چنین بر متنی که قهرمان اصلی‌اش مرد است، برشماری؟

به نظرم، موقعیت زن‌ها، حداقل در جامعه‌ی امروزمان، موقعیت خاصی است: روی مرز نازکی ایستاده‌اند که یک ورش سنت‌گریزی است و به‌دست‌آوردن همه‌ی حقوقی که سال‌ها از داشتنشان منع شده‌اند و ور دیگرش افراط‌گرایی و نوعی رفتار انتحاری که در بعضی از آن‌ها می‌بینی؛ تا حدی که گاه این رفتارهای افراطی، او را حتی در موقعیت سست‌تری در مقایسه با گذشته قرار می‌دهد و علیه خودش عمل می‌کند. خودشناسی از وقتی شروع می‌شود که تو می‌فهمی می‌خواهی چه چیزی نباشی، ولی وقتی کامل می‌شود که بدانی دقیقاً می‌خواهی چه باشی. به نظرم، وقتی این خودشناسی اتفاق بیفتد، زن‌ها در هر موقعیتی نقش اساسی خواهند داشت؛ حتی در کشوری که ما در آن زندگی می‌کنیم. در نه مرگ هم به نوعی به همین موضوع اشاره کرده‌ام. همه‌ی آن تلخی‌ها و فرجام آن دنیای مردانه، با به‌حرف‌آمدن منیره، به آخر می‌رسد.

مشکل با پدر یکی از مضامین پربسامد رمان‌های ایرانی است؛ در فرهنگی که ما زیست می‌کنیم، با اقتدار بی‌چون‌وچرای پدر و این همه پسرکشی، تا حدودی طبیعی است. در هر دو رمان، بیش‌تر با فقدان پدر روبه‌رو هستیم. در نه مرگ، با توجه به بی‌زمانی و بی‌مکانی، این امکان که رمان ناجی داشته باشد وجود دارد، که آن هم پدر است؛ همان مردی که در انتها راوی می‌گوید شبیه پدر است. در بیش‌تر رمان‌ها، حتی اگر رابطه‌ی قهرمان با پدرش خوب باشد، وطن بدل از پدر می‌شود و دمار از روزگار قهرمان درمی‌آورد. در رمان تو، گویا وقتی پدر از وطن خارج می‌شود، توان ناجی‌شدن دارد. خودت در ‌این باره صحبت می‌کنی؟

پدر در هر دو رمان به شیوه‌ی کیان فتوحی و نه مرگ برای من نماد دانستن، خواستن و نتوانستن بوده؛ دانستنی که به توانستن نرسیده و به عللی متوقف مانده. پدر فاعلی است که در قبال تغییر و بهترکردن دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم احساس مسئولیت می‌کند. حرکت‌کردن در این مسیر هم تاوان دارد: یا تبعید می‌شود یا گم می‌شود یا کشته. در نه مرگ، پدر و همراهانش کسانی هستند که هم می‌دانند، هم می‌خواهند و هم در جهت این خواستن تلاش می‌کنند.

پس تو به پدری نمادین معتقدی؛ پدری که از پی تغییر ذهنی به تغییر در عمل هم می‌پردازد، اما آن یکی پدر او را به‌سختی مجازات می‌کند. در این‌جا نقش پسر یا همان زائر در برابر این پدر معنوی و آن پدر درشت‌خو چیست؟ چون آن‌طور که به‌نظر می‌رسد، تو به پدرکشی معتقد نیستی. پدرکشی دنیای مدرن! در این مورد اگر می‌شود بیش‌تر توضیح بده.

همان‌قدر که سؤال خوبی ا‌ست، توضیحش هم سخت است. به پدرکشی معتقد نیستم، ولی فکر می‌کنم تغییر از اقرار پدر به اشتباه شروع می‌شود. پدرکشی یعنی کشتن نوعی تفکر که هنوز نفس می‌کشد. کشتن هر تفکری یعنی دوباره زنده‌شدن همان تفکر در زمانی دیگر. تغییر از درک و باور می‌آید و نه هیجان و انتقام. اتفاقاً تغییر، زمانی ریشه‌دار و محکم اتفاق می‌افتد که پدر را، به‌مثابه‌ی نمادی از تفکر گذشته، به‌همراه داشته باشد. کسی که می‌داند اشتباه کرده و حالا خودش پیشقدم می‌شود، تاوان می‌دهد و راه باز می‌کند؛ راهی که حالا پسر هم می‌تواند با اطمینان بیش‌تری در آن قدم بگذارد. پسر هم در این مسیر تاوان خواهد داد، ولی نه تاوانی کور.

و به عنوان آخرین سؤال، می‌دانیم دغدغه‌ی جدی دیگر تو سینماست و تا به حال چند فیلم مستند و داستانی کوتاه ساخته‌ای؛ رک و پوست‌کنده بگو اگر در سینما موفق شوی، باز هم رمان خواهی نوشت؟

فکر می‌کنم همه‌مان این موضوع را باور داشته باشیم که نوشتن عملی کاملاً خودخواسته نیست؛ همان‌طور که فیلم‌سازی یا هر هنر دیگری. اگر این‌قدر روی احساسی که باعث نوشتنم می‌شود تسلط داشتم، شاید از روز اول این کار را نمی‌کردم. چندان هم به این ربط ندارد که جای دیگری موفق باشی یا نه. خیلی وقت‌ها شده، وقتی مدتی گرفتار کاری می‌شوم و نمی‌توانم بنویسم یا حتی بخوانم، عذاب وجدان می‌گیرم؛ انگار چیزی را از دست داده‌ام. همان موجودی که این عذاب وجدان را در تو بیدار می‌کند، خیلی سخت می‌گذارد که نوشتن را کنار بگذاری.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما