گزارش رونمایی رمان من آلیس نیستم، ولی این‌جا خیلی عجیبه، نوشته‌ی فرید حسینیان تهرانی

یک حرکت ضدجریان

صحرا رشیدی

جلسه‌ی رونمایی از رمان من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه، نوشته‌ی فرید حسینیان تهرانی، در روز ۲۰ آذر ۱۳۹۵ در شهر کتاب پاسداران و با همکاری مؤسسه‌ی انتشاراتی ققنوس برگزار شد. در این جلسه فرید حسینیان تهرانی بخش‌هایی از رمانش را برای حاضران خواند و سپس از تجربه‌ی نوشتن این رمان گفت. حسن محمودی و مهدی یزدانی خرم هم نظراتشان را درباره‌ی این اثر به طور مفصل بیان کردند. مشروح گفت‌وگوهای این جلسه را در زیر می‌خوانید.

صحرا رشیدی

فرید حسینیان: جرقه‌ی این کتاب … من می‌گشتم توی سندروم‌ها، داشتم سندروم‌ها را می‌خواندم: از همین خبرهایی که توی تلگرام یا با ایمیل به آدم می‌رسد و مثلاً سندروم‌های کمیاب و … و راجع بهش حرف می‌زند، به سندرومی برخوردم که اسمش جالب بود: «میکروپسیا» اسم غیرعلمی‌ا‌ش هست، اسم علمی‌اش هست: «آلیس در سرزمین عجایب»، که می‌گویند نویسنده‌ی آلیس در سرزمین عجایب خودش هم این سندروم را داشته و ماجرایش، همان‌طور که حالا توی کتاب زود افشا می‌شود، این است که چیزها را کوچک‌تر یا بزرگ‌تر از اندازه‌ی خودش می‌بیند. فکر کردم من توی بچگی چنین تجربه‌ای داشته‌ام: وقتی خسته می‌شدم، یک‌دفعه تلویزیون خیلی دورِ دور می‌رفت و یک نقطه می‌شد. این تجربه سال‌ها با من بود و تصور می‌کنم که بد نیست قبول کنم این سندروم را دارم و داشته‌ام و بعد با آن بنویسم. اجرای این سندروم فقط بیان این محتوا نبود، باید توی شکل داستان هم این سندروم اجرا می‌شد. برای همین، اگر متفاوت است، به دلیل این است که آن نگاه نگاه متفاوتی است، آن موجود یک سندروم متفاوت دارد که دارد روایت می‌کند. بنابراین، این دیکانستالتیوبودنش، این ساختارشکسته‌بودنش و حتی ضدقصه‌بودنش به خاطر این است که این آدم قصه‌هاش قصه‌هایی است که با واقعیت بیرونی‌اش تطبیق ندارد. فقط اول او بیرونش را بزرگ و کوچک می‌کند، بعد تأثیر این بزرگ و کوچک‌دیدن توی درونش این داستان را می‌سازد. فکر می‌کنم برای این‌که داستان را بخوانم بس باشد، ولی فقط این را بگویم که نثر من نثری است که دارد از شعر می‌آید، کماکان نثر دارد از شعر می‌آید. اجرای کار درست است. این مثل رمان قبلی من آن‌قدر شاعرانه نیست، اما طور رفتار من با زبان چیزی است که من از شعر یاد گرفته‌ام.

Jalaseye Alice

حسن محمودی: فرید را من مدت‌ها بود می‌شناختم. این کتاب هم همیشه توی قفسه‌ام بوده، از همان روزهای اولی که منتشر شده بود. می‌خواهم شما را دعوت کنم به خواندن یک کتاب و صحبت کنم در مورد استراتژی خواندن این کتاب. این جلسه جلسه‌ی نقد نیست. برای نقد استراتژی جداگانه‌ای باید داشت و متن را شکافت و آن‌جا تحلیل کرد. من توی اینستاگرام نوشته‌ام که دست‌وپنجه نرم می‌کنم با خواندن یک متن. متن‌هایی که به دست ما می‌رسد، من خودم جایی آن را رها می‌کنم، متنی که خیلی منِ مخاطب را دست‌کم گرفته باشد و خیلی صادق باشد و قابل‌پیش‌بینی باشد. من یک جایی بفهمم این متن وضعیتش چطوری است، می‌گذارمش کنار، یعنی خیلی متن خوش‌خوان و قوی باشد، خوب نوشته شده باشد، من را برساند به نقطه‌ی پایان. ولی بعضی متن‌ها را دوست دارم، همان‌طوری که خودم اجرا برایم خیلی توی نوشتن مهم است و این جمله را بهرام صادقی در یک مصاحبه‌اش اشاره کرده بود که «داستان برای من قبل از هر چیزی ساخت‌وساز است». حالا تقریباً نقل به مضمون بهرام صادقی چنین چیزی بود که به هر حال چیزی که آقای حسینیان هم این‌جا خودش توی مقدمه اشاره کرد اجراست. در واقع، ما با یک متن روبه‌رو هستیم؛ قبل از این‌که با یک رمان روبه‌رو باشیم، قبل از این‌که با یک مجموعه‌داستان روبه‌رو باشیم، با یک متن روبه‌رو هستیم. چند وقت پیش، یک فرانسوی ــ اسمش یادم رفته ــ برنده‌ی جایزه‌ای شده بود که آن‌جا وقتی باهاش صحبت کرده بودند، گفته بود که متن من برنده شده و صحبت از این کرده بود که در آینده یا حالا، لحظه‌ی امروز ما، امکان دارد که یک متن زیست‌شناسی، یک متن شیمی آن‌قدر برای یک مخاطب جذابیت داشته باشد که بخواندش. یعنی بحث را یک کمی فراتر از این برده بود که حالا با رمان، داستان و روایت به آن شکلی که معمول است سروکار داشته باشیم. من می‌خواهم بگویم که من آلیس نیستم ولی این‌جا خیلی عجیبه برای من یک متن است قبل از این‌که یک رمان باشد و واقعاً هم از آن متن‌هایی نیست که از اول شروع کنی جذب شخصیت بشوی و یک داستان داشته باشد که شما را جذب بکند و برود. من خودم خیلی دست‌وپنجه نرم کردم و از اول خوانده‌ام، از آخر خوانده‌ام، از وسط خوانده‌ام، گفتم که این متن را باید چطور خواند. علاقه‌ی من روی این نوع اجراست نه این ژانر و شاید ویژگی‌ای که نزدیک‌تر باشد به این کار، نوعِ زبانِ فرید است. خودش اشاره کرد به «زبان شاعرانه». من دقت کردم از همان اول احساس کردم که راوی همان‌طور که دارد فکر می‌کند می‌نویسد. عناصر جمله و مؤلفه‌ها بر اساس زبان معیار انتخاب نشده. توی همان صفحات اول داشتم فکر می‌کردم که خب این متن به چه سمتی می‌خواهد حرکت بکند و فصل اول که تمام شد و فرید بازی‌هاش را شروع کرد، بازی‌های اجرایی‌اش را، متوجه شدم که حالا با شخصیتی روبه‌رو هستیم که همان‌طور که دارد فکر می‌کند، به یک سری مطالب وارد می‌شود؛ یعنی دقیقاً نثر زبان هم دارد، ما را آماده می‌کند برای این‌که وارد یک فضای متفاوت بشویم. خب، توی این متن، یک جاهایی امکان دارد مخاطب خسته بشود، به جهت خلاف‌آمد این کار. حتی پیشنهاداتی دارد. من اهمیت این‌جور متن‌ها را بیش‌تر از این لحاظ می‌گویم که چه پیشنهادی برای ادبیات ما دارد. توی آن زمانی که براهنی آزاده خانم و نویسنده‌اش را چاپ کرده بود و توی کارگاه‌ها و این‌ها خیلی بحث بود، مرحوم گلشیری بحثی می‌کرد، ایشان می‌گفت که من دوست دارم توی جاده‌هایی که «کوبیده شده» و امتحان داده حرکت بکنم؛ چون آن روزها مثلاً متنی مثل آزاده خانم و نویسنده‌اش متنی بود که نشان داده بود توی دوره‌های قبلی تلفات زیادی داشته. آن نوع اجرا، همان‌طوری که مثلاً هم سنگ صبور، خب بعضی‌ها به عنوان پیشنهاد بهش نگاه می‌کنند، می‌گویند برای زبان فارسی، برای داستان فارسی توی فرم و شکل پیشنهاداتی داشته، همان‌طوری که مثلاً بهرام صادقی توی داستان‌های آخرش که توی مجموعه نیست و من جمع‌آوری کرده‌ام توی خون آبی قبل از هر چیز یک پیشنهاد دارد، ولی خب شاید کسی که آن داستان‌های درخشان را، توی سنگر و قمقمه‌های خالی دارد آن متن‌ها را می‌بینیم که یک سری پیشنهاد و پیشنهاداتی که شاید این‌جا برسید به این‌که مثلاً با یک نویسنده‌ی تلف‌شده روبه‌رو هستید، همان‌طور که هوشنگ گلشیری خودش هم شازده احتجاب را که می‌نویسد می‌آید رمان‌نویسی قبل از خودش را توی یک مقاله‌ی درخشان، «سی سال رمان‌نویسی»، بررسی می‌کند و می‌گوید که این‌ها جزء تلفات داستان‌نویسی ما هستند، هم از آن ملکوت هم از سنگ صبور و امثال این‌ها اسم می‌برد. خب، تا قبل از آزاده خانم ــ و خود آزاده خانم ــ این‌ها متن‌هایی هستند که به نظرم پیشنهاد دارند؛ یعنی قبل از هر چیز امکان دارد یک کسی زمانی بیاید آن متن را آن فرم را مصادره‌ی به مطلوب بکند و یک شاهکار بیافریند. به نظرم، در کار فرید حسینیان، در این کار حداقل، آن چیزی که بیش‌تر ارزش دارد پیشنهاداتی است که دارد. من به عنوان یک داستان‌نویس از این زاویه نگاه کردم. پیشنهاد می‌کنم که شما هم بخوانید، ببینید که به هر حال این پیشنهادات شاید ایده‌هایی به شما بدهد که این‌طوری بنویسید یا ننویسید؛ یعنی با چنین متنی امکان دارد چنین مواجه بشوید. یادم است زمانی با آقای احمد بیگدلی رفته بودم جلسه‌ای. بعد، یک متنی داشت. بهش پریدم که «تو که مثلاً این متن‌ها را نوشته‌ای چطور حالا آمده‌ای کار فرم انجام داده‌ای؟ چرا ساختارشکنی کرده‌ای؟» بعد، اشاره‌ای کرد، گفت که «من یک روزی وقتی آهسته حرف می‌زنیم المیرا خواب است را خواندم، دیدم فلانی یک داستانی نوشته تویش مثلث است، دایره است، گفتم وقتی او این کار را می‌کند بگذار من هم بکنم» (با خنده). منظورم این است که به هر حال هر کدام از ما یک جاهایی این دغدغه را داریم که ساختارشکنی کنیم، منتها یک جاهایی ما تبدیل می‌شویم به نویسنده‌هایی که خیلی محافظه‌کار هستیم و سعی می‌کنیم توی آن «جاده‌ی کوبیده‌شده» حرکت کنیم. یک جاهایی هم نه … همه چیز را فدا می‌کنیم تا به یک فرم جدید برسیم. حالا مهدی یزدانی خرم چه توی منچستر چه توی سرخ سفید … توی سه تا کار اولش دارد پیشنهادات مختلفی را بررسی می‌کند. خوشبختانه، مثلاً توی سرخ سفید یک کمی پیشنهاد روی مرز شاهکار حرکت می‌کند، آن‌جایی که به هر حال تو می‌توانی به عنوان یک مخاطب عام‌تر لذت هم ببری، یعنی این می‌آید استراتژی ایجاد می‌کند، ولی (در مواجهه با رمانِ) فرید، در عین حال که متن را می‌خوانید، می‌بینید توانایی فوق‌العاده‌ای دارد در خلق … مشخص است که (اگر) قلابش را بیندازد، تعلیق را ایجاد بکند، صحنه‌ی خیلی خوبی خلق می‌کند. نشان می‌دهد که حالا همین خط را اگر می‌گرفت می‌آمد، با همین متریالی که داشت، می‌توانست یک کار (خلق کند) که دست هر کی بدهی از اول تا آخر بخواند، ولی من فکر می‌کنم که فرید خلاف آن حرکت کرده، نشان می‌دهد که آدمی است که زبانش توی این کار درست است. داستان‌گوی بسیار خوبی است، ولی خب می‌آید چه‌کار می‌کند؟ همان‌جایی که احساس می‌کند دارد می‌رسد به نقطه‌ی اوج، اصلاً ساختار که هیچ، جمله را هم متلاشی می‌کند. حروف هم اصلاً می‌ریزد به هم. همان صفحات اول با عبارتی روبه‌رو می‌شویم که به نظرم کلید نقد این کتاب است.

مهدی یزدانی خرم: من باز برمی‌گردم به نقاش محبوب خودم، تئودور ژوریکو، که درباره‌اش خیلی نوشته‌ام و تابلوی مشهور سرهای اعدامیان. می‌دانید که ژوریکو یک روانی بود ــ در زمان انقلاب کبیر، بعد این‌که سرها را می‌زدند، آن‌ها را قرض می‌گرفت و ازشان نقاشی می‌کرد. «پزشک شکست‌خورده»، «نقاش روز» … و سی‌ویک سالش بود که از اسب افتاد و مرد. و گفتم آن عمل جراحی مشهورش را که کمر خودش را توی آینه نگاه می‌کرد موقع جراحی، می‌خواست توی خودش را ببیند. در سال ۱۸۲۰ این کار را کرد، بدون هیچ داروی بیهوشی و تسکین درد و … . در آن تابلو دو تا سر اعدامی قطع‌شده وجود دارد که چشم یکی‌شان نیمه‌باز است. استعاره‌ی مشهور «چشم» برای من یکی از سرفصل‌هاش این تابلوی تئودور ژوریکوی فقید است: چشمی که نیمه‌مرده ـ نیمه‌زنده در حال نظاره‌ی ماست. اکثر زیست‌شناس‌ها، پزشک‌ها و … پروبلمی داشتند به عنوان «سر اعدامی» که این سر آیا بعد از جداشدن از تن زنده هست یا نه. من یک سال است به دلایلی روی قضیه‌ی گیوتین کار می‌کنم، آزمایش‌های زیادی کرده‌اند تا هزار و نهصد و هشتاد و دو یا سه که آخرین سر جدا شد و گیوتین ملغی شد. این سری که بالا گرفته شده و دارد تن خودش را تماشا می‌کند افسانه‌های زیادی درباره‌اش وجود داشته. می‌گویند لاووازیه وقتی سرش را زدند با اخم نگاه کرد به قاتل و چشم‌هاش را ــ افسانه است، اصلاً معلوم نیست سندیت داشته باشد ــ بست. من از این استعاره و یا به قول والتر بنیامین، از این «تمثیل» درباره‌ی متن استفاده می‌کنم و می‌گویم که شخصیتی که در رمان در حال انهدام است و سرش مفهوم اصلی را دارد، سری که ذهنی است، که دارد از هم باز می‌شود و منبسط می‌شود ــ مثل سرهای قطع‌شده‌ی ژوریکو در نقاشی‌اش ــ و در عین حال در حال نظاره‌کردن این انهدام است و این تکه‌تکه‌شدن بخش‌های مختلف وجودی خودش است.

این تصویری است که من از پرسوناژ اول رمان فرید حسینیان در ذهنم ترسیم می‌کنم و چیزی که او را پیوند می‌دهد به استعاره‌ی معروف چشم … اگر یک دوری در حافظه‌ی خودتان بزنید، می‌بینید بخش عمده‌ای از تاریخ سیاسی و تاریخ ادبیات ارتباط مستقیمی با استعاره‌ی چشم دارند. ازبین‌بردن انسان به دو حالت خیلی ساده بود: اول «کورکردن» بود و حتی بعد اخته‌کردن توی مردها. شاهان کلاسیک در هر سنتی، چه سنت مسیحی چه سنت اسلامی، رقیبان خودشان را کور می‌کردند؛ چون از کشتن تأثیرگذاری بیش‌تری داشت. از طرفی، در ادبیات قرن هجدهم و نوزدهم این چشم بارور می‌شود و به عنوان نماد و سمبل در آثار خیلی نویسنده‌ها مثل داستایفسکی، مثل نیکولای گوگول، به‌خصوص در بعضی رمان‌های فلوبر از جمله تربیت احساسات به عنوان امر نظارت‌کننده. نگاه انقلابی‌اش را هم که داریم: بونوئل را داریم یا ژرژ باتای را داریم یا ولادیمیر ناباکوف را داریم که مفهوم یکی‌شدن چشم و ذهن را در کنار هم دارند بررسی می‌کنند.

در این رمان هم ما با شخصیتی روبه‌رو هستیم که دچار سندروم آلیس است، همان‌جوری که خود نویسنده توضیح می‌دهد و عناصر را بسیط می‌بیند. در عین حال، از خودش بیرون شده، مثل همان استعاره‌ی سر قطع‌شده‌ای که لحظاتی آیا زنده هست، آیا نیست و در حال تماشای خودش هست و این تماشا تکنیک عجیبی را برای نویسنده به‌وجود آورده. ما عقده‌ای به نام «دیستربیا» داریم: دیدزدن. همه‌مان می‌دانیم شاهکارش را مثلاً هیچکاک در پنجره‌ی عقبی اجرا می‌کند … یا خیلی نویسنده‌های اروتیک‌نویس از این قضیه استفاده‌های درخشان می‌کرده‌اند. خدایش هم لولیتای ناباکوف هست با آن اجرای بی‌نظیر.

این‌جا ما با شخصیتی روبه‌رو هستیم که در عین نظاره‌کردن دارد خودش را یا تن خودش و خاطرات خودش را هم انگار دید می‌زند؛ یعنی وضعیت ابژکتیو و سوبژکتیو یکسان می‌شود. این مهم‌ترین اتفاقی است که در متن فرید حسینیان می‌افتد و برای من بسیار جذاب است. من بیش‌تر از این قضیه را باز نمی‌کنم، فقط می‌خواهم بگویم که استفاده از این تکنیک فرصت‌هایی را در اختیار نویسنده می‌گذارد و فرصت‌هایی را از او می‌گیرد که بستگی به تجربه‌ی نویسنده دارد. فرصت‌هایی که در اختیارش می‌گذارد استفاده از انواع شکل‌های جنون‌پردازانه در روایت جملات، در روایت خاطرات، در روایت صحنه‌ها و خرده‌روایت‌هاست. از طرفی هم ساختار خطی را از بین می‌برد. وقتی شما ساختار خطی را از بین می‌برید، انبوهی مخاطب را گویا نادیده می‌گیرید. انبوهی مخاطب با شما ارتباط برقرار نمی‌کنند؛ چون سخت شده رمان و سخت‌شدن در این وضعیت مخاطبی را می‌طلبد که حوصله، دانش ــ دانش از حد و حوصله خیلی مهم‌تر است ــ و استمرار خواندن این تکه‌های در حال دیده‌شدن را داشته باشد. شما برای خواندن این رمان نیاز دارید انبوهی از نوستالژی‌های دهه‌ی شصت شمسی را بشناسید، برخی از اسطوره‌های کلاسیک یونان و روم را باید بشناسید، برخی از اتفاق‌های ادبی و روابط در واقع تاریخی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را بشناسید؛ چه این‌ها را ندانید، نمی‌توانید به عنوان مخاطب از رمان لذت ببرید و در آن به کشف نایل شوید. برای همین، رمان رمان ضدجریان است و رمان ضدجریان بودن فی‌نفسه خوب یا بد نیست. نه خوب است نه بد. باز تأکید می‌کنم یک وضعیت است. به رمان فرصت‌هایی می‌دهد … شما در رمان یک شیزوفرنی عجیب می‌بینید، یک کنکاش در خاطرات کودکی می‌بینید که اجرایش هم به نظر من محیرالعقول است، خیلی درخشان است و خب یک جاهایی هم زبان به دلیل تکه‌تکه‌شدن و همان‌جوری که نویسنده تأکید دارد بر اختگی زبان که حتی خیلی جاها فعل را حذف می‌کند، ادات را حذف می‌کند، وجه‌شبه‌ها را حذف می‌کند، خواندنش را سخت می‌کند. از طرفی، رمان انبوهی پاورقی و حاشیه‌نویسی دارد که گاهی وقت‌ها خودشان را به متن دیکته می‌کنند؛ یعنی مفهوم حاشیه و کلاسیک پاورقی را از بین می‌برد رمان، که این خواننده‌ی باحوصله‌ای می‌خواهد. یادم است اولین بار محمدرضا کاتب بود که این کار را کرد توی رمان هیس و در رمان‌های بعدی‌اش هم ادامه داد. در سنت اروپایی این سابقه‌ی قدیمی‌تری دارد. در ورژن ایرانی‌اش دارم صحبت می‌کنم که در واقع حاشیه را با حاشیه‌نویسی برای این‌که مفهوم کلاسیک متن را بشکاند این کار را کرد.

یک جمع‌بندی کلی بکنم: ما با یک رمان ضدمارکسیستی روبه‌رو هستیم به دلیل این‌که اگر مارکسیسم را و نگاه مارکسیستی را نگاهی بدانید که به تاریخ ایمان دارد و محتوم می‌داند تاریخ را، این رمان به هیچ عنوان به تاریخ ایمان ندارد و برای همین به سمت فانتزی می‌رود: برای دست‌انداختن تاریخ. تاریخی که در این رمان دست‌افتاده می‌شود، تاریخی که تخریب می‌شود، تاریخی که تکه‌تکه می‌شود بخشی‌اش تاریخ رسمی است، بخشی‌اش تاریخ شخصی و فردی شخصیت است، ولی در آن انگاره‌های آشنا برای مخاطب امروز ایرانی خیلی زیاد است، مخصوصاً کسانی که دهه‌ی شصت و هفتاد را تجربه کرده‌اند. این تاریخ مدام دارد متورم می‌شود و هی می‌ترکد، منفجر می‌شود. در دهه‌ی شصت و هفتاد بسیط‌شدن جهان برای خیلی از نویسنده‌ها و آرتیست‌های آوانگارد خیلی مسئله‌ی مهمی بود. اصلاً برای همین این‌قدر کانسپچوال آرت و هنرهای خیابانی و مفهومی و هنرهای آوانگارد خیابانی جذابیت پیدا کردند در اعتراض به این قضیه که این بحث دیگری است. از آن سنت هم نویسنده دارد استفاده می‌کند برای نشان‌دادن این امر بسیط، این ترکیدن تاریخ رسمی، تاریخی که انبوهی از اذهان ایرانی و غیرایرانی بهش ایمان دارند. و شاید از این منظر، با توجه به تمایلات فکری‌ای که من در فرید حسینیان تهرانی می‌شناسم، بتوان گفت که هجویه‌ای بر نگاه تاریخی در رمان را می‌توانیم ببینیم.

تکه‌ی آخر صحبتم این است که چرا باید این رمان را بخوانید. هیچ دلیل خاصی ندارد. می‌توانید این رمان را نخوانید، مثل خیلی از رمان‌های دیگر، ممکن است خوشتان نیاید، ممکن است خوشتان هم بیاید. این هم احتمالش خیلی زیاد است. اما چیزی که من پیشنهادم هست برای این‌که شما این رمان را به عنوان مخاطب بخرید و بخوانید این است که نویسنده‌ای در طبیعی خودش، در خلوت خودش تخیل کرده، تجربه کرده و ریسک کرده برای این‌جور نوشتن. این‌جور نوشتن کار مشکلی است. این‌جور تخیل‌کردن کار مشکلی است و فاصله‌اش با شکست خیلی نزدیک‌تر است و نویسنده‌هایی که ریسک می‌کنند و فرمت شکست و وضعیت شکست را بقبولند ولی رمان منفعل ننویسند نویسندگان قابل احترامی هستند، به خاطر این همه تلاش و این همه فشاری که بر ذهن نویسنده برای چیدن این تکه‌ها وارد می‌شود. نوشتن این فرمت، اگر کنترل نشود، به‌راحتی به سمت متن‌های بی‌معنای داداییستی و این چیزها نزدیک می‌شود که سر و ته ندارند در واقع و در دهه‌ی هفتاد هم انبوهی از آن منتشر شد و الآن هم باز منتشر می‌شود. اما این متن متنی است که شناسنامه دارد و با این‌که خواندنش سخت است، از عرق‌ریزی نویسنده و تجربه‌گرایی‌اش آمده و می‌شود به این تجربه احترام گذاشت و به ذهن خودمان به عنوان خواننده‌ای که به روایت‌های خطی عادت دارد، به روایت‌های اورجینال پاستوریزه عادت دارد، به روایت‌های «کم‌خطر» عادت دارد، این فرصت را بدهیم که کمی در نوستالژی‌های ما، در خاطرات ما و در وضعیت زیستی ما شکاف وارد بکند. من کلامم را با سلین تمام می‌کنم، نویسنده‌ی محبوبم، که مشهور بود که متهم می‌شد به … من یک دوست مراکشی دارم که گفت سلین در فضای فرانسوی‌زبان هنوز به عنوان نویسنده‌ی خشن بدعنق غرغروی به قول معروف «هتاک» مشهور است توی بخش مخاطبانِ در واقع پاستوریزه‌ی زبان فرانسه، به دلیل این‌که استاد دمل‌زدن به تکه‌هایی از تاریخ بود که ملت فرانسه بهش افتخار می‌کرد. جنگ‌هاش، قهرمانی‌هاش (از پتن حمایت کرد در ۱۹۴۱ و محکوم به اعدام شد)، جنون عجیب‌وغریبی که داشت، یعنی تحقیر تاریخ فرانسه، تاریخی که به زعم خودشان خیلی باشکوه بوده، از شمایل بیرونی‌اش تا حتی زبان فرانسه، زبانی که از دوره‌ی ولتر تغییر نکرده تا دوره‌ی او.

فرید حسینیان، به عنوان یک نویسنده‌ی ایرانی، تلاش کرده توی تاریخ خودش، تاریخ بیست ـ سی سال اخیر، چنین نگاهی داشته باشد و یک سری اسلوب‌ها را بشکند. این حرکت مهمی است در فضای ادبیات، یک حرکت ضدجریان است و من از این بابت بهش تبریک می‌گویم. قطعاً خرده‌هایی به کتابش دارم، قطعاً جاهایی ناپختگی‌هایی دارد که در نوشتار مکتوب درباره‌اش صحبت خواهم کرد.

حسن محمودی: این کتاب را از زاویه‌های زیادی می‌شود بهش نگاه کرد. نکته‌ای که برای من جالب بود آن متونی است که توی این کتاب فرید از آن‌ها اسم می‌برد. سعی نمی‌کند با آن‌ها گفت‌وگو بکند؛ یعنی اگر یک متن می‌آید، افسانه‌ای می‌آید، فیلمی می‌آید، با آن‌ها اصلاً گفت‌وگو نمی‌شود، تلاش می‌شود که تکه‌هایی از همان متن باشد؛ چون جعل می‌کند، تحریف می‌کند. آقای یزدانی خرم اشاره کرد به کاتب. خب، کاتب وقتی شروع کرد یک کارهایی کردن، همان زمان باید به کاتب می‌گفتیم که یک سری تجربه‌هایی که تو کردی مال خودت نیست، سابقه در داستان فارسی قبل دارد. این‌قدر شیفته‌ی این نشو که انگار این کار را خودت کرده‌ای! قبل از این ممکن است کسانی مثل نعلبندیان و این‌ها حتی افراطی‌تر از این قضیه رفته باشند. خب، کاتب هم یک سری کار انجام داد و رفت و توی سال‌های بعد گاهی نویسنده‌ای پیدا می‌شود که دوباره تجربه‌ای می‌کند. می‌خواهم بگویم گفت‌وگو بکنیم در مورد این تجربیات: کجا درست است، کجا نادرست. این گفت‌وگو می‌تواند این‌ها را به هم وصل بکند. دوباره نخواهیم فرم‌ها را بعضاً تکرار بکنیم، به‌پیش ببریم. من فکر می‌کنم خیلی‌ها الآن وقتی این کار را می‌خوانند غافل خواهند بود از تجربیاتی که قبلاً به این لحاظ توی داستان فارسی انجام شده، ولی اگر قبلش را بدانند، خب مشخص می‌شود کجا فرید جلو هست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما