مسیر سهمی‌گونه‌ای که در مواجهه با ماجرای خوشی به عنوان یک نویسنده درگیرش می‌شوی...

سرشت خوشی

دیوید فاستر والاس، ترجمه‌ی ناصر فرزین‌فر

این نوشته ترجمه‌ی جُستاری به نام «The Nature of the Fun»، به قلم دیوید فاستر والاس، است. این جستار اولین بار در سپتامبر ۱۹۹۸ در مجله‌ی Fiction Writer منتشر شد، در همان سال در مجموعه‌ی Why I Write: Thoughts on the Craft of Fiction به ویراستاری Will Blythe درآمد و نهایتاً در سال ۲۰۱۲ در کتاب Both Flesh and Not بازنشر شد.

در شماره‌ی ۴۸ مجله‌ی داستان همشهری، ترجمه‌ی پاکیزه‌‌ای از همین متن به قلم آقای روزبه استیفایی منتشر شده است. از برگردان آقای استیفایی برای رفع ابهام‌هایم بهره برده‌ام و از نظرهای اصلاحی‌شان برای تصحیح اشتباهات ترجمه‌ام استفاده کرده‌ام. از ایشان بی‌نهایت سپاس‌گزارم.

ناصر فرزین‌فر

بهترین استعاره‌ای که از عوالم نویسنده‌بودن می‌شناسم در مائوی دوم[۱] آمده که در آن دان دلیلو کتابِ در دست نگارش را به کودکی با نقص عضو مادرزادی وحشتناک تشبیه می‌کند که نویسنده‌اش هر جا می‌رود، پشت سرش راه می‌افتد و تا ابد دنبالش می‌خزد (مثلاً وقتی نویسنده در رستورانی نشسته و می‌خواهد لقمه‌ای غذا بخورد، خودش را کف زمین می‌اندازد و غلت می‌زند، همانی است که اول صبح چشم نویسنده به جمالش روشن می‌شود و الخ)، وحشتناک ناقص‌الخلقه است، جمجمه‌اش آب آورده، به صورتش دماغ نیست، افلیج است، اختیار ادرارش را ندارد، عقب‌افتاده است و همان‌طور که مایع مغزی نخاعی‌اش از گوشه‌ی دهان جاری است، می‌نالد و تت‌وپت می‌کند و نویسنده را به جیغ و داد صدا می‌زند و محبتش را می‌طلبد، دقیقاً همان چیزی که وضعیت هولناکش ضمانت می‌کند به‌دست خواهد آورد: توجه تمام‌وکمال نویسنده را.

استعاره‌ی کودک ناقص‌الخلقه بی‌نقص است؛ چون آن ترکیب انزجار و عشقی را که نویسنده به کارِ در حال نگارشش دارد در بر می‌گیرد. داستان همیشه به شکل هولناکی علیل و معیوب به‌دنیا می‌آید، خیانتی وحشتناک در حق تمام امیدهایی که برایش پرورده‌ای ــ کاریکاتوری ناموزون و زننده از ایده‌ی بی‌نقصی که پشتش بوده ــ بله، دقت کن: گروتسک است؛ چون «ناقص» است و با همه‌ی این احوال مال توست. آن کودک اصلاً خودت است. دوستش داری، نوازشش می‌کنی و مایع مغزی نخاعی جاری از چانه‌ی شل و ولش را با سرآستین آخرین پیراهن تمیزت پاک می‌کنی، سه هفته است که نرسیده‌ای لباسی بشویی؛ چون این یک فصل یا شخصیت انگار دارد بالأخره سر و شکلی می‌گیرد و همین است که جرئت نمی‌کنی برای چیزی غیر از آن وقت بگذاری؛ چون لحظه‌ای غفلت کنی، گمش می‌کنی و کودک را به هولناکیِ ابدی محکوم می‌کنی. پس، از طرفی کودک ناقص‌خلقت را دوست داری و دلت برایش می‌سوزد و نگرانش هستی و از طرف دیگر، از آن بیزاری ــ از آن بیزاری ــ چون بدریخت است، مشمئزکننده است، چون در لحظه‌ی زادنش از مغز به روی کاغذ، بلای گروتسکی بر سرش آمده؛ از او بیزاری؛ چون بدریختی‌اش بدریختی «تو»ست (چراکه اگر تو داستان‌نویس بهتری بودی، کودکت مثل یکی از این بچه‌های آگهی‌های تبلیغاتی لباس زیر بچه می‌شد، بی‌نقص و سرخ‌وسفید که اختیار مایع مغزی نخاعی‌اش را دارد) و هر دم و بازدم هولناک بی‌اختیارش اعلام جرمی ویرانگر علیه «تو»ست، از هر جنبه … پس تو مُرده می‌خواهی‌‌اش، حتی با این‌که دوستش داری، تر و خشکش می‌کنی و حتی گاهی که به‌نظر می‌رسد گروتسکی‌اش راه نفسش را بسته و ممکن است درجا تلف شود، به‌دادش می‌رسی و احیایش می‌کنی.

ماجرا از سر تا ته بسیار آشفته و غم‌انگیز است، ولی هم‌زمان ظریف، هیجان‌انگیز و باحال هم هست ــ نوعی پیوند اصیل است ــ و این کودک ناقص، حتی در اوج هولناکی‌اش، چیزی را که گمان می‌کنی از بهترین بخش‌های وجودت است یک جورهایی دست می‌ساید و برمی‌انگیزد: بخش‌های مادرانه‌ات، گوشه‌های تاریک را. کودکت را عاشقانه دوست داری و می‌خواهی آن زمان که بالأخره وقتش فرامی‌رسد که کودک ناقص‌الخلقه‌ات به عرصه برسد و با دنیا مواجه شود، بقیه هم دوستش داشته باشند.

پس، در موقعیت مخاطره‌آمیزی گیر افتاده‌ای: کودک را دوست داری و می‌خواهی بقیه هم دوستش داشته باشند، اما این بدان معناست که امیدواری بقیه آن را «درست» نبینند. یک جورهایی می‌خواهی سر بقیه کلاه بگذاری: می‌خواهی چیزی را که خودت در خلوتت «خیانت»ی در حق هر چه کمال می‌دانی، سایرین کامل بیابند.

یا این‌که نه، نمی‌خواهی سر کسی کلاه بگذاری؛ چیزی که می‌خواهی این است که مردم کودکی ببینند و دوست داشته باشند به‌غایت دوست‌داشتنی، خارق‌العاده، کامل، صد درصد آماده برای عکس تبلیغاتی کذایی و «حقیقت» هم همانی باشد که آن‌ها می‌بینند و احساس می‌کنند. امیدواری در قضاوتت در مورد کودک اشتباه مهلکی مرتکب شده باشی: دوست داری کاشف به‌عمل آید زشتی کودک ناقص‌الخلقه چیزی نبوده به جز وهم و پندار عجیب‌وغریب خودت. ولی معنای ضمنی آن این است که خودت دیوانه‌ای: ناهنجاری‌های هولناکی که دیده‌ای، به سمتت خرامیده، چشم در چشم شده و پس نشسته‌اند (بقیه قانعت می‌کنند که) اصلاً وجود خارجی ندارد. به عبارتی، یک تخته‌‌ات کم است، ردخور ندارد و حتی بدتر از آن، معنای دیگرش این است که در چیزی که درست کرده‌ای (و دوستش داری)، در تخم و ترکه‌ات، در به قولی «خودت» هولناکی دیده و از آن چندشت آمده. و این آخری، در بهترین حالت هم، نشان از چیز بسیار هولناک‌تر از فقط پدر یا مادری بد بودن است؛ پای نوع ناخوشی از خودآزاری و خودشکنجه‌گری در میان است. با این حال، تو بیش از هر چیز طالبش هستی: این‌که تماماً، دیوانه‌وار و در حد مرگ اشتباه کرده باشی.

با همه‌ی این توصیفات هنوز کلی کیف دارد. اشتباه برداشت نکن. در وصف سرشت چنین خوشی‌ای، همیشه یادم به حکایت کوتاه عجیبی می‌افتد که وقتی قد علمک آتش‌نشانی بودم، یک روزِ آخر هفته‌ای در مدرسه شنیدم. ماجرا در چین یا کره یا جایی شبیه این‌ها اتفاق می‌افتد. از قرار، دهقان پیری بوده که بیرون روستا در چراگاه مرتفعی همراه پسر و اسب محبوبش به کشت‌وکار مشغول بوده. روزی اسب که نه فقط محبوب بوده، بلکه به خاطر کار شاق فلاحت، ارزش حیاتی هم داشته، میخ طویله یا حالا هر چه که بوده را از جا می‌کَند و فرار می‌کند به کوهستان. همه‌ی رفقای دهقان پیر از راه می‌رسند که عجب اقبال بدی نصیبت شده. دهقان فقط شانه‌ای بالا می‌اندازد که «اقبال خوش، اقبال بد، کسی چه می‌داند؟» چند روز بعد، سر و کله‌ی اسب محبوب پیدا می‌شود و همراهش گلّه‌ای اسب وحشی گران‌بها هم می‌آورد. رفقای دهقان می‌آیند تا بابت این‌که معلوم شده فرار اسبش خوش‌اقبالی بوده، تبریک بگویند. دهقان هم باز شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید: «اقبال خوش، اقبال بد، کسی چه می‌داند؟» حالا که فکر می‌کنم، دهقان یک جورهایی بیش‌تر یهودی می‌زند تا چینی، ولی به هر حال حکایت را همین‌طور به‌یاد می‌آورم. خلاصه، دهقان و پسرش دست‌به‌کار رام‌کردن اسب‌های وحشی می‌شوند و یکی از اسب‌ها پسر دهقان را چنان بر زمین می‌زند که پای پسر می‌شکند. باز جمع رفقا پیدایشان می‌شود به خاطرنوازی دهقان و نفرین به اقبال بدی که پای این اسب‌های نفرین‌شده را به مزرعه باز کرد. دهقان پیر فقط شانه بالا می‌اندازد و می‌‌گوید: «اقبال خوش، اقبال بد، کسی چه می‌داند؟» چند روز بعد، ارتش امپراتوری چین و کره یا همچون چیزی می‌آیند برای سربازگیری و در روستا رژه می‌روند و پی مردان سالم، فرضاً بین ده تا شصت سال، می‌گردند تا در جنگ وحشتناک خون‌باری که از قرار داشته راه می‌افتاده، گوشت دم توپشان کنند و پای شکسته‌ی پسر را که می‌بینند، به استناد بند فلان تبصره‌ی بهمان قوانین فلاحتی از سربازی معافش می‌کنند و پسر به جای خدمت اجباری زیر پرچم، ور دل دهقان می‌ماند به کار زراعت. اقبال خوش؟ اقبال بد؟

این است مسیر سهمی‌گونه‌ای که در مواجهه با ماجرای خوشی به عنوان یک نویسنده درگیرش می‌شوی. در ابتدای امر، وقتی شروع به داستان‌نویسی می‌کنی، همّ و غم اصلی این است که خوش بگذرد. توقع نداری کس دیگری نوشته‌ات را بخواند. کم‌وبیش فقط به این خاطر می‌نویسی که حالی به خودت داده باشی. تا به تخیلات و افکار منحرفت مجال جولانی بدهی و از آن بخش‌هایی از خودت که دوست نداری، بگریزی یا به چیز دیگری بدلشان کنی. اولش جواب می‌دهد و عجیب حال می‌دهد. بعدش اگر خوش‌اقبال باشی و به‌نظر بیاید مردم از کاری که می‌کنی خوششان می‌آید و عملاً به خاطرش حق‌التحریر بگیری و ببینی که کارَت به صورت حرفه‌ای حروف‌چینی می‌شود، تبلیغش می‌کنند، بر آن تقریظ می‌نویسند، معرفی می‌شود و حتی (یک بار) دم صبح دست دختر غریبه‌ی زیبایی در مترو ببینی‌اش، حالش «بیش‌تر» هم می‌شود. بعدش اوضاع کم‌کم پیچیده و گیج‌کننده می‌شود و لازم نیست ذکر کنم که ترسناک هم. حالا دیگر احساس می‌کنی انگار برای دیگران می‌نویسی یا لااقل امیدواری که این‌طور باشد. دیگر نمی‌نویسی که فقط حالی به خودت داده باشی که ــ از آن‌جا که هر شکلی از جلق‌زدن غم‌انگیز و جفنگ است ــ احتمالاً یعنی خوب است دیگر. اما چه چیزی جایگزین انگیزه‌ی استمنا می‌شود؟ متوجه شده‌ای از این‌که مردم نوشته‌هایت را بپسندند لذت زیادی می‌بری و می‌فهمی شدیداً مشتاقی مردم کار جدیدی را که در حال نوشتنش هستی بپسندند. انگیزه‌ی لذت شخصی محض کم‌کم جایش را به میل به دوست‌داشته‌شدن می‌دهد، به این‌که زیبارویانی که نمی‌شناسی دوستت داشته باشند، تحسینت کنند و فکر کنند نویسنده‌ی خوبی هستی. حالاست که استمنا به عنوان انگیزه‌ی نوشتن کنار می‌رود و راه می‌دهد به اغواگری. اغواگری پشتکار می‌طلبد و عیش و حالش مقدر است که از ترسِ دست رد به سینه خوردن منغّص و مکدر باشد. «ایگو»ی تو ــ حالا هر معنایی که می‌خواهد داشته باشد ــ به مبارزه طلبیده شده. یا شاید «غرور» کلمه‌ی مناسب‌تری باشد؛ چون می‌بینی دیگر مقدار قابل‌توجهی از نوشتنت فقط صرف خودنمایی می‌شود، صرف این‌که مردم فکر کنند نویسنده‌ی خوبی هستی. قابل‌درک است. بخش مهمی از وجودت به‌خط شده. حالا پای نوشتن غرورت در میان است. فوت‌وفن تازه‌ای در داستان‌نویسی یاد می‌گیری: میزان مشخصی از غرور اصلاً باید باشد تا قادر به نوشتن باشی، ولی ذره‌ای بیش‌تر از آن مقدار مشخص مهلک است. جایی رسیده‌ای که بالای نود درصد چیزی که می‌نویسی آگاه و انگیزه‌گرفته از نیاز روزافزونت به دوست‌داشته‌شدن است. نتیجه‌اش می‌شود داستان آشغال و جای داستان آشغال هم همان سطل آشغال است، کم‌تر به خاطر کمال‌طلبی هنری و بیش‌تر به این دلیل ساده که کار آشغال نتیجه‌اش این می‌شود که مردم دوستت نداشته باشند. در این نقطه از فرگشت کیف و حال نویسندگی، درست همان چیزی که همیشه انگیزه‌ی نوشتنت بوده انگیزه‌ای شده برای این‌که نوشته‌ات را به خورد سطل آشغال بدهی. این یک پارادوکس است، نوعی دوراهی و قادر است تو را برای ماه‌ها و حتی سال‌ها در چنبره‌ی خودت نگه دارد و تو در تمام این مدت از اقبال بدت در داد و فغانی و حیران که بر سر آن همه «کیف‌وحال» ماجرا چه آمد.

کار عاقلانه، به تصور من، این است که به نحوی از این دوراهی مسیری به انگیزه‌ی اصلی‌ات بیابی: این‌که باید خوش بگذرد و اگر مسیر بازگشت به این خوشی را جُستی، درخواهی یافت که شوربختیِ هولناکِ دوراهیِ دورانِ بی‌ثمریِ اخیرت در واقع از اقبال بلندت بوده؛ چون کیف‌وحالی که بازجسته‌ای ناخوشایندی ترس و بی‌ثمری مکدرش کرده است، ناخوشایندی‌ای که چنان بیمناکانه از آن پرهیز می‌کنی که کیف‌وحالی را که اینک دوباره کشف کرده‌ای بسیار غنی‌تر از قبلی می‌یابی و از نوع دلبازترش. این ماجرا باید ارتباطی داشته باشد به آنچه موسوم است به کار به مثابه‌ی بازی یا این کشف که خوشی باقاعده و منضبط لذت‌بخش‌تر است از خوشی کتره‌ای و بی‌حساب‌وکتاب. یا فهمیدن این نکته که همه‌ی پارادوکس‌ها ضرورتاً فلج‌کننده نیستند. تحت حکمرانی جدید خوشی، داستان‌نوشتن راهی می‌شود برای کاویدن عمیق‌تر خودت و نورافکندن درست به همان چیزهایی که نه خودت می‌خواهی ببینی و نه می‌خواهی اجازه دهی کس دیگری ببیندشان و معمولاً معلوم می‌شود که ــ به شکلی پارادوکسیکال ــ همین چیزها دقیقاً همان‌هایی هستند که نویسندگان و خوانندگان با هم در میان گذاشته، به آن‌ها پاسخ داده و حسش می‌کنند. داستان راه غریبی می‌شود برای بروز و جلوه‌گری‌ات و گفتن حقیقت به جای این‌که راهی باشد برای فرار از خود یا نمایش خودت به شمایلی که فکر می‌کنی موردپسندترین خواهی بود. این فرآیند پیچیده و گیج‌کننده و ترسناک است و ضمناً پشتکار زیادی می‌طلبد، ولی کاشف به‌عمل می‌آید که بهترین لذت ممکن است.

این واقعیت که وجهی که برای تأمین بخش‌های خوش نوشتن می‌پردازی در واقع روبه‌روشدن با همان بخش‌های ناخوشت است که اول کار به واسطه‌ی نوشتن پنهانشان کرده یا از آن‌ها پرهیز کرده‌ای خود پارادوکس دیگری است، ولی فرسنگ‌ها دور از نوع فلج‌کننده‌اش. آنچه هست تحفه‌ای ا‌ست، نوعی معجزه که در مقابلش پاداشی که از پسند غریبه‌ها نصیب شود گرد و غباری بیش نیست.


[۱]  Mao II، دهمین رمان دان دلیلو (Don DeLillo)، سال ۱۹۹۱ منتشر شد و جزو فینالیست‌های جایزه‌ی پولیتزر بود و جایزه‌ی پن/ فالکنر را نصیب نویسنده‌اش کرد. دان دلیلو این کتاب را به ویراستارش، گردون لیش (Gordon Lish)، تقدیم کرده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما