گفت‌وگو با نیلوفر انسان نویسنده‌ی رمان سایه‌های مدام

انتقام از دهه‌ی شصت

محمدحسن شهسواری

نیلوفر انسان، قبل و بعد از رمان سایه‌های مدام، فعالانه به نوشتن داستان کوتاه مشغول بوده و هست. او در اولین رمانش، با نگاهی به‌دور از نوستالژی، سعی در بازنمایی از دهه‌ی خاص شصت دارد ــ تلاشی که اگر هم‌نسلان او مجدانه در پیش گیرند، تاریخی غیررسمی اما دقیق از آن دوران به‌یادگار می‌ماند. سایه‌های مدام برخورد معصومانه‌ی کودکی با امر صعب تاریخ است.

محمدحسن شهسواری

nensan3

رمان شما هم، مثل بسیاری از داستان‌هایی که چاپ می‌شود، از جمله یکی ـ دو رمان از خودم، با این‌که در زمان حال می‌گذرد، در دهه‌ی شصت ریشه دارد. واقعاً ما داستان‌نویسان باید چطور تکلیفمان را با این دهه روشن کنیم؟ و شما در نویسندگان نسل خودتان این وضعیت را چگونه می‌بینید؟

بله، بله، می‌دانم. این شاید یک ایراد باشد: همین که ما دست از گذشته برنمی‌داریم. این اواخر چند بار مشغول نوشتن طرح رمان بعدی‌ام بودم. موضوعات را بعد از هزار کلنجار و جست‌وجو ردیف می‌کردم. بعد، با خودم می‌گفتم: خب این شد یک موضوع درست‌وحسابیِ امروزی. اما تهش باز یکی از شخصیت‌ها یک جای کارش در دهه‌ی شصت لنگ می‌زد. بعد، می‌بینم که راه فراری نیست انگار و باز سعی می‌کنم راه فرار پیدا کنم. راستش، من به این معتقدم که گذشته‌ی فرد تأثیر شگفت‌انگیزی در آینده‌ی او دارد. این قطعاً یک بحث ثابت‌شده است در روانکاوی فرویدی که امروز شاید برای برخی کهنه شده باشد، ولی من هنوز هم به آن اعتقاد دارم. اما اگر بخواهم حضور دهه‌ی شصت را در رمان هم‌نسلانم تقسیم‌بندی بکنم، فکر می‌کنم که می‌توانیم دو گروه داشته باشیم: گروه اول آن‌ها که گذشته را به شکلی آرمانی ترسیم می‌کنند و از آن تصویری باشکوه به‌دست می‌دهند و گروه دوم کسانی که به دنبال آن تصاویری از گذشته هستند که اتفاقاً در تاریخ و شاید ادبیات کم‌تر دیده شده‌اند. دسته‌ی اول آدم‌های نوستالژی‌بازی هستند و دسته‌ی دوم در پی آن هستند که روانِ اجتماعی آسیب‌دیده‌ی امروز را در تروماهای کودکی پیدا کنند. من خودم فکر می‌کنم که در گروه دوم قرار دارم. رنگ‌های شاد و خصوصاً قرمز در مدرسه برای ما ممنوع بود. شادبودن کاری از بنیان غلط بود. خیلی چیزهای دیگر هم بود که نمی‌شود از آن‌ها حرف زد. تمام این‌ها سوژه‌ی اخته‌ای می‌سازد که مبتلا به انواع روان‌رنجوری‌هاست. باز هم از آن‌جا که من به روانکاوی فرویدی معتقدم، این سوژه‌ی بیمار، اگر خوش‌بخت باشد، تمام آن فشار روانی را در فرآیند تصعید بدل به نوعی از آفرینش می‌کند. نوشتن هم یک فرآیند خلاقانه است. نسل من هم هنوز بیمار است. بیمار نیاز به چند جلسه روان‌درمانی دارد تا از شر آن چیزی که مثل خوره به جانش افتاده راحت شود. ما هم می‌نویسیم و احتمالاً در یکی ـ دو اثر اولمان حتماً از آن دهه می‌نویسیم تا از شر آن راحت شویم. و البته، شاید این‌که انتقام هم بگیریم، انتقام از دهه‌ای که خاطرات خوبی برایمان نگذاشت، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی.

پس، مثل من معتقدید حداقل برای ما که بنده‌ی کلمات هستیم نوشتن نوعی درمان است. به نظرتان، نویسندگان نسل شما چگونه زیست کنند تا بعد از نوشتن یکی ـ دو رمان (و احتمالاً درمان یا فهم دردهای هولناک آن دهه) هم‌چنان به آفرینش ادبی ادامه دهند؟ چون راستش استمرار خلاقانه رمز آفرینش ماندگار هنری است. منظورم این است که چه باید کرد که نویسندگان از صرفاً نگاه و نمایش درون خودشان درآیند و پهنه‌‌ی وسیع‌تری از جهان را بکاوند؟

این سؤالی است که من تقریباً هر روز از خودم می‌پرسم. خب، قطعاً اولین چیزی که در پاسخ به این سؤال به ذهن می‌رسد غنی‌کردن تجربه‌ی زیسته است ــ تجربه‌ی زیسته نه به معنای لمس یا زندگی‌کردن عینی، که در معنی دیلتایی آن. به اعتقاد دیلتای، تجربه‌‌ی زیسته فقط تجربه‌ی اجسام و محسوسات نیست، بلکه ما اشیا و امور را می‌بینیم، شعر و موسیقی گوش می‌دهیم، خرسندی زیبایی‌شناختی را تجربه می‌کنیم و بسیاری امور دیگر را. بنابراین، باید تجربه کرد، بسیار خواند. اخیراً به این نتیجه رسیده‌ام که تاریخ منبع درخشانی برای کشف موضوعات عالی و بکر است؛ باید تاریخ خواند، فیلم دید، ایده‌های کوچک را در ذهن پرورش داد، تمرین خلاقیت کرد ــ به یک معنا، افق تجربه‌ی زیسته را گسترش داد تا بشود در جایی به غیر از درون خود، داستان را پیدا کرد.

راوی رمان شما از پی از دست‌دادن پدر، انگار در اولین ملاقات با سایه‌ای از آن، زیر آن سایه می‌خزد. با این‌که او زنی تحصیل‌کرده است و به لحاظ اقتصادی مستقل، چرا دقیقاً مثل زنان وابسته‌ی سنتی عمل می‌کند؟ آیا فقدان پدر باعث این ماجرا شده و یا فرقی نمی‌کند مستقل یا وابسته باشی؟ در این مُلک همواره باید سایه‌ی یک مرد روی سرت باشد؟

شیدا صحنه‌ی خودکشی پدر را دیده است، پدری که جایگاه مهمی در زندگی او داشته است. این قطعاً تصویری نیست که به همین راحتی کسی را ول کند. اتفاقاً کمی با شما مخالفم. من سعی کردم که شیدا زنی کاملاً مستقل باشد، هرچند زنی با یک کمبود، کمبود پدر در کودکی‌اش و تصویر هولناک آن چند روز و مرگِ او. قطعاً در میان دخترانی که سرنوشتی مشابه شیدا دارند هستند آن‌هایی که مستقل و قدرتمند به زندگی خود ادامه دادند. این مدل زندگی شیدا هم یک جورش است. این‌که چقدر این مسئله به فضای روانی خود من مربوط باشد نمی‌دانم، اما من سعی کردم که با اتفاق پایانی داستان، به نوعی تصویر چندساله‌ی پدر هم برای شیدا شکسته بشود. حالا چقدر موفق شده باشم، دیگر بقیه باید بگویند.

خب، بیاییم حالا به این پرسش پاسخ دهیم که چه پروسه‌ای در ذهن و عین شیدا در انتهای رمان شما اتفاق می‌افتد که می‌تواند از زیر سایه‌ی سنگین پدر و خاطره‌ی خاصش بیرون آید؛ چون وقتی زنی با این گذشته بتواند چنین کند، بدون شک زنان دیگر با سوابق لطیف‌تر می‌توانند از عهده‌ی آن برآیند.

شیدا، زن قهرمان نجات‌دهنده، که از چیزی نمی‌ترسد، قربانی آن بخش خالی و تاریک زندگی‌اش شده است. من فکر می‌کنم شیدا به خاطر آن بخش خالی و تاریک در ناخودآگاه خودش زندانی یک نوع منفی‌نگری است. از آن‌جایی که تمام ما ممکن است زندانی منفی‌نگری باشیم، در جست‌وجوی نجاتیم. بشر می‌خواهد که نجات پیدا کند تا بتواند بر این منفی‌نگری غلبه کند. این چیزی است که در ذهن شیدا شکل گرفته است. احتمالاً بخشی از حس‌وحالش بدل شده به نوعی رویکرد در زندگی و بخش دیگر هم تبدیل شده به درگیری با خاطرات پدر. پدر برایش آن نیروی برتر نجات‌دهنده است. شیدا نمی‌داند که باید به نیروی برتری تکیه کند یا نه. حتی گاهی دست به نذر و دعا می‌برد، در حالی که بلد نیست این کار را انجام دهد. پدر است که در قامت فرهاد ظاهر می‌شود. اصلاً شیدا عاشق فرهاد می‌شود؛ چون با تصویر پدرش هم‌پوشانی دارد. در نهایت، به هر حال، به خاطر گرفتاری‌اش از مراحل زیادی عبور می‌کند تا خودش را نجات دهد؛ یعنی برای اولین بار با بخشی از زندگی مواجه می‌شود که در آن نجات خودش اهمیت دارد. این نجات هنوز شکلِ برای خود نگرفته و تلنگری لازم است. پیشنهاد ما در تلنگر آخر است. راه نجات پیش روست. شیدا هم ناچار است آن را انتخاب کند. در پایان داستان، بی‌آن‌که اشاره‌ی مستقیم شود، خبری از به‌خاطرآوردن پدر و فرهاد نیست. انگار شیدا ناخودآگاه تصمیم گرفته دیگر خودش به دنبال نجات خودش باشد.

خاطرم هست وقتی رمانتان را خواندم، گفتم رمان مورد علاقه‌ی این روزهای من از انتهای این رمان شروع می‌شود: زمانی که راوی آن سیلی را می‌زند. آیا در کارهای بعدی‌تان علاقه دارید آن سیلی را بنویسید؟

البته، آن بخش کمی پیش‌تر از انتهای رمان بود. خیلی سعی کردم از این صحنه‌ها در طول بازنویسی بیش‌تر استفاده کنم و کمی کشمکش بیرونی برای راوی ایجاد کنم. خودم هم بعضی از آن صحنه‌ها را دوست دارم. اصلاً راستش را بخواهید، من خودم طرفدار رمان‌هایی هستم که حرکت بیرونی دارند، ولی همان‌طور که گفتم، من باید این رمان را می‌نوشتم. من برای نوشتن بعضی از صحنه‌ها حتی اشک ریختم. تا به حال فکر نکرده بودم که بعد از آن سیلی را می‌نویسم یا نه. به نظرم، فکر جالبی است. هیچ بعید نیست.

شما از سنت داستانِ‌کوتاه‌نویسی پا به رمان‌نویسی گذاشته‌اید و در آن‌جا موفقیت‌های زیادی هم کسب کرده‌اید. می‌شود کمی در تفاوت آماده‌شدن برای نوشتن داستان‌کوتاه و رمان بگویید؟ و نیز تفاوت کار روزانه بر روی هر دو؟ و این‌که در حال حاضر آیا رمانی در دست دارید و با چه حال‌وهوایی؟

نوشتن داستان‌کوتاه تمرکز بیش‌تری می‌خواهد. از قبل پلاتی آماده پیش روی آدم نیست. باید در لحظه یک زمان فشرده را به شکلی فشرده با زبانی دقیق به‌روایت آورد. هرچند امکان بازنویسی وجود دارد، داستان‌کوتاه فشردگی بیش‌تری دارد. در مقابل، در نوشتن رمان، آماده‌کردن پلات کار مهمی است. طی‌کردن یک مسیر طولانی، بی‌نقشه، کار سختی است. داستان‌کوتاه ممکن است که در یک نشست تمام شود، هرچند دیده‌ام کسی را که داستان کوتاهی هفت‌هزارکلمه‌ای را در شش ماه تمام کرده است. رمان اما به کار مستمر روزانه نیاز دارد. رمان ذره‌ذره شکل می‌گیرد و باید ذره‌ذره هم تغذیه شود. من در حال حاضر مشغول نوشتن رمانی با حال‌وهوایی معمایی هستم که بستری اجتماعی هم دارد و شخصیت‌های اصلی آن سه زن غسال هستند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما