هیچ چیز نمی‌تواند به من آسیب برساند

ساعت سه‌ی بامداد

میشل ماک [2] / تلخیص و ترجمه: هنگامه مظلومی

مدت‌ها پیش، وقتی اسکات فیتزجرالد از موفقیت ناگهانی‌اش سرخوش بود، به یک روزنامه‌نگار گفت که هیچ کس نباید بیش از سی سال عمر کند. فیتزجرالد، شاعر ـ پیامبر دوره‌ی پس از جنگ، دیروز در اتاق خوابش در مسافرخانه‌ی گروو پارک[۳] شاهد فرارسیدن چهلمین سالگرد تولدش بود. او دیروز را مانند همه‌ی روزهای دیگرش سپری کرد: در حال تلاش برای گریز از غم و اندوهی که چند سال اخیر او را تسخیر کرده است.

معاشرانش منِ گزارشگر بودم و پرستار جنوبی، نرم‌زبان، مادرگونه و بخشنده‌اش. او، مثل بازیگران، شجاعانه با ملاقات‌کننده‌اش گفت‌و‌گو کرد. در حالی که نور آفتاب با ابرهایی پوشانده می‌شد که بر صحنه‌ی کوه و غروب سایه انداخته بودند، در دل فیتزجرالد آشکارا اندک امیدی دیده می‌شد.

به لحاظ بدنی، او از عوارض حادثه‌ای که هشت هفته پیش رخ داده بود رنج می‌برد. در پرشی از تخته، شیرجه‌ای پانزده‌فوتی شانه‌ی راستش را شکسته بود. اما این درد در برابر دست‌های لرزانش، بی‌قراری و حالت صورتش که به سان بچه‌ای بود که به‌سختی کتک خورده است، درد به‌شمار نمی‌آمد.

در مراجعت مکررش به گنجه‌ای که بطری‌ای درش قرار داشت، بی‌اختیار می‌نمود. هر بار که نوشیدنی در لیوان مدرج واقع روی پاتختی می‌ریخت، نگاه درخشنده‌ای به پرستار می‌انداخت و می‌پرسید: «فقط یک اونس[۴]؟»

و هر بار پرستار، بدون این‌که پاسخی دهد، نگاهش را پایین می‌انداخت. فیتزجرالد هم اصراری نداشت که زخم و شکستگی شانه‌اش را بهانه‌ای برای نوشیدن عنوان کند.

او با لحن تمسخرآمیزی گفت: «چیزهایی برای بابا[۵] اتفاق افتاد … پس بابا افسرده شد و نوشیدن را شروع کرد».

او از آن‌که بگوید آن «چیزها» چه بودند امتناع کرد. گفت: «یکی پس از دیگری آمدند و بعد بالأخره ضربه‌ای وارد شد».

منِ گزارشگر البته، پیش از آمدن به کارولینای شمالی، اطلاعاتی در مورد فیتزجرالد از دوستان او در بالتیمور کسب کرده بودم ــ شهری که فیتزجرالد تا جولای سال پیش در آن زندگی می‌کرد.

همسر نویسنده، زلدا، سال‌ها بیمار بوده است. یکی از دوستانش گفت صحبت‌هایی هم در مورد تلاش زلدا برای خودکشی بر سر زبان‌ها بوده است. گفته شده که زلدا در یک بعدازظهر که با فیتزجرالد مشغول پیاده‌روی و گردش بوده خود را لحظاتی پیش از عبور یک قطار روی ریل‌های راه‌آهن انداخته است و فیتزجرالد، که خودش هم سلامت جسمی درست‌وحسابی نداشته است، به‌دنبالش دویده و به‌سختی توانسته است جان او را نجات دهد.

دشواری‌های دیگری هم وجود داشته‌اند. اما در نهایت خانم فیتزجرالد در یک آسایشگاه نزدیک این شهر (کارولینای شمالی) بستری شد و فیتزجرالد هم خیلی زود به دنبال او اتاقی در مسافرخانه‌ی پارک گروو گرفت که یکی از مشهورترین و بزرگ‌ترین هتل‌های ساحلی در آمریکاست.

اما دلایل درهم‌شکستگی فیتزجرالد در مقایسه با تأثیرات این افسردگی در نویسنده اهمیت کم‌تری دارند. او در یک اتوبیوگرافی که در مجله‌ای منتشر شد، خودش را «بشقابی ترک‌خورده» توصیف کرد.

او نوشت: «با این حال، برخی از اوقات، بشقاب ترک‌خورده را نیز بایستی هم‌چنان در آشپزخانه نگاه داشت. شاید که موقعی در امور خانه به‌کار آید. آن ظرف دیگر نمی‌تواند روی اجاق گرم شود و یا همراه ظرف‌های دیگر در تشت ظرفشویی قرار گیرد، اما برای نگه‌داشتن باقی‌مانده‌ی غذایی به‌درد می‌خورد».

«برای درمان کسی که غرق شده است، برای کسانی که حقیقتاً ندار و بی‌چیز شده‌اند و یا به لحاظ جسمی در رنج‌اند، هواخوری و استفاده‌ی بهینه از روز توصیه می‌شود. ولی در ساعت سه‌ی بامداد چنین درمانی کارساز نمی‌افتد و در سیاه‌ترین شب‌های روح، ساعت همیشه سه‌ی بامداد است. در چنین ساعتی تمایل انسان بر این است که در رؤیاهای کودکانه فروبرود تا مواجهه‌ی خود با هر مسئله‌ای را تا نهایت امکان به‌تأخیر اندازد. در عین حال، آن فرد همواره با تماس‌های گوناگون با دنیای اطراف از رؤیاهایش بیرون کشیده می‌شود».

«کسی که با چنین شرایطی روبه‌رو می‌شود بلافاصله سعی می‌کند به رؤیایش بازگردد و امیدوار باشد که امور به‌خودی‌خود سامان می‌گیرند. اما هر چه این کناره‌گیری مصرانه‌تر باشد، احتمال راست‌وریس‌شدن اوضاع هم کم‌تر و کم‌تر خواهد شد و فرد به جای این‌که شاهد محوشدن غم و اندوهش باشد، شاهدی بر یک اعدام، بر تجزیه‌ی شخصیت خود خواهد بود …».

دیروز، جایی در نزدیکی‌های پایان گفت‌وگوی طولانی و درهم‌وبرهممان، فیتزجرالد مطلب بالا را با زبانی دیگر تکرار کرد. او گفت: «نویسنده‌ای چون من باید اطمینان مطلق، ایمان مطلق به ستاره‌ی بختش داشته باشد. این تقریباً احساسی عرفانی است، احساسی که مثلاً به تو می‌گوید: هیچ اتفاق بدی برای من نمی‌افتد، هیچ چیز نمی‌تواند به من آسیب برساند، هیچ چیز نمی‌تواند مرا تکان دهد».

«توماس وولف چنین احساسی داشت. ارنست همینگوی داشت. من هم زمانی داشتمش. اما در جریان سیلی از ضربه‌ها، که مقصر بسیاری‌شان هم خودم بودم، اتفاقی برای آن حس ایمنی‌ام افتاد و من دستاویز محکمم را گم کردم».

«پدرم هم زمانی دستاویزش را گم کرد و من هم گم کردم. ولی اکنون دارم تلاش می‌کنم دوباره به‌دستش بیاورم. این تلاش را با نوشتن قطعاتی برای مجله‌ی اسکوئیر[۶] آغاز کردم. شاید نوشتن آن قطعات اشتباه بود. بهترین دوستم، یک نویسنده‌ی بزرگ آمریکایی که من او را منشأ آگاهی هنرمندانه‌ی نهفته‌ام در یکی از آن قطعات می‌نامم، نامه‌ای خشمگینانه به من نوشت. او گفته بود من احمقم که آن قطعات دلگیر و غمبار شخصی را می‌نویسم».

پرسیدم: «در حال حاضر، چه برنامه‌هایی دارید، آقای فیتزجرالد؟ مشغول کار بر روی چه هستید؟»

«اوه، بر روی خیلی چیزها. ولی بیایید در مورد برنامه‌ها صحبت نکنیم. وقتی از برنامه‌ها و نقشه‌ها صحبت می‌کنیم، بخشی از آن‌ها کم می‌شود و از دست می‌رود».

فیتزجرالد اتاق را ترک کرد و پرستارش گفت: «یأس، یأس، یأس … روزها و شب‌هایی از ناامیدی. سعی می‌کند در مورد کار و آینده‌اش صحبت نکند. او کار می‌کند، ولی خیلی کم … شاید سه یا چهار ساعت در هفته».

فیتزجرالد خیلی زود برگشت. با ادا و اطوار گفت: «ما باید تولد آقای نویسنده را جشن بگیریم … باید گاوی بکشیم و یا لااقل کیکی ببریم». او جام دیگری برای خودش پر کرد.


[۱] این مصاحبه بخشی از کتاب در سوی دیگر بهشت، اسکات فیتزجرالد، ۴۰، گرفتار در یأس است که برای اولین بار در نیویورک پست به سال ۱۹۳۶ منتشر شده است.

[۲] Michel Mok

[۳] Grove Park Inn

[۴] ounce: واحد اندازه‌گیری

[۵] Papa

[۶] Esquire

پاسخ دهید

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما