گفت‌وگو میان مُد و مرگ

جیاکومو لئوپاردی [1]

مد: مرگ‌بانو، آی مرگ‌بانو

مرگ: صبر کن، زمانت که برسد، خودم به سراغت می‌آیم، بی‌آن‌که صدایم کرده باشی.

مد: مرگ‌بانو

مرگ: برو به درک، وقتی خواهم آمد که کم‌تر از همیشه در انتظارم باشی.

مد: البته اگر من فناناپذیر نباشم.

مرگ: فناناپذیر؟ هزار سال از عصر فناناپذیران گذشته.

مد: حتی پترارچجیا[۲]، شاعر تغزل‌گرای قرن پانزدهم یا نوزدهم؟

مرگ: من شعرهای پترارک را دوست دارم؛ چون همیشه در آن‌ها پیروزم و غالباً حضور دارم. حالا، برو کنار.

مد: بایست، به خاطر عشقت به هفت گناه کبیره بایست و لحظه‌ای نگاهم کن.

مرگ: خب، دارم نگاهت می‌کنم.

مد: مرا نمی‌شناسی؟

مرگ: تو باید بدانی که چشم‌هایم ضعیف است و عینک هم ندارم. انگلیسی‌ها چیزی مناسب من نساخته‌اند. حتی اگر آن‌ها هم این کار را می‌کردند، من نمی‌دانستم آن را چطور بر صورتم بگذارم.

مد: من مد هستم، خواهر تو.

مرگ: خواهر من؟

مد: بله، به‌یاد نمی‌آوری؟ ما هر دو فرزندان کادوسیتا[۳] هستیم.

مرگ: به‌خاطر نمی‌آورم. چه انتظار داری؟ من خودم دشمن اصلی حافظه‌ام.

مد: اما من به‌یاد می‌آورم. می‌دانم که ما هر دو بر روی زمین همه چیز را دائماً تغییر می‌دهیم، هرچند تو از راه خود و من هم از راه خودم.

مرگ: اگر مخاطب تو خودت یا کسی در داخل گلویت نیست، بلندتر حرف بزن و کلمات را درست ادا کن. اگر با آن صدا که به نازکیِ تار عنکبوت می‌ماند حرف بزنی، من هرگز صدایت را نمی‌شنوم؛ بهتر است بدانی که خدمت گوشم به من بهتر از چشم‌هایم نیست.

مد: این کار خلاف ادب است و در فرانسه کسی با صدای بلند حرف نمی‌زند، اما چون ما با هم خواهریم، می‌توانیم عجالتاً از ادب چشم‌پوشی کنیم. می‌گویم که ذاتِ ما تغییردادن همیشگی دنیاست. تو از همان ابتدا به زندگی انسان‌ها و ملت‌ها حمله بردی، در حالی که من بیش‌تر با ظواهر و لباس آدم‌ها، خانه‌ها و اثاثیه‌ها سر و کار دارم. گرچه از بعضی اموراتم هرگز دست نمی‌کشم، مثل سوراخ‌کردن گوش‌ها، بینی‌ و لب‌ها برای جاگذاری زیورآلات و یا داغ‌کردن بدن برای آرایش و خالکوبی. من مردم را مجبور می‌کنم تا، با نوارها و تزیینات، سر و کله‌ی بچه‌هاشان را بدشکل کنند. یا نوعی از آرایش مو را چنان جا می‌اندازم که همه جا، حتی در آسیا و امریکا، از آن تبعیت کنند. مردم را با کفش‌های تنگ و کوچک فلج کرده‌ام و نفسشان را با لباس‌های تنگ بند آورده‌ام. و هزار‌ها بازی و شوخی دیگر از این دست. همه‌ی اشراف‌زادگان را وادار کرده‌ام تا هر روز هزاران درد و سختی را تحمل کنند و حتی بعضی از آن‌ها از عشق من مرده‌اند. اطاعت از من باعث شده مردم به سردردها، سرماخوردگی‌ها و التهاب‌های دوره‌ای مبتلا شوند. آن‌ها حاضرند به خاطر تبعیت از من در سرما بلرزند یا در گرما به خاطر استفاده از شال پشمی که من بر آن‌ها اجبار کرده‌ام خفه شوند. در حقیقت، آن‌ها تابع اراده‌ی من‌اند، بدون آن‌که آسیبی را که متحمل می‌شوند در نظر بگیرند.

مرگ: اگر حقیقت را بخواهی، باید بگویم یقین پیدا کردم که تو خواهرم هستی. حرف‌هایی که زدی حتی بیش‌تر از یک برگه‌ی گواهیِ تولد این را به من ثابت می‌کند. با این حال، اگر هم‌چنان این‌جا بایستم، حتماً فلج می‌شوم؛ پس اگر می‌توانی، همراه من بدو. فقط باید خیلی سریع حرکت کنی؛ چون من سرعت زیادی دارم. ضمن دویدن هم می‌توانی بیش‌تر از کارت بگویی؛ و اگر هم نمی‌توانی پابه‌پای من بیایی، به تو قول می‌دهم، به خاطر خویشاوندی‌مان، بعد از مرگم همه‌ی دارایی‌ام را برای تو به‌جا بگذارم.

مد: اگر ما با هم یک مسابقه می‌دادیم، به‌سختی می‌توانستم بدانم کدام یک پیروز خواهیم شد؛ چراکه اگر تو می‌دوی، من می‌تازم. توقف اگر تو را فلج می‌کند، مرا می‌میراند. بنابراین، بهترین راه این است که حرکت کنیم و درباره‌ی اموراتمان با هم حرف بزنیم.

مرگ: پس ادامه می‌دهیم. از آن‌جا که هر دوی ما زاده‌ی یک مادریم، تو باید در انجام‌دادن بعضی کارها مرا کمک کنی.

مد: بیش از آنچه تصور ‌می‌کنی کارهایت را انجام داده‌ام. قبل از هر چیز این‌که، بر خلاف سرشتم که دگرگون‌کردن و تغییردادن همه‌ی رسوم است، هرگز نگذاشته‌ام که رسم مردن از بین برود. برای همین است که از آغاز تا حالا تو بر همه چیز غالبی.

مرگ: چه معجزه‌ی بزرگی: این‌که کاری را که قادر به انجامش نیستی، انجام نداده‌ای!

مد: چرا فکر می‌کنی توانایی انجام‌دادنش را ندارم؟ این‌طور که پیداست، از قدرت من بی‌خبری.

مرگ: خب، خب. نامیرایی که رایج شد، می‌توانیم مفصل درباره‌ی آن حرف بزنیم. اما حالا من از تو چیزی می‌خواهم: این‌که مثل یک خواهر خوب به من کمک کنی آسان‌تر و کامل‌تر کارهایم را به آخر برسانم.

مد: در مورد کارهایی که در گذشته برایت انجام داده‌ام به قدر کافی حرف زدم، اما همه‌ی این کارها در مقایسه‌ با حرف‌هایی که اکنون برایت خواهم گفت هیچ نیست. من به خاطر تو، خصوصاً در دوران مدرن، فعالیت‌های مفید برای سلامتی را حذف کرده و از یادها برده‌ام و در عوض، کارهایی را باب کرده‌ام که پیوسته بدن را ضعیف‌ و ضعیف‌تر می‌کند. علاوه بر این، رسومی را رایج کرده‌ام که هستی را بیش‌تر به مرگ متمایل می‌کند تا زندگی، به طوری که به‌درستی این قرن را «قرن مرگ» می‌نامند. مایملک تو پیش از این در اعماق گورها و غارهای عمیق و تاریک دفن شده بود؛ یعنی جایی که جز غبار و استخوان چیزی وجود نداشت. اما حالا روی زمین قرار داری، جایی که آدم‌ها با پاهای خود راه می‌روند و از لحظه‌ی تولد تا مرگ متعلق به تواند. فارغ از همه‌ی این‌ها، چهره‌ی تو پیش از این منفور و کریه بود، اما حالا، به لطف من، هر کسی که اندکی از هوش بهره دارد تحسینت می‌کند و تو را به نام «آخرین امید» می‌خواند. اما این همه‌ی ماجرا نیست. من کسانی را دید‌ه‌ام که حرف از جاودانگی می‌زنند و معتقدند که حداقل بخشی از وجودشان برای همیشه زنده خواهد ماند. گرچه این فقط یک ادعاست و کاملاً بی‌فایده؛ چون اگر کسی در یاد دیگران هم‌چنان زنده بماند، مرگ به‌کل بی‌معنی خواهد شد و زندگی دیگر ارزش زیستن نخواهد داشت. به هر حال، من می‌دانم که تو از رسم جاودانگی متنفری و به همین خاطر این رسم را ممنوع کرده‌ام. اگر کسی بمیرد، حتی ذره‌ای از او دیگر باقی نخواهد ماند؛ پس بهتر آن است که مرده به زمین برگردد، درست مثل یک ماهی که سرتاسر بلعیده خواهد شد. همه‌ی کارهایی که کرد‌ه‌ام ابداً ساده و بی‌ارزش نیست. کارهایی بوده محض خاطر تو؛ چراکه می‌خواستم قلمرو تو بیش از پیش گسترده شود. به همین خاطر، هر روز تلاش بیش‌تری خواهم کرد. تنها به این خاطر بود که به دنبالت می‌گشتم؛ پس بهتر است از حالا به بعد با هم باشیم؛ چون می‌توانیم در این باره بیش‌تر حرف بزنیم و بهترین کار را انجام دهیم.

مرگ: حرفت منطقی است و من پیشنهادت را می‌پذیرم.

[۱] جیاکومو لئوپاردی (Giacomo Leopardi)، نویسنده، شاعر و فیلسوف ایتالیایی (۱۷۹۸-۱۸۳۷)

[۲] احتمالاً، بازی‌ای با نام پترارک، اندیشمند و شاعر قرن چهاردهم میلادی

[۳] واژه‌ای ایتالیایی به معنای «زوال»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما