گفت‌وگو با ابراهیم دمشناس

مخاطب و اثر با هم متولد می‌شوند

احمد ابوالفتحی

ابراهیمِ دمشناس، به گفته‌ی خودش در همین گفت‌وگو، نویسنده‌ای «سکوت‌پیشه» است. فارغ از حواشی، مستمر می‌نویسد و معمولاً آثارش هم سخت اجازه‌ی انتشار می‌گیرند، سخت مجوز می‌گیرند و آثارِ سختی هم هستند. سخت درگیر با مسئله‌ی زبان و مسئله‌ی روایت و سخت درگیرِ بازاندیشی در فرهنگ. همان‌گونه که در سینما علاوه بر جرج لوکاس، بلاتار هم داریم، در داستان و رمان هم لازم است که علاوه بر بدنه‌ای سرگرمی‌ساز، ابراهیمِ دمشناس هم داشته باشیم که زبان را به‌چالش بکشد و درباره‌ی زبونیِ زبان هشدار بدهد. این گفت‌وگو/نقد را با پرسش درباره‌ی همین نگاهِ دمشناس به زبان آغاز کردم.

احمد ابوالفتحی

EDamshenas

شخصیتِ داستانِ شما به افغان‌ها و تاجیک‌ها حق می‌دهد که می‌گویند: «شما زبان ما را زبون کردید.» رمان به مسئله‌ی زبان رویکردی معترضانه دارد و این اعتراض را با بهره‌بردنِ بی‌محابا از واژگانی اقلیمی نمود می‌دهد و در ریشخندهای گاه‌وبی‌گاه: «وُلِک، انگار ما همین یک کلمه را داریم (!)» یا «نوشتیم مامان‌دوز، به جای آن از واژه‌ی ناآشنای ’گرده‌پا‘ استفاده می‌کردیم.» از سوی دیگر، این اعتراض را در نحو رمان هم می‌شود دید. فخامتِ کلامی آن ربطی به رویکردِ رایجِ زبانیِ داستانِ فارسی ندارد. جایی هم شخصیت شما خطاب به پسرش چنین می‌گوید: «پسرم، ماءالشعیر خراسانی نداریم. خواستی چیزی بنوشی، ابتدا بو کن.» این خراسان شاید همان خراسانی باشد که نحوِ رمانِ شما از آن برمی‌آید. نظر خودتان چیست؟ آیا رمان شما یکی از تلاش‌هایش این است که امکان‌هایی برای خروج از زبونیِ زبان بگشاید؟

نمی‌دانم. نمی‌دانم نظر دیگران چقدر اهمیت دارد و مؤثر است در رژیم زبانی یک جامعه، اگر قائل به تفکیک این جوامع مورد اشاره در ما و شما باشیم. اما خب این تفکیک و پیدایش آن را نمی‌توانیم فارغ از دو گانه زبان و زبون یا، با وضوح بیش‌تر، زبان غنی و زبان زبون بدانیم. نمی‌گویم زبان فخیم، که فخامت پوسته‌ی ظاهری‌ای بیش نیست. شاید آن‌ها شاخص خوبی باشند که نشان دهند و تحلیل بکنند که در زبان مای ایرانی چه می‌گذرد. مای رویکرد رایج زبانی فارغیم از توجه به رژیم زبانمان به نفع همین رویکرد رایج زبانی. نتیجه‌اش همین می‌شود که امروزه آثار فارسی‌نویسان دری و افغانستان مترجمان خود را به فارسی رایج پیدا می‌کنند. این بی‌دروپیکری، این جداسریِ بخشی از زبان از تمامیت ارضی خودش، که تنی هم به هزالی و جلافت می‌زند، جای نقد و نظر دارد. اما در سایه‌ی مناسباتی دیگر مثل امری معمول، زیرسبیلی یا نه، از کنار آن می‌گذریم، در حالی که معمول و معقول است که مرزهای زبان را بگستریم. نویسنده موظف است به توجه به رژیم زبانش، چنان که نود و پنج سال پیش، در آغازگاه رسمی داستان مدرن فارسی، محمدعلی جمال‌زاده، در حکایت فارسی شکر است به رژیم زبانش پرداخت. به مصداق مصراع شاعر جنوبی که می‌گوید: «عسل از معدن زنبور خیزد»، ادبیات برآمده از زبان است، گوهر زبانی دارد و زبان را گوهرین می‌کند: این التفات برآمده از گریزناپذیری از زبان در ادبیات است که البته رویکرد رایج زبانی که به آن اشاره کردید آن را به کنشی سیاسی تعبیر می‌کند و نه معرفتی به زبان. ترجمه‌کردن آثار نویسنده‌ای دری را هم می‌توان به برنامه‌ی سیاسی رویکرد رایج زبانی نسبت داد، چنان که پررنگ‌شدن صبغه‌ی سیاسی واژه‌ی «اقلیم» در دهه‌ی اخیر می‌تواند همچون خط‌کشی درون‌مرزی عمل کند: امری که ابراهیم گلستان در مجموعه داستان آذر ماه آخر پاییز (۱۳۲۷) در مقدمه‌ای موجز هشدارش را داده بود. به عنوان رمان‌نویسی جهان سومی ـ پیرامونی که در پی ادبیات تثبیت نیست، یک باب اعتراض همین مسئله‌ی زبان است که باید آن را گشود. حالا که صحبت خط‌کشی شد، بگذار بین معترض و متعرَض خطی بکشیم. داستان، که روایتی از زندگی و سبک زندگی نمایش می‌دهد، نمی‌تواند نحو و بیان آدم‌ها را، که جزئی از سبک زندگی آن‌هاست، تصرف کلی بکند. حذفِ شخصیتِ زبان‌شناختیِ آن‌ها کمکی به داستان نمی‌کند. تجربه‌ی فراگیر ما ایرانیان در بیان در چالشی با وضعیتی ترجمانی است: به زبانی می‌اندیشیم، به زبانی دیگر ابراز می‌داریم. اگر داستان به جز «چی شد بعدش چی شد» معرفت ما از جهان را هم بنماید، که می‌نماید، حذف تجربه‌ی زبانی‌ای چنین، خدشه‌ای ترمیم‌ناپذیر به شناخت ما می‌زند. همواره چیزی از دست می‌رود. زیست من و همسایه‌ی ماهیگیر من و آن خرمافروش دست‌چپی برخوردار از نظام واژگان و نحوانیتی است که حذف آن‌ها به این معنی است که از خیر روایتش بگذر؛ بازنوشتش چیزی نیست جز دامن‌زدن به برخی تناقضات. کسی که کس بود گفت: «آخر شما چی دارید به جز نفت و خرما؟» خب، ما نزدیک به چهارصد نوع خرما داریم. اگر بخواهیم لب یار را به خرما تشبیه کنیم از بابت عیش‌ونوشش، کاری نکرده‌ایم. ولی هر یک از آن چهارصد دلالتی جداگانه دارد به لب که شیرین گویای آن نیست دیگر. با این حال، این انتخاب صرفاً گرایش به بوی خوش آشنایی واژگان و ساختار نحوی نیست؛ آن‌ها در خود و با خود برخوردار از امکانات روایت و نوشتن‌اند. صرفاً واژه نیستند، که اگر بودند باز هم برای بهانه‌بری رویکرد رایج زبان، ناباکوف گفته خواننده‌ی خوب لغت‌نامه‌ کنار دستش باشد. آن‌ها حامل تاریخ و فرهنگ‌اند، جایی که زبان و ادبیات رو در روی خودش قرار می‌گیرد. این نحو و واژگان سازنده‌ی شکلی از آرکائیسم‌اند از نوع شفاهی‌اش. شاید بر اساس اشتراک خاستگاه بشود هم‌نظر باشیم که این نوشتار از خراسان برمی‌آید، اما از منظر حال حکایت، رو در روی آن قرار می‌گیرد. در مورد آخر هم می‌شود گفت که چنین حرکتی مغایر با رمان است: رمان سامانه‌ی پاک‌سازی زبان نیست، اما این امکان را می‌دهد که آن را غنی‌تر کنیم و نه فخیم‌تر، که همسایه‌ی وخیم‌تر است و شکلی از زبونی تجربه‌شده. رمان به عنوان نوعی چندصدا خوب می‌تواند از پسش برآید. زمانی از ویرجینیا ولف درباره‌ی این‌که آیا داستان نسخه‌ی دوم واقعیت است پرسیدند. مشهور است چه گفته، اما بازگو می‌کنم که از آن نکبت همان یک نسخه کافی است. به همین قیاس، نکبت زبان معمول به کار داستان نمی‌آید مگر که در آن تصرف شود و زبانی بیگانه در آن تأسیس شود. من ترجیح می‌دهم به زبانی بیگانه بنویسم.

وقتِ خواندنِ اثر، از آن‌جا که ایده‌ها و اندیشه‌های نامه‌نگار بسیار منحصربه‌فرد است، این حس که نامه‌نگار گلوی نویسنده است و ایده‌ها و اندیشه‌های او اندیشه‌های نویسنده رهایم نکرد. این‌ نکته که نامِ نامه‌نگارِ داستان برهوم (ابراهیم) است این احساس که نمی‌توان تفکیک کامی میان شخصیت و نویسنده قائل شد را پررنگ‌تر هم می‌کند. چه میزان فاصله است بینِ ایده‌های ابراهیم دمشناس با ایده‌های نامه‌نگارِ رمانِ نامه‌ی نانوشته؟ آیا دمشناس هم معتقد است الکترونیک‌سانان دستِ آدم را بی‌خواص می‌کنند؟

وقتی نوشتن و نویسنده، مقوله‌ی روایتِ داستان می‌شود، بدیهی می‌شود که نویسنده از خودش درباره‌ی خودش می‌نویسد و دنبال اشارات اتوبیوگرافیک می‌رویم تا به آن‌ها صراحت ببخشیم، اما تمام تجاربی که داستان قصه‌اش را می‌گوید نسبتی با گلوی نویسنده و مابقی جوارحش دارد که او با دوران آن‌ها و گردش ضمایر روایت از خودش منفک و دورش می‌کند. جز فعل فعیل نوشتن، جز کار ناکار نگارش … اما اگر برهوم همان ابراهیم است، پس این اسفندیار بومصطفی کیست؟ برهوم اجازه‌ی نوشتن ندارد؛ او بومصطفی را می‌خواند. اگر ایده و اندیشه‌ی منحصربه‌فردی هست، حاصل این خواندن است. برهوم را نویسنده به عنوان حامل اندیشه به این داستان راه داده. فاصله آن‌جاست که استعدادی برای نیندیشیده هم دارد. اما الکترونیک‌سانان، که در این‌جا بی‌خواص ذکر شده، بله، وقتی نوشتن را به آن‌ها حواله می‌دهیم، همه‌ی خط‌ها را به یک خط می‌کند. اما حرف این نیست.

این «بیخواصیِ» ناشی از الکترونیک‌سانان و آن «حفظ خاصیتِ دست»، که از منظرِ شما مهم است، را می‌شود تعبیرِ دیگری از اهمیتِ «کیفیت‌های خودویژه» در نوشتن دانست. «خاص» را می‌شود در مقابلِ «عام» تعریف کرد و حفظ خاصیت را «تنندادن به قالب‌های از پیش آماده». این تعبیر من از ایده‌ی شماست. این تعبیر چه میزان همخوان است با تعبیرِ خودتان از «حفظ خاصیت»؟ دیگر اینکه آیا حفظ «خاصیت» در برابرِ حفظِ «عامیت» قرار نمی‌گیرد؟ عامیت را در این‌جا به معنای «همراهکردن گستره‌ی وسیعی از مخاطب با اثر» می‌گیرم. این همراهی را به‌تلویح در فضای ادبیِ کنونی و به طور ویژه از اوایلِ دهه‌ی هشتاد به معنای «احترامگذاشتن به مخاطب» هم تعبیر می‌کنند. از منظرِ ابراهیمِ دمشناس، که برایش مهم حفظِ خاصیتِ دست است، حرمتِ مخاطب را چگونه می‌شود حفظ کرد؟

نامهی نانوشته خودش را درس‌نامه‌ی آیین نامه‌نگاری معرفی می‌کند. در واقع، می‌خواهد از سنت مغفول خودش راه به رمان‌نویسی بگشاید، راهی که برانگیزاننده‌ی نگاه عاقل اندر سفیه عام است. کاری نداریم به آن. از همین رو، برای برجسته‌کردن سنت بومی خودش، علاوه بر ابزارها و تمهیدات مستعمل رمان، به‌ناچار باید تمایزی هم بین خود و الکترونیک‌سانانِ از راه رسیده از آن سو قائل می‌شد. حالا اگر در خواندن، الکترونیک‌سانان از حاشیه و مقام تبصره به کانون داستان نقل مکان کرده‌اند، باید برگشت و دید که راوی داستان از همین الکترونیک‌سانان گاه چه بهره‌ای می‌برد و در عین حال، نگاه انتقادی‌ای آن‌سویی به آن‌ها و راسته‌شان دارد، امری که در نگاه رویکرد رایج مغفول است. با دستاوردهای جدید که نباید خانه‌تکانی کرد و کهنه‌داشته‌ها را دور ریخت: چند وقت پیش، مستندی می‌دیدم از بلاد کفر و عقل که ساز و کار منجنیقی را که ابراهیم را توی آتش انداخت بررسی می‌کردند. از سر بیکاری، این‌ها چه تحقیقات و پژوهیدن‌ها که نمی‌کنند. طبعاً بازخوانی منجنیق دستاوردی دارد که ما را به حاشیه می‌برد. در این مقام اما احتمالاً حفظ خاصیت دست محافظه‌کارانه و حتی، از منظری آوانگارد، واپس‌گرایانه تلقی می‌شود. اما یادمان نمی‌رود که این خاصیت برآمده از اندیشه‌ی عمومی ـ فرهنگی رایج بین ماست. در سطح اول و پیشین این نوشتار، یعنی نامه‌نگاری، نامه و محتوا و پیام آن در فرهنگ عامه‌ی ایرانیان با تأکید بر وجه ارتباطی‌اش «دستخط» نامیده می‌شود و اساساً در نامه‌های خانوادگی و دوستانه، تایپ نوعی بی‌حرمتی و اسائه‌ی ادب است. دیدار دستخط، چون دیدار رو در رو و بعینه‌ی یار غایب است؛ برای همین ادبیات ما از نامه می‌خواهد … که می‌روی به سویش // از جانب من ببوس رویش. در همین زبان فارسی، خط مجازاً به چهره اطلاق می‌شود. اثر انگشت در مکاتبات و چهره، تلویحاً و تصریحاً، نشانگان فردیت و هویت‌اند. بوفن هم بیامرزی می‌خواست که یاد من آمده که باز بگوید سبک همان فردیت است. به‌طبع، سبک در مقام زبان خاص در مقابل عام قرار می‌گیرد. این‌جا را داشته باشیم و برویم سراغ الکترونیک‌سانان. بی‌سوادی ریشه‌کن شده، شبکه‌ها گسترده شده‌اند و حالا کسی نیست که ننویسد، امری که نوشتار خلاقه و ادبیات را در مقام یک هنر تهدید می‌کند. در نوشتار آنلاین (متوسعاً بخوانیدش)، با ایجاد توقع بازخورد سریع (در فضای این‌جا را می‌گویم)، مدام مشروعیت عام را پیش می‌کشد و مدام مطالبه‌ی نقد می‌شود و در عین حال نقد را انکار می‌کند؛ مثل همه چیزمان می‌شود. خب، البته این تهدیدی نیست که کاملاً محقق شود، ولی وارد دوره‌ای داریم می‌شویم که نوشتن دارد بی‌نشان می‌شود، تمایزها رقیق می‌شوند. در این‌جا الکترونیک‌سانان منشأ استعاره‌ای هستند برای توصیف و ارزش‌داوری آثار بی‌چهره: کپی پیست: نوشتاری که فردیت ندارد، مسروقه است، تولید انبوه است، صنعت نوشتن است؛ البته در معنای دوم از نوع مونتاژش؛ همینگوی می‌گیرد، این‌جا آل همینگوی پا می‌گیرد و جوجه‌کشی می‌کند؛ کارور، تخمه‌ی همینگوی، می‌گیرد، کاروریان قانون می‌نویسند، قانون، ها! همین‌طور موراکامیان، به هم‌چنین استریان. رد و رگه‌ی ادبیات فارسی جز به عاریت‌گرفتن زبان کجاست؟ باز هم باید یادآوری کرد که این زبان زبانی خالی‌الذهن نیست که به‌سادگی و توده‌وار راه به تقلید ببرد. به قول پرویز خانلری، زبان فارسی ناتوان نیست، گویشوران آن ناتوان‌اند. از این دریای متون نوشتاری تا سینه‌سینه‌ی ادبیات شفاهی این مردم، تا تاریخ خونچکان این بوم، همه سرشار از زبان و تمهیدات و مصالح و تخیل و واقعیتی تنه‌زن به تخیل است که می‌تواند در کتاب‌خانه‌ی دنیا یک قفسه جا برای این ادبیات باز کند. ما باید از این دیکته‌ی برهومیک فراتر برویم؛ سوزنی به خودم تا یادآور این باشد که منظورم نظیره‌نویسی از ادبیات کلاسیک نیست، ولی به اتکای آن می‌توان رمان را واسازی کرد … این یک خطای زبانی است که در برابر خاصیت، عامیت را طرح کنیم. این دو نسبتی ندارند در برابر خاصیت؛ بی‌خاصیت داریم در قاموس فارسی، بی‌عامیت نداریم و پذیرفتگی هم ندارد. بدیلی اگر باشد عمومیت است. ترجیح نوشته‌ای برخوردار از عمومیت از کجا می‌آید؟ اساساً نوشته‌ای برخوردار از آن خصلت عمومی تحت چه شرایطی می‌تواند ادبیات باشد؟ اگر باشد منزلتی ثانویه دارد؛ عرقش را دیگران ریخته‌اند.

همراه‌کردن گروه کثیر چیزی است که من هم به آن فکر کرده‌ام. اگر کتابم چند نسخه بفروشد، چقدر دستم را می‌گیرد؟ وجه سخیف ایدئولوژیک و اقتدارگرایی کورش بماند، اما همراه‌کردن این همه یعنی حذف تأمل، حذف زیباشناسی، حذف آشنایی‌زدایی، حذف فاصله‌ی زیباشناختی. آقا، جست‌وجوی کلمه‌ حس‌وحال داستان را از من می‌گیرد. داستان را از دست می‌دهم؛ حذف چهره و هویت، بی‌چهره‌شدن، بی‌خواص‌شدن؛ وجه تأثری ادبیات در عامیت پیشنهادی رفته‌رفته فراموش می‌شود. به‌یاد بیاوریم شبی که نامه‌ی برهون به فلا به کسی رسیده که او در جمع و در حضور او و بومصطفی می‌خواندش، چطور چیدمان مجلس و صدر و ذیل آن کن فیکون می‌شود. وقتی از گستره‌ی وسیعی از مخاطب حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟ من با ارادتی که به ایشان دارم، می‌خواهم بازگویی کنم و بگویم در کجا از چه حرف می‌زنیم. گستره‌ی وسیع مخاطب، به قول استالین، آمار است؛ شاهدش همین موضوع صحبتمان: نامهی نانوشته در ۵۰۰ نسخه، کتاب‌های مخاطب وسیع‌تر ناشر هم جدیداً در ۵۰۰ نسخه چاپ شده و ناشران دیگر البته که می‌دانید. واقعیت این است که مخاطب و اثر با هم متولد می‌شوند. به گستره‌ی وسیع مخاطبان اصلاً نمی‌شود بی‌حرمتی کرد؛ از کسی تعهد نمی‌گیرم کتابم را بخواند. وقتی مدرسه از دانش‌آموزان می‌خواهد دسته‌جمعی نامه بنویسند، برهوم می‌داند برای کسانی که نمی‌شناسد نمی‌تواند بنویسد؛ پس برای عمویش می‌نویسد که به دست همنامش می‌رسد و در روندی روحیه‌بخش و طرب‌انگیز، عموم افراد مخاطبِ نامه‌اش می‌شوند. ستایشی که بومصطفی از خواندن در برابر نوشتن می‌کند خود گویاتر از آن است که بازگو شود. می‌ماند این‌که بگویم ترجیح می‌دهم خودستا باشم تا هتاک جماعتی موهوم؛ از آپارتمان اجاره‌ای من تا ویلای شخصیِ هانتکه خیلی راه است، خیلی …

«رمان از دامن نامه بالیده است.» این ایده‌ای است که در همان پاراگرافِ اولِ نامه‌ی نانوشته طرح می‌شود. می‌خواهم کمی درباره‌ی این ایده حرف بزنید. برهومِ شما، که همان ابراهیم است، فرزندی دارد به نام اسحاق و اسحاق فرزندی دارد به نام موسی. از سوی دیگر، برهوم ملقب است به «ابورسائل». با آدرس‌ها شاید بتوان نقبی زد به زیرلایه‌های نامه‌ی نانوشته که با ایده‌ی رمان از دامنِ نامه بالیده آغاز می‌شود. این‌جا هم نظیره‌ای برقرار کرده‌اید بینِ رسالت در کلامِ الهیاتی و مراسله در کلامِ امروزین. بر این مبنا، می‌خواهم سؤالی بپرسم: نسبتی هست بینِ نامه‌نگاری، رماننوشتن و رسالت در معنای الهیاتیِ آن؟

داستان، ضمن روایت، به خودش می‌اندیشد؛ همان‌طور که پیش از این گفتم، با تاریخ و گذشته‌ی خودش مواجه می‌شود، اشاره‌ای که به سنت مراسله‌ای در رمان‌نویسی می‌شود و تمسک به فرم نوشتار ساده و بدیهی نامه‌نگاری. در عین حال، نامه معنا و مفهوم متوسع‌تری دارد. برهوم می‌تواند ابرام باشد، اما ابراهیم نیست. اشاره به موسی از شوخی‌ها و لوندی متن است؛ در داستان چنین کسی نیست. علاوه بر این، «ابورسائل» کنیه‌ی بومصطفی است که نام‌پوش اسفندیار است. بله، چنین نسبتی برقرار است. خب، شاید به این دلیل که نفیاً و اثباتاً الهیات همه چیز را ذیل خود تعریف می‌کند. چند بار به‌تلویح و به‌تصریح به متألهین اشاره می‌رود. این حرف‌ها را به حساب صادرات مجدد بگذارید اگر معلوماتی صادر می‌شود. ادبیات گریزی ندارد. این هنر روستایی و متافیزیکش در دامن آن پرورش پیدا کرده‌اند و قواعد گفت‌وگو و نظرورزی درباره‌ی آن را هم همین‌ها علم کرده‌اند. یک مدت برند شده بود خودمان را «کاتب» بنامیم که از ریشه‌ی «کتب» مشتق شده؛ فعل «کتب»، همان‌طور که در کتب علیکم صیام به معنی واجب‌شدن به الله اسناد داده شده است. تصرف در واجب را خودتان بخوانید. بگذارید مثالی بزنم: در صلح حدیبیه بود فکر کنم، در جریان نوشتن آشتی‌نامه، مشرکین می‌گویند: «ما محمد را به رسول‌اللّهی قبول نداریم؛ پس این عبارت از متن حذف شود». پیامبر، از آن‌جا که امی بود، به مولای درویشان می‌گوید: «قلم بگیر»، امام علی نمی‌گیرد و انگشت ایشان را می‌گیرد و بر موضع کلمه‌ی «الله» می‌گذارد و پاک می‌کند. تقدسی که به کلمه می‌دهد مبنایی برای جرح‌وتعدیل است. حافظ تصوری شبه‌قدیم از غزل خودش دارد تا برسیم به چهره‌ی نوعی و آموزگار داستان نو، هوشنگ گلشیری. در یکی از آخرین گفت‌وگوهایش برای خود مقام ولایت قائل است. چنین رابطه‌ای در جامعه و جامعه‌ی ادبی ما تشدید می‌شود، که شرحش بماند. از همین رو شاید باشد که برهوم اجازه ندارد از خودش تصرفی در نوشتن کند. آخر سر هم که می‌بینید چه می‌شود. اگر به عنوان دوم کتاب، که ناشر نظر به حذفش داشت، نگاهی شود، شاید اتکایی بیش‌تر برای طرح این نکته باشد.

رمان تا چه میزان جای کنایه‌زدن به وضعِ موجودِ داستان‌نویسی است؟ منظورم کنایه‌هایی از این دست است که البته محدود هستند: «همه‌ی تک‌نهاده‌ها کلاس حضوریِ داستان‌نویسی گذاشته‌اند.» به این بهانه، خواستم نظرتان را درباره‌ی وضعِ موجودِ داستانِ فارسی بپرسم.

به عنوان یک سکوت‌پیشه اهل آن معنای کنایه نیستم؛ راه به جایی نمی‌برد. بستگی دارد به نوع داستان که چگونه در این باره فتح باب کند. چه منعی در این مورد هست؟ یادداشت‌های زیرزمینی نمونه‌ی بارزی در این باره است؛ داستایفسکی اشارات و کنایات و تلمیحات بسیاری درباره‌ی داستان‌نویسی دوره‌ی خودش و رویه‌های معمول آن دارد. اما واقعاً داستان فارسی موضوع پیگیر کدام اندیشه‌ورز ماست؟ از مردم حرف نمی‌زنم که خب دیواری حائل در این بین کشیده‌ایم. در فضاهای فرهنگی آموزشی هم که بیست‌وپنج سالی کار می‌کنم فکر نان و کتاب کنکور نهایتاً حرف اول را می‌زند؛ می‌ماند داستان و امکانات خوداندیشی و خودشناسی‌اش. چندان هم محدود نیستند این کنایات. به عنوان آموزگار ادبیات، باید بگویم وضع آموزش آن اسفناک است و از این رو، بودِ کلاس‌کارگاه‌های ادبی شعر و داستان بسیار ضروری است و از نبودش خیلی بهتر؛ چه کسی شایسته‌تر از فردی با خلاقیت ادبی می‌تواند این خلأ را پر کند؟ من پیشنهاد می‌کنم آنانی هم که به این امر نپرداخته‌اند بپردازند. کلاس‌های رسمی تنگنایی هول برای ذوق خلاقه‌اند، اما نباید قضیه‌ی چاه‌وچاله تکرار شود؛ چنان که در داستان می‌خوانیم برهوم از تحصیل بازداشته می‌شود و در مدرسه‌ی خانگی هم به حاصلی نمی‌رسد و راهی به دهی نمی‌برد. ایراد در همین امری است که از نانا نقل کرده‌اید. ادبیات کلاسیک طیف گوناگونی روایت داستانی دارد، اما معمولاً یک پیشنهاد مطرح می‌شود و عنوان. رمان و داستان کوتاه متکثر غرب به یک پیشنهاد تقلیل داده می‌شود و این بی‌حاصل است؛ چون چیزی جز شبیه‌سازی و هوادارپروری نیست و ادبیات ما را به ورطه‌ی فقر می‌کشاند؛ نوشتن می‌آموزیم و خواندن نه. پیش‌کشیدن کلاس غیرحضوری نامه‌نگاری در برابر کلاس حضوری رمان‌نویسی و نفی الکترونیک‌سانان، که خاستگاهی آن‌جایی دارد، یادآوری و تأکید بر مسئله‌ای است که رمان وارد یک فضای خالی و بی‌چیز ادبی نشده است؛ سنت ادبی غنی‌ای وجود دارد که می‌تواند به رمان بیفزاید. اگر چنین نشود، بیهوده می‌نویسیم، بیهوده می‌آموزیم. انتخاب نامه‌نگاری برای پیشبرد روایت داستان نقطه‌ی اشتراک این سنت ادبی و رمان است. دورریختن تمام صناعات مستعملی که زاده‌ی این ذهن و زبان نیستند و روحمان نه تنها برایش عرق نریخته که از آن و صیرورتش بی‌خبر هم بوده. اما خب نانا نشان داده که می‌شود این گفت‌وگو را برقرار کرد. طبعاً این سنت غنی می‌تواند پیشنهادهای ریشه‌داری به رمان بدهد و گوشه‌ای از تاریخ آن را بنویسد. می‌توان و باید رمان را به زبان فارسی و این زبان را به رمان آموخت. در غیر این صورت، رمان‌نویسی چیزی جز روی یخ نوشتن نیست و افزودن بر کارنامه‌ی نشر و تباه‌کردن ذوق ادبی آینده. حرف من متوجه آموزش داستان‌نویسی است، وگرنه من با خواندن داستان فارسی به سیاق «من لایحضر الروایی» زانوی تلمذ به زمین زده‌ام و می‌نویسم. اظهارنظرهای کلی در مجال یک گفت‌وگو هم راه به جا و ناجا می‌برد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما