نگاه كردن به تصویری تخیلی از جهان ممكن

سیمرغ و جدالش با سیروس

رؤیا دستغیب

رمان اقیانوس نهایی (کتاب دوم: آناتومی پرندگان) را، که آغازش در کتاب گذرگاه پرندگان و پایانش به گفته‌ی نویسنده در رمانی است که در آینده چاپ خواهد شد، باید در چارچوب مفهومی خاص خودش بررسی کرد. این دو کتاب که من از دانیال حقیقی خوانده‌ام رمان‌هایی پسامدرنیستی هستند که از بن‌مایه‌ها و پی‌مایه‌های نوشتار علمی ـ تخیلی سود جسته‌اند. رمان آناتومی پرندگان قبل از شروع ما را به خواندن شعر باب دیلن دعوت می‌کند، شعری که به فهم ا‌نسان از جهان ضربه می‌زند. شعر ما را وامی‌دارد به این فکر کنیم که چرا انسان روی هر چیز و هر کس نام می‌گذارد. نام‌گذاری به نوعی سعی در تصاحب امر واقعی است. به قول آگامبن، «همه‌ی موجودات زنده در ساحت امر گشوده به‌سر می‌برند، لیکن تنها آدمیان می‌خواهند این گشودگی را به تملک خویش درآورند».

دانیال حقیقی نویسنده‌ای است که می‌خواهد با تخیلش، مرزهای رمان‌نویسی ایرانی را وسعت ببخشد و دست به تجربه‌ای تازه بزند. این کار امروزه شاید بیش‌تر از هر وقت دیگر به شجاعتی نیاز دارد که می‌تواند مانند تیغی دولبه عمل کند. اما او تا کنون نشان داده در راهی که پیش گرفته انگیزه‌ی کافی دارد. اگر بخواهیم با نگاه خطی به سراغ رمان آناتومی پرندگان برویم، زود خسته می‌شویم و از نفس می‌افتیم؛ زیرا این روایت با درهم‌آمیزی تصاویری بی‌شمار و خرده‌روایت‌های متعدد و تکه‌تکه و درهم‌تنیدن فضاها و مکان‌ها و زمان‌های متفاوت ما را با وضعیتی بحرانی روبه‌رو می‌کند ــ بحرانی که امروزه فلاسفه‌ و نظریه‌پردازان منتقد مانند پیامبرانی مطرود مرتب پیشگویی‌اش می‌کنند، اما گفته‌هایشان در گردباد رسانه‌ها گم می‌شود. روایت به برزخی در جهان شکل می‌دهد که میان آسمان و زمین معلق است. راوی رمان که نامش ارس، خدای عشق در یونان باستان، است با شور و شوق و عشقِ هماهنگ با اسمش برای تغییر وضعیت به تلاشی خستگی‌ناپذیر دست می‌زند. او در این راه از هیچ کاری دریغ نمی‌کند، از رفتن به درون حفره‌ای تاریک وسط تهران تا صعود به بالاترین طبقه‌ی برج شیشه‌ای سیروس یا، به قول نویسنده، «این بنده‌ی کم‌ترین کف دستش را به کف استخر کهکشان زده‌ و دومرتبه به سطح آب بازگشته است». در جایی اروس سوار بر جرثقیل به درون حفره‌ی تاریک یا همان هیچ یا، به تعبیر دیگر، حفره‌ی لکانی که تمام کنش‌های انسانی دور آن شکل می‌گیرند فرومی‌رود. و در این‌جاست که او به آسمانی نگاه می‌کند که دور و دورتر می‌شود. شاید این آسمان همان معنویت خودساخته‌ای است که در جهان سرمایه‌داری با پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیکی تبدیل به یک سقف شده است، سقفی سنگین که بر سر جهان پسامدرن افتاده و قدرت هر نوع تفکری را از او گرفته است. رمان، مانند همه‌ی روایت‌های پسامدرن، عناصر عدم قطعیت و به‌هم‌ریختگی زمانی و مکانی را در خود دارد. در داستان، گذشته و آینده‌ در اکنون به هم رسیده‌اند و قابل تفکیک از هم نیستند. نویسنده ما را به جهانی می‌برد که با وجود این‌که تکه‌هایش برایمان آشناست و یا در روزمر‌گی به آن برخورده‌ایم، در کلیتش غریب و دور از ذهن است. مثل وصل‌شدن هلسینکی و تهران یا کاکی‌موتو، نوه‌ی دختری آشپز افسانه‌ای امپراتور، و بسیاری دیگر … ما هم‌چنین در رمان با طوفانی از اسامی روبه‌رو هستیم که از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب را درمی‌نوردد. از اسم لاکلائو و موفه، که نظریه‌پردازان انتقادی‌اند، گرفته تا ابن رشد و کریم آقا. از دیدی دیگر، نویسنده خواسته آنچه را نامرئی است مرئی کند. همان امور نامرئی که یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های جهان امروز است. امروزه انسان بیش‌تر از هر زمان دیگری با بازنمایی‌ آنچه غایب است روبه‌روست که تأثیری مستقیم در هویتش می‌گذارد و او را بدل به آنچه نیست می‌کند. جهان پر از سیگنال‌ها و اصوات نامرئی است که نویسنده آن را توسط فضا و آدم‌ها و افکار عجیب و آشفته برایمان آشکار می‌کند. در حقیقت، اگر سیگنال‌هایی را که در فضای اطرافمان جاری هستند می‌توانستیم ببینیم، کائوس را می‌دیدیم: گوشه‌ای از آنچه رمان برایمان بازنمایی کرده است.

صحنه‌‌ی بدیعِ ظاهرشدن حفره‌ی خالی وسط شهر که تن به نمادینه‌شدن نمی‌دهد و حضورش هیچ معنایی را برنمی‌تابد می‌تواند همان امر واقعی لکانی و نکته‌ی کلیدی رمان باشد. خلأی که به نوعی غیاب جهان یا غیاب واقعیت را در دل خود دارد و در تضاد است با حضور پررنگ آدم‌ها و ربات‌ها و ماشین‌ها و ساختمان‌هایی که مانند تصاویر مغشوشی به دورش در حال چرخش‌اند. به قول ژان بودریار، فیلسوف پست‌مدرن، «فرهنگ پسامدرن زیر سلطه‌ی وانموده است و این واژه که از آثار افلاطون آمده حاکی از نسخه‌ی بدلی است که اصلی ندارد». افراد و اشیا در رمان همانند اتم‌هایی هستند که از مدار خود خارج شده‌اند. همه‌ی آن‌ها تحت تأثیر فاجعه‌ای رخ‌داده و فراموش‌شده به‌سر می‌برند، فاجعه‌ای که به نوعی همه کس و همه چیز را دچار اعوجاج کرده است. خواننده در رمان به صورت‌های متفاوت با این انحراف روبه‌رو می‌شود، مثلاً در صفحه‌ی ۳۱: «که از مهاجرت مصلحین انتقادی به ینگه‌دنیا و بردن انحرف از اروپا به آمریکا».

تمام مسیر رمان شاید بر پایه‌ی نقد سرمایه‌داری، که منجر به هویت‌زدایی از انسان‌ها شده، شکل گرفته باشد. روایت رمان مثل تمام داستان‌های پست‌مدرن در سطح پیش می‌رود و گسترش می‌یابد، اما نه در یک ساختار منظم، بلکه درهم‌ریخته و آشوبناک، مانند بازتاب نامنظم وقایع. در این‌جا بهتر است باز به بودریار برگردیم. در کتاب آمریکا می‌خوانیم: «توهمی بهشت‌آسا و درون‌نگر. می‌توانیم دیوار پاسفیک لیوتار را به صورت دیوار بلورینی بفهمیم که کالیفرنیا را در خوشبختی خودش زندانی می‌کند». این دیوار شیشه‌ای که بودریار از آن می‌گوید بسیار شبیه برج شیشه‌ای سیروس یا ساختمان «سراسر بین» است که میشل فوکو از آن می‌گوید. یا در صفحه‌ی ۹۵: «آسمان تهران در تصویری که مردم در آن روزها از شهر به‌یاد دارند صورتی‌رنگ بود، صورتی چرک و سفید، رنگ گوشت و استخوان، رنگ زخم، که بازی شروع شد و مگاترابرها از هر طرف می‌دویدند و تکه‌هایی از زمین تهران را بلند می‌کردند و به سمتی فرار می‌کردند». این آسمانِ رنگ گوشت و استخوان که شهر زیرش به‌سختی نفس می‌کشد بیش‌تر به آسمانی‌ می‌ماند پس از یک فاجعه‌ی اتمی، با یک شهربازی که مانند زخمی روی بدنش دهان باز کرده است. راوی یا اروس، وقتی از همه‌ی تلاش‌هایش برای بهبود وضعیت ناامید می‌شود، تن به دگردیسی دردناکی می‌دهد که همان تبدیل‌شدن به سیمرغ است، دگردیسی‌ای که باید به بدنی تحمیل کند که منبع غرایزش است. در نهایت، او تبدیل به پرنده‌ای به نام سیمرغ می‌شود و هدف حمله‌ی شکارچی‌های سیروس قرار می‌گیرد و به‌شدت زخمی می‌شود. حتی ستون فقراتش را با فنری عوض می‌کند تا بتواند سیال و منعطف فکر کند و در آخر هم به دستور سیروس جادوی سیاه بر سرش می‌ریزند و در گودالی از سیاهی لزج و خیس گرفتارش می‌کنند. اروس در اولین ملاقاتش بعد از پرنده‌شدن به پدر خود می‌گوید: «می‌بینی بابا؟ می‌بینی بالأخره چه جونوری از من درست کردی؟ خیالت راحت شد؟» یا در صفحه‌ی ۴۷ به پدرش می‌گوید: «سراسر زندگی من دویدن دنبال ایده‌ی تو بوده». پدر با حالت غمگین به او می‌گوید: «به خدا مال منم همین بوده». در این‌جا او از نسل پیش از خود گله می‌کند، اما زود متوجه می‌شود آن نسل هم اسیر ایده‌ی نسل قبل از خودش بوده است. در این مورد کارل گوستاو یونگ می‌گوید: «ما بچه‌های زخم‌خورده‌ای هستیم که از پدر و مادرهای زخمی به‌دنیا آمده‌ایم».

در رمان، دیگری بزرگِ لکانی که می‌تواند سرمایه‌داری یا نماد آن سیروس باشد، با ساختن ساختار عمودیِ قدرت به کمک رسانه‌ها و تبلیغات و بازتولید خشونت، همه‌ چیز و همه کس را تحت کنترل گرفته، ولی قادر به پنهان‌کردن شکاف‌ها و گسست‌هایی که در بدنه‌اش ایجاد شده نیست. در صفحه‌ی ۳۲: «پس دنباله‌ی حرف‌های آن اسب شاخ‌دار دروغگو را نگیر که اسب شاخ‌دار صورتی راوی دهکده‌ی جهانی است. در این نقطه تو باید به تصویر جهان سفر کنی». در این‌جا با شبکه‌ی معنایی‌ای روبه‌رو هستیم که می‌خواهد همه‌ی تفاوت‌ها و هویت‌های گوناگون را تقلیل بدهد به ساخت دهکده‌ی جهانی. دانیال حقیقی در رمانش به گونه‌ای سعی در بسط ایده‌ی افلاطونی دارد. ما در داستان هم غار افلاطونی داریم و هم آتش بزرگ روبه‌روی غار را، که حالا در جهان پسامدرن، رباتی که همان هوش مصنوعی نیکوست آن را روشن می‌کند. ربات به پرنده یا همان اروس علامت می‌دهد و او را به درون غار راهنمایی می‌کند و بچه‌های دوقلویش را نشانش می‌دهد. دوقلوهای دختر و پسری که نماد آینده‌ی بشریت هستند و باید نجات پیدا کنند. اروس روی آن‌ها اسم می‌گذارد. اسم دختر را ایران و اسم پسر را یونس، و از مادر بچه‌ها، هلوی، می‌خواهد که نگذارد تا زمانش فرانرسیده، با تمدن روبه‌رو بشوند. این نگاه خیلی شبیه نظریه‌ی افلاطون در کتاب ششم جمهوری است: «فیلسوفان پس از آن‌که لوح شهر را پاک کردند، با اخراج همه‌ی افراد بالای ده سال، می‌توانند شهر را از روی الگوی صُوَر شکل دهند. فیلسوف ـ حاکمان هم می‌توانند همین کار را بکنند و نسخه‌بدلی بسازند. وظیفه‌ی آن‌ها ساختن نسخه‌بدلی از فضایل کامل در روح شهر زندانی است که بر آنان حکم می‌رانند». در انتهای رمان از زبان دختر، که اسمش ایران است و راوی کتاب بعدی هم هست، گفته می‌شود: «برای مدت‌ها مادرمان ما را درون غار و رو به دیوار نگه داشت و گاهی ما سایه‌هایی از دنیای بیرون روی دیوار مقابلمان می‌دیدیم». هم‌چنین، در صفحه‌ی آخر، ایران، وقتی از دهانه‌ی غار بیرون می‌رود، می‌گوید: «در ابتدا نور خورشید چنان درخشان بود که نتوانستم هیچ جا را ببینم، اما کم‌کم چشمانم به نور عادت کرد و خود را بر فراز چشم‌اندازی دیدم که تا دوردست‌ها امتداد یافته بود. افلاطون هم می‌گوید: «وقتی انسان از غار بیرون برود، اول تحمل نور آفتاب دشوار است، اما کم‌کم عادت خواهد کرد و در ابتدا فقط بازتاب‌ها و سایه‌ها را می‌بیند، ولی سرانجام عادت می‌کند و می‌تواند خود چیزها را ببیند و در آخر حتی می‌تواند به نور خورشید خیره شود. در آن موقع است که به یاد یاران زندانی‌اش در غار می‌افتد و به دیده‌ی ترحم به آن‌ها می‌نگرد و او این دگرگونی شگفت‌انگیز در زندگی‌اش را سعادتی بزرگ می‌یابد».

در انتها، رمان آناتومی پرندگان تصویری است از جهانی ممکن که تخیل خلاقی به آن شکل داده است. رمانی مرکززدایی‌شده که می‌تواند حاصل خواب آشفته‌ی انسان امروز در جهانی ازهم‌پاشیده و در عین حال محصور باشد، انسانی که درون شبکه‌ی درهم‌تنیده‌ی اطلاعات و تصاویر بی‌معنا گرفتار شده و کارخانه‌های تولید خشونت راهی جز تن‌دادن به دگردیسی دردناک برایش باقی نگذاشته‌اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما