گورستانِ پدرِ تاریخ

یادداشتی درباره‌ی رمان سرخ سفید نوشته‌ی مهدی یزدانی خرم

احمد ابوالفتحی

رمان تازه‌ی یزدانی‌ خرم تداومِ رمانِ پیشینِ اوست. این رمان هم درگیرِ مسئله‌ی تاریخ است و در یک بزنگاهِ تاریخی، شخصیت‌هایش را حولِ یک «شامیران»ِ دیگر به تکاپو برای زیستن واداشته. این رمان هم از بزنگاهِ تاریخی‌اش ساختار ‌زدوده تا نه با تاریخ که با اجزایی که در پیوند با یکدیگر به تاریخ‌ ‌انجامیده‌اند روبه‌رو شود و با این ترفند، نه با تاریخ که با مسئله‌ی ساخته‌شدنِ تاریخ رودررو شود. از سرِ اتفاق نیست که در پیشانیِ این کتاب هم جمله‌ا‌ی از لوئی ژرژ سوآن (نامی که از ترکیب اسمِ اصلیِ مارسل پروست و نامِ شخصیتی از رمانِ او جعل شده و در عین حال سلین را هم که سه‌نقطه‌هایش را به سرخِ سفید عاریت داده تداعی می‌کند) حک شده: «کماکان گورِ پدرِ تاریخ».

شامیران

«شامیران» را می‌توان معادلِ فارسیِ «آنارشی» دانست. این واژه، که احیای آن را مدیونِ بهرامِ بیضایی هستیم، بیش از هرج‌ومرج و لغاتی از آن دست می‌تواند آشوبِ برآمده از بی‌سالاری را نمایان سازد. واژه‌ی «شامیران» یا «شاه‌میران»، در ایرانِ پیش از اسلام، به وضعیت‌های گذار، پس از مرگ یا خلعِ شاه اشاره داشته است. هم من منچستر یونایتد را دوست دارم و هم سرخِ سفید درباره‌ی چنان وضعیتی هستند. وضعیت‌های تاریخیِ اولی با ورودِ متفقین به ایران در شهریورِ بیست و خلع شاه از قدرت آغاز می‌شود و وضعیت‌های دومی در بطنِ گیج‌وگولیِ مردمان درباره‌ی آنچه پس از انقلاب علیه شاه رخ‌ خواهد داد شکل می‌گیرد. اما انتخابِ «شامیران» برای روایتی درباره‌ی تاریخ به‌ چه کار آمده است؟

در حوزه‌های علمیه‌ی شیعه علمی وجود دارد به نامِ «رجال» که دانش‌پژوهانِ آن به نوعی به تفحص در تاریخ می‌پردازند تا میزانِ قابل‌اطمینان‌بودنِ راویانِ حدیث را ارزیابی کنند. فراتر از حوزه‌های علمیه نیز تاریخ همواره علمِ رجال بوده است. بگذریم از چند مکتبِ مبتنی بر «تاریخِ اجتماعی» که از اوایلِ‌ قرنِ بیستم بروز پیدا کردند و در میانه‌های این قرن اوج گرفتند؛ بدنه‌ی اصلیِ آنچه علمِ تاریخ می‌نامیم همواره درباره‌ی شاهان و اطرافیانشان بوده است. اما در شامیران شاهی وجود ندارد که بخواهیم شرح عظمت یا انحطاطش را بگوییم. شامیران عرصه‌ی فقدان است، فقدانِ شخصیت‌های برجسته، فقدانِ نظم، فقدانِ تعادل و فقدانِ تمرکزِ حواس. شامیران عرصه‌ی جنازه‌ هم هست، از جمله عرصه‌ی جنازه‌های مقتدران. حضورِ جسدِ رضا شاه، جسدِ استالین، جسدِ هویدا و ده‌ها جسدِ دیگر در سرخ سفید و مجمعِ ارواحی که هم در منچستر و هم در سرخ‌ سفید شکل می‌گیرد از این منظر بسیار معنادار است. در لحظه‌های کوتاهِ فقدانِ «تاریخ» است که می‌توان به «مسئله‌»ی تاریخ اندیشید. «تاریخ» نه در هنگامِ اقتدارِ پادشاهان، که به هنگامِ «شامیران» نطفه می‌بندد و در لحظه‌های شامیران است که نقشِ مقوله‌هایی نظیرِ بخت در شکل‌گرفتنِ تاریخ خود را نمایان می‌سازد. در سرخِ سفید بخت و شوخ‌طبعیِ آن حتی بیش از منچستر مسئله‌ای محوری است. در جای‌جای رمان با شخصیت‌هایی روبه‌رو هستیم که به‌ناگاه دچار شوخ‌طبعی بخت می‌شوند و روندِ زندگی‌شان تغییر می‌کند. ناگهان خاکِ سست تهران آن‌ها را می‌بلعد. در لحظه‌ای که بازیگرِ زنِ فراری را شناسایی کرده‌اند، دو ـ سه گام به عقب برمی‌دارند و تصادف می‌کنند تا محکوم به زندگی‌ای نباتی شوند. آن هنگام که پیرزنی برای ادای نذرش به سقاخانه رجوع می‌کند، ردای سیدی به‌ آن‌ها تحمیل می‌شود تا در آینده با رمل و اسطرلاب پا در دنیای سیاست بگذارند. درست در همان هنگام که پا از اتاقکِ برداشتنِ خال‌کوبی بیرون می‌گذارند، با رفیقی قدیمی روبه‌رو می‌شوند و مسیر زندگی‌شان به ‌سمت تبریز کج می‌شود: «رسم روزگار این‌طور است گویا … طوری که در مسیرِ یک انقلاب همه چیز به سمتی برود که تخیلش هم آسان نیست» (سرخِ سفید: ۳۱). با پرداختن به شامیران است که می‌توان نه درباره‌ی تاریخ که درباره‌ی نطفه‌بستنِ تاریخ بازاندیشی کرد. بر این مبنا، می‌توان «گورِ پدرِ تاریخ» را به گونه‌ای دیگر هم خواند (و کارِ منتقد گاهی دیگرگونه‌خواندنِ متون است): پدرِ تاریخ شامیران است و رمانِ شامیرانی بستری می‌شود برای مداقه در تاریخ.

 

آسمان شب

آنچه در وضعیتِ «شامیرانی» فقدانش بیش از هر چیز به‌چشم می‌آید «نظم» است. بر این مبنا، رمان شامیرانی نمی‌تواند مبتنی بر نظمی کلاسیک نوشته شود. این رمان ناگزیر است منطقِ رواییِ خود را خود شکل دهد. برای شکل‌دادن به‌ منطقی خودویژه‌، در منچستر با رویکردی رادیکال‌ به مسئله‌ی نظم مواجه بودیم. در آن‌جا راهبرانِ رمان ارواحی بودند که سر از گور بیرون آورده بودند و در قبرستان به نظاره‌ی زندگان مشغول بودند. منطق ارواح بر نظمِ علّی تکیه ندارد. این‌گونه بود که می‌شد قطعه‌های روایت را بدونِ تلاش برای پیوند منطقی در کنار هم آورد، چنان‌که در گورستان هم نه نظمِ الفبایی وجود دارد و نه تفکیکِ زنانه و مردانه. قبرها که هر کدام روایتی هستند در کنار هم قرار می‌گیرند. این در کنارِ هم بودنِ «گورستان»وار دیگِ درهم‌جوشِ نفس‌گیری را شکل‌ داده بود که در نهایت به عق‌زدن و خون‌بالاآوردنِ «دانشجوی تاریخ» منجر می‌شد.

در سرخِ سفید با بسترِ دیگری مواجه هستیم. این‌جا ارواح باز هم حضور دارند، اما نظاره‌گرند نه راهبر. راهبرِ این‌جا مبارزه‌های پانزده‌گانه‌ی کاراته‌کایی ۳۲‌ساله‌ برای گرفتن کمربند سیاه است. بر مبنای منطقِ تداعی که در این رمان بسیار پرکاربرد است، سیاهی کمربند ما را به تشبیهی دیگر رهنمون می‌شود. روایت‌های سالِ ۵۸ ستاره‌هایی در آسمانِ شب‌اند. آسمانِ شب حالِ روایی است، نقطه‌ی ثقلِ رمان. باشگاهی در خیابانِ شانزده آذر و روایت‌های ۵۸ به گونه‌ای در این بستر پراکنده شده‌اند که هر خواننده می‌تواند با کشیدن خطوطی میان آن‌ها ارتباط‌هایی بینِ چند روایت پیدا کند و نظمی روایی را سامان بدهد، به همان گونه که چشم‌های کنجکاو در آسمان پیِ دبّ اکبر و اصغر می‌گردند. این ساختار، اگرچه بی‌نظمی خاصِ خودش را دارد، دیگِ درهم‌جوشِ قبرها نیست. نوعی احساسِ نظم را به خواننده منتقل می‌کند و برای همین به عق‌زدن منتهی نمی‌شود. به خستگیِ پس از فتح ختم می‌شود، فتحی با «یک بدنِ متورم، پر از خون‌مردگی و سِرشده از فرطِ خوردنِ ضربه» (همان: ۲۶۴).

 

لگدِ مستقیم به سینه‌ی راویِ مقتدر

اتفاق اساسی دیگری که در سرخ سفید رخ داده در پانزدهمین مبارزه‌ی کاراته‌کا بروز می‌یابد. در آن فصل، راوی‌ مقتدری که اگرچه توانِ تغییرِ سرنوشتِ شخصیت‌هایش را ندارد، از حال و آینده و گذشته‌ی آن‌ها آگاه است به راویِ اول‌شخص تغییرِ ماهیت می‌دهد و روبه‌روی مبارز قرار می‌گیرد. در طولِ این فصل می‌فهمیم که راوی همان دانشجوی تاریخِ رنجورِ منچستر است که حالا به ورزش رو آورده. در این فصل، راویِ مقتدر با یک لگدِ مستقیم به سینه مبارزه را می‌بازد. این اتفاقِ جالب توجهی است. راویِ همه‌چیزدانی که اگر هم پیش‌بینی‌هایش درباره‌ی سرنوشتِ شخصیت‌ها غلط از آب درمی‌آمد، آن غلط را امری طبیعی جلوه می‌داد و هیچ اعترافی به شکست را جایز نمی‌دانست حالا مغلوبِ قهرمانِ خود شده است. این می‌تواند شروعی باشد برای پررنگ‌شدنِ صداهای دیگر در آثار یزدانی خرم. باید منتظر ماند و دید که آیا راوی مقتدر بعد از آن ضربه سرپا می‌شود یا نه. به گمانم، اگر هم سرپا شود، رمقی برایش باقی نمانده. بعد از آن ضربه‌ی مستقیم، دورانِ راویِ مقتدرِ همه‌چیزدان به‌سر رسیده، هرچند خودِ راوی آن شکست را یک اتفاق بداند.

یک پاسخ به “یادداشتی درباره‌ی رمان سرخ سفید نوشته‌ی مهدی یزدانی خرم”

  1. سامان بدریانی گفت:

    کاشکی نویسنده متن بالا حداقل کمی به نظری پرداخته بود که در میانه متنش مطرح کرد. اینکه چگونه شامیران بهانه ای میشود برای مداقه در تاریخ؟ اصلا مداقه در تاریخ یعنی چه؟ و مهمتر از ان دو اثر چطور این مداقه را انجام میدهند؟ به نظرم به جز دو خط به این سوالات پرداخته نشده و بقبه متن بالا تحلیل و نقد نیست بلکه بازگویی بخشهایی از رمانهاست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما