گفت‌وگو با کورش اسدی درباره‌ی نوشتن و رمان کوچه‌ی ابرهای گم‌شده

نوشتن یکی از بزرگ‌ترین تاوان‌های دنیاست

محمدرضا ریاحی

کورش اسدی نویسنده‌ای است که هم در نوشتن سبک منحصر و تثبیت‌شده‌ی خودش را دارد و هم توأمان آوانگارد است.

او را با مجموعه‌داستان‌های پوکه باز، باغ ملی، گنبد کبود و رمان کوچهی ابرهای گمشده می‌شناسیم. نویسنده‌ای که نامش با مجله‌ی کارنامه، هوشنگ گلشیری و ادبیات جنوب در پیوند و فاصله‌ی هم‌زمان است.

کورش اسدی داستان‌نویسی در آستانه است. او در اتصال و انفصال توأمان با چیزهایی است که به او نسبت دارد. برای همین، جریان‌شناسی و بررسی نوشته‌های او کار دشواری است. یکی از راه‌هایی که برای ورود به رمان جدیدش پیش رو داشتم گفت‌وگو با او بود. رمانی که سال‌ها در انتظار انتشار بود و نام‌های مختلفی داشت، اما بالأخره با این نام و به همت نشر نیماژ منتشر شد.

کوچهی ابرهای گمشده داستانِ یک صبح تا شبِ رودخانه‌ای به نام کارون است، رودخانه‌ای که در بسیاری از اهالی جنوب که جنگ را از سر گذرانده‌اند و بعد این‌طرف و آن‌طرف پراکنده شده‌اند هنوز جریان دارد. یک تجربه‌ی داستانی از جزئیاتی که در روزشمارهای تاریخی غایب‌اند.

محمدرضا ریاحی

می‌خواهم از دیوارنویسی‌ها بپرسم. در رمان شما وضعیت شطح‌گونه‌ی نوشته‌های روی دیوار صورت رادیکالی از زبان را به‌خود گرفته است. این گزاره‌ها از محتوای مرسوم شعار و دیوارنوشته‌های متعارف پیروی نمی‌کنند. از روشنی محتوای شعارها در آن‌ها خبری نیست و گویا به نوعی نمودار یک حرکت و جنبش ادبی ـ هنری هستند که بر دیوارها ظاهر شده‌اند. درباره‌ی این نوشته‌ها برایم بگویید.

زبان در این رمان شکل و حالت‌های گوناگونی دارد، از زبانی که راوی را روایت می‌کند بگیر تا زبانِ یادداشت‌های توی گونی و شخصیت‌های دیگر رمان مثل حکایتی که همایونِ کتابفروش بازگو می‌کند و آن روایت طولانیِ شیده. بر این سیاق، یادداشت‌های روی دیوار هم به شکلی انگار دارد شخصیتِ پنهان یا غیررسمی شهر را نشان می‌دهد، شهری آشفته و ترس‌زده، تهدیدکننده و مدام در تغییر. نکته‌ی کلیدی شاید همین باشد که داستان در مکانی روی می‌دهد که از آغاز تا پایان، به‌ویژه در زمانِ حالِ رمان، همه چیز در حال رنگ‌عوض‌کردن است. نه، من وقتی رمان را می‌نوشتم پرداختن به موضوعِ حرکت یا جنبشی ادبی ـ هنری در ذهنم نبود، هرچند در رمان یک نمایشِ خیابانی قرار است اجرا شود و درعین‌حال در پایانِ رمان به شکلی محو شاهدِ آشوبی در شهر هستیم ولی من بیش‌تر قصدم نشان‌دادن نوعی گسستگی و نادیده‌گرفتن بخشی از آدم‌های این شهر بود. شاید برای همین نوشته‌های روی دیوار حالت شطح دارند و اغلب حاوی نوعی گسستگی هستند، نوعی عصیان و آشوب در زبان، انگار در فرصت کوتاهی نوشته شده‌اند یا به شکلی که در نگاه نخست کسی متوجه آن نشود. به هر حال، همان‌طور که در رمان هم آمده، این دیوارنوشته‌ها حساسیتی ایجاد کرده است.

شخصیت‌های رمان شما بسیار متفاوت و گویی بسیار گزینش‌شده‌اند. از سوی دیگر، در نوشتهی شما اقلیت‌ها در اکثریت‌اند. شما می‌خواستید صدای این اقلیت‌ها باشید؟

هم آری و هم خیر. البته، ممشاد را اگر نماینده‌ی اکثریت بگیریم، حضور قدرتمندی در بافتِ رمان دارد. هرچند خیلی به او نزدیک نمی‌شویم؛ یعنی نمی‌گذارد کسی خیلی از حال‌وهوای او باخبر شود. سرش هم که همیشه شلوغ است. پس، راوی بیش‌تر از کسانی و چیزهایی می‌گوید که بر زندگی‌اش تأثیری اساسی گذاشته‌اند و اغلب یا غایب‌اند یا پنهان ــ مثل پریا یا شیده و نوشته‌های توی گونی. بله، این‌ها به دلیل گرایش‌های خاصشان در انزوا هستند یا به قول شما در اقلیت. و کارون بسیار درگیر ماجرای خود با آن‌هاست که پررنگ‌ترینشان رابطه با پریاست، اما قضیه‌ی آدم‌های توی گونی کمی پیچیده‌تر است. هرچند از یک نظر با پریا و شیده شباهت دارند، ولی واقعاً قصدم بیش‌تر از این‌که صدای این‌ها باشم نوشتن داستان زندگی آدمی بود که پس از سال‌ها و تازه، آن هم نه با قاطعیت، شکلی از واقعیت مانند زلزله بر سرش آوار می‌شود. پریا به دو دلیل مجبور است واقعیت‌هایی از زندگی‌اش را از کارون پنهان نگه دارد: یکی سیاسی‌بودن و دیگری گرایش شخصیتیِ خاصی که دارد. حکایتِ این آدم‌ها شبیه حکایتِ همان نوشته‌های روی دیوار است ــ گسسته و گنگ و غریب.

این نوع انتخاب‌ها و این نوع شخصیت‌ها با وجه دیگر رمان شما که تاریخیت و بستر وقایع است به مشکل نمی‌خورد؟ یا این‌طور بگویم، این گزینش خیلی خاص در باورپذیری و تعمیم ذهنی مخاطب تأثیر نمی­گذارد؟ قرار نیست نوشته بازنمایی تاریخ باشد، چراکه تاریخ عملاً وجود خارجی ندارد. اما شما هم یکی از راوی‌های تاریخ هستید. چرا شخصیت‌هایتان این‌قدر غیرعادی و عجیب‌اند؟

ببین، تاریخی اگر در رمان هست یک سرگذشتِ شخصی است که آن هم تازه قطعیتی ندارد؛ چون هر کدام روایتی متفاوت از یک رویداد ارائه می‌دهند. اما به هر حال این آدم‌ها دارند در یک زمینه‌ی مشخص و واقعی حرکت می‌کنند. تاریخی اگر در کار است تاریخی غیررسمی و نانوشته است. رمان سرگذشت و روزگارِ کارون را در پایتخت روایت می‌کند. در این شهر هزارویک اتفاق رخ داده. ولی رمان تنها به رویدادهایی می‌پردازد که به کارون و زندگی او مربوط است. قرار نبوده مثلاً جنایتی را در رمان برای خواننده افشا کنیم. امروزه اینترنت پر از این دست اطلاعات است، ولی چیزی که در این اطلاعات وجود ندارد جزئیات ماجرا و روابط است. رمان ماجرا یا در شکل خیلی کلی، و اگر نخواهیم به واژه‌ی تاریخ اشاره کنیم، مقاطعی از چند زندگی را روایت می‌کند. در رمان هم از جنگ حرف زده می‌شود و هم از انقلاب و هم چند واقعه‌ی تاریخیِ دیگر، ولی این به معنای تاریخی‌بودن رمان نیست. هیچ کجا به خود این مسائل نپرداخته‌ام، مگر از چشم شخصیتی که ممکن است درگیر فلان واقعه‌ی مشخص بوده باشد که خوب به قول خودت در هیئت تاریخی‌اش هیچ اعتباری نمی‌تواند داشته باشد. اعتبار این روایت‌ها را باید در کنار دیگر مسائل رمان حلاجی کرد. من هرگز دغدغه‌ی پرداختن به تاریخ نداشته‌ام، و بیش‌تر تأثیرِ وقایع در زندگی شخصیت‌های اثر و روابط میان آن‌ها برایم مهم بوده. عجیب‌بودن شخصیت‌ها هم به پیشینه‌هایشان در اثر یا آثار دیگرم و احتمالاً علاقه‌ی خودم به نقطه‌های تاریک یا مرموزِ این یا آن آدمِ خاص برمی‌گردد. گاه نزدیک‌شدن به ساده‌ترین آدم‌ها می‌تواند ابعاد مرموز و غریبی در آن‌ها را نمایان کند. در یک کلام، همه چیز برمی‌گردد به روابطِ درونِ متن. رمان را باید با ماجراها و شکل و ساختمان و زبانِ خودش تحلیل و بررسی کرد نه از طریق مقایسه با واقعیت. به گمان خودم یا دست‌کم در تلاشم برای نوشتن این رمان چیزی که برایم مهم بوده ترکیبِ درست مسائل و ماجرای شخصیت‌های آن با یکدیگر و خلق واقعیتی است در خورِ رمان واقعیتی که رمان آن را ساخته است.

یکی از مشکلات نوشته‌های دارای بستر سیاسی و اجتماعی غلبه‌ی عقلانیت سیاسی بر تمامی رویدادهای آن است، به نوعی که رویدادها را تنها از منظر سیاسی آن تحلیل کرده و پروسه‌هایی که در زیر لایه‌ی سیاسی رویداد وجود دارند مغفول می‌مانند. رمان شما این نگاه غالب را پس زده و در مرزی میان درون شخصیت‌ها و بستر بیرونی رویدادهای اجتماعی پیش رفته. یکی از مشکلات نقد آثاری که ماجرایی سیاسی دارند هم همین است. این آثار معمولاً با پیش‌داوری مواجه شده و آن‌طور که باید بررسی نمی‌شوند. نظر شما در این باره چیست؟

به نظرم، بهتر است در مورد رمان کوچه‌ی ابرهای گم‌شده خیلی روی سیاست مکث نکنیم. درست است که بخش اعظم رمان درباره‌ی آدم‌های سیاسی است، ولی گمان کنم در رمان به‌صراحت متوجه می‌شویم که سیاست فقط بهانه است، دام است و چیزی جز تباهی به‌دنبال ندارد. البته، من در مقامی نیستم که بخواهم رمان خودم را تحلیل کنم و خیلی هم علاقه‌ای به این کار ندارم؛ چون چنین کاری روی نگاه خواننده به رمان تأثیر بدی می‌گذارد و مانع تخیل او هنگام مواجهه با اثر می‌شود. چیزی که برای او مهم است ماجرای رمان است و آدم‌های دخیل در این ماجرا. حالا یک وجه این ماجرا ممکن است سیاست باشد. اما باید متوجه این نکته بود که در خواندن هر اثر، ترکیب همه‌ی عوامل رمان است که دست آخر به خواننده کمک می‌کند که معنا یا مضمون اثر را به زعم خودش بر رمان سوار کند. بستگی دارد رمان را با چه ذهنیتی بخواند. خودش را به دست رمان بسپارد و رمان را با عنایت به عوامل درونی آن تفسیر کند یا پیشاپیش ذهنیتی خاص در خواندن و تفسیر آثار داشته باشد و کاری به تلاش‌های نویسنده و تمهیداتِ رمان نداشته باشد. گمانم بهترین حرف را در این مورد کورتازار زده است، چیزی در این مایه که رمان‌نویس مانند کسی است که کمان را رها کرده و بعد با دوستانش به کافه‌ای جایی می‌رود و مشغول عیش‌ونوش می‌شود. یا، به عبارتی خودمانی‌تر، نویسنده نباید به اثر سنجاق شود و خودش شیوه‌ی کارش را توضیح دهد.

یک بار از شما شنیدم که همه‌ی شخصیت‌های داستان‌های جهان دارند به نوعی در قصه تاوان می‌دهند. این همه بلایی که بر سر کارون و نسل کارون می‌آید تاوان چیست؟ و چرا سال‌های سال است هیچ شخصیتی در هیچ رمانی رستگار نمی‌شود؟

نوشتن نمودی از غلبه بر ناتوانی‌ها، زخم‌ها و شکست‌هاست. آدم باید خیلی بیکار یا متفنن باشد که در عین توانایی و خوشبختی در زندگیِ واقعی بیاید و خود را در برابر کاغذ سفید قرار دهد که وحشتناک‌ترین وضعیت عالم است و بعد هم از رستگاری بنویسد. گمان نکنم از داستایفسکی غریب‌تر سراغ داشته باشیم که در لحظه‌ی آخر از مرگ به زندگی برمی‌گردد. این آدم شاید محق‌ترین نویسنده در نوشتن از رستگاری باشد، ولی شما آثارش را ببینید. همه‌ چیز به نگاه برمی‌گردد و حساسیت یا همان شاخک‌های حسی. نویسنده نه فیلسوف است نه جامعه‌شناس یا روان‌شناس، ولی بهترین نویسندگان جهان و ایران ساده‌ترین تا پیچیده‌ترین وقایع را جور دیگری می‌بینند و به آن شکل می‌دهند. به این‌ها می‌گویند هنرمند. هنرمند انسانی است همچون تمام انسان‌ها، ولی تفاوتش با دیگران در نبوغ یا دیدن و حس‌کردن مسائل و زخم‌هاست و آن را دستمایه‌ی هنر قراردادن. این همه نویسنده‌ی خوب در دنیا بوده و هست. برخی مسائل هم که از آن نوشته‌اند گاه بسیار به هم شبیه است، اما هر کدام دنیا و ماجرای خودش را دارد. یعنی می‌خواهم به این نکته برسم که تا زخم یا درد یا حساسیتی به جهان نداشته باشی و استعدادی هم در نوشتن، خیلی راحت یا ناراحت می‌نشینی و زندگی‌ات را می‌کنی. تمام تاوان کارون و نسل آن زمان در رمان آمده و من واقعاً توضیحی ندارم که این‌جا به آن اشاره کنم، جز این‌که بگویم اصلاً خودِ نوشتن و عالم نویسندگی یکی از بزرگ‌ترین تاوان‌های دنیاست.

رمان شما با قارقار کلاغ شروع می‌شود، مثل نیمی از داستان‌های کوتاهتان که با صداهایی از این دست شروع می‌شوند و عناصر مکانی را به مثابه‌ی شخصیتی اصلی به آغاز روایت وامی‌دارند. این شروع با صدا و آن هم صدای حیوانات  چرا این‌طور شروع می‌شوند داستان‌های شما؟

یک زمانی ما جایی ساکن بودیم که هر روز سرِ ساعتِ ۵ و ۱۰ دقیقه‌ی صبح کلاغی نمی‌دانم از کجا شروع می‌کرد به قارقارکردن. از خروس خبری نبود. و من با شنیدن قاقار این کلاغ می‌فهمیدم ساعت چند است. من واقعاً علاقه‌ی غیرقابل توصیف و توضیحی به کلاغ دارم. تهران در اواخر دهه‌ی پنجاه و شصت پر از کلاغ بود. الآن دیگر جز تک و توکی کلاغ در شهر نمی‌بینی. نمی‌دانم، شاید سال شصت بلایی هم سر این‌ها آمد!

گفتم که دوست ندارم توضیحی درباره‌ی آثارم بدهم، ولی یکی از چیزهایی که در این گفت‌وگو خیلی به آن اشاره کردم توجه خواننده به ترکیب رمان است، هر رمانی. به نظر شما، شروع رمان با صدای کلاغ که قارقاری نامفهوم است اما تشخصی به صاحبِ صدا می‌دهد با نوشته‌های دیوار و عناصرِ دیگر رمان همخوان نیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما