جلسه‌ی نقد رمان عقرب باد در فرهنگسرای ارسباران

باروری و بلوغ

لیلا عطارچی

جلسه‌ی نقد رمان عقرب باد، نوشته‌ی نازنین جودت، در هشتم شهریورماه سال جاری در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد. عقرب باد در اسفندماه ۱۳۹۴ منتشر شد، رمانی در ادامه‌ی رمان شوومان و مستقل از آن. در جلسه‌ی نقد این رمان، مصطفی علیزاده مجری جلسه و فریبا حاج دایی و علیرضا رحیمی موحد منتقدان اصلی بودند و در ادامه، دیگر حاضران نیز نظرات خود را مطرح کردند. متن حاضر خلاصه‌ای از نظرات این عزیزان است در نقد و بررسی رمان عقرب باد. از شرکت‌کنندگان جلسه، که مشارکت فعالی در نقد و بررسی رمان داشتند و به دلیل کیفیت نامناسب صدا امکان ثبت نظرشان در گزارش محقق نشد، عذرخواهی می‌کنیم. ضمن سپاس از صحرا رشیدی که زحمت پیاده‌کردن صدای ضبط‌‌شده‌ی جلسه را کشیده است، شما را به خواندن گزارش جلسه دعوت می‌کنیم.

aghrab-e-bad

حاج دایی: خوشحالم این موقعیت پیش آمد که من رمانی در ژانر وحشت، که مورد علاقه‌ام نیست، خواندم و این ژانر و این نوع نوشتن را تجربه کردم. واقعاً برای من افتخار است و جای تبریک دارد به نویسنده که توانسته‌اند ترس را هنگام خواندن رمان در من زنده کنند.

«قصه‌ بگو» جمله‌ای است به قدمت زبان ــ احتمالاً همان موقع که آدم‌ها توی غاری دور هم جمع شدند، دور آتش، از اتفاق‌هایی که توی روز افتاده بود، رعد و برق، حیوان‌ها و … کسی قرار شده توی غار قصه بگوید و آن‌ها از طریق شنیدن قصه ترس‌هایشان را بیان کنند یا اتفاق‌های خوب برایشان تجدید بشود. این‌ها بود که قصه‌گویی شروع شد. بعد از آن، یواش‌یواش، از کنار آتش این غار، به کنار آتش آن یکی غار رفت، از دریاها سفر کرد، از این نسل به آن نسل رسید و کم‌کم اقوام مختلف افسانه‌ها و اسطوره‌های خودشان را تشکیل دادند. تا ‌رسید به داستان‌نویس امروزی. البته، داستان‌نویسی امروزی فقط این نیست. در داستان‌نویسی امروزی قرار است دوباره بتوانیم در دنیایی که می‌شناسیم تجدید نظر کنیم، در شیوه‌ای که فکر می‌کنیم تجدید نظر کنیم، بتوانیم اندیشه‌های تازه‌ای داشته باشیم. اما خیلی وقت‌ها داستان‌نویسی امروز کاری نمی‌کند، ولی گاهی دنیایی را موازی با دنیای واقعی برای ما درست می‌کند که هر چه داستان‌نویس تخیلی‌تر کار کند شبیه عقرب باد، این دنیا دورتر از دنیایی است که به طور معمول تجربه می‌کنیم. داستان‌نویس موفق می‌تواند در این دنیای جدید قوانین خودش را طوری بگذارد که متن خودبسنده باشد؛ یعنی خواننده برای فهم آن نیازی نداشته باشد به خارج از متن رجوع کند. چنین متنی درست و داستانی است و همین‌جا افتراق قصه از داستان اتفاق می‌افتد؛ یعنی متنی داستانی است که از روابط علت‌ومعلولی خودش تبعیت کند نه خارج از آن، که کمابیش در این دو جلد کتاب نویسنده کاملاً موفق بوده‌اند، به جز در یکی ـ دو مورد.

برای نوشتن این کتاب‌ها خانم جودت سراغ کاراکترهای خیلی قدیمی رفته‌اند: جن، عفریت، پری، ارشک که به نوعی نام اولین مؤسس سلسله‌ی اشکانیان هست. این‌ها همه کاراکترهای هزاران‌ساله هستند و همین شاید کار نویسنده را سخت‌تر کرده؛ چون بار بیش‌تری روی دوشش گذاشته؛ یک کاراکتر ابتدابه‌ساکن نیست. همه‌ی ما یک پیش‌زمینه‌هایی داریم. حالا این پیش‌زمینه‌ای که از جن داریم می‌تواند از مطالعات قرآنی باشد یا از داستان‌های عوامانه‌مان که به نوعی با یک خط باریک به هم متصل هستند، در عین حال هم نزدیک هستند و هم دور؛ یعنی تفسیرها در هر کدامش می‌تواند به نحوی باشد. وقتی خواننده‌ با این متن روبه‌رو می‌شود، هم متن را دارد، هم کاراکترهای هزاران‌ساله را، و حتماً کار آسانی نیست و جاهایی می‌تواند لغزش‌هایی صورت گرفته باشد. ولی من معتقدم متن چفت‌وبست‌های خودش را دارد و در خودش جوان مانده.

مورد جالب دیگر در این کتاب دقتی است که نویسنده در انتخاب اسم‌ها کرده. جن و عفریت هر دو از اسطوره‌های سامی می‌آیند. پری مربوط به اسطوره‌های ایرانی است که قبل از اسلام موجود بدجنسی بوده در شاهنامه. می‌دانیم در خوان سوم می‌آید و آن بلاها را سر رستم می‌آورد، ولی در اواخر شاهنامه پری تبدیل به موجودی بخت‌آور می‌شود؛ یعنی بخت خوب برای دیگران می‌آورد و بعد هم سرسلسله‌ی پادشاهی اشکانی می‌شود. ساختار وجودی جن آتش است. پری هم آتش است. جن آتش و هواست. فرشته ساختار هوا دارد. انسان از آب و خاک است. و اسم‌های شیخ بادزار و شیخ نوبان: هر دوی این اسم‌ها هم با دقت انتخاب شده است. بادزار: زار یکی از مقام‌های موسیقی هست و نوبان هم همین‌طور. شیخ بعدی حتماً باید در بطن یا زهدان یک پری به‌وجود بیاید. پری ایرانی و جن سامی است، ولی از ترکیب این دو، شیخ بعدی به‌وجود می‌آید. این‌جا نویسنده با اسطوره‌ها و با باورهای هزارساله بازی خوبی کرده. از این نظر جالب است که این پری دختر پریسانی است که خودش با ارشک وصلت کرده بود؛ یعنی اولین آدمی‌زاده‌ای که سلسله‌ی اشکانیان را درست می‌کند. شیخ بادنوبان قرار است در بطن پری‌ای به‌وجود بیاید که خودش محصول آدمی‌زاده‌ای ایرانی است و مادرش هم مخلوطی است از پری ایرانی و جن سامی. شوومان سرسلسله‌ی جن‌هاست در قرآن؛ یعنی طبق متون قرآنی، شوومان اولین جنی است که از آتش ساخته می‌شود. عقرب باد چیست؟ عقرب عقرب نیست، عنکبوتی است از تیره‌ی عنکبوتیان. می‌گویند عقرب باد نیش که می‌زند می‌رود در قبرستان و به مرده‌خورها بشارت می‌دهد که «گوشت تازه آمد». این را هم داشته باشید که عقرب باد در واقع اسم دیگر شیخ بادنوبان هم هست. تمام استدلال‌ها را و تمام نشانه‌هایی که آوردم برای این بود که استدلال کنم که این قصه‌ی صرف نیست، یک داستان است با تمامی علت و ‌معلول‌های خودش.

در مورد ساختار رمان: می‌دانیم که نوشتن رمان هیچ قاعده و قانون خاصی ندارد. هر نویسنده‌ای با عناصر و شخصیت‌های داستانش می‌تواند رفتاری کند که می‌پسندد. خیلی اوقات نویسنده به عناصر داستانی و یا طرح داستانی‌ای که دارد عمل نمی‌کند؛ یعنی در طول داستان به این نتیجه می‌رسد که این عناصر می‌تواند جور دیگری به‌کار برده شود یا آدم‌های داستانی‌ چیزی که در فکر نویسنده بوده انجام نداده‌اند. برمی‌گردیم به خود داستان و بار سنگینی که روی دوش نویسنده است و باید رابطه‌ی علت‌ومعلولی را حفظ کند. همه جا این علت‌ومعلولی خوب حفظ می‌شود.

این داستان با تمام المان‌های یک داستان تخیلی درآمده تا وقتی که می‌رسد به آدمی‌زاده. در داستان عقرب باد آن‌جایی که ماهی پیدایش می‌شود به عنوان آدمی‌زاده و همراهانش، آن‌جا دیگر فضا می‌شود یک فضای رئال. چون فضا فضای رئال می‌شود، یک‌دفعه خواننده شروع می‌کند طبق یک فضای رئال با داستان برخوردکردن. ماهی از یک طرف می‌گوید که اصلاً به خرافه عقیده ندارم، ولی توی حرف‌ها و یا کارهایی که عقرب باد برایش می‌کند مثل آوردن میوه‌ یا کاهو و سکنجبین به‌گوشش می‌رساند که این کارها را ممکن است جن‌ها کرده باشند. بعد از اتفاقی که برای خسرو، کسی که ماهی را دوست دارد، می‌افتد، می‌بینیم ابتدابه‌ساکن این جمع و به‌خصوص ماهی‌ای که هیچ اعتقادی به جن و جن‌گیری ندارند می‌روند پیش جن‌گیر که خسرو را مداوا کند. این‌جا با ساختار داستان نمی‌خواند. می‌توانست جور دیگری تمام بشود. یا اشاره می‌شود که دوست ماهی به‌زور اجازه‌اش را از پدر سختگیرش گرفته‌ و آورده‌اند این‌جا و اما چه‌جوری الکی ماهی را رها کرده‌اند. حالا می‌شود فرض کنیم آن‌قدر ترسیده بودند که این‌گونه عمل کردند. طبیعی بود پدر ماهی‌ای که این‌قدر آدم سخت‌گیری بود بالأخره کسی دار و دسته‌ای، چیزی را دنبالش بفرستد. بخش عشق و عاشقی با ماهی درخشان است؛ یعنی آن بخش احساسی و عاشقانه را بسیار جذاب می‌گویند.

در کل، کتاب جذابی است برای خواندن و به دلایلی که گفتم داستان است. درباره‌ی نگاه مفهومی به داستان، شما را باز برمی‌گردانم به مسائلی راجع به این‌که کی سامی بود، کی ایرانی بود، کی آدمی‌زاد بود؛ یعنی شما را به این‌ها توجه می‌دهم.

رحیمی موحد: رمان عقرب باد را محتوایی نقد می‌کنم. دو مؤلفه در داستان ایشان دارم که آن‌ها را تحلیل می‌کنم. دو مفهوم در متن این داستان خیلی به نظر من پررنگ آمد که محتوای روان‌کاوانه‌ای هم دارد: یکی باروری که موجب پاک‌سازی می‌شود، یکی هم بلوغ، بلوغی که در ارتباط با پسر و مادر رخ می‌دهد. در بخش اول صحبت‌ها از باروری و پاک‌سازی صحبت می‌کنم. در داستان ما این مسئله، این گزاره‌ی پاک‌سازی باروری که موجب تطهیر می‌شود، پاک‌سازی‌کننده‌ی شخصیت حوریا می‌شود. از لحاظ فرمی هم دو مؤلفه‌ی شخصیت و همدلی راوی با این دو است و این‌ها را در بر می‌گیرد. از حوریا در فصل اول شوومان یک نیمه‌ی کاملاً انسانی می‌بینید: معلمی وارد فضای روستایی می‌شود، باید تدریس بکند، باید آن‌جا باشد، و به نوعی تقدیر تسلط کامل دارد بر حوریا. نیمه‌ی انسانی‌اش را کامل می‌بینیم. تا قدر زیادی هم منفعل است. طبیعی است؛ چون به محیطی دعوت شده و به یک وضعیت جدید و غریبی آمده و خواه‌ناخواه برای شناخت مجبور است که در ابتدا منفعلانه عمل کند. ولی در پایان فصل، در پایان کتاب شوومان، حوریا باردار می‌شود و شیخ صدوبیستم بادزار را باید به‌دنیا بیاورد. از زمانی که حوریا نطفه‌ی شیخ آینده‌ی بادزار را در رحم خودش پرورش می‌دهد، در واقع نیمه‌ی غیرانسانی حوریا هم دارد تولید می‌شود، تجلی پیدا می‌کند. یک سری مظاهر فیزیکال دارد، مثلاً سم درمی‌آورد و نیروهای ماورایی هم بهش کمک می‌کند که این نیمه‌ی غیرانسانی حوریا ساخته بشود و با به‌دنیاآوردن بچه و با باروری و با بارآوری‌ای که قرار است داشته باشد در این کتاب، ما می‌بینیم که به نوعی شخصیت حوریا تغییر وضعیت می‌دهد از یک موضع نیمه‌ی انسانی خودش به نیمه‌ی غیرانسانی خودش. حالا این را چطور باید تحلیل بکنم؟ نیمه‌ی انسانی خودش را من نیمه‌ی زنانه می‌دانم که تغییر وضعیت می‌دهد به نیمه‌ی مادرانه؛ یعنی نیمه‌ی زنانه در قسمت شوومان و نیمه‌ی مادرانه در کتاب عقرب باد تجلی پیدا می‌کند. این‌جاست که نیمه‌ی غیرانسانی حوریا توی داستان هویدا می‌شود؛ یعنی به واسطه‌ی به‌دنیاآمدن ارشک، شخصیت حوریا از نیمه‌ی زنانه، از نیمه‌ی انسانی خودش به این نیمه‌ی مادرانه درمی‌آید. این زنانگی حذف می‌شود در بخش دو. توی کتاب عقرب باد، حوریا وارد این مرحله می‌شود؛ یعنی یک مادرانگی، یک مادر محض، یک مادر آرمانی می‌شود. چون نیمه‌ی زنانه از بین می‌رود، ورای نقش جنسی و جنسیتی خودش، غلبه می‌کند به طبیعت خودش و صِرف مادر می‌شود، یک مادر محض. همین که مادر محض می‌شود، ما انسان محض نداریم. والتر بنیامین توی سِفر پیدایش یک بحث جالبی دارد، می‌گوید آدم موقعی هبوط کرد به زمین که خوبیت محضش را از دست داد. یعنی چی؟ یعنی خوبیت محض، یعنی بی‌واسطه، یعنی بدی در تقابل با خوبی نبود، دچار تشخیص نشد. زمانی که این اتفاق رخ می‌دهد، آن محض‌بودن شکسته می‌شود و شخصیت و آدم می‌آید و انسان زمینی می‌شود. ولی حوریا این‌گونه نیست، حوریا یک مادر محض است. همین که مادر آرمانی‌ای هست، همین که این مادر مطلق است، نیمه‌ی جنسی، نیمه‌ی زنانه‌ی جنسیتی‌اش، این‌ها همه کنار می‌رود. در واقع، طبیعت خودش را در بخش دوم کنار می‌گذارد و وارد یک فضایی می‌شود که من آن را نیمه‌ی غیرانسانی می‌دانم و این بارآوری و این بارداری که قرار است منجر به تولید و تولد ارشک بشود در واقع به نوعی تطهیرکننده‌ی حوریاست؛ یعنی بارآوری پاک‌سازی می‌کند شخصیت حوریا را. به دلیل این‌که شخصیت حوریا دچار این تغییر وضعیت می‌شود از زنانه‌بودن به مادرانه‌بودن و بخش زنانگی، امیال، غرایز، در یک کلام طبیعت، جنسیت خودش را تا حدود زیادی حصر می‌کند و زمانی که نیمه‌ی خودش را نداشته باشد، نیمه‌ی غیرانسانی‌اش را تولید می‌کند، دیگر در معرض انتخاب‌ها نیست. خیلی از امیال ما و خیلی از غرایز ما انتخاب‌های ما را رقم می‌زند. انتخاب‌های ما که نباشند، ما دیگر در معرض لغزش نیستیم. به نوعی، انگار یک تطهیرشدنی توی این شخصیت رخ می‌دهد با به‌دنیاآوردن بچه‌اش و به خاطر همین، من این مسئله‌ی گزاره‌ی باروری‌ای که موجب پاک‌سازی این شخصیت می‌شود و شخصیت با تغییر وضعیتی که می‌دهد به سمت مادرانگی با آن می‌رسد. این باروری پاک‌سازی‌کننده است و به نوعی این تطهیرشدن تا انتهای داستان هست؛ یعنی به این ختم نمی‌شود، انتهایش این‌جا نیست که ارشک به‌دنیا بیاید. ارشک به‌دنیا می‌آید. تازه، برای بلوغ او و لحظه‌ی به‌ثمررسیدن او، به‌کرسی‌نشستن او، شیخ آینده‌ی بادزار شدن برنامه‌ریزی می‌کند و واقعاً ما می‌بینیم آن نیمه‌ی زنانه حصر می‌شود و خود به ساحت مادرانه‌ی خودش مردی را راه نمی‌دهد. حتی نسبت به بعضی شخصیت‌ها مثل بابا خالد یا دیگری، ذهنیت ساخته نمی‌شود. ما این‌جا غریزه نمی‌بینیم، میل نمی‌بینیم. غریزه نه به معنای صرفاً غریزه‌ی جنسی، هر غریزه‌ای که انسان را هدایت می‌کند. او یک مادر می‌شود، مادر صرف، و همان‌جوری که گفتم، انسان محض نمی‌تواند باشد. به خاطر همین است که من مدام این بحث را تکرار می‌کنم. توی این بخش نکته‌ای هست: شخصیت ارشک هم‌پوشانی دارد با مادرش؛ یعنی دقیقاً حوریا و ارشک هر دو وارد این وضعیت می‌شوند، او هم باید شیخ آینده‌ی بادزار بشود، او هم باید بعد از دوران بلوغش بشود شیخ بادزار. پس، در راستای این حرکت به سمت نشستن بر این کرسی صدارت یا آن شیخ بودن، او هم باید در مرحله‌ی آن تنگناهای جسمانی‌ای که در موقع بلوغش برای او رخ می‌دهد تاب بیاورد. یک تک‌گویی دارد. حوریا در صفحه‌ی ۱۴۰ می‌گوید، آن‌جایی که ماهی‌ای بر سر راه ارشک می‌آید، می‌گوید ارشک قبل از بیماری برای خودش دردسر درست کرده، می‌ترسد که توانایی‌ها و انرژی‌ها را از دست بدهد و وقتی اهریمن‌های درونش می‌خواهند بر او تسلط یابند، توان مقابله نداشته باشد.

در شخصیت ارشک هم این باروری پاک‌ساز وجود دارد. او هم برای رسیدن بعد از وضعیت بلوغش چون قرار است به موقعیت خاصی برسد و مفهوم بزرگی و بزرگ‌بودن را با خودش حمل می‌کند، او هم باید از یک پالایش درونی برخوردار بشود، او هم به نوعی باید تطهیر بشود، چیزی شبیه به خود حوریا که همان‌طور که گفتم، باروری‌اش چطور موجب پاک‌سازشدنش می‌شود. باروری حوریا به واسطه‌ی مادرشدنش یا به موجب مادربودنش ایجاد می‌شود و آن نیمه‌ی غیرانسانی‌اش تجلی پیدا می‌کند که آن نیمه‌ی زنانه‌اش با تغییر وضعیت به مادرانه و شخصیت ارشک هم به واسطه‌ی حمل‌کردن آن وضعیتِ به‌صدارت‌نشستن و در عین حال پالایش درونی و کشتن اهریمن درون که او هم در این وضعیت خیلی هم‌پوشانی با ارشک دارد. این دو تا شخصیت در این وضعیت خیلی با هم هم‌پوشانی دارند.

بخش دوم صحبتم در مورد بلوغ است، بلوغی که در رابطه‌ی پسر و مادر رخ می‌دهد. ما توی داستان می‌بینیم پسر و مادر رابطه‌ی خیلی نزدیکی دارند. با توجه به بخش اول صحبت‌ها، در واقع مادر به ساحت خودش غیرهمجنس، غیرپسر راه نمی‌دهد و آن طبیعت خودش را کنار گذاشته، مادر محض شده. پسر باید در ارتباط با مادربودن به بلوغ خودش می‌رسید. بر اساس روان‌کاوی فروید توضیحش می‌دهم. بلوغ یک موقعیت آستانه است، یعنی میان بزرگ‌سالی و کوچک‌سالی، یعنی نه آن‌سوست، نه این‌سو. بلوغ زمانی که رخ می‌دهد و زمانی که رخ داده می‌شود، موجب استقلال عاطفی شخص می‌شود؛ یعنی شخصیت ارشک به واسطه‌ی بلوغ، استقلال عاطفی‌اش را کسب می‌کند. این استقلال عاطفی بعد از بلوغ هست، ولی جالب این‌جاست این بلوغ باید با فقدان مادر همراه باشد؛ یعنی استقلال و رشد عاطفی در عین وابستگی او باید در فقدان مادر شکل بگیرد. فروید این را از کتاب ناخودآگاه می‌گوید. حالا ارشک باید مواجه شود با فقدان ابژه‌ی بنیادین که این ابژه‌ی مسرت‌بخش همان مادر است. در واقع، محور رشد عاطفی عبارت است از توانمندشدن او به زندگی مطابق با مقتضیات اصل واقعیت یا به عبارتی تن‌دردادن به واقعیت فقدان مادر؛ یعنی شخصیت ارشک لحظه‌ای این بلوغ خودش را می‌تواند حس بکند، برسد به آن بلوغ که فقدان مادر را تجربه کرده باشد. در راستای این تجربه، اولین حسی که ایجاد می‌شود هراس و رویارویی است که کودک دارد با موقعیت فقدان؛ و این‌جاست که در ارشک یک سری تقلا و تلاش‌هایی می‌بینیم: او به مادرش بسیار نزدیک می‌شود، از او دلجویی می‌کند، مواظب لطمه‌ندیدن او هست، به خاطر چشم‌های او مدام او را تحت نظر دارد. کارهایی که برایش انجام می‌دهد در زمینه‌ی حالا معیشت زندگی‌شان و به نوعی انگار که در ناخودآگاه خودش این لطمه به این اوج مسرت‌بخش مادر باشد را دارد حس می‌کند و به قول فروید، این‌جا دچار اضطراب افسرده‌سازی می‌شود که این شخصیت مدام دوست دارد برای مادر کارهای خاص انجام بدهد تا رسیدن به مرحله‌ی بلوغش، ولی غافل از این‌که او با انتخاب‌های خودش و آمدن به عنوان مثال آمدن ماهی بر سر راه زندگی‌اش دارد این لطمه را به این ابژه‌ی مسرت‌بخش خودش می‌زند.

گویا شخصیت ارشک باید به این موقعیت برسد. فقدان مادر در ادامه، در راستای به‌بلوغ‌رسیدن این شخصیت نقش تعیین‌کننده‌ای دارد و در این راستا، این اضطراب افسرده‌سازی که مدام با آن در ارتباط است در طی داستان تا رسیدن به مرحله‌ی بلوغش آن را طی می‌کند توی داستان همراه است؛ یعنی رابطه‌ی پسر و مادر توی این وضعیت شکل می‌گیرد. ولی بعد از انتخاب‌های اوست که این وضعیت مخدوش می‌شود و این فقدان مادر است که او را به این مرحله‌ی بلوغ می‌رساند. ولی من نقدی بر روند این مسئله در داستان دارم: بلوغ، وضعیتی آستانه‌ای است که کودک و نوجوان از آن رد می‌شود و موجب استقلال و رشد عاطفی می‌شود. ولی غایت نیست، آغاز راه است. بلوغ گو این‌که سربازی آماده است، مجهز، آموزش‌دیده، تازه وارد جنگ می‌شود. رویارویی با اصل واقعیت بعد از بلوغ است؛ یعنی بلوغ آغاز راه است. ولی توی این داستان بلوغ را غایت می‌بینم؛ یعنی بلافاصله شخصیت ارشک موقعی که بالغ می‌شود، می‌شود پادشاه، می‌شود شیخ؛ و این‌جاست که فرآیند بلوغ این‌جا مخل است، یعنی تا این‌جا رابطه‌ی پسر و مادر خوب ساخته می‌شود، آن وضعیت اضطراب افسرده‌سازی که بچه باهاش در ارتباط است آن هم خوب ساخته می‌شود. ولی موقعی که ما وارد وضعیت بلوغ می‌شویم، بلافاصله او بر تمام نیروهای اهریمنی فائق می‌آید، بلافاصله او شیخ می‌شود، در سنی که تازه گذر کرده و حالا وارد عرصه‌ی آزمون‌ها باید بشود. بعد از بلوغ انتهای راه نیست، ابتدای راه است. ولی در این‌جا بلوغ با غایت یکی می‌شود، با هدف یکی می‌شود. او تمام نیروهاش را به‌دست می‌آورد. بعد از این بلوغِ حالا جسمانی و کسب آن وضعیت روحانی و حالا آن جایگاه؛ و آن‌جاست که یکی می‌شود و به نظر من، انگار که بلوغ یک بزنگاه است این‌جا؛ بلوغ یک بزنگاه نیست واقعاً، یک فرآیند است که باید بعد از آن گذر حالا تازه آغاز آزمون‌هاست و این‌جا یک مقداری مسئله فرآیندش مخدوش می‌شود و این مسئله باعث می‌شود که ما نگاه تقدیرگرایی را خیلی توی متن ببینیم؛ یعنی موقعی که بلوغ غایت را و این‌همانی را با هم پیدا می‌کنند، باعث می‌شود که ما دیگر تسلط کامل تقدیر را بر متن ببینیم. این‌جاست که ما کمی کنش، آن اختیار در ارشک و مانند حوریا زدوده می‌شود ازش و او هم حالا آن که جن است دیگر، او چون به‌دنیا آمده این حالا تحت یک سری آموزش‌های انسان. ولی او هم انگار در پایان داستان من نیمه‌ی انسانی‌ای که توی تربیت این مدام داشت تکرار می‌شد را نمی‌بینم، ولی این دو تا مفهوم را توی متن تا آن‌جایی که توانستم باز کردم و برای من جالب آمد که این را خیلی خوب توی متن توانسته بودند پررنگ بکنند.

علیزاده: در ادبیات ما خیلی به ژانرها پرداخته نمی‌شود به جز ژانر عاشقانه که بحثش جداست. ما کارآگاهی خیلی کم داریم؛ یعنی نویسنده‌های انگشت‌شماری هستند که کارهای دزد و پلیسی نوشته باشند، فانتزی بنویسند برای بزرگ‌سال، وحشت بنویسند، ولی خانم جودت این جسارت را داشته‌اند که به ژانر وحشت رو بیاورند. در شوومان، که به نوعی به ژانر وحشت تعلق داشت، که دقیق‌تر آن همان «فانتزی سیاه» است که خانم حاج دایی هم اشاره کردند، عناصر جادویی و ماورایی در کنار عناصر وحشت قرار گرفته بودند تا فضای وحشت و دلهره ایجاد کنند و خیلی هم خوب از پسش برآمده بودند. در این تجربه‌ی جدید یک داستان فانتزی نوشته‌اند که تکیه‌گاهشان هم خیلی سست بوده؛ چون عده‌ی کمی فانتزی بزرگ‌سال را تجربه کرده‌اند یا در حال تجربه‌ی آن هستند تا ایشان بتواند به تجربه‌ی آن‌ها پشت بدهد. این جسارت را داشته‌اند و ستودنی است.

عجیب است که در ادبیات ما فانتزی کم‌تر دیده و پرداخته شده است. نویسنده‌ها کم‌تر تمایل داشته‌اند به آن بپردازند، در حالی که ما، مانند بقیه‌ی فرهنگ‌ها، ادبیات فانتزی هم داشته‌ایم. از خیلی قدیم، از افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه تا عجایب‌نامه. اما عموماً نویسنده‌ها به ژانر فانتزی خیلی علاقه‌ای ندارند یا آن را جدی نمی‌گیرند. اما خانم جودت این کار را کرده‌اند و خیلی تحقیق کرده‌اند راجع به جن، راجع به افسانه‌های ایرانی و توانسته‌اند از پس کار بربیایند. و در عناصر فانتزی یکی از آن عناصری که همیشه مطرح هست همین موجودات فراواقعی، موجودات ماورایی است که در فرهنگ ما هم هست و نویسنده به‌خوبی از آن‌ها استفاده کرده؛ جن و یک سری موجودات دیگر را آورده و خیلی خوب توانسته از ظرفیت‌ها استفاده کند، کاراکترهایی خلق کند که ما را وارد آن فضای خیالی کنند؛ از آن مهم‌تر، یک مکان منحصربه‌فرد برای خودشان خلق کنند.

ساخت فضاهای فانتزی، مکان‌هایی که هیچ جای نقشه نیست، یکی از درخشان‌ترین و اولین نمونه‌هایش در سفرهای گالیور هست و بعد از آن، نویسنده‌های فانتزی از سفرهای گالیور تقلید کردند، مکان‌هایی که کاملاً ‌ساخته‌شده با منطق و قوانین خودش است. خانم جودت هم در این‌جا روستایی درست کرده که ما اصلاً نمی‌دانیم این روستا با همه‌ی قواعدی که ما می‌شناسیم، فرق دارد؛ یعنی ما از یک امنیت و آشنابودگی عناصر جهانی که برای ما ملموس است کنده می‌شویم و وارد جهانی می‌شویم که هیچ چیزش برای ما آشنا نیست. مکان غریب است، نویسنده برای ما کاراکترها و موجوداتی می‌سازد که در آن جهان زندگی می‌کنند، جدید هستند و دارند ساخته می‌شوند. در شوومان این کار را انجام دادند و در رمان عقرب باد هم سعی کرده تمام روابط از نوع ساختاری باشد. این مکان خیلی خوب ساخته شده و از نقاط قوت کار خانم جودت است، اما همین ساخت قواعد و منطق ویژه‌ی آن جهان خیالی جاهایی تبدیل می‌شود به پاشنه‌ی آشیل عقرب باد. وقتی رمان را از اول تا آخر می‌خوانیم، انگار دو تکه است؛ یعنی رمان با یک ضرب‌آهنگی پیش می‌رود، به جایی می‌رسد، یک‌دفعه ضرب‌آهنگ روایت با یک ضرب‌آهنگ بسیار تند عوض می‌شود. تا قبل از آن ما توصیفات را داریم و روابط را جابه‌جا نویسنده برای این‌که آن جهان را برای ما آشنا کند شروع می‌کند به تعریف‌کردن و توصیف‌کردن ویژگی‌های این شخصیت در جهان برساخته‌ی این داستان. در نیمه‌ی اول، این توصیفات حجم خیلی زیادی دارد و سرعت روایت و پیشرفت داستان پایین است، اما در بخش دوم، که یک‌چهارم پایانی اثر است، ناگهان اتفاقات در جریان بلوغ شکل می‌گیرد و خطرهایی که حالا از تهدید به بالفعل درآمده‌اند و روایت خیلی تند می‌شود. دوپاره‌شدن روایت نقطه‌ضعف آن است و البته خرده‌ای هم نمی‌شود به نویسنده گرفت.

حاج دایی: در مورد صحبت‌های آقای رحیمی برمی‌گردیم به قسمتی که گفتند زنانگی و مادرانگی در پری. در قرآن شیطان جن است، جنسش هم از آتش و هوا، ولی همراه و هم‌اندازه‌ی فرشتگان قرار می‌گیرد تا آن لحظه‌ای که اراده‌ای از خودش نشان می‌دهد و اعتراض می‌کند. اراده و اعتراض جزئی از وجود شیطان است، ولی در وجود فرشته و پری نیست. ما در حوریا، درست است نیمه‌ی انسانی هم دارد از طرف پدر، ولی چندان اراده‌ای نمی‌بینیم؛ چون پری است. یعنی آن زنانگی‌ای که گفتند یک‌دفعه اتفاق می‌افتد، یک‌دفعه پا می‌بیند در بدنش تغییراتی ایجاد شده. در مادرانگی‌اش و ارتباطش با ارشک هم همین‌طور است؛ چون جنسش از هواست، همان‌طور یک‌لایه پیش می‌رود. در صورتی که ارشک چون جن است اراده دارد و می‌تواند رنگ عوض کند: می‌بینیم از روز اول خط شوومانی را بلد است، گلدوزی‌های مادرش را می‌داند که به خط شوومانی است، ولی به مادرش بروز نمی‌دهد. ارتباط اصلاً ارتباط نزدیکی نیست، حوریا فکر می‌کند نزدیک است؛ چون حوریا جنسش از جنسی نیست که دورویی و دروغ را ببیند، بر عکس شیطان که اراده‌ای دارد که حتی در مقابل خدا ایستاده است. جنس جن جنس دیگری است، جنس آتش است، همیشه شعله‌ور، بر عکس جنس فرشته که از هواست. پس، در جلد اول و دوم اتفاق خاصی برای پری نمی‌افتد. البته، بخش انسانی او در پایان شوومان به او این اراده را می‌دهد که بچه‌اش را بردارد و از شوومان فرار کند. آن هم به دلیل جنس دوگانه‌ی انسان است که از خاک و آب است.

در قسمت پایانی کتاب، که جنگ‌ها شروع می‌شود، باید توجه کنیم که آن صحنه‌های جنگ صحنه‌ی جنگ ایرانی نیست، هومری هم نیست، یونانی هم نیست. در جنگی که در شاهنامه داریم صف‌بندی هست: کسی جلو می‌آید و طبق قواعدی با هم جنگ می‌کنند. یا در ایلیاد هم همین‌طور است. ولی جنگی که شما در آخر این کتاب می‌بینید عین همان جنگ‌هایی است که توی متدولوژی‌های هندی است. صحنه‌ی جنگ خیلی صحنه‌ی درهم‌برهمی است. شاید بهتر بود آن صحنه‌های جنگ‌ها را هم با متدولوژی سامی و ایرانی توصیف می‌کردند. شاید قرار است ما در جلد سوم بفهمیم که قرار است عناصری از متدولوژی هند هم بیاید.

جودت: از حضور آقای شهسواری، از منتقدین عزیز، آقای علیزاده و بقیه‌ی حاضران تشکر می‌کنم. خیلی به من محبت داشتید. واقعاً از همه‌تان سپاس‌گزارم. وقتی خواستم قسمت دوم این کتاب را بنویسم ــ می‌دانید این‌جا خیلی رایج نیست که کسی کتاب چندجلدی بنویسد ــ به ناشر گفتم که این رمان در جلد اول تمام نمی‌شود و ادامه دارد، گفت نمی‌شود در جلد دوم بنویسید که این ادامه‌ی شوومان است؛ چون الآن برای همه خریدن کتاب سخت است. اگر هم بگوییم قسمت دوم یک کتاب دیگر است، قاعدتاً فروش پایین می‌آید. اول فکر کردم از شوومان خلاصه‌ای ده‌صفحه‌ای بیاورم، اما متوجه شدم کار قشنگی نمی‌شود. برای همین، همان‌طور که آقای علیزاده هم اشاره کردند، مجبور شدم در فصل‌های اول توصیف‌ها را خیلی بیش‌تر از فصل‌های آخر کنم و بازگشتی به شوومان داشته باشم. برای این‌که اگر کسی عقرب باد را اول خوانده باشد، احتمالاً فکر می‌کند یک سؤال‌هایی جواب داده نشده، اما آن‌قدر برایش گنگ نمی‌ماند که متوجه نشود.

من خیلی از جن می‌ترسیدم و در موردش داستان کوتاه‌های زیادی نوشته بودم. یک داستان کوتاه دارم که اسمش شوومان است. همان فصل اول شوومان که حوریا می‌رود به روستای شوومان. داستان همان‌جا تمام می‌شود و بیش‌تر از این هم چیزی در ذهنم نبود. در نقد این داستان گفتند که داستان را شهید کرده‌ای و بهتر بود می‌رفت آن‌جا و اتفاقی برایش می‌افتاد. این خیلی درگیرم کرد و شروع کردم راجع به آن تحقیق‌کردن تا المان‌های دیگری به آن اضافه کنم. کتابی در این ژانر نداشتیم و مجبور شدم پناه ببرم به کتاب‌های حوزه‌ی علمیه‌ی قم که از نظر مذهبی این مسئله را بررسی کرده است. در شومان بیش‌تر ترسی که در خودم بود بر داستان غلبه کرد. فضایی هم که ساخته بودم فضای بسته‌ای بود. در عقرب باد دیگر نمی‌توانستم این کار را بکنم؛ چون یک دفعه همه‌ی خواننده‌ها از جن ترسیده بودند، قرار نبود دفعه‌ی دوم بترسند. برای همین در عقرب باد کشاندمش به سمت فانتزی و رفتم سراغ اسطوره‌های ایرانی. کتاب‌هایی که وجود داشت و چیزهایی هم در اینترنت جست‌وجو کردم. اغلب اسطوره‌هایی بود که در بچگی‌هایم اشاره‌هایی به آن‌ها شده بود، این‌ها را آوردم تا یک بار دیگر زنده شوند. چنین موجوداتی در اسطوره‌های ایرانی بوده که الآن مشابهش را نداریم. این‌جا فضا را بازتر کردم، آوردمشان توی کویر. جایی در کویر داریم به اسم «دیوه‌جن». می‌گویند دیوارهای بلندی دارد که مثلث برمودای ایران است؛ یعنی از هر جای دنیا که توریست‌ها می‌آیند فقط به همان دیواره‌ها نزدیک می‌شوند، وارد آن محل نمی‌شوند. من آن‌جا را کردم جنزار، حوریا را گذاشتم آن‌جا تا آن اتفاق‌ها برایش بیفتد. حتی در مورد پوشش گیاهی آن‌جا، حیوانات آن‌جا، مثلاً ما کاراکال را داریم توی آن منطقه که با همان اسم خودش استفاده‌اش کردم. چنی را داریم. علتش این بود که می‌خواستم این فضای رئال باشد. همه‌شان ایرانی‌اند، اسطوره‌های اصیل خودمان، حیوانات و پوشش گیاهی خودمان. مثلاً، تحقیق کردم چه گیاه‌هایی در آن‌جا هستند که تب را پایین می‌آورند، چه گیاهی است که حوریا با آن غذاهایی بپزد که با آن‌ها مأنوس باشیم، مثل خورشت کرفس. بخش تحقیقش خیلی وقت برد، ولی واقعاً عقرب باد خودش اتفاق افتاد. اتفاقات عجیبی که با فکرها و احساساتم همراه شد. شاید همه‌ی این فکرها و ذهنیت‌ها و … را که نوشتم حدود دویست صفحه‌ی A4 شد و وقتی داشتم این‌ها را تایپ می‌کردم، خیلی از این تغییرات ایجاد شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما