بازنشر: نامه‌ی کریم امامی به دوستش، عزیز هندوخان، گتسبی بزرگ، انتشارات نیلوفر، چاپ پنجم، 1385

اسکات پروانه بود

کریم امامی

تهران، تیرماه ۱۳۴۴

دوست عزیز، گتسبی بزرگ به عقیده‌ی اهل فن بهترین اثر نویسنده‌ای است که شرح‌حالش در جهان و حتی در وطنش، امریکا، تا مدتی شناخته‌شده‌تر از کتاب‌هایش بود، کما این‌که سرگذشت آدمی که یک‌شبه از راه قلمش پولدار و مشهور شد و مثلاً ۳۵۰۰ دلار بابت نوشتن هر داستان کوتاه دستمزد گرفت، شبیه میلیونرها زندگی و سفر کرد و بعد زنش دیوانه و خودش الکلی شد و سال‌ها با بدبختی دست‌وپنجه نرم کرد تا بالأخره در لحظاتی که واقعاً در لجن افتاده بود توانست دوباره در یک گوشه‌ی وجودش چیزی به اسم «عزم استوار» پیدا کند و به کمک آن مشروب را کنار بگذارد و بار دیگر با تلاش فراوان به کار بپردازد، اما این بار دیگر تنش طاقت نیاورد و در چهل‌وچهارسالگی قلبش از تپش بازماند، ممکن است برای تو آشنا باشد، حتی اگر ندانی اسم این آدم اسکات فیتس‌جرالد بود (که البته هیچ ارتباطی به ادوارد فیتس‌جرالد بریتانیایی، مترجم انگلیسی رباعیات خیام، ندارد)، ولی به احتمال نود درصد قبلاً عنوان کتاب حاضر را از کسی نشنیده و جایی ندیده بودی.

حالا بعد از بیست‌وپنج سالی که از مرگ اسکات فیتس‌جرالد می‌گذرد و تکلیفش در تاریخ ادبیات معاصر امریکا روشن شده است، آثارش مخصوصاً جدی‌ترین آن‌ها بیش‌تر مورد توجه است تا شرح زندگی پرحادثه‌اش. دیگر نه آن شور و هیجان اول که هنگام انتشار نخستین آثارش به‌وجود آمد و سخنگوی نسل جوان و «ملک‌الشعرای عصر جاز» لقب گرفت برایش وجود دارد و نه بی‌اعتنایی بعد برای یک آدم شکست‌خورده، برای یک نویسنده‌ی «بازاری».

امروز اسکات فیتس‌جرالد از نویسندگان بزرگ قرن بیستم امریکا به‌حساب می‌آید، آدمی همسنگ همینگوی و شاید هم بالاتر و مقداری پیشکسوت‌تر از او؛ چون فیتس‌جرالد بود که به عنوان یک آدم مشهور، وقتی که در فرانسه بودند و به خانه‌ی گرترود استاین رفت‌وآمد داشتند، همینگوی را، که هنوز ناشناس بود، به ناشر خودش، بنگاه اسکریبنر، توصیه کرد.

همینگوی در کتاب ضیافت سیار، که شرح خاطرات او در پاریس در دهه‌ی سوم این قرن است، سه فصل را به اسکات فیتس‌جرالد و زنش، زلدا، اختصاص داده است. تصویری که از ایشان ترسیم می‌کند هجوآمیز است، کما این‌که تصویر خیلی آدم‌های دیگر هم در این کتاب هجوآمیز است، ولی در عین حال همینگوی از تحسین استعداد فیتس‌جرالد خودداری نمی‌کند:

«استعدادش طبیعی بود، همان‌قدر طبیعی که نقش ذرات رنگ بر بال پروانه. مدت‌زمانی چند و چون حال خودش را بیش‌تر از یک پروانه درک نمی‌کرد و نفهمید چه وقت بالش ساییده شد و لطمه دید. اما بعد وقتی به بال آسیب‌دیده‌اش و ترکیب نقش آن توجه کرد و بلد شد فکر کند، دیگر نتوانست بپرد؛ چون عشق پرواز از سرش رفته بود و تنها زمانی را می‌توانست به‌یاد بیاورد که پریدن برایش طبیعی و بدون زحمت بود».

دیگران هم درباره‌ی استعداد طبیعی فیتس‌جرالد مطالبی گفته‌اند، مخصوصاً پس از انتشار گتسبی بزرگ که یک سر و گردن بالاتر از داستان‌های کوتاه و بلندی بود که قبلاً نوشته بود. به‌ظاهر یک جواب برای معمای اختلاف سطح گتسبی بزرگ و آثار پیش از آن وجود داشت: این‌که چشمه‌ی نبوغی دفعتاً فوران کرده بود. محققانی که در سال‌های اخیر در تحول زندگی فیتس‌جرالد تأمل کرده‌اند، و دوست عزیز، در دانشگاه‌های متعدد امریکا محققانی که ادبیات معاصر کشور خود را زیر ذره‌بین می‌گذارند و یا دانشجویان را به تجزیه‌وتحلیل آن آثار دلالت می‌کنند بسیار فراوان‌اند، این فرضیه‌ی فوران ناگهانی نبوغ را رد می‌کنند. طلیعه‌های گتسبی بزرگ را جابه‌جا می‌توان در داستان‌های کوتاه سال‌های ۱۹۲۳ و ۱۹۲۴ فیتس‌جرالد دید. در همین اوان نیز تحولی در دید او پدید آمده بود و تصورش از کار یک نویسنده و تکنیک او پخته‌تر شده بود. به جای نویسندگانی چون کامپتن مکنزی اسکاتلندی که در آغاز جوانی می‌پسندید حالا به آدم‌های استخوان‌داری چون هنری جیمز و جوزف کنراد روی آورده بود.

کنراد در مقدمه‌ی خود بر کتاب زنگی کشتی نارسیوس نوشته بود: «اثری که می‌کوشد خود را، هرچند در کمال تواضع، به پایه‌ی هنر برساند باید در هر سطر موجب توجیه خود را به‌همراه داشته باشد». باز کنراد گفته بود نویسنده وظیفه دارد که «به کمک نیروی کلام خواننده را به شنیدن، به حس‌کردن و بیش از همه به دیدن وادارد.» و فیتس‌جرالد در نوشتن گتسبی بزرگ کوشیده بود به هر دو دستور عمل کند.

گتسبی بزرگ نمونه‌ی کاملی است از یک رمان حساب‌شده: فکر، طرح، نقشه، پیش‌نویس اول، پیش‌نویس تصحیح‌شده، پاک‌نویس و باز هم جرح‌وتعدیل تا آخرین لحظات چاپ. بررسی فصل اول کتاب می‌تواند این موضوع را روشن کند. همه‌ی آدم‌های اصلی رمان، به استثنای ویلسن، در آن جمع می‌آیند، اگر همه از طریق تلفن و دو آدم اصلی هم، یعنی گتسبی و دیزی، مسیرشان دو بار تلاقی می‌کند، اگر نام همه گتسبی باشد که دیزی، بر حسب تصادف، از زبان جوردن بیکر می‌شنود، و گتسبی که از دور به سوی چراغ سبز انتهای لنگرگاه دیزی اشاره‌های نیایش‌مانند می‌کند. بدین ترتیب، فصل اول خلاصه‌ی کپسول‌مانندی می‌شود از همه‌ی کتاب و حتی درون‌مایه‌ی آن که تضاد آشتی‌ناپذیر خواب و خیال از یک طرف و واقعیت از طرف دیگر است.

اما آنچه غیر از فیتس‌جرالد از لحاظ تکنیک داستان‌نویسی انجام داده است و از آن جمله است استفاده از راوی و استفاده از اجزای سمبلیک از قبیل «چراغ سبز» و «چشم‌های دکتر تی. جی. اتل‌برگ» که خود در کتاب گاهی صورت گوشت‌وپوست‌داری هم مثل «مرد چشم‌جغدی» پیدا می‌کند، حسن بزرگ کتاب انعکاس زندگی امریکا در سال‌های پرجوش‌وخروش پس از جنگ جهانی اول است: نخستین جلوه‌ی معجزه‌آسای اقتصاد توسعه‌یافته‌ی امریکا که رونق و راه و رسم تازه‌ای به زندگی مردم آن دیار می‌بخشید؛ پول بود، پول سرشار، که حکومت می‌کرد، که زندگی می‌آفرید، که مایه‌ی شامانی بود، که زیباترین مه‌رویان را اسیر می‌کرد. اگر پول داشتی دارای همه چیز بودی و اگر پول نداشتی هیچ. تجارت و صنعت میلیونر می‌زایید و تحریم مشروبات الکلی به قاچاقچیان میدان می‌داد جیبشان را پر کنند و نیویورک با آسمان‌خراش‌هایش، چراغانی مدامش و عیش‌ونوش و رقص و آوازش جولانگاه این جیب‌های پر بود.

فرق پولدارهای نسل تازه با ثروتمندان پیش از خودشان در این بود که پولشان را خرج می‌کردند. ثروتشان به صورت قصر و مزرعه و حساب‌های بانکی نبود، طلای مذاب بود. هنر آدم در این بود که بتواند به همان سرعتی که پول درمی‌آورد خرج کند و اسکات فیتس‌جرالد نویسنده هم می‌کوشید چنین کند. اصلاً نویسنده شده بود که پول دربیاورد تا بتواند معشوقه‌ی جنوبی‌اش، زلدا سیر، را که شوهر تهیدست نمی‌خواست، به دام ازدواج بکشد، که بتواند سالی ۳۶۰۰۰ دلار خرج کند، و امریکای خروشان سال‌های ۱۹۲۰ به نویسنده‌ای که کارش می‌گرفت و داستان‌هایش را در مجله‌های پرتیراژ چاپ می‌کردند و کتاب‌هایش سی‌هزار و چهل‌هزار نسخه به‌فروش می‌رسید فرصت این بلندپروازی‌ها را می‌داد.

گتسبی بزرگ تصویر زنده‌ای از این سال‌های سرسام‌آور است، تصویری است از میلیونرها و در عین حال از خاکسترنشین‌ها و از برخورد آن‌ها، و تحلیلی است از مسائل اخلاقی و معنوی که راه و رسم تازه‌ی زندگی به‌وجود آورده بود. خون زنده چنان در رگ‌های کتاب جریان دارد که نه تنها برای خوانندگان امریکایی و انگلیسی‌زبان، بلکه برای خوانندگان دست‌دوم کتاب نیز صحنه‌های فراموش‌نشدنی، آن‌جا که تشابه تجربه‌ی نویسنده و خواننده صحنه‌ی تشریح‌شده را ناگهان جان می‌بخشد فراوان است.

دوست عزیز، شاید یکی از دلایل پذیرفتن کار دشوار ترجمه‌ی این کتاب از طرف من گذراندن چند صباحی در زادگاه فیتس‌جرالد و چشیدن طعم زمستان‌های «تند و تیز و وحشی و نیروبخش» مینه‌سوتا باشد. «تشابه تجربه» کار خودش را کرد و برگرداندن کتاب به فارسی عجولانه تقبل شد. و حالا هم که پس از ساعت‌ها و روزها عرق‌ریختن و پنجه در مو کردن و بعد بر تکمه‌های ماشین تحریر کوبیدن، ترجمه‌ی فارسی گتسبی بزرگ را به تو و دوستانت تقدیم می‌کنم، تنها خوشحالی من از این است که اولین ترجمه‌ی فارسی یکی از آثار معتبر اسکات فیتس‌جرالد را انجام داده‌ام.

ولی اگر از توفیق این ترجمه بپرسی، خواهم گفت هر چه توانسته‌ام کرده‌ام و از درست‌ترین راهی که بلد بودم رفته‌ام، ولی نتیجه‌ی کار هر چه باشد ترجمه است، اسکات فیتس‌جرالدِ اصل نیست؛ چون اسکات فیتس جرالدِ اصل را فقط به انگلیسی می‌توان بخوانی، و وقتی پای ترجمه در میان آمد صحبت از صافی‌های متعددی است که ماده‌ی اصلی را از آن‌ها باید بگذرانی ــ که تنها یکی از آن‌ها صافی مترجم است ــ و معلوم نیست این صافی‌ها چقدر از ماده‌ی اصلی را بگذرانند و چقدرش را نگاه دارند.

نمی‌خواهم صحبت از «نارسایی» زبان فارسی بکنم؛ چون وقتی هم قصد می‌کنیم چند سطر فارسی پدرومادردار به انگلیسی ترجمه کنیم فوراً گرفتار «نارسایی» زبان انگلیسی می‌شویم و این در حقیقت نارسایی دو زبان نیست، نارسایی خود ما و نارسایی کار ترجمه است و مشکل آن قضیه‌ی رنگ‌وبوی کلمات در یک زبان که زاده‌ی استعمال مرسوم آن‌هاست، و این‌که وقتی معادل قراردادی همان کلمه‌ها را در زبان دیگر به‌کار بردی می‌بینی از آن رنگ‌وبوی اصلی خبری نیست. و وقتی هم دنبال «رنگ‌وبوی» مشابه در زبان دوم رفتی از ریشه‌ی کلمات در زبان اول دور می‌افتی. و این مشکل در فیتس‌جرالد که کلمات را به معانی مجازی و حتی کاملاً اختیاری به‌کار می‌گیرد چند برابر است.

لحن گتسبی بزرگ در انگلیسی «محاوره‌ای» است، مثل صحبت‌های طنزآمیز آدم‌های تحصیل‌کرده‌ی معاصر اسکات فیتس‌جرالد (و ضبط کتاب به این لحن خود به عقیده‌ی اهل فن از محاسن آن است)؛ چون هر چه باشد داستان از زبان نیک کارموی (؟) بیان می‌شود، و در آن این حالت پای صحبت راوی نشستن باید روشن باشد. این کار اشکالی برای نویسنده ایجاد نکرده است؛ چون اولاً در انگلیسی، زبان گفتار و نوشته بر خلاف فارسی دوگانگی چندانی ندارد و ثانیاً، سنت داستان‌نویسی راه را قبلاً برای او کوبیده است.

در کار ترجمه‌ی فارسی در همین مورد، دوست عزیز، باید بگویم که من جرئت نکردم در تمام طول داستان به نیک کارموی بیان «عامیانه» بدهم؛ چون به علت همان دوگانگی فارسی «محاوره‌ای» و فارسی «ادبی» بعضی از ترکیبات ناآشناتر و دور از ذهن ممکن بود به کلمه‌ها و ترکیبات ساده‌تر نخورد. و از آن گذشته، چون بر خلاف سنت نویسندگی و ترجمه‌ی داستان عمل می‌شد، ممکن بود غرابتی در متن فارسی به‌وجود آید که زایل‌کننده‌ی قدرت قلمی اسکات فیتس‌جرالد باشد. تنها آزمایش کوچکی از این بابت در فصل چهارم در بیان گذشته‌ی دیزی از زبان جوردن بیکر شده است.

در ضمن، نزدیک به پایان ترجمه‌ی کتاب بود که ترجمه‌ی فرانسه‌ی گتسبی بزرگ به دستم رسید و برای حصول اطمینان از صحت ترجمه‌ی خود و درست بودن بعضی استنباط‌ها جابه‌جا مقابله‌ای به‌عمل آوردم و خوشحالم که بگویم به جز یکی ـ دو مورد که ترجیح دادم بر خلاف نظر مترجم فرانسه از استنباط خود عدول نکنم اتفاق‌نظر موجود بود.

و همین‌جا سخن کوتاه.

کریم امامی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما