کارون، در محلِ تلاقیِ روایت­‌هایی نضج‌گرفته پیرامون دو مثلث

از کارون تا کاریز

مونا رستا

کوچه‌ی ابرهای گمشده داستان یک روز از زندگی مرد جوانی به نام کارون است. کارون مانند رودی که نامش را بر خود دارد اهل جنوب ایران است. او، که نوجوانِ روزهای جنگ است، یک روز وقتی در جریان بازی فوتبال توی دروازه‌ی تیمش ایستاده، اولین گل را از حریف می‌خورد و دومین گل را از آسمان، از سوی عراقی‌ها، جوری که دیگر حتی دروازه‌ای برای گل‌خوردن باقی نمی‌مانَد: «هم مادر مُرد. هم پدر ــ که کور بود. و هم همه. همهمه و دود» (ص ۳۷). کارون وقتی با مخروبه‌ی باقی‌مانده از خانه‌ چشم در چشم می‌شود‌، بی‌آن‌که بداند، آن‌قدر از بوی باروت و لرزه‌ی انفجار دور می‌شود که سر از تهران یا به قول نویسنده پایتخت درمی‌آورد.

نویسنده، سال‌ها پس از این اتفاق، صبح روز اول مهرماه از سال نمی‌دانیم چند، یعنی دقیقاً در سالگرد نخستین روز از جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق سراغ کارون را می‌گیرد و تا عصر، همپای او و افکارش پیش می‌رود. اگرچه طول این همپایی کوتاه است، عرض آن با تداعی‌ها و پس‌رفتن در خاطرات چنان بلند می‌شود که اتفاقات چهار دهه‌ی گذشته را در بر می‌گیرد. داستان از اساس حول محور اتفاقات گذشته است که شکل می‌گیرد. حالِ این داستان اگر هم اهمیتی پیدا کند تنها از بابت ارتباط با گذشته است: تداعی گذشته، دادن معنایی جدید به اتفاقات گذشته یا تاباندن نور بر زاویه‌ای تاریک از روزهای گذشته: «حال اگر که بود فقط دری بود برای عبور ــ برای رفتن به گذشته و مرور قبل» (ص ۴۲). این نگاه نه فقط ناظر بر محتوای داستان است، بلکه بر فرم آن نیز مؤثر بوده و همان وضعیتی را رقم زده که در متنِ رمان در توصیف داستانی دیگر آمده است: «و داستانی که داشت یواش‌یواش شکل می‌گرفت. جلو نمی‌رفت. باز می‌شد، ایستاده در جای خودش» (ص ۱۶۷). رمانِ کوچه‌ی ابرهای گمشده نیز بی‌آن‌که با سرعت به جلو حرکت کند، در جای خود گسترش پیدا می‌کند و ابعادی جدید به‌خود می‌گیرد.

با این ایده است که نویسنده به سراغ کارونِ نوجوانِ روزهای جنگ می‌رود، کارونی که هم‌چنان ترس‌خورده است، ولی حالا دیگر مرد جوانی شده، مرد جوانی که سال‌هاست در تهران زندگی می‌کند، برای خودش دوستانی پیدا کرده، کار و کاسبی دست‌وپا کرده و تمام اتفاقات مهم زندگی‌اش حوالی یک چهارراه جریان پیدا می‌کند، چهارراهی که یک روز در آن پریا را از دست می‌دهد و سال‌ها بعد در همان با شیده قرار ملاقاتی می‌گذارد، ملاقاتی که نظمی جدید به اتفاقات گذشته در ذهن کارون می‌دهد، نظمی که نه تنها به معنای جواب‌گرفتن سؤالات کارون نیست، بلکه خودش می‌شود یک سؤال جدید، اما پیشنهادات تازه‌ای برای چینش اتفاقات در ذهن او دارد. این همان وضعیتی است که در طول داستان یک بار درباره‌ی مجسمه‌ای که کارون نمی‌تواند پی به طرح و دلالت آن ببرد و بار دیگر در اواخر داستان پیرامون یک تابلو مورد اشاره قرار می‌گیرد: «نکند از آن تصویرهاست که از هر زاویه یا با هر بار دیدن شکل تازه‌ای می‌گیرند؟ … ولی پس چرا در تمام این سال‌ها این‌طور نبود؟» (ص ۳۰۶).

کارون، در جایگاه شخصیت اصلی و عامل کانونی‌کننده‌ی این رمان، در محلِ تلاقیِ روایت‌هایی نضج‌گرفته پیرامون دو مثلث قرار دارد. از یک سو مثلث رامین، سامان و سیما که کارون در قالب کاغذپاره‌هایی دورریخته‌شده که به صورت اتفاقی در کوچه پیدا کرده است با آن‌ها آشنا می‌شود، و از سوی دیگر، مثلث شیده، دوستش و معلم موسیقی‌اش که کارون آن را به روایت شیده می‌شنود. برهم‌افتادن این دو مثلث در این رمان تصویر ستاره‌ی داود را به ذهن متبادر می‌کند که یکی از دلالت‌های آن تعادل و هماهنگی میان عنصر مذکر و مؤنث است، یعنی همان مسئله‌ای که آدم‌های این داستان را به‌چالش کشیده و قصه‌ی آن را رقم زده است. در دوسومِ ابتداییِ رمان، کارون درگیر روایت مثلث اول است و در یک‌سومِ پایانی، پای مثلث دوم به داستان باز می‌شود. در حین روایت‌شدن مثلث دوم است که خواننده وقتی اشاره‌ها و نشانه‌های موجود در این روایت را کنار آنچه پیش از این دستگیرش شده می‌گذارد، می‌تواند شخصیت‌های رمان را به جای آدم‌های این دو روایت بنشاند. به عبارت دیگر، خواننده کوچه‌ی ابرهای گمشده را در حالی به‌پایان می‌رساند که ذهنش محل انباشت «می‌تواند باشد»هاست: پریا می‌تواند همان دوست قدیمی، ممشاد می‌تواند همان معلم موسیقی و پدر سارا می‌تواند همان رامین باشد. این ویژگی به همراه تغییرشکل‌دادن و رنگ‌به‌رنگ‌شدن امور، مسائل و انسان‌ها در طول رمان منجر شده است به تشکیل جوی از عدم قطعیت در حال‌وهوای رمان. عدمِ قطعیتِ منتشرشده در این رمان از اساس یکی از ایده‌های شکل‌گرفتن آن است، تا جایی که در پایان داستان، با وجود اشاره‌ها و نشانه‌های روشن، کارون قادر نیست با قطعیت در مورد گذشته فکر کند و خواننده هم، اگرچه می‌تواند، ولی نمی‌خواهد با قطعیت به اتفاقات داستان نظر کند؛ زیرا آنچه در طول این رمان اهمیت می‌یابد نه رویدادها و گره‌گشایی از آن‌ها بلکه بازتاب عدم اطمینان و تردیدهای کارون در میانه‌ی آن‌هاست. این ویژگی، که برخاسته از رویکرد و صبغه‌ی مدرنیستی رمان است، همسوست با کاراکتری که نویسنده از کارون برمی‌سازد، کارونی که درون‌گراست، کنج عزلت گزیده و روابطی محدود دارد. مجموع این خصایص که می‌توان از آن‌ها به «درخودفرورفتگی» تعبیر کرد سبب شده است رمان به عرصه‌ای برای بروز دنیای درون‌ذهنیِ کارون بدل شود که در حال تأکید بر افتراق او از دنیای بیرون است. این تأکید که داستان را واجد ظرفیت برای تحلیل‌شدن در قالب رهیافت‌های روان‌کاوانه‌ی نقد ادبی ساخته است با ابزارهایی صورت گرفته که یکی از شاخص‌ترینِ آن‌ها کیفیتِ شعرگونه‌ی این رمان است، کیفیتی که هم در زبان و هم در نثر داستان دریافتنی است. نویسنده از یک سو با کاربردِ استعاری «کرگدن» که در طول رمان مکرر شده است به همراه نگاهی انسان‌انگارانه به چیزهایی مانند «کیسه» و «دود» رمان را واجد زبانی استعاری ساخته است، و از سوی دیگر، با تمرکز بر پریشان‌گویی‌های کارون و انعکاس تصاویر ذهنی او که تحت تأثیر مخدر است، این ویژگی را به نثر رمان نیز تسری داده است. این راهبرد در نهایت با برهم‌زدن ساخت‌های دستوری و پس‌وپیش‌کردن نقش‌ها در جملات کامل شده است: «که چی که تن‌دادن به انقراض و سال پشتِ سال پوست‌آوردن روی پوست که چی؟ پینه برای چی؟ که پوستِ چروک زمختِ سمجِ زشت چی؟» (ص ۴۲). در ادامه‌ی زبان و نثر، حروف‌چینی رمان نیز کارکردگرایانه صورت گرفته است، به این ترتیب که نویسنده برای بازتابِ گیجی در دنیای ذهنی کارون با افکار بریده و درهمش دست به نوشتن کلمات، جملات و عبارات با حروفی منقطع می‌زند: «ا ی ن ها ک ی ه س ت ن د ک ه ق د م ب ه ق د م د ن ب ا ل م م ی ک ن ن د …» (ص ۱۴۲).

در این میان، آنچه پوشیده است ولی حتی بیش از دنیای ذهنی کارون تعیین‌کننده است همان است که کارون را در شش‌ضلعیِ میانِ این دو مثلث قرار داده: یعنی مکان. کارون به لطف دوستش، ممشاد، ساکن طبقه‌ی آخر از ساختمانی قدیمی است که از یک سو در گذشته خانه‌ی تیمی شیده و دوستانش بوده و از سوی دیگر، خانواده‌ای را در همسایگی دارد که مردِ آن، بنا بر توصیف دخترش، سارا، شباهت‌های دلالتمندی به نویسنده‌ی دفتر حرف‌ها و اندیشه‌ها دارد که به صورت اتفاقی در کوچه به دست کارون افتاده بود. این ویژگی رمان را به اجرایی از ایده‌ی مدرنیستیِ مکان به مثابه‌ی کاراکتر بدل کرده، ایده‌ای که نه فقط بر رمان حاکم است، بلکه بازتاب‌هایی در متن آن هم دارد: «اگر بدانید آن عمارت امروز چه سرنوشتی پیدا کرده، شاید خوابتان نبرد. می‌دانید! بعضی از خانه‌ها خیلی شبیه آدم‌ها هستند. کم‌تر کسی از گذشته‌ی آن‌ها خبر دارد، از این‌که چی یا چطور بوده‌اند» (ص ۲۴۷).

در دنیایی که نویسنده برای کوچه‌ی ابرهای گمشده برمی‌سازد، خانه‌ی کارون که در کوچه‌ای به نام «کاریز» قرار دارد دقیقاً همان جایی واقع شده که ابرهای گم‌شده به یکدیگر برمی‌خورند و نتیجه‌اش می‌شود بارانی که کم‌وبیش در سراسر رمان می‌بارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما