گفت‌وگو با سیدرضا شکراللهی درباره‌ی خیلی چیزها!

اگر خوابگرد را از من بگیرند، سرم را می‌گذارم و می‌میرم!

مصطفی انصافی

www.khabgard.com

پانزده سال پیش دنیا این‌جوری نبود. بودن چیزی به نام اینترنت در خانه هنوز مثل نان شب واجب نشده بود. چیزی به نام شبکه‌های اجتماعی هم که اصلاً وجود نداشتند. سید رضا شکراللهی حالا نزدیک به پانزده سال است که خوابگرد را اداره می‌کند. سماجت و پشتکاری مثال‌زدنی باید داشته باشی که به مدت پانزده سال، یک سایت ادبی گوشه‌ای از ذهنت را مشغول کند و تو خسته نشوی یا وسوسه که با بیرون کردنش ذهنت را خالی کنی و به خودت بیشتر برسی. خودش که می‌گوید «من هم اگر از خوابگرد برگردم، خوابگرد از من برنمی‌گردد.» این نشان می دهد خوابگرد هم موجود سمج و باپشتکاری است که توانسته پانزده سال در ذهن خالقش و در ذهن ما که دوستانش هستیم خودش را جا کند و چنان جاپایش را محکم که فکر نبودنش در سر هیچ کدام از ما نگنجد! به بهانه‌ی خوابگرد با سید رضا شکراللهی به گفت‌وگو نشسته‌ایم. گفت‌وگویی که به خوابگرد محدود نماند و در آن از خیلی چیزها گفتیم.

مصطفی انصافی

تا جایی که خاطرم هست، اوایل دهه‌ی هشتاد بود که کامپیوتر کم‌کم تبدیل شد به یکی از لوازم ضروری زندگی جامعه‌ی ایرانی. فکر کنم در همین سال‌ها هم بود که مردم توانستند از طریق دایل‌آپ اتصال به اینترنت را تجربه کنند.

دقیقاً همین‌طور است. آن خش‌خشِ جادویی که اگر به سکوت می‌رسید، به جهانی وارد می‌شدی که از آن خبر هم نداشتی، چه برسد به این‌که در آن ول بچرخی.

اگر اشتباه نکنم، پرشین‌بلاگ به عنوان اولین ارائه‌دهنده‌ی وبلاگ فارسی در سال ۸۰ راه افتاد. شما هم وبلاگ «خوابگرد» را سال ۸۱ راه انداختید و این یعنی زمانی که خیلی‌ها نمی‌دانستند وبلاگ اصلاً چی هست، شما وبلاگ‌نویس بودید. هدف وبلاگ خوابگرد چی بود؟ با چه انگیزه‌ای راه انداختیدش؟

پرشین‌بلاگ در سال ۸۰ هنوز راه نیفتاده بود. نخستین پست وبلاگی خوابگرد را در یکی از روزهای خرداد ۱۳۸۱ در بلاگ‌اسپات نوشتم. آن موقع تعدادمان به پنجاه نفر هم نمی‌رسید. بعد پرشین‌بلاگ راه افتاد و خوابگرد را به پرشین‌بلاگ منتقل کردم. اولش هدف معینی نداشتم جز این‌که می‌دیدم هیجان‌زده در برابر چیزی قرار گرفته‌ام که می‌تواند روزنامه‌ی شخصی خودم باشد انگار. و این کارکرد خیلی زود در ذهنم بسط پیدا کرد و به سمت عملی‌کردنش پیش رفتم، خیلی هم با سرعت! تا مدت‌ها وقتی آدرس وبلاگم را به دیگران می‌دادم، باید کلی هم توضیح می‌دادم که اصلاً وبلاگ چی هست. و خب، کم نبود طوفان خنده‌ها!

فکر می‌کنم در آن سال‌های اوج وبلاگ‌نویسی، بودند بعضی‌ها که در یک فضای گلخانه‌ای، منظورم این است که حداقل در جمع وبلاگ‌نویس‌ها و وبلاگ‌خوان‌های جدی و پیگیر، معروف و مشهور هم شدند. مشهورترین وبلاگ‌هایی که به مسائل فرهنگی و هنری می‌پرداختند و باعث ایجاد بحث و گفت‌وگو می‌شدند کدام‌ها بودند؟

چند تایی خیلی مشهور بودند. اغلب هم شخصی‌نویسی بود. از «خورشیدخانوم» صنم دولتشاهی بگیر تا «زیتون» و «ملکوت» داریوش محمدپور و «وبگرد» سینا مطلبی. خوابگرد هم آن وسط اسم و رسمی به‌هم زده بود، با این تفاوت که به طور اختصاصی به موضوعات ادبی و هنری می‌پرداخت و از همه اخموتر و جدی‌تر به‌نظر می‌رسید. در دوره‌ی اولیه‌ی پرشین‌بلاگ، حسن محمودی هم وبلاگ «آدم و حوا» را داشت. حسن خیلی فعال بود، ولی او هم رویکرد شخصی داشت. با این حال، بیش‌تر مباحثِ وبلاگیِ ادبی در خوابگرد و آدم و حوا جریان داشت. وبلاگ‌های ادبی البته زیاد شده بودند. شعر می‌نوشتند، داستان می‌نوشتند یا دنبال دوست و مخاطب می‌گشتند. ولی بحث‌های جمعی و غیرشخصی در این دو وبلاگ بیش‌تر به‌چشم می‌آمد؛ کمااین‌که بحث درباره‌ی نتیجه‌ی جایزه‌ی منتقدان مطبوعات در آن دوره جزو اولین مباحثی بود که در این دو جا طرح شد. آن موقع من از سینما و موسیقی هم زیاد می‌نوشتم. یادم است وبلاگ «غلاف تمام‌فلزی» هم خیلی فعال بود. حمیدرضا نصیری آن را می‌نوشت، اغلب هم با موضوع سینما. چیز دیگری الآن یادم نیست از مشاهیر ادبی و هنریِ آن دوره‌ی خاص.

خاطرتان هست اولین مواجهه‌ی شما با یک سایت ادبی برخورد با کدام سایت بود؟

دقیق یادم نیست. به گمانم، اولین سایت به معنای غیروبلاگی «دوات» رضا قاسمی بود. چقدر هم خوب کار می‌کرد! همه‌ی کارهای سایت را خود قاسمی، دستی انجام می‌داد. مطالبش هم خیلی نخبه‌گرایانه بود. دوات رضا قاسمی هم خیلی پیشرو بود و هم بسیار غنی. افسوس که از دست رفت!

چی شد که تصمیم گرفتید وبلاگ خوابگرد را تبدیل کنید به سایت؟ از طرف پرشین‌بلاگ محدودیت‌هایی داشتید یا …؟

ببینید، خوابگرد از اولش هم کارکرد و رویکرد سایتی داشت. اصطلاحاً یک جور «وبلاگ‌مجله» که بعدها خودش به یک گونه از وبلاگ‌ها تبدیل شد. اما اگر منظورتان دات‌کام‌شدن است، بله. در پرشین‌بلاگ محدودیت زیاد داشتیم. هم مشکلاتِ پایان‌ناپذیر کندی و قطع‌شدن سایت و هم مشکلاتِ ساختاری در امکاناتِ وبی که روزبه‌روز در حال پیشرفت بود و پرشین‌بلاگ خیلی کند عمل می‌کرد. حتی یادم است خروج خوابگرد از پرشین‌بلاگ جنبه‌ی اعتراضی پیدا کرد و سروصدای زیادی هم به‌پا کرد؛ یک جور تنش و دعوا بین من و مدیران پرشین‌بلاگ. البته، بماند که بعدها با هم رفیق شدیم. جدا از این‌ها، دات‌کام‌شدن در آن روزها خیلی اعتباربخش بود. الآن، موبایل‌گرفتن حتی برای بچه‌ها هم خیلی عادی است، ولی فرض کنید در آن دورانِ اولیه‌ی موبایل، مثل کسی بود که موبایل خریده و دیگران جور دیگری نگاهش می‌کنند. هم پز داشت هم اعتبار و نفوذ پیدا می‌کرد!

ایده‌ی «هفتان» از کجا آمد و چرا تعطیل شد؟

ایده‌ی اصلی هفتان برمی‌گشت به روزگاری که از شبکه‌های مجازی خبری نبود و سایتی تازه تأسیس شده بود که روزانه لینک‌های سرگرم‌کننده از مطالب متنوع سیاسی و اجتماعی می‌گذاشت. جای همچو چیزی در زمینه‌ی فرهنگ و هنر و ادبیات خالی بود. مبنای هفتان را بر پایه‌ی عضویت دیگران گذاشتم به اضافه‌ی نظارتِ بعد از انتشار. استقبال از هفتان بسیار فراتر از پیش‌بینی‌هایم از آب درآمد و، به دلیل سردبیری سفت‌وسخت و نیز اجرای یک جور دروازه‌بانیِ خبر و مطلب، به‌تدریج اعتبار و نفوذ عجیبی پیدا کرد و شد یک پایگاه مرجع برای اهل ادبیات و فرهنگ. این روند سه سال و نیم پایید و قدرت نفوذش روزبه‌روز بیش‌تر می‌شد؛ مثلاً یادم است که یک خبر غیررسمی وبلاگی در هفتان منتشر می‌شد و خیلی زود موج خبری ایجاد می‌کرد؛ یا می‌شنیدم که برخی خبرنگاران یا روزنامه‌نگاران بر سر لینک‌شدنِ مطلبشان در هفتان با هم رقابت می‌کردند. عاقبت هم همین قدرت نفوذ و اثرگذاری بود که حساسیت نهادهای امنیتی را برانگیخت و با این‌که ظاهراً هیج مطلبی در خود هفتان تولید نمی‌شد و فقط لینک به جاهای دیگر بود، به زعم آنان تبدیل شد به یک پایگاه مؤثر روشنفکری که خب، به قاعده‌ی حکومت، نباید همین‌طور مستقل سرپا می‌ماند؛ ابتدا آن را مسدود کردند و بعد بحث و جدل‌های زیادی کردند. قصدم ابتدا این بود که نگذارم مسدود بماند، اما در این روند مزخرف، یک جا متوجه شدم که زنده‌نگه‌داشتن آن دارد به قیمتِ خدشه‌برداشتنِ استقلال آن تمام می‌شود. بنابراین، چاره‌ای ندیدم جز این‌که بعد از فیلترشدن آن، خودم آن را تعطیل اعلام کنم، آن هم درست در آستانه‌ی رونمایی از قالب جدیدِ آن با امکاناتی بیش‌تر از پیش. این‌طوری بود که هفتان شد خاطره‌ی شیرینِ مشترک خیلی‌ها، خصوصاً ادبیاتی‌ها.

متناسب با انرژی و وقتی که صرف خوابگرد کردید توانستید درآمدزایی کنید؟

بستگی دارد که منظورتان از درآمد چه باشد. همان اوایل که خوابگرد را راه انداخته بودم، یکی از دوستان نزدیک یک بار یقه‌ام را گرفت که از این همه وقت و انرژی که صرف می‌کنی، چی عایدت می‌شود. جواب قانع‌کننده‌ای برایش نداشتم جز این‌که گفتم کارِ دل است، ولی حدس می‌زنم در آینده بی‌عایدی هم نباشد. همین‌طور هم شد. درآمد اگر پول‌سازی به طور مستقیم باشد، نه چندان. اما دروغ بزرگی است اگر بگویم که همین خوابگرد بخشی هرچند کوچک از نیازهای مالی مرا هم غیرمستقیم تأمین نکرده است.
مشکل درآمدزایی با خوابگرد دو جنبه داشت و دارد: یکی همان که سایر امور و مشاغل فرهنگی با آن روبه‌رو هستند و از فرهنگ و ادبیات نمی‌شود به این سادگی پول درآورد و آگهی گرفت؛ دیگری هم به ناتوانی عمومی وبلاگستانِ فارسی در زمینه‌ی درآمدزایی مستقیم ربط دارد. توی وبلاگ که کسی راهنمای سکس و ساعتِ فلان نمی‌خرد! راه‌حلی که به‌مرور به آن رسیدم و هم‌اکنون هم همین مدل را کمابیش پیش می‌برم، ترکیبی از درآمدزایی در دلِ کار فرهنگی و ادبی است؛ مثلاً، از ابتدای راه‌افتادن نشست‌های شهرکتاب و برنامه‌‌های جنبی آن تا چندین سال، هر گونه خبر و گزارش نشست‌های ادبی شهرکتاب، بنا به توافق‌نامه‌ی مالی، در خوابگرد منتشر می‌شد. که تا قبل از رونق‌گرفتن سایتِ خود شهرکتاب، هم شهرکتاب راضی بود هم مخاطب خوابگرد و هم من! یا مثلاً همین الآن، هر کسی از اهل ادبیات و فرهنگ می‌تواند مطلبش را در خوابگرد منتشر کند. اما نکته این است که این مطلب هم باید با نگاه عمومی من جور باشد و هم باید به گونه‌ای باشد که مخاطبان همیشگی خوابگرد هم با آن احساس غریبگی نکنند. البته، شک نکنید که در این سیزده سال خوابگردداری، اگر رفته بودم همان راهنمای سکس و ساعت فلان را می‌فروختم، حداقل الآن هنوز مستأجر نبودم!

به نظر خودتان، اساسی‌ترین و جدی‌ترین کاری که در طول این سال‌ها در خوابگرد کرده‌اید چه بوده؟

اتفاقاً اسفندماه پارسال پستی نوشتم در وبلاگم با عنوان «تاریخ شخصی خوابگرد» و از دیگران هم دعوت کردم که بنویسند. بیش از صد وبلاگ‌نویس هم نوشتند در این باره. برخی از مواردی را که در آن مطلب نوشته بودم، این‌جا هم در جواب شما می‌گویم:

جاه‌طلبی و در عین حال جدیتی که در خوابگرد داشتم، داستان‌سازِ خیلی کارها شد؛ از توفیقِ جلوداربودن در کشاندن ادبیات به فضای وب، که خودش شاخه‌های بسیار داشت، تا بختِ مشارکتِ مؤثر در فعالیت‌های گروهی وبلاگستان فارسی در دوره‌های گوناگون و به‌چالش‌کشیدنِ فضای رسمی در قالب نقدهای حمله‌وار و گاه جنجالی، به‌خصوص در حوزه‌ی فرهنگ و ادبیات.

نخستین کار جدی و دنباله‌دار خوابگرد تهیه‌ی گزارش‌های ساده‌ی دوهفتگی از بازار کتاب بود که آن را از بهمن ۱۳۸۱ شروع کردم؛ گزارش‌هایی با روایت شخصی. الآن شاید ساده یا کهنه به‌نظر بیاید، ولی از دوران دایل‌آپ و فقر محتوای وب فارسی و نبودِ حتی موبایل حرف می‌زنم. در سال ۸۲، نخستین جایزه‌ی داستان‌نویسی اینترنتی با عنوان جایزه‌ی بهرام صادقی را در خوابگرد برگزار کردم و پای خودِ وبلاگ‌نویس‌ها را هم به داوری آثار کشاندم. بیش از ده سال از آن روزها می‌گذرد و حالا به رؤیا می‌ماند؛ این‌که بتوانی نویسنده‌هایی نام‌دار مثل رضا قاسمی را، بی‌آن‌که تو را بشناسند، پای داوریِ جایزه‌ای بنشانی که در آن از کاغذ و جلسه و خودکار و قلم خبری نیست و در آن دوران پارینه‌سنگی وبلاگی، سیستمی را طراحی و اجرا کنی که وبلاگ‌نویسان هم بتوانند با هویت وبلاگی خود، همپای داوران اصلی، به آثار منتخبشان امتیاز بدهند.
راه‌اندازی کتاب‌خانه‌ی مجازی خوابگرد هم از کارهای بسیار موفقیت‌آمیزی بود که خودش از دلِ یک نیاز عمومی برآمد. آشکارا می‌دیدم که خوانندگان وبلاگ‌های ادبی چه اشتیاقی به انتشار گاه‌به‌گاه آثار ادبی در وب نشان می‌دهند. باید نمونه‌ای می‌ساختم تا بتواند، فارغ از فضای رسمی و در نبودِ نظارت سیستماتیک دولتی، مجموعه‌ای از این آثار را در اختیار خوانندگان بگذارد. خیلی از پیشرفت‌ها و کارها به مرور زمان و متناسب با نیاز هر جامعه ایجاد می‌شود؛ مثلاً خنده‌دار است اگر ورود موبایل به ایران را از خدماتِ انقلاب بدانیم. اما اگر امروزه وبِ فارسی پر است از انواع کتا‌ب‌خانه‌های مجازی، کتاب‌خانه‌ی خوابگرد اولین کتاب‌خانه از این نوع بود، البته با این تفاوت که داستان‌های آن برای اولین بار در خودِ آن منتشر شده بودند. الآن خوب است اعتراف کنم که صفحه‌ی آن را بی‌هیچ سواد فنی ساختم و از نظر فنی به ابتدایی‌ترین شکل ممکن آن را به‌روز می‌کردم که توضیحش مایه‌ی ملال است!

سایتِ هفتان هم در مرداد ۸۴ بر دوش همین خوابگرد بلند شد که درباره‌اش حرف زدیم. دو دوره جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب هم با اتکا به نفوذ و اعتبار خوابگرد برگزار شد.

در دوره‌ای هم که وقایع تلخ سال ۸۸ پیش آمد و گردِ مرگ و نومیدی روی همه کس و همه جا ماسیده بود و هیچ کس هیچ انگیزه‌ای برای هیچ کاری نداشت، احساس کردم باید دوباره کاری بکنم تا هم خودم سرپا بمانم هم به سرپاماندن دیگران کمک کنم. به شعار «مبارزه را زندگی کن» فکر می‌کردم. خب، زندگی من به کتاب و وبلاگ و ادبیات گذشته بود و می‌گذشت؛ پس طرح تازه‌ای ریختم و باز از شهرت و اعتبار خوابگرد کمک گرفتم و در بهار ۸۹، وبلاگ‌نویسان فارسی‌زبان را به مشارکت در انتخاب «محبوب‌ترین کتاب داستانی سال» فراخواندم تا یک گام جلوتر از آن‌هایی باشیم که توقفمان را می‌خواستند. این برنامه هم، با آیین‌نامه‌ای دقیق و ابتکاری، دو دوره‌ی پی‌در‌پی در وبلاگستان برگزار شد.

در همان سال‌ها که هر گونه روایتِ غیررسمی از حوادث تلخ و گزنده اجازه‌ی انتشار نداشت و داستان‌های روز در جاهای دیگری جز در کتاب‌ها و نشریه‌ها نوشته می‌شد، ایده‌ی «داستان‌های بی‌ویرایش امروز» به ذهنم رسید. به نظر خودم کار خاصی نبود؛ فقط یافتن آن‌ها بود و انتخاب عنوانی مشترک برای بازنشر روایت‌هایی شخصی که در غبار آن روزها گم می‌شد. انتشار هر یک از آن داستان‌ها جز بر غم و خشم درون نمی‌افزود، اما مخاطبانش را خیلی زود پیدا کرد و به پرخواننده‌ترین بخش خوابگرد تبدیل شد.
این‌ها نمونه‌هایی بود از مشهورترین کارهایی که در خوابگرد انجام شده، البته در حوزه‌ی ادبیات یا در حاشیه‌ی آن و جدا از انتشار معرفی‌ها و مرورها و نقدهای گوناگون ادبی.

به نظر من، یکی از اساسی‌ترین کارهایی که خوابگرد در تمام این سال‌ها کرد آن شیوه‌نامه‌ی درست‌نویسی در وب بود که اگر اشتباه نکنم با عنوان پارادوکسیکال «غلط‌نامه» منتشر شد. خاطرم هست تا مدت‌ها تبدیل شده بود به مرجعی برای وب‌نویسی. این یکی ایده‌اش از کجا آمد؟

حکایت معروفِ «کَل‌علی» را که می‌دانید؟ طرف رفته بوده کربلا و همه «کل‌علی» صدایش می‌زدند. کلی خرج کرد و پیاده رفت سفر حج و برگشت، دید باز هم بهش می‌گویند «کل‌علی». به بهانه‌ی ولیمه‌‌دادن، همه را جمع کرد و بعد از غذا شروع کرد به گفتن از خاطرات حاجی‌شدنش. از هر موقعیتی هم استفاده کرد تا در نقل خاطره، از زبان دیگران خودش را «حاج‌علی» صدا کند. همه سرتاپاگوش تعریفِ پر از تکرار اسم «حاج‌علی»‌ را شنیدند. در آخر، خاطره‌گویی حاج‌علی که تمام شد، بغل‌دستی‌اش محکم زد به پشتش و گفت: «عجب ماجراهایی داشتی کل‌علی!»

حالا حکایت ماست. سیزده سال در خوابگرد همه کاری کرده‌ام، اما خیلی‌ها مرا به نام «آقای نیم‌فاصله» می‌شناسند! حق هم دارند. مباحثِ فنی و زبانی درست‌نویسی نخستین بار به طور جدی در خوابگرد منتشر شد و خیلی‌ها را درگیر کرد؛ یعنی طیفی بسیار گسترده‌تر از فقط اهل ادبیات را. در آن دوران، وبلاگستان روزبه‌روز گسترده‌تر می‌شد و جوان‌ترها به طور فزاینده‌ای به کار نوشتن درمی‌آمدند و اغلب تشنه‌ی مطالبی بودند که بتواند در امر نوشتن یاری‌شان کند. البته، مباحث فنیِ درست‌نویسی با تصمیم قبلی تدوین و منتشر نشد، بلکه برآیند جنجالی بود که آن روزها بر سر «ابتذال در وبلاگستان» درگرفت و اتفاقاً منشأ آن هم باز خوابگرد بود. بررسی علمیِ آن جنجال عاقبت از مجله‌ی مردم‌شناسی امریکا سر درآورد، ولی پیامدش برای وب فارسی شد همان مبحث درست‌نویسی و انتشار سلسله‌مطالبی که گرچه مخالفانی داشت و دارد، از پراستفاده‌ترین مطالب تاریخچه‌ی خوابگرد بود. جالب است که الآن اگر در اینترنت بچرخید، بیش از صد مطلب آموزشی در این باره می‌بینید که بیش‌تر آن‌ها ارجاعشان به همین مطالب اولیه‌ی خوابگرد است یا از آن استفاده کرده‌اند. بحث غلط‌نامه یا درست‌نویسی را هنوز هم به طور جدی در خوابگرد پی می‌گیرم، هرچند نسبت به قبل رویکرد زبان‌شناختی بیش‌تر دارد تا دستور زبانِ صرف.

تا جایی که یادم است، یکی دو باری فعالیت خوابگرد متوقف شد و دوباره از سر گرفتیدش. علت این توقف‌ها و شروع‌های دوباره چی بود؟

یک بار بیش‌تر این اتفاق نیفتاد. رفیق شفیق ما و عضو ارجمند انجمن شما، محمدحسن شهسواری، نزدیکِ دو دهه پیش می‌گفت خوبی و بدی تو هم‌زمان این است که وقتی می‌خواهی کاری انجام بدهی، خیال می‌کنی مهم‌ترین کار دنیاست. اگر نه در همه‌ی امور، دستِ‌کم در مورد خوابگرد حق با اوست. جاه‌طلبی و در عین حال جدیتی که در خوابگرد داشتم، هم داستان‌ساز خیلی کارها شد، هم در یک دوره مرا زمین زد. یک بار آن سال‌های اول، فکر کنم بعد از برگزاری مسابقه‌ی بهرام صادقی بود که به خودم آمدم دیدم که هر چه داشتم و نداشتم، پای خوابگرد هزینه شده، از وقت و پول و انرژی و زندگی. و چون اغلب آدم صفر یا صدی هستم، مدت‌زمانی خوابگرد را تعطیل کردم. این تعطیلی در نقطه‌ی فروپاشیِ من رخ داد و گریزی از آن نداشتم، ولی نتیجه‌اش برای من خوب بود؛ دست‌کم این‌که وقتی دوباره برگشتم، یاد گرفته بودم که سعی کنم کمی متعادل‌تر پیش بروم، البته کمی!

سال ۸۸ هم که فیلتر شدید 

اگر نمی‌شد که خیلی عجیب بود. در سال ۸۸، احتمال انتخاب دوباره‌ی احمدی‌نژاد برای چهار سال دیگر چنان هراسناک می‌نمود که خوابگرد را از فضای همیشگی‌اش دور کرد و به عرصه‌ی سیاست کشاند و عاقبت شد آنچه ‌نباید می‌شد. وضعیت در سال ۸۸ اضطراری بود و از رسانه‌های مستقل خبر چندانی نبود و مردم همه سر در اینترنت داشتند و شمار زیادی از وبلاگ‌‌ها یا از روی نومیدی یا هراسِ معقول ساکت بودند و من هیچ راهی نمی‌دیدم جز این‌که خوابگرد را به شکل ویژه‌نامه‌ی حوادث روز درآورم؛ وضعیتی که خیلی زود به واکنش پایگاه‌هایی مثل خبرگزاری فارس انجامید و خوابگرد را «شاخه‌ی فرهنگی فتنه» معرفی کردند و برایش پرونده درست کردند و بعد هم به مسدودشدن خوابگرد کشید. البته، من هم‌چنان خوابگرد را فعال نگه داشتم و عجیب و تلخ آن‌که بیش‌ترین آمار بازدید در کل تاریخچه‌ی سیزده‌ساله‌ی این وبلاگ همان روزها بود و همان شب‌ها.

این روزها مشغول برگزاری دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی هستید. چرا بین این دو دوره این همه سال فاصله افتاد؟

بعد از برگزاری دوره‌ی اول در دوازده سال پیش، فشار چندجانبه‌ی وحشتناکی را تحمل کردم. و بعد، به‌تدریج دیدم که جوایز ادبی دیگر هم در اینترنت راه افتاده‌اند. در همه‌ی این سال‌ها، همیشه دوست داشتم دوره‌ی دوم را هم برگزار کنم و اگر توان مالی‌ شخصی‌ام فراتر از زندگی کارمندی بود، خیلی زودتر آن را از سر می‌گرفتم. اما آن فشار اولیه آن‌قدر سهمگین بود که تصمیم گرفتم تا زمانی که توان مالی‌اش را برای یک اجرای کاملاً حرفه‌ای پیدا نکرده‌ام، اقدام نکنم. حتماً حواستان هست که جایزه‌ی بهرام صادقی مشابهِ دیگر جوایز داستان کوتاه نیست. داستان‌ها منتشر می‌شوند. خوانندگان هم به داوری دعوت می‌شوند. روی آثار نقد نوشته می‌شود و مسابقه فقط یک فراخوان نیست با یک اعلام برندگان. چیزهایی که برای خود ما گرفتاری دارد و گاهی حاشیه‌ساز هم هست، ولی به دردسرها و هزینه‌ها و حاشیه‌هایش می‌ارزد؛ چون اهل ادبیات و مخاطبان را حسابی به‌وجد می‌آورد و درگیر می‌کند. القصه، زمان گذشت تا امسال که از یک طرف دیدم هنوز جایزه‌ای شبیه جایزه‌ی بهرام صادقی راه نیفتاده و همه چیز انگار در خلأ رخ می‌دهد و از طرف دیگر، بعد از بازنشستگی از رادیو، دیدم فراغتی مختصر نصیبم شده و مسئله‌ی مالی را هم می‌توان حل کرد. این شد که، با کمکِ آقای شهسواری، طرح برگزاری دوباره‌ی آن را ریختم و با سر به داخل آن شیرجه زدم! و هنوز این دوره به آخر نرسیده، خداخدا می‌کنم بتوانیم دوره‌ی بعدی آن را هم سال دیگر، در زمانی مناسب‌تر و به شکلی بهتر برگزار کنیم.

تا کی می‌خواهید به خوابگردنویسی ادامه بدهید؟

من هم اگر از خوابگرد برگردم، خوابگرد از من برنمی‌گردد! خوابگرد فرزند من است. شاید بعضی‌ها خیال کنند که از روی رودربایستی دارم بقیه‌ی راه را سینه‌خیز می‌روم، اما بگذارید بخشی از همان نوشته‌ی پارسال را در جواب شما بگویم.

خوابگرد بزرگ‌تر شده و من پیرتر. اداره‌ی آن هنوز به من انرژی و جوانی می‌بخشد و هنوز برای آن نقشه‌های تازه دارم. هنوز هم همان‌قدر جاه‌طلبانه و جدی. همیشه، به خاطر نوع شخصیتم، از ابراز و بیانِ خودم در وبلاگ پرهیز داشته‌ام، اما در همه‌ی این سال‌ها، در هر صفحه‌ و حرکتِ خوابگرد خودم بوده‌ام؛ چه زمانی که می‌کوشیدم به آزادی یعقوب یادعلی داستان‌نویس و جواد ماه‌زاده و احمد غلامی از زندان کمک کنم، چه وقتی که بی‌پروا ارشاد زمانِ مسجدجامعی و صفار هرندی و باقی حضرات را به زیر تیغ نقد می‌کشیدم، چه هنگامی که برای تقویت جایزه‌های ادبی غیردولتی سر و دست می‌شکستم و … .

پس شاید سؤال بهتر این باشد که اگر خوابگرد را از من بگیرند، چه می‌کنم. و جواب من به این سؤال این است: سرم را می‌گذارم و می‌میرم!

یک پاسخ به “اگر خوابگرد را از من بگیرند، سرم را می‌گذارم و می‌میرم!”

  1. کامیار گفت:

    سلام
    راستش را بخاهید این که خابگرد هنوز سر پاست مایه شادی بسیار است و از سوی دیگر پرسش برانگیز که چگونه؟
    پاینده باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما