تحليلی روان‌شناختی بر رمان هر صبح می‌میریم

روزگار دوزخی احمد

مصطفی علیزاده

رمان هر صبح میمیریم، اولین اثر سیداحمد بطحایی، علی‌رغم آن‌که تجربه‌ی اول نویسنده‌ای جوان است، اثری غنی و پرمایه و البته جذاب و خواندنی است، داستان مردی که نه تنها قاتل همسر خود است، بلکه تجربه‌ی تلخِ قتل ناخواسته‌ی مادر خود و خواهرِ هنوز به‌دنیانیامده‌اش را در کودکی داشته است، مردی که حالا در آشفتگی روانی مطلق، روزهای آخر زندگی‌اش، پیش از اجرای حکم اعدام، را در زندان می‌گذراند. وجود چنین کاراکتری، با داستانی چنین اثرگذار، رمان را مساعد پذیرش نقدی روان‌شناختی می‌کند. از طرفی دیگر، وجود نشانه‌ها و اسطوره‌ها و آرکی‌تایپ‌های متعدد خوانش و نقدی اسطوره‌شناختی می‌طلبد. این یادداشت کوتاه نه نقدی روانکاوانه، که تحلیل روان‌شناختیِ اشاره‌وار و گذرایی از رمان و کاراکتر اصلی آن است.

احمد، کاراکتر اصلی داستان، روزهای آخر زندگی‌اش را در بند اعدامی‌ها و گاه سلول انفرادی می‌گذراند. روایت او، در این روزهای آخر، آشفته و پریشان است و ذهنش مدام در رفت‌وبرگشت است. او مدام به روزها و لحظه‌های زندگی‌اش با مریم بر‌می‌گردد و گاه ــ در چند مورد ــ به کودکی‌اش و اتفاق مهیبی که برایش رخ داده بازمی‌گردد و چیزهایی به‌یاد می‌آورد و روایت می‌کند. احمد ذهنی الاکلنگی و پریشان دارد و پریشان‌گو‌ست و خود به این مسئله واقف است (ص ۷۵). او مشکل ارتباطی داشته و کم‌تر میل به حرف‌زدن دارد؛ مثلاً در صفحه‌ی ۴۸ می‌گوید: «نمی‌داند که غیر از یارو و مریم با کسی حرف نزده‌ام. نمی‌داند سردبیر هم وقتی کاری داشت، فقط یادداشت می‌نوشت … یادداشت را می‌گذاشت توی ظرف چینی روی میزم …». او پرخاشگر و دارای حالت‌های تهاجمی غیرطبیعی است و تحریک‌پذیری و حساسیت بالایی دارد، مثلِ صحنه‌ی از کوره دررفتن او و حمله به ضیا و کندن تکه‌ای از صورتش (ص ۲۷). او دچار نوعی هذیان و باورهای نادرست است، مانند باورهای غلطش درباره‌ی مریم و نادر. در خواب، کابوس‌ها دست از سرش برنمی‌دارند و در بیداری، تصاویر آزارنده‌ی کابوس‌وار لحظه‌ای رهایش نمی‌کنند، مثل صحنه‌ی مرگ مادر و صحنه‌ی مرگ همسرش، مریم. صدای کمک‌خواستنِ مریم مدام در سرش است. این‌ها همگی از علائم مشترک در اختلالات روانی است و به‌نظر می‌رسد که احمد روان‌پریش (سایکوز) باشد. او انگار رابطه‌اش با واقعیت قطع شده و در توهم زندگی می‌کند. چنین افرادی به خود یا دیگران آسیب می‌زنند.

آیا احمد با مرگ و در واقع قتل مریم دچار آشفتگی روانی شده؟ مسلماً نه. کسی که در کودکی باعث مرگ مادر و خواهر متولدنشده‌اش شده باشد قطعاً با روانی آشفته پا به دوره‌ی بزرگ‌سالی می‌گذارد. احمد بار سنگینی را بر روان خود تحمل می‌کند. او دچار اضطرابی شدید است، اضطرابی که با یادآوری و روایت رابطه و زندگی‌اش با مریم به‌وضوح مشاهده می‌شود. و حال، با قتل مریم، این آشفتگی تشدید و چند برابر شده و به مرز انفجار رسیده است.

در نظریه‌ی روانکاوی گفته می‌شود که برای گریز از بار سنگین و ویرانگر اضطراب، مکانیسم‌های دفاعی به صورت ناخودآگاه وارد عمل می‌شوند تا فرد به تعادل روانی نزدیک شود، مکانیسم‌هایی نظیر جابه‌جایی، بازگشت (بازگشت به دوران پیشین زندگی خود)، دلیل‌تراشی یا معقول‌سازی، خیال‌بافی، فراموشی یا حافظه‌ی انتخابی، و فرافکنی یا پروجکشن. راویِ هر صبح میمیریم نیز ناخودآگاه از مکانیسم‌های دفاعی برای رهایی از بار سنگین اضطراب‌هایش استفاده می‌کند. او خیلی چیزها را به‌یاد نمی‌آورد ــ البته نه آگاهانه، که به طور ناخودآگاه ــ مثلاً یادش نمی‌آید که در صحنه‌ی مرگ مادر چه گفته است. «هنوز به چارچوب نرسیده که می‌گوید: ’تو هم عین باباتی؛ جفتتون بی …!‘ نمی‌دانم اتفاقی به این وضوح چرا باید یک کلمه‌اش جا بیفتد. یک کلمه با این تأثیر» (ص ۱۱۶). یا مثلاً تمایلات ناآگاه جنسی خود را در سیما، دختر خدمتکار ساختمان، پروجکت می‌کند و او را فاسد می‌داند، حال آن‌که خود او به سیما تعرض کرده. و همین فرافکنی را هم نسبت به مریم دارد و او را متهم به خیانت می‌کند و باز هم در حالی که خودش خیانت کرده است. البته، به‌نظر می‌رسد که این مکانیسم‌های دفاعی چندان به کار او نمی‌آید و تنها وقتی که با کاویدن گذشته و خاطرات به اتفاق مهیب زندگی‌‌اش در کودکی می‌رسد و با واقعیتِ خود مواجه می‌شود، کمی از فشار روانی‌اش کم می‌شود و روزگار «دوزخ»ی‌اش به‌پایان می‌رسد.

اما مسئله‌ی مهم این است که اساساً ریشه‌ی این اضطراب‌ها و آشفتگی ذهنی احمد و این روانِ ویران‌شده در چیست و کجاست. در نظریه‌ی روانکاوی فروید، غالباً کودکی را مهم‌ترین دوره در شکل‌گیری روان فرد می‌دانند و برایش اهمیتی فوق‌العاده قائل‌اند. فروید مرحله‌ی نرینگی (سه تا پنج‌سالگی) را مهم‌ترین مرحله در تکامل روانی ـ جنسی می‌داند و مفهوم «عقده‌ی ادیپ» را مطرح و تبیین می‌کند. عقده‌ی ادیپ، که برگرفته از اسطوره‌ی ادیپوس است، کشش جنسی کودک به یکی از والدین (والد غیرهمجنس) همراه با حسادتِ ملازم آن به والد دیگر است. فروید می‌گوید پسربچه، به علت عشق به مادر، رقابتی شدید با پدر خود دارد. اگر کودک عقده‌ی ادیپ را با موفقیت باز کند و از این مرحله بگذرد، گامی بزرگ در تکامل روانی‌اش برمی‌دارد و می‌آموزد که چگونه حسادت‌ها و خشم‌ها و دشمنی‌هایش را کنترل کند و آماده می‌شود تا به مرحله‌ی دیگر برود. اما تثبیت در این مرحله و بازنشدن این گره در مردان سبب می‌شود تا فرد در بزرگ‌سالی در مورد رابطه‌ی جنسی احساس گناه کند یا اضطراب داشته باشد و از اختگی بترسد.

در رمان هر صبح می‌میریم، عقده‌ی ادیپِ راوی خود را با عشق به مادر و حسادت و کینه به پدر و سپس خشم از مادر به سبب کودکِ درون شکمش و از این رو کشتن ناآگاهانه و ناخواسته‌ی مادر نشان می‌دهد. راوی در کودکی آن‌چنان عاشق مادر خود بوده که نمی‌توانسته زجر او را در برابر جور پدر تحمل کند. «مامان، بر خلاف مادرش، قصه‌گوی خوبی نبود. لالایی هم نمی‌گفت. موقع خواب فقط شعر می‌خواند. بابا می‌گفت: ’بچه را لوس نکن.‘ می‌گفت: ’می‌زنمت.‘ بابا راست می‌گفت. وسط شعرخوانی، مامان را می‌زد، من را هم.» او از پدر بیزار بوده است و حالا هم، چنان که خودش گفته است: «از همه نوع بابایی متنفرم، حتی اگر بابا نوئل باشد.» به‌نظر می‌رسد که همین نفرت ناخودآگاه از پدر و عشق به مادر سبب می‌شود تا ناخواسته، مادر و «نسیم»ی را که در شکمش است و پدر انتظارِ آمدنش را می‌کِشد بکشد.

احمد در مرحله‌ی ادیپی تثبیت شده و مانده است و از این رو از نظر جنسی هم دچار آشفتگی شده است. در داستان اشاره می‌شود که احمد عقیم است. «بگوید آخر عوضی، مشکل از توست. پدرسگ، تو عقیمی، نه من» (ص ۴۷). یکی از علل عقیم‌بودن ناتوانی جنسی است که در غالب موارد، ناشی از مشکلات روانی است. در واقع، علت عمده‌ی اختلالات و انحرافات جنسی ــ به جز مشکلات فیزیکی ــ عوامل روانی و تجارب تلخ گذشته است، مشکلاتی نظیر افسردگی، اضطراب و احساس گناه. احمد کدام یک از این‌ها را نداشته است؟!

اما نکته‌ی آخر این‌که مردانی که عقده‌ی ادیپ دارند غالباً مادر را در همسرانشان پروجکت می‌کنند و این‌طور عاشق آن‌ها می‌شوند. و نیز می‌دانیم که در روانکاوی همواره صحبت از الگوهای تکرارشده در زندگی روانی فرد و اهمیت آن مطرح است. حال این پرسش پیش روی ماست که چرا احمد مریم را، که انگار عاشقانه دوستش داشته، می‌کشد. آیا چون فکر می‌کرده که مریم به او خیانت کرده یا با دلیلی عمیق‌تر که ریشه‌اش می‌رسد به کودکی او و خاطره‌ی مرگ مادر و «نسیمِ» توی شکمش، مادری که انگار در مریم پروجکت شده، تکرار شده؟! در صفحه‌ی ۱۸۳ می‌خوانیم: «از مرگ می‌ترسیدم … نه از مردن خودم، از این‌که مریم را بردارد و با خودش ببرد و من تنها شوم. از تنهاشدن می‌ترسیدم. فکر کردم اگر پیش‌دستی کنم درست می‌شود. خراب کردم.»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما