خوانش ماهو بر اساس «منطق مکالمه»ی باختین

خبر مرگ ماهو

سید وحید جمالی

ماهو رمانی است مکالمه‌محور. بخش زیادی از رمان مکالمه‌هایی است گاه طولانی بین شخصیت‌های گوناگون. هیراد، شخصیت اصلی رمان، در دل یکی از همین مکالمه‌هاست که می‌گوید: «انگار همیشه یک چیزی، یک کسی باید باشد که هی یادت بیاورد چه آشغالی هستی. می‌دانی، اگر حضور دیگران معنایی داشته باشد، گمان می‌کنم همین است، فقط همین‌جاست!» (ص ۲۷۱). میخائیل باختین، نظریه‌پرداز مهم روس، گوهر انسان را در مناسبات میان افراد می‌یافت و از ساختن خویشتن «زیر نگاه دیگری» می‌گفت. مجموعه‌آثار عظیم او یک اندیشه‌ی مرکزی دارند: معنا را فقط در مناسبات میان افراد می‌توان ساخت. وجود انسان وابسته به مکالمه است و معنا در همین مکالمه ایجاد می‌شود. ماهو از همان فصل اول معنای مرکزی‌اش را عیان می‌کند: بی‌اعتمادی. کم‌تر مکالمه‌ای در رمان هست که سایه‌ی این معنا را بر بالای سر نداشته باشد و اغلب کنش‌ها در فضای تیره و غبارآلود آن شکل می‌گیرند. تلاش گاه موفق و گاه ناموفق ماهو بر این است تا با ایجاد چندصدایی، که نتیجه‌ی مستقیم منطق مکالمه است، راهی بگشاید در ساختن خویشتن‌ها زیر نگاه بعضی معتمد و برخی غیرقابل اعتماد دیگری.

رمان با این جمله آغاز می‌شود: «برق از سرش پرید وقتی شنید ماهو مرده …». باختین در بخش سوم رساله‌ی مؤلف و قهرمان‌ها موضوع مرگ را مطرح می‌کند: این‌که ما همواره مرگ دیگران را می‌بینیم؛ از راه زندگی و مرگ دیگران به زندگی خود شکل می‌دهیم؛ پس از مرگ دیگری، تمام زندگی او در خاطره‌ی ما به گونه‌ای ناراست شکل می‌گیرد «و این‌جا فراشد آفرینش زیبایی‌شناسانه آغاز می‌شود». شنیدن خبر مرگ ماهو بهانه‌ای است تا هیراد منِ گذشته‌ی خود را چونان زندگی کسی دیگر مرور کند. هیرادِ ازهم‌پاشیده‌ی بعد از زندان انگار در مکالماتش با دیگران از نو ساخته می‌شود. گفت‌وگوی او با برادرانش، هادی و دانیال، احمد، خواهرزاده‌اش، شاگردانش، حمید و صمد، و بقیه مناسبتی است با دیگری که مقصد اصلی و نهایی‌اش شناخت خود است. تعدد طرف‌های گفت‌وگوی هیراد، همان‌طور که در منطق مکالمه نیز چنین است، باعث شده در ماهو راوی نه یک فرد که افراد باشند: راویانی که خود را به اشکال متفاوت و گاه متضاد عیان می‌کنند.

طرف مکالمه‌ی هیراد در فصل اول برادرش، هادی، است: از معدود شخصیت‌های رمان که، به قول روایت‌شناسان، شخصیت‌پردازی‌اش غیرمستقیم است و در قالب کنش؛ همین هم علت ملموس‌بودن هادی است در مقایسه با تقریباً همه‌ی شخصیت‌های دیگر داستان. پیوند برادری‌اش در صحنه‌ی تیله‌بازی تصویر شده و مرام کاسبی‌اش در مناسبت با پیمان عینک‌ساز و خانم مشتری شیک‌پوش. هادی آیینه‌ی رابطه‌ی گذشته و حال هیراد است با ماهو: «آن روز که گند زدی به همه ‌چی، آمدی از من صلاح مصلحت کنی؟ خواستی تِر بزنی به حالش، از من اجازه گرفتی؟‌ …» (ص ۱۴). باختین مناسبات میان افراد را سازنده‌ی انسان می‌داند: «ما خود را از چشم دیگری می‌شناسیم. لحظات دگرگونی و تبدیل اندیشه‌ی خود را در مناسبت با دیگری بازمی‌یابیم ــ در یک کلام، بازتاب زندگی خویش را در آگاهی افراد دیگر درک می‌کنیم». بر همین اساس و در مقابل آیینه‌ی هادی است که هیراد اعتراف می‌کند: «[زندان] خیلی چیزها را یادم آورده … من خیلی نامردم. سر تا پام کثافت است …» (ص ۲۷).

فصل دوم، هیراد با حمید در مکالمه است: از شاگردانش که با هم نشریه درمی‌آورند. او نویسنده‌ای است که برای حل مشکلات دانشجویان و دانشگاه و جامعه گلو می‌درد، ولی از مکالماتش با هیراد و صمد، سردبیر نشریه، می‌فهمیم که به همه‌شان بی‌اعتماد است. با خشم بر فردی ‌که ماشینش بین جمعیت معترض خراب شده به هیراد می‌گوید: «دلم می‌خواهد بزنم لهش بکنم، اما نمی‌دانم چرا. خیلی خوب می‌دانم که خود من هم نکبتی هستم مثل او، اما باز نمی‌توانم تحملش بکنم!» (ص ۴۴). نگاه او به کل جامعه همین است. خود را ته خط می‌داند که چیزی راضی‌اش نمی‌کند. سرشار است از تناقض. می‌گوید با مونا به‌هم زده چون: «هیچی ندارم بهش بدم … چون دوستش داشتم به‌هم زدم، اگرچه فکر نکنم تا آخر عمرش این را بفهمد …» (ص ۵۵). ولی در تک‌گویی درونی هیراد می‌فهمیم که جایی حمید گفته: «استاد، دیگر مثل قبل‌ها دلم نمی‌لرزد براش … می‌بینمش فکرم جای دیگری است …» (ص ۲۷۳). حمید زیر نگاه استاد و در آیینه‌ی او خود را می‌سازد: متوسطی است نابالغ با راه‌حل‌های کوتاه‌مدت نخ‌نما برای بحران‌های جدی. مثالش کچل‌کردنی است که تأثیرش «نیم ساعت بیش‌تر طول نکشید» (ص ۴۳). شخصیت‌پردازی حمید به‌تمامی مستقیم است و همین از لذت همذات‌پنداری با او و اهمیت خودکشی‌اش، که آن هم چندان پرداخت نشده، می‌کاهد.

از نظر باختین، در رمان چندصدایی هر یک از شخصیت‌ها می‌تواند در حکم یک ملودی باشد که یکدیگر را کامل می‌کنند و مجموعه‌ی آن‌ها نغمه‌ی نهایی را می‌سازد. تلاش ماهو هم این است که روایتش جهانی باشد چندصدایی، سمفونی‌ای باشد از نواهای گوناگون شخصیت‌ها که به واسطه‌ی هیرادِ دگرگون‌شده‌ی بعد از زندان به‌گوش می‌رسند. در چنین جهانی، منش درونی هر یک از شخصیت‌ها در نسبتی که با سایر شخصیت‌ها و طرح اصلی رمان دارند معنا می‌یابد. در فصل سوم، صدای دانیال را می‌شنویم با زمزمه‌هایی عرفانی: «خدا بنده‌هاش را فراموش می‌کند مگر؟! او که شب‌ها وقتی خوابی بیدار می‌ماند و هزار جور غصه‌ات را می‌خورد …» (ص ‌۶۱). دوروبری‌های دانیال هم عارف‌مسلکانی هستند عزلت‌نشین: موسای نابینا با «صوت داوودی» و عمو شعاع عارف که «عشق می‌ریزد توی ارده‌هاش». شخصیت‌پردازیِ باز هم مستقیم و حتی تیپیک دانیال و فقدان کنش جدی‌ای که او را با طرح اصلی رمان پیوند بزند باعث شده، به رغم اصرار متن، صدای او به‌درستی شنیده نشود، هرچند کارکرد اصلی دانیال را شاید بتوان «حضور دیگری» دانست که هیراد را کامل می‌کند. دانیال به هیراد می‌گوید: «یعنی خودت هم می‌دانی که خیلی بد کرده‌ای؟ …» (ص ۸۶) و هیرادی که در اوج بی‌اعتمادی به همه می‌گوید: «دانیال، من نمی‌دانم چرا فقط به تو اعتماد دارم» (ص ۶۴) پاسخ می‌دهد: «تازه دارم می‌فهمم چقدر پست و مزخرفم من!» (ص ۸۶) در آیینه‌ی دانیال است که شخصیت متناقض هیراد را محصول زمانه‌ی پرتناقضش می‌بینیم؛ دل ماهو را طوری شکسته که صدای دانیال هم درمی‌آید، ولی برای زنی گدا تمام مسیر را توی تاکسی گریه می‌کند. او منشأ تناقض شاگردانش هم هست که می‌خواهند بازتاب حضور خود را در آگاهی استاد ببینند: «خودم مثل خر توی گل مانده بودم، به آن‌ها راهکار می‌دادم. کشاندمشان به بیراهه. من فرماندهی بودم که فقط دستور می‌دادم و اصلاً حالی‌م نبود که این دستورها چه جهنمی درست می‌کند، هم برای خودم و هم برای آن بیچاره‌ها …» (ص ۹۰). مکالمه‌ی دو برادر در ظلمات شب کوهستان تاریکی بیش‌تری از هیراد را روشن می‌کند. وقتی دانیال اشاره می‌کند که ماهو «می‌گفت پای کس دیگری در میان است» (ص ۹۳)، هیراد دوزانو می‌نشیند و «ای خدا»ی فاش‌کننده‌ای سَرمی‌دهد.

باختین مکالمه را عنصر اساسی در رمان چندصدایی می‌داند و مناسبات میان کلام راوی و کلام شخصیت‌ها را قلب روایت. ماهو برای رسیدن به این چندصدایی سعی در ایجاد تنوع و چندگونگی آگاهی‌ها و آواهای مستقل و هم‌آوایی میان آن‌ها دارد. به جز صداهایی که تا کنون گاه به‌روشنی و گاه هم به‌سختی شنیده‌ایم، فصل چهارم تضارب مکالمات هیئت تحریریه است که هر یک از رهگذر صدای خود و دیگری سودای کشف حقیقت دارد. حمید را با صدای صمد انگار بهتر می‌شنویم: «باید برگردی توی همین کوچه و خیابان و با همین آدم‌ها زندگی کنی که یک عمر بد و بیراه بارشان کرده‌ای. تویی که یک ذره به این‌ها ایمان و اعتقاد نداری، حالا می‌خواهی برگردی پیششان یا با کتاب‌هات برایشان شق‌القمر کنی؟» (ص ۱۲۳). حمید فاصله‌ای جدی با واقعیت زندگی اجتماعی دارد. صمد نوای مصالحه در سر دارد و دعوت از نیما زاهد را با صلح امام حسن (ع) مقایسه می‌کند! و تک‌گویی درونی هیراد که در نسبت با دیگر نواها و مثل خودش حسابی خارج می‌زند: «شده‌ای گربه‌ای که با شکارش بازی می‌کند. موش بدبخت خیال می‌کند آزاد شده، ولی درست در همان لحظه بلعیده می‌شود … می‌ترسی … این‌که ندیدت بگیرد دیوانه‌ات می‌کند …» (ص ۱۰۱). هیراد «وضعیت» همه‌ی آن‌هایی است که توهم سوژه‌بودن را دارند، در جامعه‌ای که هنوز با مدرن‌شدن فرسنگ‌ها فاصله دارد. او پدیدار امتناع تفکر است در متن کنش مبتنی بر اندیشه. در فصل پنج، وقتی مردمِ در آمد و رفتِ جلوی تئاتر شهر را تماشا می‌کند، می‌گوید: «این مردم چه می‌دانند که چی دارند؟ ببین، بی‌خیال از کنار هم می‌گذرند …» (ص ۱۳۳)، ولی در فصل بعد وسط دعوایش با ماهو به مردمی که شاید واقعاً هم بی‌خیال نیستند می‌گوید: «آخه به چی نگاه می‌کنید؟ خب بیایید شماها که سرتان درد می‌کند برای این چیزها بیایید ببینید چه خبر است آشغال‌ها …» (ص ۱۸۵). ماحصل همین منطق مکالمه است که می‌بینیم او امکان سوژه‌بودن را با سوژه‌بودن یکی فرض کرده: هیرادِ متوسطی است برآمده از متن تناقضات. صدای نابالغانی است که خود را بالغ می‌پندارند و جدی می‌گیرند، ولی تصویر واقعی‌اش جایی است که به احمد می‌گوید: «چرا یک‌دفعه این‌جوری می‌شوم …؟ همه چیز یادم می‌رود برمی‌گردم به نقطه سر خط اول!» (ص ۲۶۳)، انگار هر چه خوانده و آموزش دیده نه رشدی داشته برایش و نه پرورشی. به انتهای یک مسیر نرسیده برگشتن و شروع از ابتدای مسیر دیگر سرنوشت محتوم متوهمین متوسط است.

احمد آیینه‌ی صاف و بی‌زنگاری است که هیراد در مکالمه‌ی با او خود را بیش‌تر عیان می‌کند و از اولین عشقش می‌گوید، از سمیرایی که در نوجوانی ریسمان اعتقادی‌اش را گسسته و در جوانی پیوند عاشقانه‌اش را. مکالمه‌ی هیراد با« م ـ‌ س» (که با رمزگشایی هادی مشخص می‌شود سمیرا بوده) تکرار همان نقطه سر خط است. مدعی سوژ‌گی در عوض ادامه‌ی مکالمه و حل و ارتقای ارتباط فعلی برمی‌گردد و دوباره از آغاز شروع می‌کند. اعتمادبه‌نفسی تازه از ارتباط جدیدش گرفته، طوری که وقتی به جلسه برمی‌گردد، متفکرانه می‌گوید: «صمد، چرا نمی‌خواهی قبول کنی ما تا مغز استخوانمان فاسد شده‌ایم؟ به خدا فاسدیم … همیشه می‌خواهیم حق را به خودمان بدهیم …» (ص ۲۴۱). کمی جلوتر معلوممان می‌شود این‌ها خودآگاهی نبوده و شعارهایی است تصنعی و ادا و اصول متظاهرانه‌ که قصدش فقط شرکت در بحث است و ابزار همیشگی‌اش مخالف‌خوانی: «این دختره هم گور باباش، همه چیز تمام شده و رفته اصلاً این مسخره‌بازی‌ها برای چی؟ خانه را پس می‌دهم و به آن نکبت هم می‌گویم بیا این هم پول‌هات …» (ص ۲۴۷).

هیرادی که فکر می‌کرده همیشه حق با اوست (ص ۹۴) از دل منطق مکالمه به تک‌گویی درونی می‌رسد که نهیب می‌زند به خود: «همه‌ی حرف‌هاش [ماهو] درست بود، سر تا پات لجن است!» (ص ۳۰۴). از نظر باختین، برای انسان چیزی هراس‌آورتر از نبودن پاسخ نیست، هراسی که حسابی دامان هیراد را گرفته. زمان به‌هم‌زدن رابطه آن‌قدر صدایش بلند بود تا فریاد ماهو به گوش کسی نرسد و حالا که فضای پرغبار بی‌اعتمادی بی‌صدایش کرده، امیدی به یافتن پاسخ ندارد. برای باختین مکالمه «اهمیت هستی‌شناسانه‌ی دیگری برای آگاهی» است. دیگری‌ها هیراد را به آستانه‌ی آگاهی می‌برند، مکانی که خود کم هراس‌آور نیست. ماهو تلاش می‌کند با ایجاد نسبت میان هیراد و دیگر شخصیت‌ها برسد به نسبتی میان هیراد و نفسش ــ تلاشی که گاه موفق است و البته گاه خیر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما