گفت‌وگو با منیرالدین بیروتی (نویسنده‌ی رمان ماهو)

بگذار سنگ پرت کنند به این آیینه

علیرضا رحیمی موحد

پس از چهار درد (۱۳۸۴) و سلام مترسک (۱۳۸۸)، ماهو سومین رمان منیرالدین بیروتی است. بیروتی در سال ۱۳۴۹ در بغداد متولد شده و در دو دوره‌ی چهارم و ششم جایزه‌ی ادبی گلشیری برای مجموعه‌داستان تک خشت (مشترک با نهست نوشته‌ی ابراهیم دمشناس) و رمان چهار درد (مشترک با رؤیای تبت نوشته‌ی فریبا وفی) برگزیده شده است. در این گفت‌وگو همراه با نویسنده به واکاوی شخصیت‌های ماهو پرداخته‌ایم و به جهان فکری نویسنده سرک کشیده‌ایم. بیروتی با حوصله سؤالات را شنیده و با پاسخ‌هایش گفت‌وگویی خواندنی را رقم زده است.

علیرضا رحیمی موحد

MBeyrooti

ماهو رمانی است دیالوگ‌محور. ماهیت دیالوگ همواره تأثیر و تأثر صداهای موجود در متن است تا در ادامه، مجموع این صداها با جهان‌ پیرامونشان نسبتی دوطرفه برقرار کنند. با توجه به این ویژگی دیالوگ، در رمان سه شخصیت هادی (نماینده‌ی عمل‌گرایی)، دانیال (عرفانی‌گری) و هیراد‍ِ پس از زندانی‌شدن (شکاکیت) وجود دارد. هادی، که از همان ابتدا با دو گفتمان دیگر تسویه‌حساب می‌کند و در واقع این تسویه‌حساب به همان معنای تعیین نسبت در قبال دو نفر دیگر است که دیالوگی با آن‌ها ندارد. هیراد با شکش به تمام مبانی و بنیادها دچار دوگانگی‌هایی میان عقل/ عرفان، انسان/ جهان، روح/ جسم و عقل/ عشق شده تا در جهت نفی جهان بیرون برآید و عدم مشارکتش در جریان‌های اجتماعی به مانند گذشته. حتی مخاطب در قبال خیانت شوهرخواهرش با انفعال هیراد مواجه می‌شود. این شک هیراد از ابتدا تا انتها در یک سطح حرکت می‌کند و مدام میان دوگانگی‌ها گاه به سراغ عرفان دانیال می‌رود و گاه مسیر عقل را انتخاب می‌کند و این نوسان تا پایان ادامه دارد. به‌نظر می‌رسد تنها راه نجات از شک ایجاد نسبت میان همین صداهاست و تأثیر و تأثرشان در یکدیگر. ولی شخصیت‌ها آن‌چنان تأثیرگذار در نسبت با یکدیگر قرار نمی‌گیرند تا تحول و تغییری در جهان‌بینی‌شان شکل گیرد و تقریباً ایستا باقی می‌مانند. نظرتان چیست؟

اولاً این‌که می‌گویی ماهیت دیالوگ تأثیر و تأثر صداهای موجود در متن است را نمی‌فهمم. چه تأثیری قرار است بگذارند؟ اگر دیالوگ‌ها تأثیری داشتند، قطعاً دنیای پیرامون ما این نبود. ما هنوز به مرحله‌ی دیالوگ نرسیده‌ایم. ما هنوز در دیکتاتوری متکلم وحده گیر کرده‌ایم. کدام دیالوگ؟ کجا دیالوگ می‌بینی؟ کجا دیده‌ای؟ کجا اصلاً هست تا من نشانش بدهم؟ ما هنوزاهنوز در الفبای دیالوگ مشکل داریم. اصلاً گاهی خیال می‌کنم معناش را هم نفهمیده‌ایم. بنابراین، از اول هم بنا نبود کسی در کسی تأثیر بگذارد؛ چون من ندیدم و نمی‌بینم هم. اگر سراغ داری بگو تا ببینم و بدانم. کدام شخصیت در کدام شخصیت اثر گذاشته؟ کدام حرف در کدام کس ته‌نشین شده و کدام تغییر عجیب‌وغریب در کسی اتفاق افتاده یا اصلاً تغییری هست تا من را شوکه کرده باشد یا بکند؟ ماها حالا حتی دیگر حوصله نداریم به حرف‌های همدیگر گوش بدهیم چه برسد به تغییر و تحول؛ و همین است که این‌جاییم، همین جایی که می‌بینی. هر کداممان شده‌ایم متکلم وحده: حرف‌های همدیگر را با متر و معیار خودمان سنجه می‌کنیم نه با متر و معیار گوینده؛ و همین است که اگر در قالب متر و مقیاسمان درآمد، تأیید می‌کنیم و اگر نه، یکسره رد و انکارش می‌کنیم. من این‌ها را در توضیح آن سه شخصیت که گفتی نگفتم، کار پرتی می‌شود اگر از آن‌ها بخواهم حرفی بزنم. حرفی اگر بوده همان‌جا زده‌ام و دیگر چه توضیحی؟ این‌ها را گفتم تا بگویم من توی این‌طور جامعه‌ای دارم نفس‌نفس می‌زنم و خب چرا شخصیت‌هایی که اشاره کردی بهشان نفس‌بریده نباشند؟

در رمان فقدانی به نام ماهو وجود دارد. این فقدان یک بالقو‌گی محسوب می‌شود که می‌توانست در روند داستان بالفعل شود تا به تعبیری مسیر ساخت هویت هیراد و هم‌چنین تعلیق را بر عهده داشته باشد. هیراد پیش از زندان به او وابستگی زیادی داشته و پس از زندان هم منشأ کندوکاوهای اوست و از این مسیر منحرف نمی‌شود، اما ماهو هر بار با حضورش نه تنها تغییری در وضعیت ایجاد نمی‌کند، بلکه همواره در همان شکل تهاجمی و یکسانش دال بر خیانت هیراد تأکید دارد و روایت با حضورش در جا می‌زند. اگر موافق نیستید، کمی توضیح دهید.

حضور ماهو همواره مربوط به پیش از زندان‌رفتن اوست و اصولاً دیداری پس از زندان نبوده و نیست تا آن بالقوگی فعلیت پیدا کند و به گمانم درجازدنِ روایت کاملاً به‌عمد صورت گرفته، اگر البته درجازدن را درست فهمیده باشم. آن جاهایی که ماهو حضور دارد روایت قرار نیست بدود و جلو بیفتد، فقط قرار است عمیق‌ترش کند و برود توی خودش. این‌جا حرکتی اگر هست حرکت به ته‌وتوی خود متن است و نه عرضی یا طولی. من نیازی به گسترش متن ندیدم و نمی‌بینم. همان‌جا که هست باید زیر پاش را بکند و گود بکند، قرار نیست جلو یا عقب برود …

هیراد پیش از زندان شخصیتی است که فاعلیت اجتماعی دارد و به تعبیری تبدیل به سوژه‌ی مدرنی می‌شود که در پی کنشگری‌اش در اجتماع، حیثیت درونی انسان را، که در گرو استقلال و آزادی‌اش است، تداعی می‌کند. سوژه‌ی مدرنی که قرار است بر اساس خودمختاری،‌ آزادی‌اش را بیابد و بر اساس مبنای عقلانی، فردیتی را شکل دهد که این فردیت در جمعیت ــ اجتماعات دانشگاه و دانشجویی ــ محقق می‌‌شود. اما پس از زندان به‌ناگاه از مسیری روبه‌جلو به شکاکیتی پا می‌گذارد که در تناقض با آن مرحله است. آیا می‌توان گفت در این جهان متنی حتی استاد دانشگاهی همچون هیراد هم فردیتی مطابق معیارهای گفته‌شده را حصول نکرده و نخواهد کرد؟ یا این‌که هیراد پیش از زندان با تن‌دادن به جریان ناخواسته‌ و اجباری از بیرون، نه اراده‌ا‌ی درونی، آن موقعیت را پذیرفته و همواره این انفعال بالقوه در او بوده و پس از زندان فعال شده؟

ببین، من مجبورم حرف‌هایی بزنم که می‌دانم نباید بزنم؛ یعنی توضیح کاری که کرده‌ام و این گفتم انگار که کار پرتی است، اما می‌گویم. چه کنم؟ هیراد نه قبل و نه بعد از زندان انگار آزاد نیست و آزادانه عمل نمی‌کند. نه که نتواند، نه، اما انگار یک جورهایی هنوز آزادی را نمی‌داند. هنوز هول آزادبودن و آزادانه‌تصمیم‌گرفتن را نمی‌خواهد بپذیرد. این چیزی است که ماها الی ماشاءالله داریم. اگر بپذیری که آزادی، آن‌وقت خودبه‌خود باید پذیرای تمام مسئولیت‌های این آزادی و اعمال نشئت‌گرفته از این آزادی‌ات هم باشی و خب ماها کجا و کی نشان داده‌ایم که اهل مسئولیت‌پذیری بوده یا هستیم؟ یکی دو نمونه مثال بزن تا من سکوت کنم برای همیشه! استاد دانشگاه و بقال و کارگر هم ندارد. ماها از آزادی انگار فقط یک چیزهایی‌ش را می‌خواهیم و قبول داریم که در راستای منافع شخصی‌مان است، اما نوبت به مسئولیت که می‌رسد، تا دلت بخواهد دلیل می‌آوریم از دین و مذهب و ایمان و خدا بگیر تا دلایل ژنتیکی تا از زیر بار آن شانه خالی کنیم. خب، هیراد هم یکی مثل خودمان …

با توجه به سؤال قبل، سوژه‌ی مدرن، به زعم سارتر، واقعیت انسان در جهان است، انسانی که آشکارکننده‌ی جهان است، هرچند پدیدآورنده‌ی آن نباشد و در این راستاست که معنا در این جهان وابسته به کنش‌های آگاهی انسان است ــ محتوایی که آگاهی انسانی قصد می‌کند. با توجه به این تعریف، به‌نظر می‌آید که شخصیت‌های رمانتان حضورِ در جهانشان تا حد زیادی در محاق می‌ماند: هیراد پس از زندان دیگر کنشی در جهانش ندارد؛ دانیال به گوشه‌نشینی پناه برده؛ حمید خودکشی نافرجامی دارد؛ ماهو نیز در این جهان متنی گم شده است. آیا می‌توان این استراتژی را به سایر شخصیت‌های رمان‌های ایرانی طی این سال‌ها تعمیم داد که تا حد زیادی سهم کنشگری‌شان در جهان‌‌های متنی‌شان را از دست داده‌اند؟

به گمانم، یک جورهایی جواب این سؤالت را داده‌ام. درست هم گفتی، این‌جا خبری از واکنش نیست. نه به آن معنایی که یک دوستی جایی گفته بود و انگار متهمم هم کرده بود که شخصیت‌ها خنثی و نمی‌دانم خنده‌دار شده‌اند. اتفاقاً اگر خنده‌دار شده‌اند که یعنی که زده‌ام توی خال. گاهی وقت‌ها کسانی را می‌بینی که هستند فقط تا باشند ــ بی‌بو، بی‌خاصیت ــ و بعد برای این‌که خودشان را توجیه بکنند، به خودشان صفت ’خاکشیری‌مزاج‌بودن‘ را می‌بندند. و از این بدتر توجیه مذهبی و عرفانی هم می‌کنند که باید راضی بود و تن سپرد به تقدیر و هر چی که خدا بخواهد همان می‌شود و شریعتی چه خوب وصفشان کرده توی تشیع علوی و صفوی: یک جور مذهب خاکشیری که هیچ ضرری هم ندارد و تا دلت می‌خواهد برو توی کنج و پسله‌ها نماز بخوان و ذکر بگو و به کشف‌وکشوفات غریبه هم برس، اما دوقدمی‌ات اگر دستفروشی از بیچارگی و فشار فقر با بنزین خودش را سوزاند، خب بگو تقدیرش بوده آن بدبخت، به من چه؟ از این‌ها داریم دیگر، و خب تو می‌بینی و بعد با خودت می‌گویی: خب که چی؟ این آمدن و رفتنت از بهر چه بود آخر عمو؟ یک کاری بکن، یک اثری داشته باش. این‌ها رنج و عذاب می‌دهد آخر که می‌بینی همه هستند، حتی کنار هم، حتی پیش هم، اما انگار نه انگار، دانیال باشد یا نباشد، هیراد باشد یا نباشد، آن یکی هادی هم همین‌طور ــ خب که چی؟ … من خیلی دوست داشتم یک آیینه‌ی تمام‌قد بگیرم جلوی همین‌ها که گفتم که خب جان دلم بیا ببین، حالا باز به آن حمید که هیچ کس هم نمی‌بیندش و ندیدش هم … حالا چند نفری توی آیینه نگاه می‌کنند سنگ هم پرت کنند خیلی اهمیت ندارد.

به نظر این رمان ضد فلسفه حرکت می‌کند از دو منظر: یکی این‌که به‌صراحت در جایی هیراد اظهار می‌کند با وجود فلسفه‌های مشعشع، این دنیا هر روز دارد کثیف و کثیف‌تر می‌شود و دوم این‌که هر جا هم هیراد یا احمد، خواهرزاده‌ی‌ هیراد، می‌خواهند با وساطت عقل دست به شناخت مفاهیم و رفع دوگانگی‌ها بزنند، روایت مسیر دیگری را می‌رود. در صورتی که شاید تنها فلسفه بتواند با ایجاد نسبت میان تناقض‌هایی که شخصیت‌های رمان با آن روبه‌رو هستند این تناقضات را رفع کند؛ در صورتی که، به زعم هگل، آن‌گاه که قدرت وحدت‌بخشی در زندگی انسان‌ها از بین برود و تضادها رابطه‌ی زنده و اثر متقابل خود را از دست بدهند و این تضادها به استقلال برسند ــ همان‌گونه که تضاد هیراد و دانیال آن‌قدر وسعت می‌یابد تا شکاف زیادی بین آن‌ها می‌افتد و استقلال و تک‌افتادگی‌شان باعث می‌شود هیچ تقابل و تأثیری در هم نگذارند ــ فلسفه راهگشاست؟

بگذار بگویم که حتی همین حالا کتاب‌های فلسفی‌ای که می‌خوانم بیش‌تر از رمان و تاریخ است؛ پس غریبه نیستم با این مقوله‌ها، اما یک چیزی هم هست که به گمانم فلسفه همیشه شمشیری بوده دولبه و همین است که من همان‌قدر که عاشقش هستم بیزار هم هستم از آن! پس، انگار می‌خواهم بگویم هیراد یک جاهایی حق دارد؟ نمی‌دانم، واقعاً نمی‌دانم. آیا فلسفه بالأخره راهی برای رفع این تناقضات بشری پیدا می‌کند؟ نمی‌دانم. من فیلسوف نیستم، دوست دارم جوابی برای هزاران سؤال درونی‌ام پیدا کنم. حالا توی این کشمکش‌ها و دست‌وپازدن‌ها برای جستن جواب، اگر کسی هم دلش خواست که دست‌وپا‌زدن‌ها و جان‌کندن‌های مرا ببیند و بخواند تا دست‌کم راه‌های رفته را بار دیگر نرود و تکرار نکند، خب خدا خیرش بدهد. اگر هم که نخواست، باز هم خدا خیرش بدهد که خودش تنهایی می‌رود تا برسد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما