گفت‌وگو با امیر خداوردی نویسنده‌ی رمان آمین می‌آورم

آمین‌آوردن بهتر از الحاد است

محمد حسن شهسواری

امیر خداوردی از جمله روحانیون جوانی است که به نوشتن رمان رو آورده. اولین رمانش باعث حرف‌و‌حدیث‌هایی، هم در محافل دینی و هم روشنفکری و عرفی، شده. آمین می‌آورم با طنز خاصی که دارد، شیرین است و خوش‌خوان؛ طوری که احتمالاً تا آخر، کتاب را رها نمی‌کنید. ضمن این‌که همان‌طور که از یک طلبه‌ی علوم دینی انتظار می‌رود، رمان پر است از دغدغه‌های بنیادی فکری بشر. منظورم این است که رمان در لایه‌های زیرینش به مضامین مهمی اشاره دارد که نزدیک‌شدن به فضایش را برای اهالی فکر، خوشایندتر می‌کند.

محمدحسن شهسواری

«من وضع حبه فی غیر موضع» چقدر مسئله‌ی راوی رمان شماست؟ آیا باید حرف خودش را باور کنیم که معتاد و عاشق زنش است یا این‌که معتاد و عاشق خودش است؟ گویی راوی، به رغم ظاهر خودکم‌بینش، ته وجودش اعتقاد دارد از همه‌ی اطرافیان، آدمی درست‌پندارتر است و حقیقتاً خیلی هم خوب است. عاشق خودش است. آیا چنین حالی را در عموم خواص فرهنگی ما مشاهده نمی‌کنید؟

واقعاً از سؤال شما و دقتی که به حدیث فوق داشتید به‌وجد آمدم. بله، این مسئله‌ی راوی است. از نحوه‌ی روایت و تعابیرش پیداست که ما با یک راوی خودشیفته روبه‌رو هستیم. اما آیا او به این خودآگاهی رسیده است؟ فکر نمی‌کنم. به گمانم، رزیتایی‌شدنش و این‌که در مطب دکتر می‌خواهد به این حدیث تمسک کند بازی اوست؛ بازی‌ای که می‌خواهد آن را واقعی بازی کند، اما نمی‌تواند خوب از عهده‌اش بربیاید و همین است که نمی‌تواند حدیث را تا آخر بخواند و ترجمه کند. راوی می‌خواهد خودکشی کند، اما مراقب است طوری خودکشی نکند که ویترینش به‌هم بخورد. می‌نشیند و دعا می‌کند که «خدایا، جانم بستان!» می‌گوید: «چون رزیتایی شده‌ام و ایمانم را در خطر می‌بینم، می‌خواهم خودکشی کنم». اما اگر این اندازه ایمان برایش حیاتی است، چرا آن را در خطر می‌بیند؟! ایمان برای او قسمتی از ویترینش است؛ طوری که وقتی می‌خواهد برای سنگ قبر خودش شعری انتخاب کند، می‌گوید: «سنگ خاموش / قبر خاموش / و در این خاموشی / یک هیاهوی خفته خوابیده / جریان ستبر پاییزی / روی ایمان، روی اعتقاد را پوشیده …»‌

بعد، از این‌که تا این اندازه رو بازی کرده و نشان داده تا چه اندازه خودشیفته است، شعر خودش را مسخره می‌کند. به نظرم، او هیچ وقت تصمیم جدی برای کشتن موجودی به این دوست‌داشتنی‌ای ــ البته به زعم خودش ــ نگرفته است و دعای او نیز قسمتی از ویترینش است.

این ویترین‌چیدن، از خود راضی‌بودن و به‌سخره‌گرفتن دیگران را می‌توانیم در ایل‌وتبارش در شابلقا‌ها ببینیم. شابلقاها کسی را که در هیچ جنگی حضور نداشته و تنها افتخارش این است که نقل می‌کنند (و العهده علی الراوی) رفته و در جنگ اول ایران و روس، یقه‌ی یک روس را گرفته و به او گفته «قرمساق»، «سردار فاتح» می‌نامند و کسی را که بخواهد توالت درست کند و با این کارش بگوید شما شابلقاها اشتباه می‌کرده‌اید که تا امروز توالت نداشته‌اید مسخره می‌کنند. خواجه میرزا فخرالدین شعبان را، که صاحب کرامت است، با سه سگ گله قیاس می‌کند و پدر راوی را، که به دنبال شغلی خارج از دایره‌ی متعارف شابلقاست، مردی می‌دانند که عمر خود را بر سر کوبیدن آهن هدر کرده است.

اما عموم خواص فرهنگی: من چندان خبری از عموم و خواصشان ندارم، اما غالب آدم‌های دور و برم همین‌طور ویترین خودشان را می‌چینند و از جمله خودِ حقیرِ فقیرِ سراپاتقصیر. البته، روشن است که این حقیر به آن خودآگاهی‌ای که راوی نرسیده بود رسیده است ماشاالله.

با این حال، فکر نمی‌کنم تمام ماجرا همین باشد. به زعم من، با یک شخصیت تک‌بعدی روبه‌رو نیستیم.

آیا قهرمان شما به جای ایمان‌آوردن، که پس از آن عمل و مسئولیت پا به عرصه می‌گذارد، آمین می‌آورد؟ یعنی کاری آسان‌تر را انتخاب می‌کند؟ تأیید آنچه دیگران بر اساس ایمان خود از عالم بالا می‌خواهند؟ اگر موضوع را نگرفته‌ام، به‌صراحت بگویید تا روشن شوم.

ایمان‌آوردن جای خود را به آمین‌آوردن داده است. بله، و این با روحیه‌ی راحت‌طلبانه‌ی شابلقایی جور است. اما آیا چاره‌ی دیگری هم دارد؟ با چنان تبار و با چنین خانواده‌ای، چه کار دیگری می‌شود کرد؟ به‌نظر می‌رسید آن اسفار و فلسفه راه نجات باشد، اما همان توصیه‌ به عاشق‌شدن و توحّد در عشق کار را خراب کرد. راوی به‌دام افتاد و شیفته‌ی دام خود شد یا چون به‌دام افتاد و شیفته‌ی خود بود، این به‌دام‌افتادن را توجیه کرد و خود را ناچار از آن دید. نتوانست یا نخواست تکلیف خود را با خودش روشن کند. آدمی که ملحد است دیگر مهم نیست صبح قبل از طلوع خورشید با همسرش باشد و نمازش را نخواند یا ناپاک باشد و سر کار و درس برود. این تقیدات برایش مضحک است. چه اهمیتی دارد که همسرش به چه تفسیری از دعا اعتقاد دارد؟ در مقابل، آدمی که ایمان راسخی در دل دارد نباید کارش به این‌جا برسد و اگر برسد، باید به طور جدی حلش کند. اما آدمی که فقط آمین دارد، چه‌کار می‌کند؟ آدمی که جز آمین چیزی برایش نمانده کجا باید برود؟ شاید آمین‌آوردن بهتر از الحاد باشد و در آن صورت، اگر عالم بالایی هم در کار بود، شاید تأیید هم شد. جالب است بدانید که می‌توان برای این موضوع مستنداتی هم از منابع شرعی ذکر کرد؛ از جمله این‌که در قرآن مجید آمده است: «وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یأْتِیکَ الْیقِین»؛ یعنی «پروردگار خویش را پرستش کن تا یقین بر تو وارد شود.» و در روایت است که یقین در این‌جا یعنی مرگ.

شاید بُعد دیگر شخصیت یا اساساً رمان شما این باشد که خب انسان همین است دیگر، همین‌قدر ضعیف، و باری‌تعالی هم می‌داند و همین بنده‌ی بهانه‌گیر خودشیفته را هم دوست دارد. چرا ما انسان‌ها نباید دوست بداریم هم را؟ همین‌طوری که شما رمان را خواسته یا ناخواسته طوری نوشته‌اید که به رغم فهم همه‌ی ضعف‌های شخصیت اصلی، باز هم از او بدمان نمی‌آید؟ حداقل با او همدلی می‌کنیم در بیش‌تر مسائلش. آیا رمان شما اساساً نمایشگر همین وجوه متعارض و متناقض آدمی نیست؟ آیا از نظر شما مدیوم رمانتان خود را از وجوه حماسی انسان دور نمی‌کند تا به ذات او نزدیک شود؟ یا که خیر، ذات انسان همان وجوه یکه و حماسی و پرشکوه اوست؟ در ادبیات این محل دعوای حسابی است.

ذات انسان را نمی‌فهمم. چیزی که احتمالاً می‌فهمم این است که الف. ح. شابلقا، خواهرش، همسرش ــ رزیتا ــ و برادر رزیتا مجموعه‌هایی کوچک یا بزرگ از تعارض و تناقض‌اند و خدایی که چنین شخصیت‌هایی را آفریده حتماً آن‌ها را دوست دارد. به قول ابن عربی: «کلٌ مرضی عند ربه: همه‌ی مخلوقات مرضی پروردگار خویش‌اند». وجوه حماسی را خیلی دوست دارم، ولی برای من همین تعارض و تناقض است که حماسه را به اوج و شکوه می‌رساند. بدون آن شاید اساساً رمان شکل نگیرد.

رمان شما سرشار از حکایات تودرتو و عموماً جذاب است. با این‌که راوی استاد دانشگاه است و به‌ظاهر معقول، به نظر می‌رسد بد نباشد کلی تأملات فکری صادر کند و در نتیجه ریتم رمان کند شود، از گفتن داستانک‌ها و حکایات هیچ ابایی ندارید. چقدر این مسئله به نگاه شما به رمان برمی‌گردد و چقدر عکس‌العملتان است به رمان‌های بی‌حادثه و سرشار از کشمکش بیرونی این روزها؟

البته، برخی دوستان عزیز معتقدند راوی زیاده‌گویی می‌کند و روده‌درازی. برخی نیز معترض‌اند که چرا وقتی شبهه‌‌ای اعتقادی طرح می‌شود، راوی به میدان نمی‌آید و صراحتاً پاسخ قانع‌کننده‌ای نمی‌دهد! با حفظ احترام به نظر هر دو دسته، باید عرض کنم طبیعی است در مقام نویسنده فکر کنم هیچ کدام از این دو صحیح نیست. اگر کمی همدلانه با متن مواجه شویم، روده‌درازی او زیاده‌گویی نیست، به شخصیتش بازمی‌گردد و در عین حال هر چه می‌گوید، ابعادی از آن شخصیت را باید روشن کند. این حکایات تودرتو هم در عین آن‌که سعی می‌کند آن روده‌درازی را تحمل‌پذیر‌تر کند، شابلقا را حکایت می‌کند و حاکی تباری است که شخصیت راوی را شکل داده است. از این جهت، پر بیراه نیست اگر بگویم داستان اصلی همین حکایات تودرتوست؛ حکایاتی که البته برای من در جایگاه خواننده چیزی است که کم‌تر در رمان‌های وطنی سراغ دارم؛ گو این‌که حکایت‌گویی از خصایص ماست و تُراث کتبی و شفاهی ما پر است از این حکایات و قصه‌ها.

بله. حتی در نقدی دیدم آن را نزدیک به شیوه‌ی داستان‌گویی ملای روم کرده بودند که بیراه نیست. گویی مضمون در نقش پلات وارد گود می‌شود. حقیقتش، در این مصاحبه هیچ نمی‌خواستم به شخصیتِ طلبگی شما اشاره کنم؛ به‌خصوص که از دوستان شنیده‌ام مجتهد هم هستید و به نسبت سنتان خوب هم درس خوانده‌اید. اما نتوانستم جلوی نفسم را بگیرم. خبر دارم که در بلاد اسلام شما را توبیخ می‌کنند که کتابی خارج از خط نوشته‌اید. در مجامع روشنفکری هم به‌روشنی شما را مبلغان رسمی روحانیت و جمهوری اسلامی با ابزار مدرن می‌دانند. با بدجنسی تمام می‌پرسم: چه حالی دارید این روزها؟

مع‌الأسف، بنده هیچ اجازه‌ی اجتهاد رسمی از هیچ یک از مراجع فقهی معتبر ندارم، هرچند اجتهاد نیازمند اجازه‌ی رسمی و امثال آن نیست. بله، از حیث مدرک رسمی حوزوی، باید عرض کنم چند سالی است بالاترین مدرک رسمی مورد تأیید شورای عالی حوزه‌ی علمیه‌ی قم، یعنی سطح چهارم، را أخذ کرده‌ام.

دوستان به بنده لطف دارند و چند باری نصیحت کرده‌اند که این کارها در شأن بنده نیست. یا برخی دیگر که بیش‌تر لطف داشته‌اند معتقدند و صراحتاً گفته‌اند: «فکر نمی‌کنیم فلانی اساساً ایمانی به خدا و شریعت داشته باشد». از این طرف هم بحمدلله بی‌نصیب نبوده‌ام و چندی پیش نقدی را خواندم که فحوایش این بود که فلانی برای تبلیغ اسلام بهتر بود به همان منبر و محراب اکتفا می‌کرد.

حالی که دارم حالت چندان خوبی نیست. نه دقیقاً از این گفته‌ها، بلکه از این موضوع، از این‌که انتظار دارند صراحتاً تأکید کنم کجا ایستاده‌ام و چه‌کار دارم می‌کنم، باورهایم چیست و چرا می‌نویسم. چرا باید این‌طور باشد؟ چرا باید پای محاکمه‌ی دوستان عزیزم بنشینم و احساسِ درقفس‌بودگی کنم؟ چند طلبه‌ای به کله‌شان رسیده رمان بنویسند. صرفاً علاقه دارند یا می‌خواهند چیزی را تبلیغ کنند یا هر چه … چرا اساسی‌ترین سؤال این است: حاج آقا، مگر منبر و رسانه‌های ملی کم بود که آمده‌اید رمان‌نویسی می‌کنید؟ یکی نیست بگوید: «مگر حاج آقا دل ندارد؟! مگر حاج‌آقابودن یعنی مبلغ گزاره‌های دین بودن؟» و مگر مبلغ گزاره‌های دینی بودن چه اشکالی دارد؟ اگر مبلغ همجنس‌گرایی باشی مانعی ندارد، اگر مبلغ روابط بی‌در و پیکر جنسی باشی عیب ندارد. اگر مبلغ هر نحله و اندیشه‌ای باشی، باکی نیست، عیب ندارد، آزادی بیان است دیگر. اما اگر مبلغ دین باشی عیب دارد! از آن طرف هم انگار هر چه بالای منبر گفته و می‌گویند وحی مُنزل است و اگر چیزی نوشتی که از آن جنس نبود، پس حتماً یا بی‌دینی یا قلم‌به‌دست مزدور! اگر تبلیغ دین نمی‌کنی، پس جیره‌خوار اجانبی. اگر تبلیغ دین نمی‌کنی، پس چه غلطی می‌خواهی بکنی؟!

خب توقع دارید چه حالی داشته باشم؟ باید پذیرفت حتماً. باید بر این چیزها و چیزهای دیگر فائق آمد. باید خونسرد بود. هم در زندگی معمول و هم در این مصاحبه.

یک پاسخ به “آمین‌آوردن بهتر از الحاد است”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما