از یاد رفته

درباره‌ی سیاسر نوشته‌ی محمدحسین محمدی

احمد ابوالفتحی

سیدمیرک‌شاه آغا معتقد است که «مو و روی زن را باید پُت کرد». این جمله در پیشانی سیاسر مکتوب شده است و یک بار نیز در میانه‌های کتاب به آن اشاره می‌شود (ص ۷۲). مادرِ شخصیتِ بی‌نامِ سیاسر که «بوبو» نامیده می‌شود و شخصیتِ کتاب را «ناشاد» می‌نامد تبصره‌ای به سخنِ سیدمیرک‌شاه وارد می‌سازد: «موی زن نمود زن است مگر برای شویش» (ص ۷۵). پیش‌ از آن‌که این سخن از قولِ بوبو نقل شود، از او چنین قولی نقل شده بود: «موی نمودِ زن است … زنِ بی‌موی مثلِ باغِ بی‌درخت است» (ص ۳۳ و علاوه بر آن، پشتِ جلدِ کتاب). شخصیت اصلی داستان اما با انگشتانش چند تارِ مو را پشتِ گوش می‌برد و چنین پرسشی برایش پیش می‌آید: «پس تو چرا موی داری؟ موی‌های تو باید در گور تاریکیِ این زیرخانه سفید شود» (ص ۷۵). راویِ معطوف‌به‌ذهنِ شخصیت این جمله‌ها را وقتی نقل می‌کند که بوی نمِ زیرزمین بینی دختر را پر کرده است. او را پنهان کرده‌اند تا «مبادا باز کسی برود به طالب‌ها خبر بدهد که تو در این‌جا استی، که تو جوان استی و شوی نداری» (ص ۷۸). دختر به‌درستی یادش نمی‌آید چندساله بوده که به ایران رفته، چند سال آن‌جا مانده‌اند و چند سال است که برگشته‌اند. او نمی‌داند که سیدمیرک‌شاه آغا نامِ او را به‌یاد دارد یا نه. خودش هم نامِ خودش را از یاد برده است (ص ۷۹).

سیاسر، محمدحسین محمدی، نشر حکمت کلمه، ۱۳۹۵

سیاسر (که پیش از این با نامِ ناشاد در افغانستان منتشر شده) قسمتِ سومِ یک سه‌گانه است: از یاد رفتن اولین ضلعِ این‌ سه‌گانه‌ی داستانِ سیدمیرک‌شاه آغا و جست‌وجوی یافتنِ باتری برای رادیو، دو روز مانده به سرنگونیِ طالبان، بود. داستان دوم تو هیچ گپ نزن داستانِ مهاجرتِ دخترِ بزرگِ سیدمیرک‌شاه به ایران است (آن داستان در قامتِ یک خاطره در سیاسر حضور دارد). سومین قسمتِ سه‌گانه، سیاسر، روایتی است در موازاتِ روایتِ از یاد رفتن. اگر در آن‌جا راوی معطوف‌به‌ذهنِ سیدمیرک‌شاه آغا بود و از منظرِ او یک روز از زندگیِ افغانستانی در زمانه‌ی طالبان را روایت می‌کرد، در سیاسر روایت به ذهنِ دخترِ بی‌نام و پنهانِ میرک‌شاه معطوف است. از همین روست که ما در از یاد رفتن همدل با میرک‌شاه نگرانِ بیرون‌آمدنِ دختر از زیرزمین هستیم و در سیاسر، همدل با دختر، میرک‌شاه را چیزی فراتر از یکی از اعضای گروه طالبان نمی‌بینیم: «یک طالب آغا صاحب شده برای تو» (ص ۱۶)، سیدمیرک‌شاه آغای جذابِ از یاد رفتن که همدلی ما را برمی‌انگیخت حالا چهره‌ی دیگرش را بروز می‌دهد: «آغا صاحب می‌گوید خانه‌ای که صدای سیاسر در آن بلند شود خانه‌ی شیطان است» (ص ۲۰). ماجرا وقتی جالب می‌شود که به‌یاد داشته باشیم هر دوی این داستان‌ها در یک روز و یک زمان می‌گذرند، یعنی در همان ساعت‌ها که شخصیتِ اصلیِ از یاد رفتن در کوچه‌ها سرگردانِ پیداکردنِ باتریِ رادیو بود و ما نگرانِ آن‌که دخترش از زیرزمین بیرون نیاید و اسیرِ طالبان نشود؛ در زیرزمینِ آن خانه آغا صاحب نمودی طالبان‌وار داشته است. نویسنده، در دو اثر، شخصیت‌ها را در وضعیت‌های مشابه قرار می‌دهد و تأثیراتِ نامشابهِ این وضعیت‌ها بر آن‌ها را نمودار می‌سازد: از یاد رفتن با برخاستنِ سیدمیرک‌شاه از خواب و رفتنِ او به «کنارآب» آغاز می‌شود. در سیاسر هم با همین وضعیت مواجه هستیم. تفاوت در این است که هم بیدارشدن و هم به‌کنارآب‌رفتن برای دختر مصیبت‌اند: او بلافاصله بعد از بیدارشدن دچارِ بحرانِ پیداکردنِ چادر می‌شود (ص ۱۵) و وقتی که با هزار مصیبت در آخرین لحظه پیش از پیداشدنِ آغا صاحب که ممکن است با «عصاچوب» یا «گورمشت» به جانِ دختر بیفتد چادر را پیدا می‌کند، دچارِ مسئله‌ی رفتن به کنارآب می‌شود: آغا صاحب با رادیو‌اش جلوی زیرزمین نشسته و تا او آن‌جا نشسته دختر نمی‌تواند برای قضای حاجت کاری کند. همه‌ی آن لحظاتِ ساده که برای سیدمیرک‌شاه بیش از چند لحظه طول نمی‌کشند بحران‌های زندگی‌ دخترش می‌شوند: بحرانِ بیدارشدن و رفتن به کنارآب بارِ کششِ رواییِ داستان تا صفحه‌ی ۲۸ از این اثرِ ۱۲۸صفحه‌ای را بر دوش می‌کشد.

علاوه بر این توازی‌ها، مهم‌بودنِ مسئله‌ی زمان در از یاد رفتن و از یاد رفتگیِ زمان در سیاسر بسیار جالبِ توجه است: از یاد رفتن تلاشی است برای از یاد نبردن. دغدغه‌ی سیدمیرک‌شاه در آن اثر پس از بیدارشدن از خواب این است که دو روز است از اوضاعِ جهان بی‌اطلاع است. فصل‌های آن اثر با اشاره به ساعت‌هایی که واقعه در آن ساعت رخ می‌دهد از هم جدا می‌شوند و در یک اتفاقِ رواییِ بسیار جالب، سیدمیرک‌شاه در انتخاب میانِ نمازِ اولِ‌وقت و اخبار، اخبار را ترجیح می‌دهد. اما در سیاسر زمان «از یاد رفته» است: «چند وقت است این‌جا استی؟ چهار سال؟ نی پنج سال. شاید هم چند ماه و چند روز بیش‌تر از پنج سال است» (ص ۲۸). دختر حتی نامِ خود را از یاد برده است و حتی صدایش را از یاد برده است: «دختر باید گُنگَه باشد و تو همیشه پُس‌پُسک کرده‌ای وقت‌هایی که گپ زده‌ای با بوبویت» (ص ۷۷).

«از یاد رفته»بودنِ شخصیتِ سیاسر، علاوه بر نمودِ مضمونی، در رویکردهای فرمی اثر هم نمود داشته است: سیاسر بیش از آن‌که به گذشته‌ی روایی متکی باشد، متکی به اجرای حالِ روایی است. داستان با «اجرا»ی بیدارشدنِ دختر از خواب آغاز می‌شود: در صفحه‌ی اولِ اثر تنها این یک سطر نوشته شده است: «می‌شنوی اُ دختر؟» سطری دیگر در صفحه‌ی بعد: «اما در سرت سختی می‌کند که از جای بخیزی». و سطری دیگر در صفحه‌ی بعد: «می‌شنوی اُ دخترِ پدرلعنت؟» و در چهارمین صفحه است که هم دختر بالأخره از خواب بیدار می‌شود و هم روایت آغاز می‌شود. آن صفحه‌های سفید نمودِ چُرت‌های دختر در میانه‌ی شنیدن صداهای آغا صاحب است که می‌خواهد او را از خواب بیدار کند. در جایی دیگر که اوجِ رویکردِ اجراییِ اثر است، راویِ معطوف‌به‌ذهنِ دختر همراه با او «الستّار» می‌گوید، همراه با او حواسش پرت می‌شود و همراه با او از الستّارگفتن به یادِ جمله‌ی آغا صاحب در موردِ لزومِ پوشیده‌بودنِ روی و موی زن می‌افتد (ص ۷۲).

این اهمیتِ حالِ روایی و این پررنگ‌بودنِ اجرا به «از یاد رفته»بودنِ چیزها برای دختر بازمی‌گردد. او چنان معطوف به لحظه‌های خود است که اگر جایی به‌ خاطره‌بازی هم می‌پردازد، خاطره کارکردی در حالِ روایی‌اش می‌یابد: «تا شام باید همین‌جا بمانی و خودت را با چُرت‌هایت مشغول کنی، با خاطراتِ خودت، با احساساتِ خودت» (ص ۳۰) و بعد از این جملات است که دختر به یادِ سفرِ خواهرش به ایران می‌افتد و پیوندِ این اثر با تو هیچ گپ نزن برقرار می‌شود. روایتی با حداقلِ گذشته، با حالِ روایی‌ای که به جای نقل‌شدن اجرا می‌شود و با آینده‌ای گم‌شده در تاریکی. چنین رویکردی آوانگارد است، رویکردی نیست که در ساخت‌های معمولِ داستان‌نویسی بتوان آن را دسته‌بندی کرد، اما نویسنده گویا جسارتِ لازم برای تن‌دادن به قواعد انتخابِ چنین رویکردی را نداشته. برای همین است که در جای‌جای اثر، فاش‌گویانه و بیان‌گرایانه، به «توضیح» آنچه پیش‌تر از طریقِ اجرا به ما فهمانده شده می‌پردازد. آخرین و آشکارترین نمونه‌ی این رویکردِ محافظه‌کارانه در صفحه‌ی انتهاییِ رمان است، آن‌جا که ما پس از صفحه‌های متوالی مواجهه با سرخوشیِ همراه با هراسِ راوی که در تاریکیِ شب اجازه یافته از زیرزمین بیرون بیاید و پا به بیرونِ خانه بگذارد و حتی فراتر از آن از خانه دور شود و در مزرعه قضای حاجت کند و به خانه برگردد و لباس‌ها را دربیاورد و غسل کند، با چنین جمله‌ای روبه‌رو می‌شویم: «در تاریکی احساس امنیت می‌کنی» (ص ۱۲۸) یا آن هنگام که با چنین جملاتی روبه‌رو می‌شویم: «خدا، دختربودن هم یک غم نیست، هزار غم است» (ص ۱۵). «آغا صاحب تو را در تاریکی پوده خواهد کرد» (ص ۳۲). «پیش خودت می‌گویی آیا کدام تا از این ستاره‌ها از تو است یا نی» (ص ۱۰۱). بیانِ بی‌واسطه‌ی احساسِ امنیتی که از طریقِ اجرای صحنه‌هایی نظیرِ قضای حاجت در مزرعه (ص ۱۱۳) به مخاطب القا شده است و … نشان از محافظه‌کاریِ اجرایی‌ای دارد که در ابعادِ دیگر این اثر مشاهده نمی‌شود، به‌ویژه در نوعِ رویکردِ آن به تنِ زن.

نزدیک‌شدنِ دقیق و پرجزئیاتِ راوی به تن باعث شده که تنِ زن، امری که همواره سرکوب شده و به‌حاشیه رانده شده، در درشت‌نماترین حالتِ ممکن در معرضِ دید قرار بگیرد و این به هیچ وجه محافظه‌کارانه نیست. از ابتدا تا انتهای اثر، دختر را در وضعیت‌هایی که «نگفتنی» محسوب می‌شوند مشاهده می‌کنیم. آغا صاحب به این دلیل که نمی‌تواند غریبه را به خانه بیاورد تا برای سیاسرها «کنارآب» درست کند، وضعِ بهداشتی ناگواری را برای خانه پدید آورده است، اما راوی، که گویی چشم‌ها و زبانِ مخاطب است و معطوف به ذهن و عملِ شخصیت، تعفنِ قضای حاجت در کنارآب را با جزئیات اجرا می‌کند: «اُف می‌کنی و چشم‌هایت را پُت می‌کنی و همان‌طور روی چاهکِ کنارآب می‌نشینی … می‌نشینی … می‌نشینی … می‌نشینی» (ص ۲۶). اجرای وضعیت‌های نگفتنیِ بیولوژیک به این محدود نمی‌شود. در چاپِ افغانستانِ کتاب، صحنه‌ی تعویضِ لباس پس از آن‌که کاه به داخلِ لباسِ دختر می‌رود به طور کامل بیان شده است و … این‌گونه مواجهه‌ای با تنِ زن، که خالی از اروتیسم است و در ناتورالیستی‌ترین حالتِ ممکن بی‌پناهیِ تن را آشکار می‌سازد، سیاسر را به اثری بسیار شاخص در عرصه‌ی ادبیات فارسی تبدیل ساخته، اثری که از این منظر در کنارِ بعضی آثارِ چوبک و از جمله سنگِ صبور می‌نشیند. سنت می‌خواهد زن را پنهان کند، تا آن‌جا که از ساختنِ مستراح برای زن به این علت که پای غریبه به خانه باز می‌شود ابا دارد، ولی سیاسر زن را اجرا می‌کند و آشکار می‌سازد. این نوعی تلاش برای ایجادِ شکاف در پوسته‌ی سفتِ سنت است که برای سیاسر اهمیتی بازاندیشانه به‌ارمغان می‌آورد. نوعی بازاندیشیِ اجرایی در مسئله‌ی سنت و رویکردِ آن به تنِ زن: آیا تنِ زن تا این میزان که سنت تصور می‌کند و به دلیلِ این تصور آن را به‌حاشیه می‌راند شهوت‌انگیز است؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما