رمانی از ایده‌ها

عشق انسانی و عشق الهی در پایان رابطه

لیدیا مک گرو [1]/ تلخیص و ترجمه‌ی نیلوفر اسعدی بیگی

مسیحیان اعتقاد دارند انسان باید خدا را بیش‌تر از هر چیز دیگری دوست داشته باشد، حتی بیش‌تر از عزیزترین فردی که روی زمین دارد. به طور خاص، مسیحی‌ها معتقدند عشق جنسی هرگز نباید در جایگاهی بالاتر از عشق فرد به خدا و وظیفه‌ی او در قبال سایر انسان‌ها قرار بگیرد. بنابراین، برای معلم‌های اخلاق مسیحی با درنظرگرفتن ویرانی‌ای که انقلاب جنسی در جامعه به‌بار آورده است، کنارگذاشتن عشق جنسی و نادیده‌گرفتن آن، به‌خصوص عشق جنسی گناه‌آلود، به اندازه‌ی کافی ساده است.

عظمت رمان پایان رابطهی گراهام گرین نیز در توانایی نویسنده نهفته است که حق عشق جنسی گناه‌آلود را ادا می‌کند و می‌گذارد برای خودش صحبت کند و پس از آن، نشان می‌دهد که چطور محزونانه به هدفش نمی‌رسد.

رابطه‌ی میان موریس بندریکس و سارا مایلز به اندازه‌ی کافی زننده و به طرز ناخوشایندی شروع می‌شود. موریس نویسنده است و می‌خواهد از هِنری، شوهر سارا، که کارمند جزء دولت است، به عنوان یکی از شخصیت‌های رمان بعدی‌اش استفاده کند. او با هدفی نسبتاً بی‌رحمانه و برای طرح سؤالات خصوصی و جزئی در مورد هنری، با سارا گرم گرفته و دوستی میان آن‌ها شکل می‌گیرد. سارا، که در مورد شخصیت عادی و کسالت‌بار هنری احساس تأسف می‌کند، تحت تأثیر علاقه‌ی موریس قرار می‌گیرد و در ابتدا دلیل آن را متوجه نمی‌شود، هرچند بعداً موریس او را روشن می‌کند. در موقعیت گمراه‌کننده‌ی اولیه، برای آن‌ها که از شهوت از پای درآمده‌اند و هیچ یک عذاب وجدانی ندارند، رابطه‌ای آغاز می‌شود که در هر شرایط نامناسبی از جمله روی زمین ناهارخوری آپارتمان سارا و در حالی که هنری در طبقه‌ی بالا سرما خورده و خوابیده است، انجام می‌شود.

اما به تعبیری، من از خودم پیشی گرفته‌ام. در حالی که این نقطه‌ی آغاز رابطه است، رمان در مورد پایان آن است و داستان آن به طور کلی در نگاه به گذشته و از زبان موریس گفته می‌شود: زمانی که رابطه تمام شده است و موریس با سوءظنی که دارد و فکر می‌کند سارا سراغ معشوق دیگری رفته است، عذاب می‌کشد. در آن روایت که نیمه‌ی اول کتاب را به خود اختصاص می‌دهد، ما متوجه می‌شویم که موریس فردی نامهربان و خودخواه است و به طور حساب‌شده و از روی عمد، بی‌رحم. او بارها و بارها با سارا دعوا راه می‌اندازد و برای طرح سؤالات آزاردهنده در مورد هنری او را از خواب بیدار می‌کند و بی‌وقفه در مورد این‌که به او حسادت می‌کند یا نه در فشار می‌گذارد. آن‌طور که او می‌گوید، دلیلش این بوده است که انتظار داشته این رابطه قطعاً به‌پایان برسد و با نگاه به گذشته و آینده با حسادت، عذاب کشیده است و با سرسختی آن را به سمت پایان سوق داده تا از شر آن خلاص شود. اما این یک توجیه ضعیف و نامناسب برای رفتارش است، همان‌طور که عشقش بهانه‌ای بی‌مقدار برای عشق است. پس، چگونه می‌توان گفت گرین حق عشق انسانی را به‌درستی ادا کرده است؟

یک پاسخ ممکن به این سؤال این است که عشق موریس به سارا یگانه عشق انسانی این کتاب نیست. عشق سارا به موریس موضوعی به‌کلی متفاوت است: واقعیتی که در نهایت به علت حسادت موریس مشخص شد. هنری این موضوع را با موریس در میان گذاشت که او به‌تازگی شک کرده است که سارا عشق دیگری داشته باشد. از آن‌جا که موریس می‌دانست او نمی‌تواند آن فرد محبوب باشد، از این فرصت که هنری برای یک شرکت کارآگاه خصوصی نامه نوشته بود استفاده کرد تا خودش با کارآگاه ملاقات کند. به این ترتیب، موریس در نهایت دفتر خاطرات خصوصی سارا را به‌دست آورد (کارآگاه خدمتکار را به این کار واداشته بود) و ما به این شکل متوجه می‌شویم چه چیزی در جریان است: در یک حمله‌ی هوایی، یک شب که آن‌ها با هم خوابیده بودند، موریس بلند شد و به طبقه‌ی پایین رفت و در روی او منفجر شد. سارا به طبقه‌ی پایین خزید، دست او را دید که از زیر در بیرون زده بود و مطمئن بود که او مرده است. او به طبقه‌ی بالا برگشت، زانو زد و با ناامیدی دعا کرد و از خداوند خواست به او فرصتی دوباره برای زندگی‌کردن بدهد و عهد کرد اگر خداوند به او اجازه‌ی زنده‌ماندن بدهد، از او جدا شود. از نظر موریس، او فقط بیهوش شده بود. او به‌هوش آمد، خودش را از زیر در بیرون کشید و به طبقه‌ی بالا رفت. وقتی وارد اتاق شد، سارا اصرار به ترک او کرد و دیگر هیچ وقت برنگشت.

گرین تغییر شکل عشق زمینی سارا به چیزی عظیم‌تر را به طرزی واقع‌گرایانه به‌تصویر کشیده است. او فوری به یک قدیس تبدیل نمی‌شود. احساسات او در نوسان است و از احساس رنج و عذاب به صلح و آرامش می‌رود و دوباره به رنج و درد برمی‌گردد، با احساس تلخی و انزجار از خدا. او خودش را سرزنش می‌کند که چرا در شرایط عصبی و ناراحتی قسم خورده و عهد کرده است و بارها و بارها سعی می‌کند خودش را متقاعد سازد که این نذر و تعهد او را ملزم به رعایت کاری نمی‌کند. او حتی در جایی، نظری کنایه‌آمیز هم بیان می‌کند که زمانی که رابطه و سر و سری داشته، شوهرش را دوست داشته است، اما حالا که «خوب» است، هیچ کس را دوست ندارد.

و نه او صرفاً فراتر از عشق جسمانی حرکت می‌کند. در عوض، متوجه می‌شود که مسیحیت بر اهمیت بدنی که او عاشقش است ــ بدن موریس ــ تأکید می‌کند؛ زیرا مسیحیت چیزی است که او به آن می‌گوید «دین ماتریالیستی». هنگامی که او یک بار به شوهرش می‌گوید شمایل عیسای مصلوب که در کلیسایی اسپانیایی از آن دیدن کرده بودند چقدر به نظرش ناراحت‌کننده بوده، شوهرش با بی‌اعتنایی به او می‌گوید: «البته، این یک ایمان بسیار ماتریالیستی است. سحر و جادوی فراوان …» حالا او شروع به فهمیدن این موضوع می‌کند که ممکن است ویژگی‌ای وجود داشته باشد که با واقعیت فیزیکی مادی گره خورده است. او می‌تواند نابودی خودش را آرزو کند، اما نمی‌تواند آرزو کند موریس به‌سادگی بمیرد و بپوسد. او حتی می‌خواهد زخمی که روی شانه‌ی موریس وجود دارد تا آن جهان باقی بماند.

زمانی که بالأخره او دیگر هیچ چیز به غیر از عشقش به خدا ندارد، قادر است خودش را ابراز کند و برای دیگران به غیر از موریس دعا کند و به آن‌ها عشق بورزد، برای شوهرش و برای یک انسان بی‌ایمان به نام ریچارد اسمیت.

با این حال، در این بخش، طبیعت سرکش انسانی فریاد می‌زند که موضوع را عوض کرده‌ایم. عشق کم‌نظیر، پرشور و جنسی سارا به موریس تبدیل به عشق و ازخودگذشتگی او می‌شود که شامل نیکوکاری و بخشش در مقابل رنج و درد سایر افراد است. حالا عشقی به خداوند و در نتیجه به موریس وجود دارد، بله، اما هم‌چنین به همه‌ی انسان‌ها. زمانی می‌رسد که سارا ضعیف می‌شود و احساس می‌کند بیش از این نمی‌تواند عهدش را نگه دارد و می‌گوید «عشق غیراخلاقی معمول بشری» را می‌خواهد.

موریس به سارا تلفن می‌زند و می‌گوید به دیدن او می‌آید و با هم از آن‌جا خواهند رفت. سارا در رختخواب است و حالش اصلاً خوب نیست، اما بلند می‌شود و به یک کلیسا فرار می‌کند، جایی که او سارا را پیدا می‌کند و عشقش را به‌زبان می‌آورد و از برنامه‌اش برای آینده‌شان می‌گوید. او حتی از سارا عذرخواهی می‌کند.

سارا مقابل موریس در کلیسا به‌خواب می‌رود. زمانی که بیدار می‌شود، موریس از او می‌خواهد قول بدهد که به او زنگ بزند، تا زمانی که سارا التماس می‌کند رحم داشته باشد و او را تنها بگذارد. هنوز چیزی در مورد این عشق وجود دارد که درست نیست و زمانی که چند روز بعد، سارا بر اثر ذات‌الریه می‌میرد، این موضوع بیش‌تر آشکار می‌شود. به‌تدریج، شقاوت عشق بیش از حد انسانی موریس رشد می‌کند و ترسناک می‌شود. برای این‌که حالا او می‌داند که رقیبش پیروز شده است. بنابراین، او با دریغ‌کردن برگزاری مراسم تدفین مسیحی، حتی زمانی که مشخص می‌شود سارا مخفیانه با کشیشی برای آماده‌شدن برای ورود به کلیسای کاتولیک ملاقات کرده، انتقامش را از سارا و خداوند می‌گیرد. او به کشیش دروغ می‌گوید و حقیقت موضوع را پنهان می‌کند.

موریس هر چیزی هست به غیر از انسانی توبه‌کار و حتی در میان خشم و ریا، باز هم می‌تواند موضوع دیدگاه مسیحیت به جهان را به‌چالش بکشد. زمانی که کشیش به هنری می‌گوید «ما یاد مرده‌هایمان را زنده نگه می‌داریم» و برای تدفین کاتولیک با او بحث می‌کند، عقیده‌ی خشم‌آلود موریس در پاسخ به او قدرتمند است.

«من با عصبانیت فکر کردم چطور یاد مرده‌هایتان را زنده نگه می‌دارید. نظریه‌های شما اشکالی ندارند. اهمیت فرد را موعظه می‌کنید. شما می‌گویید همه‌ی موهای ما شمرده می‌شود، اما من می‌توانم موی او را پشت دستم حس کنم: می‌توانم کرک نرم پس گردن او را همان‌طور که روی تختم دمر دراز کشیده بود به‌یاد بیاورم. ما هم به شیوه‌ی خودمان یاد مرده‌هایمان را زنده نگه می‌داریم».

این چند جمله‌ی تلخ نمونه‌ای است از تلقی گرین از روابط جنسی در سراسر کتاب ــ تعادلی دقیق میان صراحت و خویشتن‌داری. در حالی که تکه‌هایی صریح‌تر نیز وجود دارد که هیچ یک ناشیانه و زننده نیست و در آن‌ها ما می‌توانیم شور و شوق موریس را در دلپذیرترین و بی‌پاسخ‌ترین حالت ببینیم، کشیش چه چیزی می‌تواند بگوید؟ عشق جنسی انسانی منحصربه‌فرد است. اما کشیش جوابی دارد و وقتی موریس حرفی مبتذل می‌زند که «آدم‌های خیلی زیادی دوستش داشتند»، پدر کرامپتون خلع سلاح نمی‌شود.

«پدر کرامپتون چشم‌هایش را به طرف من چرخاند، مثل مدیر مدرسه‌ای که از ته کلاس صدای مزاحمت نوجوانی ازخودراضی را می‌شنود. گفت: ’شاید نه آن‌قدر که باید‘».

این هم حقیقت است و هم جواب؛ زیرا زمانی که عشق جنسی به‌خودی‌خود یک پایان است، وقتی بر باقی‌ماندن صرف خودش اصرار می‌کند، چیزی به غیر از عشق می‌شود. موریس واقعاً عاشق سارا بود، اما این کافی نبود. به همین دلیل است که او در معرض خطر بزرگی است که دیگر هرگز عاشق سارا نباشد، این‌که در دروغگویی و نفرت فرورود.

با این حال، کتاب فقط در مورد عشق انسانی نیست. هرچند گرین عشق انسانی را دقیق و بی‌پروا می‌شناخت، آن را طرح کرد. در نهایت، مهم‌ترین داستان در این‌جا، مانند همه جا، عشق خدا به انسان است. گرین در مورد عشق الهی بیش‌تر از عشق انسانی احساساتی نیست. در صفحه‌ی اول کتاب، موریس با عنوان «آن دیگری که آن روزها خوشبختانه به او ایمان نداشتیم» به خدا اشاره می‌کند و در حالتی تهدیدآمیز، خداوند در طول کتاب  نمایان می‌شود. خواننده نمی‌تواند مانع تجربه‌ی شناخت خدا، آن‌طور که موریس آن را تجربه می‌کند ــ به عنوان یک فاجعه ــ بشود. خداوند معشوقی نیست که سرمستانه از او استقبال شود. او رقیبی برای همه‌ی شادی‌های انسانی است و مهمانی ناخوانده. او مطالبه می‌کند، پیگیری می‌کند و هیچ وقت هم فراموش نمی‌کند.

به تعبیری، کسی حتی می‌تواند بگوید خدا بی‌وجدان است. او از هر حقیقت یا رویداد انسانی استفاده می‌کند تا دنبال روح انسان باشد.

اما ترسناک‌ترین پیگیری انسان از طرف خدا پیگیری موریس پس از مرگ ساراست. این موضوع با مشخص‌شدن این‌که سارا پیش کشیشی رفته است شروع می‌شود و موریس را، که خدا را متهم می‌کند برای این‌که سر و کله‌اش در زندگی آن‌ها پیدا شده، مانند «رابطه‌ای غریب که از آن سر دنیا برگشته»، به‌شدت عصبانی می‌کند. خدا موریس را در شواهد آشکاری از اجابت‌کردن دعاها و حتی معجزه پیگیری می‌کند. مثلاً، حادثه‌ای بسیار عجیب‌وغریب در مراسم تدفین سارا وجود دارد. موریس با زن جوانی که به‌تازگی با او آشنا شده است، به مراسم تدفین سارا می‌آید و به‌زودی از این‌که از زن خواسته شب را با او سپری کند، احساس گناه می‌کند. با ناامیدی، از بدن بی‌جان سارا تقاضا می‌کند: «من را از این وضعیت خلاص کن، به خاطر او، نه به خاطر من» و به طور کاملاً غیرمنتظره، ارتباط آن‌ها قطع می‌شود. به دلیل این‌که مادر بی‌عرضه‌ی سارا که برای مراسم تدفین، سر و کله‌اش پیدا شده، با موریس روبه‌رو می‌شود تا از او پول بگیرد. خارج از ادب و ترحم محض، موریس باید او را برای شام دعوت کند و به این شکل، فاجعه‌ی زن جوان برطرف شود.

حیرت‌انگیزترین ضربه اما زمانی بود که وقتی ریچارد اسمیت بی‌ایمان با مشتی از موهای سارا زیر چانه‌اش خوابید، خال مادرزادی بی‌ریختش از بین رفت. بعد از این بود که موریس گفت: «اگر شروع کنم به دوست‌داشتن خدا، نمی‌توانم سرم را بگذارم و بمیرم. باید کاری در این باره بکنم. باید با دستانم تو را لمس می‌کردم، باید تو را با زبانم می‌چشیدم: نمی‌توانی عاشق باشی و کاری نکنی. فایده‌ای ندارد به من بگویی نگران نباش همان‌طور که یک بار در خواب گفتی. اگر اصلاً این‌گونه دوست می‌داشتم، این پایان همه چیز بود. با عشق تو به غذا اشتها نداشتم، هیچ زنی شهوت مرا برنمی‌انگیخت، اما دوست‌داشتن او وقتی که نیست یعنی هیچ لذتی از هیچ چیز نبردن. حتی کارم را از دست می‌دهم، دیگر بندریکس نخواهم بود. سارا، من می‌ترسم».

اما در پایان، خدا نمی‌تواند انسان‌ها را وادار به دوست‌داشتن کند. موریس به او اعتقاد دارد، مجبور شده به واسطه‌ی شواهد اعتقاد داشته باشد، با همه‌ی انطباق‌ها. اما او را دوست نخواهد داشت. خط آخر کتاب درخواستی برای فلاکت است.

«هر چه خواستی کردی، هر چه خواستی از من گرفتی، خسته‌تر و پیرتر از آنم که دوست‌داشتن را بیاموزم، کاش می‌شد بگویم تنهایم بگذار!»

موریس نمرده است. برای همین، ما آرزو می‌کنیم این تقاضای وحشتناک پایان داستان او نباشد. در حقیقت، به‌نظر می‌رسد گرین خودش هنوز ذهنش را شکل نداده است. شباهت‌هایی بین نفرت مائوریس از خدا و بخش‌هایی از دفترچه‌ی خاطرات سارا وجود دارد؛ سارا فکر می‌کند اگر از خدا متنفر باشد، پس خدا می‌تواند وجود داشته باشد و تنفر او از خدا گامی به سوی عشق به خداست.

با این‌که ما فقط می‌توانیم پایان داستان را حدس بزنیم، داستان موریس، تا آن‌جا که ما می‌دانیم، بسیار درباره‌ی طبیعت معمول انسانی است. ما خدای عشق می‌خواهیم، اما آنچه در اصل منظورمان است خدایی است که شادی‌های زمینی ما را تضمین کند و سپس ما را تنها به حال خودمان بگذارد. ما می‌خواهیم شاد باشیم. خدا از ما می‌خواهد پرهیزگار باشیم و تا جایی که یک انسان می‌تواند، نزدیک به خدا. این «طرح بزرگ» خداست و در بیش‌تر بخش‌ها، ما آن را نمی‌خواهیم. چه کسی می‌خواهد یک قدیس باشد؟ چه کسی به این احتیاج دارد؟

حقیقت وحشتناک وجود انسان این است که هیچ راه میانه‌ای بین فلاکت و سعادت وجود ندارد. خداوند طرحی برای سعادت نهایی ما دارد، بزرگ‌ترین و حقیقی‌ترین شادی ما، و او در پیگیری‌کردن آن بی‌رحم است. ما می‌توانیم آن را بپذیریم یا رد کنیم و بر اساس ردکردن یا پذیرش ما، سرنوشت ابدی ما مشخص می‌شود. و ما خسته و کوچکیم و آرزو می‌کنیم که کاش مجبور نبودیم خودمان را با چیزی به این بزرگی اذیت کنیم. پس به اندازه‌ی کافی ساده است که از کسی که این تقاضا را دارد متنفر باشیم.

رمان گرین قطعاً رمانی از ایده‌هاست. در مورد ماهیت موضوع، نمی‌تواند غیر از این باشد. اما این یک رمان است، نه یک موعظه و برای همین بسیار ناراحت‌کننده‌تر است. به عنوان ادبیات، به ما نشان می‌دهد که این چیزها ــ عشق خدا، کشش آن با عشق و سعادت انسانی، انتخاب فلاکت یا تقدس ــ انتزاعی صرف نیست و به همین دلیل نمی‌توان برای همیشه از آن طفره رفت.


[۱] Lydia McGrew

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما