نمونه‌ای امروزی از اسطوره‌ی سفر قهرمان

سفر قهرمان زن در متنی مردانه

کیمیا گودرزی

روز کاغذی فردوسی رمانی ا‌ست درباره‌ی کلان‌شهر تهران و مناسبات اجتماعی ـ اقتصادی‌اش از نگاهی مردانه. اقتصادی بی‌ثبات، بحران‌زده و بیمار. به قول مهندس خبیری (شخصیتی در رمان که نانش را از همین بی‌ثباتی‌ها بیرون می‌کشد و به کارمندهایی که دسته‌جمعی می‌خواهند سری به میدان فردوسی بزنند می‌خندد): «فکر می‌کنید استادیوم می‌خواهید بروید برای تفریح؟ آن‌جا کارزار است، منطقه‌ای کاملاً مردانه. جای هِر و کِر نیست».

از این نگاه مردانه و در این کارزار، زن‌ها یا در حاشیه‌اند (حتی در محیط کار) و یا مزاحم. زن‌های تایپیست سازمان حتی آن اندک جسارتِ مردانِ سازمان را ندارند که در مواجهه با غیبت مشکوک مصطفی و مفیدی در راهروها و پاگردها تجمع کنند. آن‌ها «دزدکی سرک می‌کشیدند تو راهروها». زن‌ها در میدان فردوسی هم بیش‌تر مزاحمانی ناشی هستند که با سؤال‌هایی درباره‌ی قیمت سکه و دلار، که نشانه‌ی نابلدی و بی‌اطلاعی‌شان است، به دست‌وپای مردها می‌پیچند و اگر هم به قول خبیری میلیون میلیون درمی‌آورند یا مثل میترا و زیبا و نفیسه معلوم‌الحال هستند یا مقلد مردان در خرید یا فروش. از سمانه سینایی (زن مصطفی) که در فصل اول رمان عامل اصلی غیبت هم‌زمان مصطفی و مفیدی قلمداد می‌شود تا جایی که به قول راوی مدیرعامل بخش‌نامه‌ای صادر می‌کند به این مضمون که ورود کلیه‌ی افراد غیرمسئول به سازمان ممنوع است، اما «اگر می‌توانست خارج از قواعد نگارشات اداری بخش‌نامه‌ای بنویسد، حتماً می‌نوشت: ’قلم پاتان را قطع می‌کنم اگر زنی در اتاقتان ببینم …‘»، حتی یک کپی شناسنامه هم موجود نیست تا از روی عکسش دنبالش بگردند.

در این گفتمانِ مردانه، زنان یا نادیده گرفته می‌شوند ــ از وصیت مادربزرگ مصطفی درباره‌ی رسیدگی به نهال بالای قبر پسرش که برای همیشه می‌خشکد گرفته تا زن همسایه که مصطفی در نوجوانی، بی‌خبر، ترکش می‌کند، آن هم بعد از این‌که پول قابل توجهی از زن قرض گرفته و می‌داند زن برای آینده‌اش با مصطفی چه نقشه‌هایی کشیده؛ و سمانه که وجه‌المصالحه‌ی یک واحد آپارتمان می‌شود ــ یا مورد توجه جنسی و نگاهی تملک‌جویانه قرار می‌گیرند؛ مانند وقتی که راویِ سوم‌شخص از نگاه مصطفی (کانونی‌گر) یک جفت صندل زنانه را در ویترین مغازه‌ای توصیف می‌کند (ص ۳۰)؛ یا وقتی که مصطفی حتی نمی‌تواند خنده‌ی سمانه را تاب بیاورد و رهگذران را می‌پاید تا مبادا توجهشان جلب شده باشد.

نمونه‌ی دیگری از این گفتمان زنِ قاسم، آبدارچی سازمان، است که در واکنش به خیانت شوهر دست به خودسوزی می‌زند و به خیال خودش برای این‌که آبروی قاسم را ببرد (!)، زندگی خودش را نابود می‌کند. و تازه همین واکنش هم از طرف یک زن، به زعم مصطفی، عجیب است: «تا به حال ندیده بودم یکی چطور روی خودش بنزین می‌ریزد و … آن هم یک زن!»

یا جایی که مصطفی سمانه را هُل می‌دهد تا، به قول خودش، به سمانه بفهماند نباید با مفیدی مسئله‌ی شهریه‌ی دانشگاه و دلیل اسم‌ننوشتنش را مطرح می‌کرده. گویی مصطفی سمانه را با تمام تحصیلات و تئوری‌های روان‌شناسی‌اش موجودی فاقد شعور می‌داند که برای تفهیم مطلبی به او باید هُلش داد!

در چنین متن و گفتمانی ا‌ست که سفر قهرمانی سمانه با آمیزه‌ای از ترس ـ انفعال و جسارت ـ تفکر شکل می‌گیرد: سفری که هم نمود عینی دارد (ازدواج با مصطفی و ترک اصفهان به قصد زندگی در تهران) و هم نمود ذهنی (سفری از امنیت و آرامش کودکانه زیر سایه‌ی پدر به شک و بلوغی دیرهنگام). در واقع، ماجرایی که سمانه از سر می‌گذراند نمونه‌ای امروزی از اسطوره‌ی سفر قهرمان یا کهن‌الگوی قهرمانی ا‌ست که خودش را به شکلی پنهانی در داستان‌های امروزی تکرار می‌کند. قهرمانان مدرن امروز ممکن است برای جنگ با پادشاهان شرور یا جانوران اسطوره‌ای به بلندای قلعه‌ها یا ژرفای غارها نروند و گنجی از طلا، جامی مقدس یا اکسیری شفابخش به‌دست نیاورند، اما با سفر به درون و روبه‌روشدن با ماجراهایی عاطفی ـ اجتماعی همان مراحل سفر قهرمانی را طی می‌کنند و با اکسیر آگاهی به دنیایی که ترکش کرده بودند بازمی‌گردند. آن‌ها، مانند قهرمانان اسطوره‌ای، دنیای امن و آشنا را ترک می‌کنند، در دنیای ناشناخته و پرخطرِ درون با چالش‌ها و آزمون‌هایی مواجه می‌شوند و سرانجام، طی آزمونی نهایی، با مرگ واقعی یا عاطفی روبه‌رو می‌شوند و پس از تولدی دوباره و به‌دست‌آوردن اکسیر یا پاداش سفر به دنیای آغازینشان بازمی‌گردند ــ با این تفاوت که قهرمانی که بازگشته دیگر آن شخصی نیست که زمانی جهان امن و آسوده‌اش را ترک کرده.

آغاز سفر سمانه و ترک دنیای امن و آشنای خانه‌ی کودکی زیر سایه‌ی تأیید پدرانه‌ی حاج حسین سینایی آغاز می‌شود: پدری معتبر که به کمک روابطی که دارد سوابق دانشگاهی مصطفی را درمی‌آورد و به سمانه اطمینان می‌دهد: «این پسر آینده دارد … بهش سخت نگیر و نگران چیزی نباش». از این منظر، آغاز سفر برای سمانه توأم با انفعال و پذیرش بی‌چون‌وچرای معیارهای مردانه‌ی پدر است؛ چراکه اگر پدر راضی به این ازدواج نبود، شاید سفری هم در کار نمی‌بود.

اولین برخورد سمانه با دنیای ناآشنایی که به آن پا گذاشته (زندگی با مصطفی در تهران) مواجه‌شدن با ناتوانی مصطفی در پرداخت شهریه‌ی دانشگاهش و هم‌چنین ناکام‌ماندنش در کنترل و هدایت مصطفی با توسل به تئوری‌های روان‌شناسی ا‌ست. دختر حاج سینایی بزرگ، که لباس فارغ‌التحصیلی‌اش را خیاطی جداگانه دوخته و مهمانی فارغ‌التحصیلی‌اش در یکی از بزرگ‌ترین هتل‌های اصفهان با میوه‌های چهارفصل و استوایی برگزار شده، حریف مصطفی نمی‌شود، تا جایی که مصطفایِ بدون پشتوانه در جواب دختر حاج سینایی، که می‌پرسد تا کی باید با گذشته‌ی مصطفی زندگی کند، به او اولتیماتوم می‌دهد که «تا روزی که زن من بشوی، نه هم‌چنان دختر بابات بمانی!» و بعد از این دیالوگ، بی‌توجه به واکنش سمانه، می‌خوابد! مصطفی که به قول خودش از بچگی عادت کرده هم پشتش خالی باشد هم دستش و اتفاقاً نقطه‌ی قوت مصطفی همین‌جاست: این‌که شرایط زندگی وادارش کرده آمادگی آن را داشته باشد تا برای رسیدن به خواسته‌هایش دست به هر کاری بزند، حتی ناروزدن به زن همسایه‌شان در نوجوانی. مصطفی از رهگذر همین تلخی‌ها و محرومیت‌هاست که از آگاهی نسبی به خودش و اهدافش برخوردار شده و ترس و انفعال را پشت سر گذاشته. او می‌داند چه می‌خواهد و برای رسیدن به آنچه می‌خواهد جسورانه حرکت می‌کند، اما سمانه منفعلانه و هنوز زیر سایه‌ی قدرت مردانه در واکنش به محرومیت از تحصیل به دلایل مالی (اولین آزمون پس از آغاز سفر قهرمانی) بلافاصله و بدون این‌که دست به تلاشی فعالانه مثل پیداکردن کاری برای خودش بزند، از مرد دیگری (مفیدی) کمک می‌خواهد.

سمانه با مفیدی، همکار مصطفی، ارتباط صمیمانه‌ای برقرار می‌کند و علت‌ برقراری این رابطه درکی ا‌ست که مفیدی نسبت به زن‌ها از خودش نشان می‌دهد و یکدستی مردانه‌ی فضای رمان را می‌شکند. این رابطه‌ی متقابل و هم‌چنین کمک مفیدی برای پرداخت شهریه‌ی دانشگاه سمانه زمینه‌ساز آزمون بعدی برای سمانه می‌شود؛ یعنی شک مصطفی و به دنبال این شک، کتک‌خوردن سمانه از مصطفی: برخوردی که منجر به بستری‌شدن سمانه در بیمارستان و گذراندن دوران نقاهت در آپارتمان مادر مفیدی می‌شود.

آزمون نهاییِ الگوی سفر قهرمان برای سمانه مواجه‌شدن با خودش است و آپارتمان مادر مفیدی همان ژرفای غارِ درون: مواجه‌شدن با ضعف‌ها و قوت‌ها و نگاهی نقادانه به گذشته و حال خودش و مصطفی. از این‌جاست که سمانه فرآیند رسیدن به آگاهی و بلوغ را آغاز می‌کند، فرآیندی که جسورانه است؛ زیرا هر کسی قدرت آگاه‌شدن به انفعال و در سایه‌بودنش را ندارد، آگاهی‌ای که مسئولیت می‌آورد و چاره‌ای جز انتخاب باقی نمی‌گذارد.

در آغازِ فصل سوم که از ذهن سمانه، بستری‌شدن در بیمارستان و دوران اقامت در خانه‌ی مادر مفیدی روایت می‌شود، سمانه اعتراف می‌کند که جلوی تمام افکار و ایده‌هایش پر شده از علامت‌های سؤال. سمانه ‌در آینه نگاه می‌کند و دوست دارد چشم‌هایی را که به قول خودش در این چند روز به اندازه‌ی چند سال بدی دیده‌اند ببندد تا کبودی صورتش را نبیند، اما نمی‌تواند و این نتوانستن مهم است؛ چراکه بلوغ سمانه از همین چشم‌نبستن به روی درد آغاز می‌شود. او کنش‌های مصطفی را مرور می‌کند: «دست بلند کردی تو تاریکی و هرز چرخاندی و کوبیدی و کبودی به صورت و تنم ماند. مثل دیوانه‌ها خندیدی وسطِ سوت کتری جوش‌آمده و باز خندیدی و رفتی تو آشپزخانه و نماندم که بسوزم. کاش مفیدی بالا بود ببیند رفیق گرمابه و گلستانش چه چیزهایی می‌گفت». و در این مرور مدام و نگاهِ نقادانه، به مطلوبیت این گفتمان ظاهراً حمایتگر و اطمینان‌دهنده شک می‌کند: «بین آمدن و رفتن حلقه، فقط شکی برام باقی مانده»، شک به پدری که می‌گوید: «مطمئناً پسر خوبی خواهد بود» و به مردی که می‌گوید: «مطمئناً تو زندگی پشتت خواهم بود. مطمئناً تو زندگی چیزی کم نخواهیم داشت». سمانه‌ تحت تأثیر داروهای مسکن احساس می‌کند با چشم‌های باز چیزی نمی‌بیند و با خود می‌گوید: «انگار آدم‌ها را تا به‌ حال همین‌طور دیده‌ام». در دل گله‌مند از پدر و خطاب به مصطفی می‌گوید: «تو دنبال چیزهای بزرگ بودی و من دنبال تو. لعنت بر این تربیت محافظه‌کاری!»

اتاق مفیدی در آپارتمان مادرش برای سمانه مثل گوری ا‌ست که در آن سمانه‌ی سابق می‌میرد و سمانه‌ی دیگری متولد می‌شود و این مرحله‌ی مهمی در مراحل کهن‌الگوی قهرمانی‌ است: مرگ و تولد دوباره‌ی قهرمان.

مرگ و تولد دوباره‌ی سمانه در رمان با عکسی نه چندان زیبا از دوران بلوغش، که در روزنامه به عنوان گم‌شده، بالای یک آگهی ترحیم چاپ شده، نشان داده می‌شود: عکسی که سمانه به بهانه‌ی آن به واکاوی در هویتش می‌پردازد و می‌گوید: «باز به عکسم تو آگهی نگاه کردم. با دقت زیاد به دختری که تازه می‌خواهد بفهمد اطرافش چه می‌گذرد و فکر می‌کند … در مرکز هستی قرار دارد … هر کس آن عکس را می‌گذاشت کنار سنّم، می‌گفت حتماً اشتباهی رخ داده از طرف روزنامه. شاید تو هم این عکس را برای آزار من گذاشتی … آن صورت دختر تازه‌بالغی بود در بیست‌وهفت‌سالگی. بالغ‌شدن بعد از بیست‌وهفت سال امنیت، در یک شب بارانی، در شهری که زادگاهش نبود …»

سمانه‌ای که تازه متولد شده و ناچار است دست به انتخاب بزند از خانه‌ی مفیدی (غار درونش) بیرون می‌زند، در شهر (دنیای ناامن) می‌چرخد و تا زمانی که از جلوی سازمان و مصطفی سر دربیاورد، کلمه‌ی «طلاق» یا «تلافی» را بارها با خود تکرار می‌کند. در نهایت، لحظه‌ای که پا در رکاب واگن مترو دارد و چند ثانیه بیش‌تر برای سوارشدن یا نشدن فرصت ندارد، دست به انتخاب می‌زند، انتخابی که، به قول خودش، دو طرفش سیاهی تونل متروست. در این لحظه از روایت، با برقراری هم‌پیوندی عینی میان احوالات درونی شخصیت و محیط بیرون، سختیِ آزمونی که سمانه باید پشت سر بگذارد، هر چه ملموس‌تر، برای خواننده به‌تصویر کشیده می‌شود.

اکسیری که سمانه از دل این سفر قهرمانی به‌چنگ می‌آورد آگاهی و بلوغی گران‌بها اما تازه‌یافته و هنوز ضعیف است. او جلوی سازمان خودش را از مصطفی پنهان می‌کند و فقط در خیالش است که جرئت روبه‌روشدن با مصطفی و فشردن گلویش را دارد. حتی وسوسه می‌شود اسیدی را که مفیدی با آن نقره‌هاش را برق می‌اندازد سر بکشد و از روبه‌روشدن با پدر و مادر و مصطفی خلاص شود. با حسرت از آرامش خانه‌ی پدری و عروسک‌های اتاقش، که نمادی از کودکی‌اش هستند، یاد می‌کند و وقتی مفیدی و مصطفی با هم توافق می‌کنند و مفیدی علاوه بر آبروی خودش، آبروی سمانه و پدرش را هم می‌خرد، سکوت می‌کند و به این حمایت پدرانه تن می‌دهد.

با این حال، امیدی به پاگرفتن و رشد این آگاهی وجود دارد، امیدِ رسیدن به خودآگاهی فعالانه از این آگاهی تازه‌یافته؛ چراکه سمانه پیشنهاد مصطفی برای بازگشت به خانه و امنیت سابق را رد می‌کند و به استقبال چالش و آزمونی می‌رود که حتماً با پدرش خواهد داشت: «دیررسیدن و بی‌خبررفتن و تنهابودن حسابی آن‌ها را به‌هم خواهد ریخت … این بار مطمئناً نمی‌گویم. می‌گویم احتمالاً می‌روم. احتمالاً تصمیم اشتباهی نگرفته‌ام. حتی اطمینان نداشتم خانه‌ی پدری همان‌طور مثل قدیم باشد …»

سمانه سفری را از «مطمئناًها» آغاز می‌کند و با رسیدن به «احتمالاًها» به‌پایان می‌برد، اما پایان این سفر آغاز سفر قهرمانیِ دیگری‌ است. سمانه به بهای دورریختن سرخوشی‌ها به بینشی جدید در زندگی‌اش دست یافته و همان‌طور که می‌داند رد سفید حلقه تا مدت‌ها روی انگشتش می‌ماند، آگاه است به این‌که رد این انفعال به این زودی‌ها از ضمیرش پاک نخواهد شد و سفر دشوار دیگری در مواجهه با حاج حسین سینایی پیشِ رو دارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما