بازنشر: نگاهی به روند قصه‌نویسی یعقوب یادعلی

صرفه‌جویی در نوشتن

حسن محمودی

روزنامه‌ی شرق، ۸ آذر ۱۳۸۲

یعقوب یادعلی با چاپ مجموعه‌ی حالت‌ها در حیاط در سال ۱۳۷۷ حضور نویسنده‌ای با دغدغه‌های متفاوت‌نویسی در ساختار و توجه به عنصر زبان را اعلام کرد. قصه‌های این مجموعه عبارت‌اند از «حالت‌ها در حیاط»، «لکه‌های ابری آرام، خیلی آرام»، «سمیره‌ها»، «ملاحظاتی پیرامون خسرو»، «خط رنگی» و «زنی که نبود». در این میان، «خط رنگی اریب»، با ساختاری مدرن، اثری نسبتاً موفق و خوش‌ساخت است که از طرحی بسامان برخوردار است و نشان‌دهنده‌ی توانایی نویسنده‌اش در عرصه‌ی ساختارهایی از پیش امتحان‌پس‌داده است. «ملاحظاتی پیرامون خسرو» در میان قصه‌های مجموعه از ساختاری نامتعارف و نو برخوردار است. نگاه و لحن خاص نویسنده بر قصه‌های این مجموعه حاکم است. طنز ناشی از نگاه نویسنده به جهان به دنبال خود لحن طنزآمیزی دارد که در قصه‌ی «ملاحظاتی پیرامون خسرو» با دغدغه‌ی تجربی‌بودن ساختار در هم می‌آمیزد و اثری متفاوت به‌وجود می‌آورد. این قصه و دیگر تجربه‌هایی از این دستِ او را، که در مجموعه‌ی احتمال پرسه و شوخی نمود بیش‌تری می‌یابد، می‌توان در روند قصه‌ی تجربی و کارنامه‌ی نویسندگان تجربی قصه‌ی ایرانی معاصر مطالعه و بررسی کرد.

در روندی که به آن اشاره شد، می‌توان به قصه‌ی «عافیت» بهرام صادقی در مجموعه‌ی سنگر و قمقمه‌های خالی به منزله‌ی نقطه‌ای شاخص و نه البته آغازین اشاره کرد. زمینه‌ی پیدایش این قصه را در آثار قبل‌تر نویسنده‌اش و برخی از آثار نوشته‌شده‌ی نویسندگان دیگر نیز می‌توان پی گرفت. اتفاقی که در قصه‌ی «عافیت» می‌افتد روال طبیعی آن چیزی است که زمینه‌هایش در قصه‌های قبلی نویسنده به‌چشم می‌خورد و در نهایت نیز منجر به خلق قصه‌ی دیگر صادقی، یعنی آدرس: شهر ت، خیابان انشاد، شماره‌ی ۵۵۵، می‌شود. با استناد به این قصه، می‌توان دغدغه‌های قصه‌نویسان تجربی دیگر، به‌ویژه قصه‌نویسان تجربی دهه‌ی هفتاد، را ریشه‌یابی کرد. کتاب ص ص ص م از مرگ تا مرگ عباس نعلبندیان در فاصله‌ی نوشتن این دو قصه‌ی صادقی به‌چاپ می‌رسد. «عافیت» در تیر ۱۳۴۶ نوشته شده و قصه‌ی آدرس: شهر ت، خیابان انشاد، شماره‌ی ۵۵۵ در شهریور ۱۳۵۰. ص ص ص م از مرگ تا مرگ بیگانگی مفهوم و تم واحد دربرگیرنده‌ی آن با چندگانگی ساخت و دوری‌گزیدن شکل از مرکزیت خاص به‌وجودآورنده‌ی ساخت تازه‌ای در قصه‌نویسی فارسی می‌شود. در این کتاب، به مانند قصه‌ی «عافیت» بهرام صادقی، لحن راوی‌ها متناوباً تغییر می‌کند، زاویه‌ی دیدها مدام عوض می‌شود، شیوه‌ی روایت از قاعده‌ی خاصی پیروی نمی‌کند. این چندگانگی در بطن خود منجر به تضادی می‌شود که حاصل آن اثری ساختارگریز به لحاظ ساختارهای معمول و کلیشه‌ی مدرنیستی زمان نگارش آن است. نوع تعدیل‌شده‌ی این ساختارگریزی بعدها در آثار قصه‌نویسانی چون شهرنوش پارسی‌پور در رمان سگ و زمستان بلند ادامه می‌یابد. بعدها در دهه‌ی هفتاد شکل کامل‌تری از این دست تجربه‌ها را می‌توان در رمان آزاده خانم و نویسنده‌اش جست که با نمودهای متظاهرانه‌ی ساختارگریزی مدرنیستی و استفاده‌ی ابزاری از نگره‌ها و شیوه‌های قصه‌ی پست‌مدرنیستی همراه است. آزاده خانم و نویسنده‌اش اثری خلاقانه و دشوار در حوزه‌ی رمان مدرنیستی است که تمهید و شگردهای به‌کارآمده در اثر مغلوب تفکر و نگرش مدرنیستی نویسنده‌اش است.

در قصه‌هایی چون آدرس: شهر ت، خیابان انشاد، شماره‌ی ۵۵۵ و ص ص ص م از مرگ تا مرگ، قصه‌نویس شیفته‌ی جهان مدرنیستی بیرون نیست و به لحاظ نگرش متضادی که با آن دارد تلاش می‌کند تا در اثرش نظام و ساختار قاعده‌مند و پیچیده و گاه تصنعی حاکم بر آن را به‌سخره بگیرد و به آن دهن‌کجی کند. گاه این به‌سخره‌گرفتن متوجه ساختار مدرنیستی قصه نیز می‌شود. تلاش نویسنده در وهله‌ی نخست بیان انتقاد و به‌گفت‌وگونشستن با این ساختار است. این مشخصه در قصه‌ی «ملاحظاتی پیرامون خسرو» از مجموعه‌ی حالت‌ها در حیاط نمود دارد. ساختارگریزی در این قصه از عنصر روایت آغاز می‌شود و در کل اثر ردپا به‌جا می‌گذارد. در واقع، عنصر روایت ایجاد ابهام می‌کند. این در حالی است که در قصه‌های مدرنیستی چگونگی پرداخت و طرح موضوع و داستان است که ابهام به‌وجود می‌آورد. نویسنده در این قصه تلاش کرده تا برخی از مؤلفه‌های خاص موجود در قصه‌های پست‌مدرنیستی را الگوی نوشتن اثرش قرار دهد.

«است شناور آن وسط در دست، آبی سفال کاسه یک وسط پنبه‌ای‌چوب در حالی در بدهیم ادامه را خسرو پیرامون مطالعه و ملاحظه دهید اجازه، است خانه این روابط از شمه‌ای این‌ها همه‌ی».

شاید بتوان گفت تنها تمهید و شگرد ابداعی نویسنده در به‌کارگیری این ترفند در قصه‌اش است و مابقی شگردها شکلی تقلیدی از دیگر قصه‌ها دارد. این در حالی است که در قصه‌ی آدرس: شهر ت، خیابان انشاد، شماره‌ی ۵۵۵ تمهیدات و شگردهای ابداعی ناشی از نگرش و نگاه نویسنده به جهان است و تلاش انجام‌شده در ساختار داستان بر گرته‌ی تلاش وجود خود نویسنده است. در مجموعه‌ی احتمال پرسه و شوخی نیز نویسنده به دنبال تجربه‌کردن در شکل‌های متعارف و غیرمتعارف است. لحن شوخ و طنزآمیز یادعلی در اغلب قصه‌ها وجود دارد. این نگاه گاه به سمت به‌سخره‌گرفتن جهان و مضحک‌دیدن آن سوق داده می‌شود، به گونه‌ای که در ساختار قصه‌ها نیز نمود پیدا می‌کند. در دو قصه‌ی مسابقه و دیباچه‌ی دستهای ناتمام این وجه از کار دیده می‌شود.

قصه‌های یادعلی یادآور طنز آثار بهرام صادقی است، با این تفاوت که وسواس و دغدغه‌های زبانی در قصه‌های یادعلی برجسته‌تر است. طنز موجود در مجموعه‌ی احتمال پرسه و شوخی ناشی از نگرش و نگاه نویسنده‌اش به جهان بیرون است که در جهان متن نمود می‌یابد. یادعلی در قصه‌ی دیباچه‌ی دستهای ناتمام به گفت‌وگو با دغدغه‌های متفاوت قصه‌نویسی‌اش می‌نشیند و در این گفت‌وگو، علاوه بر متنِ در حال شکل‌گیری، با متن‌ها و نویسنده‌های دیگر نیز بحث و جدل می‌کند. قصه‌ی دیباچه‌ی دستهای ناتمام با لحنی شوخ و طنزآمیز به دنبال ارائه‌ی پیشنهادهای جدید نیز هست و در عین حال می‌خواهد که دریافت نویسنده‌اش از نگره‌های قصه‌نویسی نو را نیز تحلیل کند. در این قصه، دغدغه‌ی چگونه‌نوشتن وجه غالب نسبت به دیگر عناصر است. یادعلی در این باره می‌گوید: «نویسنده به عنوان خالق داستان ــ این هستی محدود ــ لذت غریبی می‌برد از بازی‌کردن با اجزا و عناصر آن. این امکان نشان می‌دهد که نویسنده چگونه می‌اندیشد و چه موضعی در برابر هستی اتخاذ می‌کند».

به‌کارگیری فرم‌های متنوع امکان‌های متفاوت و جدیدی را برای نویسنده ایجاد می‌کند تا هر چه بیش‌تر پیرامونش را بشناسد. در واقع، فکرکردن به فرم‌های جدید و یا حتی در سطحی پایین‌تر به‌کاربردن فرم‌های متفاوت و نه الزاماً جدید تبدیل می‌شود به جزئی از جهان‌بینی نویسنده تا همگام با جست‌وجوی مضمون‌های نو، امکان‌های تازه خلق شود. این، به نظر من، یگانه وظیفه‌ی قابل توجیه و معنادار هر نویسنده باید باشد. حتی اگر خلاقیت، تنوع و نوآوری را در یک عنصر ــ مثلاً زبان ــ بجوییم و در همه‌ی داستان‌هایی که می‌نویسیم فقط روی زبان کار کنیم، باز همه دچار جزمیت شده‌ایم و رفتارمان با یک نویسنده‌ی قرن هجدهم تفاوت چندانی ندارد. نویسنده مجبور است مدام و مدام روش خود را عوض کند، همان‌طور که آدم اندیشمند و پویا پیوسته بینش خود به هستی را تصحیح می‌کند و گاه تغییر می‌دهد؛ چراکه هستی، خود، دم‌به‌دم تغییر می‌کند و پیچیده‌تر از آن است که بشود برایش یک نسخه‌ی واحد نوشت و گفت خلاص، معنای هستی این است، یا که ادعا کرد فقط با این تکنیک و فرم است که می‌توان به معرفتی درباره‌ی هستی نایل شد.

هدف تلاش در جهت جست‌وجوی مضمون و تکنیک نو، حتی اگر با شکست مواجه شود، قابل ستایش است. چنین رویکردی تلاشی طاقت‌فرسا می‌طلبد که با محدودیت‌های متعدد ما شهروندان دست‌چندم جوامع پیرامونی، که اغلب درگیر مسائل ابلهانه و حاشیه‌ای هستیم، همخوانی چندانی ندارد. با لحاظ‌کردن محدودیت‌های ذاتی انسان مثل بهره‌ی هوشی و عوامل وراثتی این چشم‌انداز تیره‌تر جلوه می‌کند.

در مقابل این محدودیت‌های قدرتمند و اجباری، گاهی احساس عجز به آدم دست می‌دهد و فکر می‌کند دو راه بیش‌تر ندارد: یا عطای نوشتن را به لقایش ببخشد یا مثل خیلی از نویسنده‌های این روزگار الگو بردارد و تندتند داستان بنویسد.

جدای از مسئله‌ی تنوع فرم، لحن طنزآمیز یادعلی به قصه‌هایش تشخص خاصی می‌دهد. این لحن و نگاه طنزآمیز گاه در ساختار داستان نیز نمود می‌یابد. یادعلی در مورد این وجه از کارش می‌گوید: «در مجموعه‌ی حالتها در حیاط فقط یک داستان وجود دارد که رگه‌هایی از طنز در آن است، اما شش داستان از نه داستان مجموعه‌ی احتمال پرسه و شوخی کمابیش با ورطه‌ای به نام طنز ارتباطی تنگاتنگ دارند. حالا چرا؟ حقیقتش را بخواهید، خودم هم درست‌وحسابی نمی‌دانم. به نظرم، نویسنده وقتی در مقام طنزنویس قرار است با مسائل روبه‌رو شود، دچار وضعیتی می‌شود مثل پرشدن مثانه و عدم توانایی در تخلیه‌ی آن!

عنایت می‌فرمایید؟ دست خود آدم نیست، این بلا سرش می‌آید. آن‌وقت مجبور می‌شود به جای ورجه‌وورجه‌کردن و زدن خودش به در و دیوار، طنز بنویسد تا اوضاع یک جوری مرتفع بگردد و چشم‌وچار طرف باز بشود برای رفتن پی کارهای جدی، منطقی، محترمانه و کاملاً مؤدبانه‌ی زندگی.‌ آخر مگر می‌شود در چنین وضعیتی به این هستیِ مدام متغیر و پیچیده فکر کرد و فلسفید و استنتاج‌های منورالفکرانه، آن هم در فرم‌های متنوع، تحویل جامعه داد؟ انصافاً می‌شود؟ حقیر وقتی به بعضی از مؤلفه‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه‌ی خودمان نگاه می‌کند، بعد هم از خودش به عنوان یک داستان‌نویس متعهد به فرم و محتوا [!] انتظار دارد با جدیت به این مسائل فکر کند و داستان بنویسد، دچار وضعیت فوق‌الذکر می‌شود؛ چراکه چاره‌ای ندارد، وگرنه مجبور است خودش را بزند به در و دیوار و خرج بگذارد روی دست جامعه! بنابراین، نتیجه می‌گیریم علت وجود طنز در داستان‌های من نوعی صرفه‌جویی است در راستای کمک به اقتصاد جامعه، برای رسیدن به توسعه‌ی اجتماعی ـ فرهنگی ـ سیاسی!»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما