در سالروز درگذشت او: گزارش جلسه‌ی نقد و بررسی کتاب‌های قاسم هاشمی‌نژاد در سه‌شنبه‌های هنوز

او چشمه‌ای است که همیشه جوشان است

صحرا رشیدی

شانزدهم شهریور ۱۳۹۵، جلسه‌ی نقد و بررسی آثار قاسم هاشمی‌نژاد، با حضور علی‌اکبر شیروانی، نویسنده‌ی کتاب «راه ننوَشته، با قاسم هاشمی‌نژاد و راهش»، و شیما بهره‌مند در کتاب‌فروشی نشر هنوز برگزار شد. در این جلسه علی‌اکبر شیروانی تکه‌هایی از کتاب «سرگذشت آقای زومر» را خواند، به دلیلی که خودش بعداً در سخنانش توضیح داد و سپس به مرور بر کارنامه‌ی قاسم هاشمی‌نژاد پرداخت. علی‌اکبر شیروانی با شناختی که از قاسم هاشمی‌نژاد دارد به‌خوبی سیمای مردی را ترسیم می‌کند که سال‌ها بی‌حاشیه زیست و به معنای واقعی «کار ادبی» کرد. پس از شیروانی، شیما بهره‌مند درباره‌ی هاشمی‌نژاد و آثارش سخن گفت و سخنانش را با خواندن متنی که جعفر مدرس صادقی درباره‌ی فعالیت‌های حرفه‌ای قاسم هاشمی‌نژاد نوشته بود، به پایان برد. متنی که می‌خوانید مکتوبِ گفت‌وشنودهای آن جلسه است. کمی طولانی است، اما به‌خوبی نمایشگر اهمیت خدماتِ قاسم هاشمی‌نژاد است. مرور بر کارنامه‌ی قاسم هاشمی‌نژاد کم‌ترین کاری است که می‌توانیم در سالروز درگذشت او، برای بزرگداشت نام و یادش انجام دهیم. نام و یادش گرامی.

صحرا رشیدی

علی‌اکبر شیروانی: «می‌خواهم سرگذشت آقای زومر را برایتان تعریف کنم، البته اگر اصلاً چنین کاری میسر باشد؛ چون در واقع سرگذشتی در کار نیست و آن مرد عجیب‌وغریب بود که چند باری در جریان زندگی‌اش یا شاید بهتر است بگویم در جریان راهپیمایی‌های زندگی‌اش سر راهم قرار گرفت. پس، بیایید دوباره همه چیز را از اول شروع کنیم، آن وقت‌ها که هنوز از دار و درخت بالا می‌رفتم. در دهکده‌ی ما یا شاید هم نه در دهکده‌ی ما، پایین دریاچه، بلکه در دهکده‌ی مجاور ما بالای دریاچه، گو این‌که جدادانستن آن‌ها کار ساده‌ای نبود؛ چون پایین دریاچه و بالای دریاچه و دهکده‌های دیگر زیادی هم از همدیگر جدا نبود، بلکه پشت سر هم در ساحل دریاچه قرار گرفته بودند، بدون هیچ حد و مرز مشخصی، مثل زنجیره‌ی باریکی از باغ‌ها و خانه‌ها و کشتزارها و خانه‌های بایر ــ خلاصه، آن وقت‌ها کنار دریاچه و رود در حدود ۱۵۰۰متری خانه‌ی ما مردی به نام آقای زومر زندگی می‌کرد. هیچ کس اسم کوچک آقای زومر را نمی‌دانست: این‌که پیتر بود یا پل یا هنری یا فرانسیس خاویر یا این‌که اصلاً دکتر زومر بود یا پروفسور زومر یا پرفسور دکتر زومر. همه او را صرفاً به عنوان آقای زومر می‌شناختند. هیچ کس هم نمی‌دانست آقای زومر شغلی دارد یا این‌که اصولاً هیچ وقت شغلی داشته است یا نه. فقط می‌دانستند که خانم زومر کار می‌کند و حرفه‌اش هم عروسک‌سازی است. همیشه‌ی خدا، هر روز خانم زومر توی آپارتمانشان می‌نشست در زیرزمین خانه، خانه‌ای که آقای استاین گلمایر مالکش بود، و با پشم و پاک‌کردن مواد دیگر عروسک‌های کوچک می‌ساخت، بعد همه‌شان را توی یک بسته‌ی بزرگ می‌پیچید و هفته‌ای یک بار به پست‌خانه می‌برد. از پست‌خانه که برمی‌گشت، سر راهش به مغازه‌ی خواربارفروشی و نانوایی و قصابی و دکه‌ی سبزی‌فروشی می‌رفت. همین‌جوری پشت سر هم با چهار پاکت پر از خرت‌وپرت برمی‌گشت خانه و تا هفته‌ی بعد، از آپارتمانش بیرون نمی‌رفت و باز هم عروسک می‌ساخت. آقا و خانم زومر یک روز خیلی ساده به دهکده آمده بودند: خانم زومر با اتوبوس، آقای زومر با پای پیاده. از آن به بعد هم آن‌جا آمده بودند. بچه نداشتند، قوم و خویش نداشتند، هیچ کس هم به در خانه‌شان نمی‌رفت. با این‌که مردم تقریباً هیچی درباره‌ی آن‌ها نمی‌دانستند، به‌خصوص درباره‌ی آقای زومر، می‌شود به‌راحتی ادعا کرد که آن وقت‌ها آقای زومر مشهورترین شخصیت در تمامی ناحیه بود. در شعاع ۶۵کیلومتری دریاچه، مردی یا زنی یا کودکی یا بله حتی سگی پیدا نمی‌شد که آقای زومر را نشناسد؛ چون آثای زومر مدام در حال حرکت بود، از کله‌ی سحر تا آخرهای شب، آقای زومر توی دشت و جنگل راه می‌رفت. روزی نبود که با راه‌رفتن آقای زومر سپری نشود؛ برف می‌آمد یا تگرگ، باد می‌آمد یا باران سیل‌آسا، آفتاب سوزان بود یا طوفان قریب‌الوقوع، آقای زومر راه می‌رفت. اغلب پیش از طلوع آفتاب از خانه می‌زد بیرون، دست‌کم به گفته‌ی ماهیگیرها که قبل از ساعت چهار می‌رفتند کنار دریاچه تا تورشان را توی آب بیندازند و غالباً هم تا اواخر شب که ماه کامل در آسمان بالا می‌آمد به خانه برنمی‌گشت. در این فاصله‌ی زمانی می‌توانست مسافت‌های بین اعتراضی (؟) را پشت سر بگذارد. اصلاً غیرعادی نبود که آقای زومر ظرف یک روز تمام دریاچه را دور زده باشد که حدوداً چهل کیلومتری می‌شد یا این‌که تا مرکز شهر برود و برگردد که مسیر رفت یا برگشتش ده کیلومتر راه بود. برای آقای زومر مثل آب‌خوردن بود. ما بچه‌ها ساعت هفت‌ونیم صبح با چشم‌های خواب‌آلود می‌رفتیم مدرسه و آقای زومر را می‌دیدیم که به طرف ما می‌آمد و ساعت‌ها هم از شروع راهپیمایی‌اش می‌گذشت. ظهرها هم گرسنه و خسته می‌آمدیم خانه و آقای زومر با قدم‌های قبراق از کنار ما رد می‌شد و اگر دست بر قضا شبی قبل از خواب از پنجره‌ی اتاقم به بیرون نگاه می‌کردم، چه بسا قامت بلند و تکیده‌ی آقای زومر را می‌دیدم که مثل شبحی به‌سرعت از جاده‌ی ساحلی می‌گذشت. حالا این گشت‌وگذارهای آقای زومر به کجا ختم می‌شد، هدف او از این پیاده‌روی‌های بی‌پایان چه بود، به کدامین دلیل و کدام منظور روزی دوازده یا چهارده یا شانزده ساعت در دشت و جنگل با آن عجله راه می‌رفت، کسی نمی‌دانست …».

داشتم فکر می‌کردم که قرار است در مورد آقای هاشمی‌نژاد صحبت کنم، چه‌جوری شروع کنم، یادم افتاد که مدتی بود خانه‌ی آقای هاشمی‌نژاد رفت‌وآمد پیدا کرده بودم. اشاره کرده‌ام چند بار توی یادداشت‌هام که معمولاً در مورد کتاب و ادبیات با هم صحبت می‌کردیم. این کتاب ــ سرگذشت آقای زومر ــ همان سال‌ها چاپ شده بود (سال ۹۱ اگر اشتباه نکنم یا ۹۲) و من تازه این کتاب را خوانده بودم و خیلی خوشم آمده بود، از مضمون کتاب، از نثر کتاب، از همه‌ی جنبه‌های کتاب خیلی خوشم آمده بود. یک روز که رفته بودم خانه‌ی آقای هاشمی‌نژاد، گفتم: «من این کتاب را خوانده‌ام، خوشم آمده» و در موردش صحبت کردم. معمولاً وقتی می‌گفتم از کتابی خوشم آمده، آقای هاشمی‌نژاد، اگر که صلاح می‌دیدند، می‌گفتند آن کتاب را برای من بیاور، ولی آن دفعه‌ی اولی بود که گفتند: «کتاب همراهت هست؟» و اتفاقاً من چون فکر می‌کردم این کتاب را خودشان بخواهند بخوانند، گفتم که «بله، کتاب همراهم هست». گفتند که «لطفاً بخوان» و من شروع کردم دقیقاً همین قسمت را که البته چون خیلی طولانی بود، این‌جا یکی ـ دو‌ صفحه‌اش را نخواندم و در مورد همین پیاده‌روی‌های آقای زومر توضیح می‌دهد. همین قسمت را برایشان خواندم و صحبت ما ادامه پیدا کرد در مورد همین کتاب و جنبه‌های مختلفی از این کتاب. سرگذشت آقای زومر چه ربطی می‌تواند به آقای هاشمی‌نژاد داشته باشد؟ می‌خواهم یک مرور خیلی مختصری بکنم به کارنامه‌ی آقای هاشمی‌نژاد. گرچه ایشان شأنشان اجل است از این‌که من بخواهم صحبت کنم در موردشان، ولی این ذهنیت کمابیش توی ما هم بوده، این ذهنیتی که یک نفر بی‌پروا در تمام عمرش داشته تلاش می‌کرده، یک نفر خیلی سخت کار می‌کرده، به کاری که می‌کرده اعتقاد داشته و می‌دانسته که در پایان شاید آن اتفاقی که خیلی‌ها وقتی وارد ادبیات می‌شوند برایشان می‌افتد برایش نمی‌افتد. این ذهنیت با من بود وقتی که یادداشتی می‌خواستم برای روزنامه‌ی اعتماد بنویسم. اتفاقاً باز با همین مضمون شروع کرده بودم. امروز که داشتم فکر می‌کردم، کاملاً برایم روشن بود که اصلاً تبادری که بین این دو تا مطلب اتفاق افتاده تعمدی نبوده. من آن‌جا توی روزنامه‌ی اعتماد نوشته بودم: «اگر نقاشی بلد بودم و می‌خواستم پرتره‌ای از قاسم هاشمی‌نژاد بکشم، او را این‌گونه تصویر می‌کردم: مردی متین و موقر و آرام، صورتی که هیچ ردی از غم و شادی در آن نیست، نشسته بر مبل راحتی سبزرنگی که معمولاً بر آن می‌نشیند با پشت‌زمینه‌ای از انبوه کتاب‌های کتاب‌خانه‌اش. گوشه‌ای از پس‌زمینه عکس نوه‌اش در حالی که خندان روی چمن دراز کشیده، گوشه‌ای دیگر عکس خیرالنسا که بهانه‌ی داستانی عرفانی شده، قابی که خوش‌نویسی کرده‌اند بخشی از شعرش را: قلوه‌ی سنگ روی دستم / تن به نوازش تا می‌داد / نبض هزارساله‌ای می‌زد و تپانچه‌ای که روی شقیقه‌اش است …». چیزی که از من آقای هاشمی‌نژاد می‌دیدم چنین بود. توی آن مقاله کاملاً توضیح داده‌ام که چرا احساس می‌کردم آقای هاشمی‌نژاد با هر گامی که دارد بر‌می‌دارد و با هر اثری که دارد تولید می‌کند، انگار به شقیقه‌ی خودش دارد شلیک می‌کند، انگار دارد به سرنوشت آقای زومر نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود. همان‌طور که آقای مدرس (صادقی) توی یادداشتشان توی روزنامه‌ی شرق نوشته بودند، انگار یک رضایت به مرگ، رضایت به رفتن از این جهان داشتند. خب، حالا یک مرور مختصر اگر بخواهم داشته باشم به کتاب‌های آقای هاشمی‌نژاد، آقای هاشمی‌نژاد با بوته بر بوته شروع کردند؛ یعنی بوته بر بوته کتابی مستقل محسوب نمی‌شود. اولین فعالیتشان نقدنویسی بود در روزنامه و مجموعه‌نقدها را آقای مدرس (صادقی) زحمت کشیدند توی کتاب بوته بر بوته جمع‌آوری کردند. اگر به کتاب بوته بر بوته نگاه دقیق بکنیم، متوجه می‌شویم که چرا هاشمی‌نژاد انگار ار همان اول بر علیه خودش شوریده بود. هیچ گونه تعارفی نداشت توی نقدنویسی. با دقت کل اثر را نگاه می‌کرد، همه‌ی نقدها به هر جهت یک کژی داشتند: یا مال وادادن بود از طرف نویسنده‌ها به همدیگر یا این‌که جنبه‌های سیاسی پیدا می‌کرد. آقای هاشمی‌نژاد کاملاً می‌رود سراغ خود اثری که قرار است درباره‌اش بنویسد. این حاصل نقدهایی که می‌نویسد به این گفت‌وگو با ادبیات می‌کشاند که این اثر می‌بینیم تا آخر عمرش باقی مانده؛ یعنی گفت‌وگوی دایمی‌ای که با جهان ادبیات داشته و توی جهان ادبیات زندگی می‌کرده. نقدهایی که می‌نویسد به این نتیجه می‌رسد که خب من دائم دارم اشکالاتی بر داستان دیگران می‌گیرم: یا دارم به نثرشان ایراد می‌گیرم یا دارم به ساختمان داستانشان ایراد می‌گیرم یا دارم به قهرمانشان ایراد می‌گیرم یا به وضعیت زمانه دارم ایراد می‌گیرم. خب، آن نمونه‌ی داستانی که از همه‌ی این‌ها بری باشد چی می‌تواند باشد؟ این می‌رسد به اولین کتاب ایشان؛ یعنی مجموعه‌نقدهاشان، آن گفت‌وگویی که با داستان زمان خودشان داشته باعث می‌شود اولین کتاب را بنویسد و کتاب فیل در تاریکی نوشته می‌شود.

کتاب فیل در تاریکی فکر می‌کنم مشهورتر از این باشد که من در موردش صحبت کنم. فیل در تاریکی داستان پلیسی است، ولی داستان پلیسی هم نیست: از رویه‌ی داستان پلیسی استفاده کرده برای تمام آن حرف‌هایی که توی نقدنویسی دارد؛ یعنی الگویی می‌دهد توی داستان‌نویسی که اولاً داستان‌نویسی شعاردادن نیست، داستان‌نویسی فعالیت سیاسی نیست، داستان‌نویسی اول داستان‌نویسی است و بعد هر چیز دیگری. آن‌قدر جایگاه فیل در تاریکی بعد از حدود چهل سال محکم است که اصلاً نیازی نیست من در موردش توضیح بدهم و آن‌قدر در موردش نوشته شده توی این سال‌ها که متأسفانه علی‌رغم این‌که دو ـ سه سال است ما داریم تلاش می‌کنیم که این کتاب را چاپ کنیم، مجوز بگیریم و به خاطر کژفهمی بعضی از دوستان امکانش هنوز فراهم نشده، ولی خیلی خوانده شده؛ یعنی فیل در تاریکی را تقریباً هر کسی که کمی با ادبیات آشنا می‌شود بهش مراجعه کرده. بعد از این‌که کتاب فیل در تاریکی را می‌نویسند می‌گفتند که توی تحولاتی از بعد سیاسی ـ فرهنگی اتفاق می‌افتد و تا مدتی دیگر کار مستقیم ادبی بر کتاب‌نوشتن نمی‌توانند انجام بدهند، ولی باز اولین کاری که بعد از این مدت انجام می‌دهند ــ حالا من فرضاً زمانه‌اش مد نظرم نیست، به جهت خود کاری که انجام می‌دهند مد نظرم است ــ ولی اولین کاری که بعد از آن انجام می‌دهند کارنامه‌ی اردشیر بابکان است. توی راه ننوشته هم اشاره کرده‌ام کارنامه‌ی اردشیر بابکان چند جنبه برایشان داشته، یعنی بُعدی که می‌گویم برایشان مهم بوده می‌گفتند اول باید داستان را برای مردم بنویسیم و بعد برویم سراغ انواع شعارهای سیاسی و چیزهای باب روز … توی کارنامه‌ی اردشیر بابکان اتفاق می‌افتد. اولاً این‌که می‌خواهند نمونه‌ای نشان بدهند از داستان‌نویسی ایرانی، داستان‌نویسی‌ای که به‌شدت سالم است، به‌شدت ساختار درستی دارد و برمی‌گردد به قرن‌ها پیش از این؛ و دوم می‌خواهند یک جوری هم نشان بدهند که این وضعیت سیاسی ـ ‌اجتماعی که اتفاق افتاده یک الگوی تکرارشونده است و می‌بینیم که این گفت‌وگوی با زمانه، گفت‌وگوی با ادبیات هم‌چنان توی کار ایشان ادامه داشته؛ یعنی یک خلوت‌گزیدگی باعث نشده که از جامعه‌شان از اطرافشان غافل بشوند …

صادق کاردر: من یک سؤال دارم: در فاصله‌ی این سال‌ها آقای هاشمی‌نژاد چه‌کار می‌کردند؟

علی‌اکبر شیروانی: کارهای ادبی، من تا حدی که اطلاع دارم کارهای ادبی‌شان هیچ وقت تعطیل نشده؛ مثلاً خواب گران را همان دهه‌ی شصت شروع می‌کنند، ولی باز به خاطر این‌که می‌بینند شرایط چاپش مهیا نبوده این را به‌تأخیر می‌اندازند، دهه‌ی هفتاد چاپش می‌کنند یا مجموعه‌کتاب‌های شعرشان عمدتاً توی دهه‌ی شصت و مثلاً اواخر دهه‌ی پنجاه و اوایل دهه‌ی شصت اتفاق می‌افتد. هیچ وقت از ادبیات، از کار ادبی، از این استمراری که توی ادبیات لازم بوده فاصله نمی‌گیرند.

صادق کاردر: بیش‌تر سؤال من این بود که به لحاظ ذهنیت شخصی …

علی‌اکبر شیروانی: توی حوزه‌ی ادبیات، کاملاً توی این حوزه بودند. خط سیری که ما توی تمام این کتاب‌ها می‌توانیم پیدا کنیم این است که همه‌اش یک وجهه‌ی ادبی دارد؛ یعنی حتی وقتی وارد حوزه‌ی پژوهش می‌شوند، وقتی وارد حوزه‌ی عرفانی می‌شوند، می‌بینیم که دغدغه‌ی اصلی‌شان از مسیر ادبیات می‌گذرد. خیر النسا که بعد از آن می‌نویسند به لحاظ زمانی توی دهه‌ی هشتاد اتفاق می‌افتد، اگر اشتباه نکنم، ولی از جهت داستانی کتاب بعدی‌ای که ایشان می‌نویسند … خیر النسا دنبال ارائه‌ی دورانی است که دیگر گرایش عرفانی پیدا کرده بودند، رفته بودند سراغ عرفان و آن تحقیق‌های عرفانی‌شان که در موردشان صحبت می‌کنیم مال همان دوره است، ولی خیر النسا از این جهت اهمیت دارد که نمونه‌ای می‌دهند از این‌که لازم نیست ما برای نوشتن داستان حتماً برویم سراغ مضامین تألیف‌شده‌ای مثل داستان‌های پلیسی یا انواع ژانرهایی که وجود دارد. گرچه ما از همه‌ی این‌ها غافل بودیم، ولی می‌شود برای مقوله‌ای که به‌شدت بومی است، به‌شدت وطنی است و به‌شدت نیاز به درک مبانیِ به قول معروف اعتقادی این محدوده‌ی جغرافیایی دارد برویم، برای این هم می‌توانیم برویم سراغ یک الگوی داستان‌نویسی و نثر خاص خودش را به‌وجود بیاوریم و فضای خاص خودش را ایجاد کنیم. به قول آقای آغداشلو، یک نمونه‌ی بی‌نظیر از داستان بلند عرفانی؛ یعنی ما قبل از آن هیچ وقت داستان بلند عرفانی نداشته‌ایم. معمولاً داستان عرفانی از چند سطر یا چند پاراگراف نهایتاً چند صفحه تجاوز نمی‌کرده، ولی ایشان به خاطر این‌که بتوانند یک الگو ارائه بکنند از داستان بلند و عرفانی، گرچه این هم‌نشینی‌شان با مادربزرگشان شاید بهانه‌ای باشد، ولی به ما می‌گفتند: «مادربزرگ من یک خانم عادی بود؛ یعنی اگر از عموهام سؤال می‌کردی، از بعضی دیگر سؤال می‌کردند یک خانم عادی را می‌دیدند، ولی من توی ایشان این جنبه را دیدم و سعی کردم از این جنبه‌ی کتاب برای یک داستان بلند استفاده کنم. دو تا کار دیگر بعدی که تلاشی هست برای ارائه‌ی داستان نوجوانان با نثر خاص خودش تا شهر شیشه‌ای که آن هم برای کودکان نوشته شده، این دو تا اثر به هر جهت کم‌تر دیده شد و خب یکی از دلایلش این بود که توی کار کودک نیاز به انبوه‌کاری هست و حالا این دو نمونه توی فضای نشر کودک دیده نشد و معمولاً نویسنده‌های نشر کودک با انبوه‌کاری است که کارشان دیده می‌شود.

و اما کتاب خواب گران: خواب گران خب ترجمه‌ای بود از اثری از چندلر. به هر جهت، خود کتاب آن‌قدر مهم هست که سال‌ها فیلمش دیده شده، دیده می‌شود و یکی از آثار شاخص سینما محسوب می‌شود. آقای هاشمی‌نژاد دو نفر از داستان‌نویس‌های پلیسی را خیلی برایشان اهمیت قائل بود: یکی چندلر و یکی هملت. برای چندلر از این جهت بیش‌تر اهمیت قائل بودند که می‌گفتند نثرش شاعرانه است، اجازه‌ی ترجمه‌ی شاعرانه را به مترجم می‌دهد، ولی همیشه می‌گفتند این غفلت شده که ما توی ترجمه‌ی داستان‌های پلیسی چند جنبه از کارمان را رعایت کنیم. گرچه مثلاً آقای دریابندری توی بازمانده‌ی روز تلاش کرده بودند این کار را انجام بدهند، ولی آقای هاشمی‌نژاد سه جنبه‌ی کار را هم‌زمان در نظر می‌گرفتند که توی کتاب راه ننوشته هم تا حدی در موردش توضیح داده شده: نحو کلام و لحن کلام. می‌گفتند ما فقط سراغ نحو کلام نباید برویم. اشتباهی که بین مترجم‌ها اتفاق می‌افتد این است که فقط سراغ نحو می‌روند: این‌که نحو شکسته باشد یا نباشد، در صورتی که نیاز هست لحن کلام رعایت بشود. خب این‌که توی زندگی‌شان چه اتفاقی می‌افتد من در صلاحیتش نیستم که در موردش صحبت کنم. به هر جهت، آقای هاشمی‌نژاد گرایش‌های عرفانی پیدا می‌کنند و یک دوره‌ای آثار عرفانی برایشان خیلی اهمیت پیدا می‌کند. هم توی تحقیق و پژوهششان سراغ کارهای عرفانی می‌روند و هم توی داستان‌نویسی که خیر النسا را عرض کردم خدمتتان و هم سه تا کتاب درمی‌آورند که این سه تا کتاب دو تای اول به نظرم مقدمه‌ای است برای اثر سوم، گرچه آن دو تای اول هم کم‌اهمیت نیست. رساله در تألیف، تبیین و طبقه‌بندی قصه‌های عرفانی اثری است که بیش‌تر جنبه‌ی تئوریک دارد برای تبیین داستان‌های عرفانی و آن یعنی سیر منطقی قصه را هم حفظ کرده‌اند و آن می‌شود مقدمه‌ای برای حکایت‌های عرفانی، چیزی که از زمان تذکرهًْ‌الاولیا به این طرف کسی سراغش نرفته. معمولاً اگر هم اتفاقی افتاده بازنویسی کارهای قبلی بوده، ولی می‌روند اول تدوین نظری می‌کنند، تدوین تئوریک می‌کنند می‌آیند توی کتاب‌های عرفانی، می‌آیند کل داستان عرفانی را شناسایی می‌کنند، ویژگی‌هایش را می‌گویند، همه‌ی جنبه‌هایش را ذکر می‌کنند، بعد سراغ وجه‌های عرفانی می‌روند و اولین تلاششان برای جمع‌آوری داستان‌های عرفانی نهایتاً کتاب سیبی و دو آینه یکی از شاهکارهایی است که به نظر من تا سال‌ها تکرار نخواهد شد؛ یعنی از زمان تذکرهًْ‌الااولیا تا دوران معاصر ما کسی را نداشته‌ایم که حکایت‌های عرفانی را به نحوی که آقای هاشمی‌نژاد بهش نگاه کرده‌اند نگاه کرده باشد و به نحوی که آقای هاشمی‌نژاد جمع‌آوری کرده‌اند جمع‌آوری کرده باشد. شاید کسی که گرایش‌های عرفانی داشته باشد، کسی که مطالعات عرفانی داشته باشد، صلاحیت بیش‌تری داشته باشد در مورد این کتاب صحبت کند. من فقط به عنوان کسی که علاقه‌مند به حوزه‌ی ادبیات هستم و بخشی از ادبیات ما را ادبیات عرفانی تشکیل می‌دهد و از همین جهت مطالعه می‌کنم این کتاب و آثار دیگری که همعرض با این هستند و همه را تقریباً دیده‌ام، این کتاب واقعاً برای من ارزشمند است، ولی این‌که چه اتفاقی توی کتاب افتاده به لحاظ عرفانی و چه جایگاهی دارد شاید کسی که مطالعاتش یا علاقه‌اش یا کار اصلی‌اش توی حوزه‌ی عرفان باشد صلاحیت بیش‌تری دارد که در موردش صحبت کند.

کتاب بعدی ایشان، که واقعاً یکی از شاهکارهای کم‌نظیری است که به نظر من خیلی در موردش کم کار شده و کاش بیش‌تر و بیش‌تر خوانده بشود، توی کارهای آقای هاشمی‌نژاد من فوق‌العاده این کتاب را دوست دارم و بارها در موردش باهاشان صحبت کرده‌ام کتاب ایوب است. کتاب ایوب، جوری که خودشان روی جلد کتاب نوشته‌اند «گزارش هاشمی‌نژاد»، یک نوع ترجمه ـ گزارش است از عهد عتیق و داستان ایوب توی عهد عتیق، ولی آن اتفاقی که توی این اثر افتاده کاملاً یک اثر مستقل، گویا و بسیار دُرّ به قول معروف تراش‌خورده‌ای تحویل مخاطب می‌دهد؛ یعنی یک نفر که عهد عتیق را بخواند شاید هیچ نتواند پی به این چیزی ببرد که توی کتاب ایوب اتفاق افتاده. کتاب ایوب از آن کتاب‌هایی است که توی کارهاشان خودشان هم خیلی دوستش دارند؛ چون هر موقع که ما در مورد کتاب ایوب صحبت می‌کردیم، باز خود ایشان نکات جدیدی می‌گفتند، باز حرف جدیدی داشتند و توی آن مقاله‌ی شرق من بهش اشاره کرده‌ام که شاید ــ اگر اشتباه نکنم ــ اولین باری که به صورت جدی ایشان قبول کردند که مصاحبه‌ها را با من انجام بدهند … یک موقعی بود که ما در مورد کتاب ایوب خیلی صحبت کرده بودیم. کتاب ایوب از منظر ایشان … می‌گفتند هم من خودم را توی کتاب ایوب می‌دیدم هم جامعه‌ام را توی کتاب ایوب می‌دیدم؛ یعنی سرنوشت ایوب، این فراز و فرودهایی که زندگی ایوب داشته را گفتند من خودم را تو کتاب می‌دیدم و هم جامعه را و جامعه‌ای که خب به هر جهت در تمام طول تاریخ دچار التهابات شدیدی بوده در مراحل مختلف. باز کاش یک نفر باشد که صلاحیت بیش‌تری داشته باشد و از جنبه‌های عرفانی و از جنبه‌های معنوی قصه بتواند بیش‌تر صحبت کند در مورد کتاب ایوب. کتاب ایوب واقعاً یکی از بهترین کارهای ایشان است، مرتب بالای سر من است، مرتب چند صفحه‌ای ازش می‌خوانم و …

مجموعه‌ی دیگر سه دفتر شعر است: پری‌خوانی، تک‌چهره در دو قاب و گواهی عاشقی اگر بپذیرند. در مورد این سه کتاب و این‌که چه اتفاقی افتاده به کتاب راه ننوشته می‌شود رجوع کرد. ببینید، من به یک سؤال که چند بار از من شده این‌جا پاسخی بدهم، آن هم این‌که چقدر از این کتاب گفت‌وگوهای بین من و آقای هاشمی‌نژاد است و چقدرش احیاناً مکتوب؛ چون می‌گویم کم‌تر از ده درصد از این کتاب مکتوب است، اما چرا جای این قصه همین جایی که در مورد شعرهاشان صحبت می‌کنند آن‌قدر بیانشان یکهو شاعرانه می‌شود، یعنی آن‌قدر بیان شاعرانه می‌شود که خیلی‌ها فکر می‌کنند این حتماً باید با دست نوشته بشود … نه، این‌جوری نیست. ایشان کاملاً بر اساس آن کتابی که صحبت می‌کردیم و آن مضمونی که صحبت می‌کردیم نوع بیانشان و گفتارشان تغییر می‌کرد و توی کتاب … در مورد شعر که صحبت می‌کنند توضیح می‌دهند که چه اتفاقی برایشان می‌افتد که به سمت شعر رو می‌آورند، به سمت شاعرانگی رو می‌آورند و در نهایت آن کتاب‌های شعر را می‌نویسند. و حالا البته هم‌نشینی با کسانی مثل آقای بیژن الهی و دیگران بی‌تأثیر نبوده، ولی چیزی که خیلی تأکید داشتند رویش و می‌بینم هنوز آن خلط مبحث خیلی زیاد اتفاق می‌افتد این است که بخواهند متصل کنند ایشان را به جریان شعر دیگر یا مثلاً به … نمی‌دانم آن نوعی از شعر که آقای بیژن الهی و دیگران می‌گفتند ایشان خیلی تأکید داشتند که نه، من شعر برایم یک سلوک شخصی بود و به هیچ عنوان توی آن جنبه‌هایی که آقای بیژن الهی و دیگران حتی خودشان لحاظ می‌کردند همان‌ها هم مورد لحاظ نبود … زبان من توی شعر این زبان بود، زبان مستقلی هم بود، حالا این‌که به خاطر رفاقت‌ها، هم‌نشینی‌ها و دوستی‌ها ایشان را متصل می‌کردند به آن جریان ـ

صادق کاردر: مشابهت‌های زبانی و این‌ها هم هست دیگر …

علی‌اکبر شیروانی: حالا دیگر ایشان از لحاظ … خیلی تأکید داشتند که حداقل این مرتبط نشود به ایشان به این کتاب. من پایان کتاب سرگذشت آقای زومر را هم می‌خوانم که باهاش شروع کردم و امیدوارم منظور من از خواندن این کتاب و شروع و پایانش را دیگر متوجه شده باشید که من شاید در ناخودآگاه خودم ــ واقعاً توی همین دو سه روز بهش رسیده‌ام ــ شاید در ناخودآگاه خودم مشابهتی بین آقای هاشمی‌نژاد و آقای زومر پیدا می‌کردم، گرچه نمی‌توانم بگویم صد درصد این‌جوری بوده:

«تاریکی کاملاً همه جا را گرفته بود. فقط طرف … بالای دریاچه لایه‌ی‌ خاکستری‌زنگی هنوز در افق پیدا بود. چراغ دوچرخه‌ام خاموش بود. دلیل اولش این بود که چراغم همیشه ایرادی داشت. حالا یا مشکل از لامپش بود یا کلید یا سیمش. دلیل دوم هم این بود که وقتی دینام دوچرخه را راه می‌انداختم، سرعت حرکتم را در حالت فرار به میزان قابل‌ملاحظه‌ای کم می‌کرد و یک دقیقه و خرده‌ای به زمان دوچرخه‌سواری تا پایان دریاچه اضافه می‌شد. در هر حال، چراغ هم لازم نداشتم. با چشم‌های بسته هم می‌توانستم توی آن جاده دوچرخه‌سواری کنم. حتی توی شب‌های خیلی تاریک، آسفالت آن جاده‌ی باریک همیشه کمی تیره‌تر از نرده‌های این طرف و بته‌های طرف دیگر بود. بنابراین، فقط کافی بود دوچرخه را از جاهایی ببری که از همه تیره‌تر بود و این‌طوری هیچ وقت از مسیر خارج نمی‌شدی. و به این ترتیب، من در تاریکی شبی که سنگینی حضورش لحظه‌به‌لحظه بیش‌تر می‌شد، با سرعت می‌گذشتم. سرم را روی دسته‌ی دوچرخه خم کرده بودم، با دنده‌ی سه می‌رفتم و باد در گوش‌هایم زوزه می‌کشید. هوا خنک و مرطوب بود و گاه و بی‌گاه بوی دود می‌آمد. تقریباً درست در میان راه خانه، در محلی که جاده با پیچ ملایمی از دریاچه فاصله می‌گرفت و به طرف معدن شن قدیمی می‌رفت که درختان جنگل پشتش قد علم کرده بودند، زنجیر دوچرخه‌ام دررفت. متأسفانه، این مشکلی بود که برای چرخ‌دنده‌ام زیاد اتفاق می‌افتاد. البته، چرخ‌دنده‌ام در موارد دیگر بی‌نقص کار می‌کرد. ولی یکی از فنرهایش ضعیف شده بود و به همین دلیل، زنجیر چرخم شل می‌شد. چندین بار تمام بعدازظهر سعی کرده بودم تعمیرش کنم، ولی فایده‌ای نداشت. این بود که توقف کردم، از دوچرخه پیاده شدم و به طرف چرخ عقب خم شدم تا زنجیر را بکشم و آن را که وسط چرخ‌دنده‌ها و بدنه‌ی دوچرخه گیر کرده بود آزاد کنم و بعد بیندازمش توی دنده‌ها و آهسته پدال بزنم تا جا بیفتد. آن‌قدر این عمل را انجام داده بودم که حتی توی تاریکی هم می‌توانستم از پسش برآیم. تنها اشکالش این بود که آخر سر انگشت‌های آدم به نحو ناراحت‌کننده‌ای روغنی می‌شد. به همین خاطر، بعد از جاانداختن زنجیر، پیاده رفتم آن دست جاده که طرف دریاچه بود تا دست‌هایم را با برگ‌های بزرگ و خشک افرا تمیز کنم. چشم‌انداز کاملی از دریاچه در برابرم پیدا شد. مثل آینه از نور درخشانی آن‌جا آرمیده بود و درست در کنار آینه آقای زومر ایستاده بود. ابتدا خیال کردم کفش پایش نیست، ولی بعد متوجه شدم که توی دریاچه ایستاده، به فاصله‌ی چندمتری ساحل، و آب از پوتین‌هایش بالاتر است. پشتش به من بود و به ساحل آن دست دریاچه … سفید و زرد از پشت کوه‌ها سوسو می‌زد. آثای زومر مثل تیرک سایه آن‌جا استاده بود. به شبح سیاهی در مقابل آینه‌ی درخشان دریاچه می‌مانست. چوبدست بلند و گیره‌دارش در دست راست و کلاه حصیری‌اش روی سرش. و ناگهان شروع به حرکت کرد. قدم‌به‌قدم چوبدستش را با هر سومین قدم محکم به زمین فشار می‌داد و خودش را به کمک آن از ساحل دور می‌کرد. آقای زومر در میان دریاچه راه می‌رفت. طوری راه می‌رفت که انگار دارد روی خورشید راه می‌رود، با همان شتاب سرسخت همیشگی‌اش، یکراست به میان دریاچه می‌رفت به طرف غرب. در آن …، دریاچه عمق کمی دارد و خیلی به‌تدریج عمیق می‌شود. بعد از این‌که آقای زومر حدود بیست متر در دریاچه فرورفت، آب تازه به کمرش رسیده بود و موقعی که عاقبت به سینه‌اش رسید، آقای زومر از فاصله‌ی … هم دورتر رفته بود و همین‌طور رفت و رفت. حالا دیگر مقاومت آب جلوی شکارش را می‌گرفت، ولی هم‌چنان سرسخت، بدون کوچک‌ترین تردیدی، یکدنده، بی‌قرار. حتی به‌نظر می‌آمد که سریع‌تر حرکت می‌کند تا این‌که بالأخره چوبدستش را رها کرد و با تکان دست‌ها خود را جلو راند. کنار آب ایستادم و به او خیره شدم. چشم‌هایش داشت از حدقه درمی‌آمد. دهنم باز مانده بود. به گمانم قیافه‌ام شبیه کسی بود که داستان … را برایش بازگو کرده باشند. نترسیده بودم، ولی عوضش از آنچه می‌دیدم مات و مبهوت مانده بودم. خشکم زده بود، گرچه باید اعتراف کنم وحشتناک‌بودن اتفاقی را که داشت می‌‌افتاد کاملاً درک نمی‌کردم. اولش به خودم گفتم آن‌جا ایستاده دارد دنبال چیزی می‌گردد که توی آب گم کرده، ولی آخر کی با پوتین می‌رود وسط آب دنبال چیزی بگردد؟ بعد که شروع کرد به راه‌رفتن، به خودم گفتم می‌خواهد آب‌تنی کند، ولی آخر کی با لباس کامل بیرونی این کار را می‌کند، آن هم شب اکتبر؟ و عاقبت همین‌طور که مدام به جاهای عمیق‌تر دریاچه قدم می‌گذاشت، این فکر احمقانه از خاطرم گذشت که او می‌خواهد از این سر دریاچه به آن سرش برود، منتها نه با شناکردن. شناکردن اصلاً به ذهن من خطور نکرد. آقای زومر و شنا هیچ با هم جور درنمی‌آمد. نه، او می‌خواست پای پیاده از دریاچه عبور کند، با قدم‌های تند از کف دریاچه رد شود، صد متر، پنجاه کیلومتر تا ساحل آن دست. حالا دیگر آب به شانه‌هایش رسیده بود، به گردنش و او همین‌طور جلو رفت به طرف وسط دریاچه و بعد دوباره بلند شد، قد کشید. ظاهراً به دلیل پستی و بلندی‌های کف دریاچه که بالا آمده و دوباره شانه‌هایش از آب بیرون زد و همین‌طور رفت و توقف نکرد. حتی در این لحظه هم همین‌طور رفت و دوباره توی آب فرورفت تا گردن با شانه و تازه حالا بود که من یواش‌یواش احساس کردم که او می‌خواهد چه‌کار کند. ولی از جا تکان نخوردم، فریاد نزدم ’آقای زومر، صبر کن، برگرد‘، ندویدم که کمک بگیرم، نگاهی به اطراف نینداختم که قایقی، کلکی یا قایق بادی‌ای یا هر چیز دیگر که او را نجات می‌داد پیدا کنم. راستش، همین‌طور که نقطه‌ی کوچک کله‌ی او را که توی آب می‌رفت تماشا کردم و اجازه‌ی … دادن هم به خودم ندادم. ناگهان، در یک چشم‌برهم‌زدن همه چیز تمام شد. فقط آن کلاه حصیری هم‌چنان روی آب شناور بود و بعد از یک مدت خیلی خیلی طولانی شاید نیم دقیقه شاید یک دقیقه‌ی تمام چند حباب بزرگ روی آب آمد. بعد، دیگر هیچ، غیر از آن کلاه مسخره که روی آب شناور بود … مدتی طولانی به آن نگاه کردم تا این‌که در تاریکی ناپدید شد».

صادق کاردر: آقای هاشمی‌نژاد کتاب‌های دیگری هم دارد که … چرا در مورد این کتاب‌ها صحبت نکردید؟

علی‌اکبر شیروانی: ببینید، قرار شد که ما در مورد کارهایی که ایشان جزو آثار قلمی خودشان می‌دانستند صحبت کنیم. بعضی از کارها را، حالا به دلایلی، از آثار قلمی‌شان بیرون می‌دانستند. این‌ها امکان تجدید چاپ نداشت و آن‌قدر هم اهمیت نداشت که مثلاً در موردش گفت‌وگو کنیم، مثل کتاب من منم. خب، آن هم امکان تجدید چاپ نداشت و هم خیلی برایشان حائز اهمیت نبود. یا مثلاً ترجمه‌ای که پیش از انقلاب انجام داده بودند و می‌گفتند آن را جزو آثار قلمی خودشان دیگر نمی‌دانند. این کارها را جزو کارنامه‌ی خودشان می‌دانستند و ما از همان اول هم که صحبت کردیم، یعنی لیست همان اول تهیه شد و همان اول این کتاب‌ها تیک خورد که در موردش صحبت بشود. این نبود که حالا بین کار حذف بشود، ولی بقیه‌ی آثار را چندان جز آثار قلمی خودشان نمی‌دانستند.

صادق کاردر: سؤال دیگری هم که بین دوستان همیشه در موردش صحبت هست این است که یک سری کارهای تصحیح و … دارند آقای هاشمی‌نژاد که به اسم خودشان منتشر نشده ـ

علی‌اکبر شیروانی: حالا به هر جهات به اسم خودشان منتشر نشد. دوست نداشتند به اسم خودشان منتشر بشود و اگر ما خبر داشته باشیم فکر می‌کنم خیلی به‌صلاح نباشد در موردش صحبت کنیم؛ چون اگر دوست داشتند زمان خودشان در موردشان صحبت می‌کردند … به مطلبی باید اشاره کنم: من این شانس را داشتم که بعضی از کتاب‌های هاشمی‌نژاد حتی آن‌هایی که تنها نسخه‌شان را آقای‌ هاشمی‌نژاد داشت مدتی امانت بگیرم و همیشه خیلی می‌ترسیدم از خانه ببرم بیرون یا اتفاقی بیفتد برایشان. ولی مثلاً اگر کتابی از ایشان پیش من بود که خودشان می‌دانستند تک‌نسخه است می‌گفتند این کتاب را خیلی دوست دارند و خیلی مواظبش باشم. آن موقعی که می‌خواستند امانت بدهند، گفتند تصحیحات آقای بیژن الهی تویشان هست و من وقتی از ایشان گرفتم، توقع داشتم که تصحیحات آقای بیژن الهی هر صفحه‌اش هفت ـ هشت تا نکته داشته باشد، ولی یادم است آن‌جا بیژن الهی فقط جایی علامت زده بودند و کلمه‌ی «سپرغم» یا «اسپرغم» را توضیح داده بودند؛ چون آقای هاشمی‌نژاد توی متن توضیح نداده بودند این چه گیاهی است. آقای الهی علامت زده بودند که این را بهتر است پانویس بدهید و خودشان نوشته بودند که معنی‌اش چیست و شاید دو ـ سه تا کاما نهایتاً می‌گذاشتند. در کتاب‌های شعرشان نظرشان این بود که حالا من کاری که نوشته‌ام به لحاظ ساختاری، به لحاظ مضمون، به لحاظ‌های مختلف، یک نفر که مد نظرم است، مورد تأیید است و صاحب‌نظر، نظرش را بگوید، ولی این‌که مثلاً بیاید واو به واوش را دست بزند تغییر بدهد چنین چیزی نبود. بعضی‌ها بودند که کاملاً تکیه می‌کردند به آقای الهی. در مورد آقای هاشمی‌نژاد این اتفاق نمی‌افتاد؛ یعنی خودش شعرش را می‌نوشت، آماده می‌کرد، بعد حالا مثلاً در جهات عنوان، کسی که صاحب‌نظر بود ممکن بود بعضی از کارهایشان را نقد کند، ولی خب نکته‌اش این بود که حاشیه‌اش چه فایده‌ای دارد. می‌گفتند خب آقا اثر من یا شعر هست یا نیست، دیگر نباید راه بیفتم دنبال اثرم و مثل بعضی‌ها دائم در مورد اثرم صحبت کنم. اثر من حرف خودش را می‌زند. نکته‌ای که وجود دارد این‌که زبان مشترک هم ایجاب می‌کند؛ یعنی این‌که مثلاً جریان‌هایی چهره‌ای وجود دارد که می‌شود مثلاً نمونه‌هایش را ذکر کرد. حالا یک نفر توی آن زبان قوی‌تر است، یک عده ممکن است ضعیف‌تر باشند … . این را اشاره کردم که اصلاً مرام و مسلک و به قول معروف روش آقای هاشمی‌نژاد این بود که دنبال حواشی نباشد و اتفاق ناگواری که توی این سال‌ها می‌دیدند همین بود که تمام وضعیت اولیه‌ی ما شده حواشی. این‌که یک نفر اثری را می‌نویسد اولین اتفاقی که افتاده بوده توی همان دهه‌های سی و چهل و جریان‌های سیاسی رواج داشته باشه ــ سوسیالیسم و … ــ اولین اتفاق غلبه‌ی جریان سیاسی بوده که این راست است، این چپ است و صحبت‌های از این دست و بعد کم‌کم حواشی دیگری مثل انواع مثلاً طیف‌بندی‌ها و گروه‌بندی‌ها و هواداری‌ها و … .

شیما بهره‌مند: سلام می‌کنم. آدم‌های خیلی زیادی صلاحیت این را داشتند که در مورد آقای هاشمی‌نژاد حرف بزنند، مثل جعفر مدرس صادقی، شمیم بهار … آقای مدرس صادقی که ایران نیستند و متنی فرستاده‌اند که آن را می‌خوانم. تمام این کتاب‌هایی که چاپ شده چهره‌ی درسایه‌مانده‌ای از ادبیات ما را ترسیم کرده. فکر می‌کنم تاریخ به طرز صحیحی نشان داد اهمیت قاسم هاشمی‌نژاد را. از میان آثار و کارهای هاشمی‌نژاد، من فکر می‌کنم که نقدهای ایشان بیش‌تر در سایه مانده بود. در سال‌های اخیر گزاره‌ی خیلی جاافتاده‌ای هست که ما منتقد نداریم. این بیش‌تر باعث شده که نقدهای امثال آقای هاشمی‌نژاد دیده نشود. دست‌کم توی دو دهه‌ی اخیر فکر می‌کنم این‌طوری بوده که آن‌قدر که روی این‌که نقد نداریم، کیفیت نقدمان خوب نیست و از چند و چون نقد ادبی حرف زده شده راجع به ادبیات داستانی ما حرف زده نشده. جعفر مدرس صادقی می‌گوید که من سالیان سال با آقای هاشمی‌نژاد رفاقت داشتم، اما نمی‌دانستم که ایشان در واقع توی سال‌هایی نقد می‌نوشته. از کارهای دیگری که این اواخر سه ـ چهار سالی (هنوز پنج سال نشده که، بعید می‌دانم) هاشمی‌نژاد انجام داده مصاحبه‌ی مفصل با ابراهیم گلستان است. خود آقای گلستان در مورد دیگران خیلی حرف زده؛ چون خیلی سخت‌گیر است؛ چون شوخی‌بردار نیست. آقای هاشمی‌نژاد در مورد ادبیات چنان دقت کم‌نظیری داشته که آقای گلستان ناچار می‌پذیرد ایشان را و آن مصاحبه‌ی درخشان شکل می‌گیرد که در مورد تک‌تک آثار گلستان هست و هیچ تعریضی به در واقع فرد و افراد و این‌ها ندارد و دقیقاً در مورد ادبیات است. آقای هاشمی‌نژاد توی نقدهاشان نوشته‌اند اهل نان‌قرض‌دادن و به‌اصطلاح تعارف و ادای دین نبوده‌اند به کسی که ازش تعریف می‌کرده‌. قطعاً کین‌توزی هم هیچ ربطی به ایشان نداشت. حالا سال‌های زیادی که می‌گذرد، ما از نقدهای ادبی ایشان می‌فهمیم که هاشمی‌نژاد به نقد ادبی به عنوان امر پسین، امری که بعد از داستان می‌آید نگاه نمی‌کرده. اصلاً این‌طور نبوده که رمانی، داستانی چاپ بشود. حالا ما منتقدها موظف به نوشتن شرحی بر آن باشیم. نقد ادبی که در واقع ایشان کار می‌کرد خودش یک فرم ادبی است. آن چیزی که در دنیا هست، نه این‌جا. همه بهش دیگر باور دارند که فرم ادبی فقط رمان نیست، فقط داستان کوتاه، نوول نیست. من فکر می‌کنم آقای هاشمی‌نژاد چند دهه زودتر از همه‌ی ما به این‌ها رسیده بودند. اما از این‌جا می‌خواهم به این برسم که نقدهای آقای هاشمی‌نژاد به نظر من ابداً بر خلاف آن چیز خیلی معروف جاافتاده‌ای که می‌گویند متفاوت نیست با آثار دیگرشان، مثل ترجمه‌هاشان، مثل کارهای پژوهش عرفانی‌شان. حتی من فکر می‌کنم اثر درخشان ایشان که شما اشاره کردید و اثر مورد علاقه‌ی من هم هست ــ کتاب ایوب ــ به خاطر ذهن روشنی که ایشان دارند، تفکر انتقادی، پرسشگری‌ای که توی کتاب ایوب هست به نظرم خیلی خیلی هم بسته به نقدهای ادبی‌شان است. به نظرم، دو تا ساحت جداگانه نیست. آقای هاشمی‌نژاد هیچ روایت جاافتاده‌ای را از یک واقعه‌ی تاریخی که حالا توی متن‌های مختلف تاریخی و عهد عتیق و جدید و این‌ها آمده اصلاً نمی‌پذیرند؛ یعنی خودشان در واقع یک خوانش بسیار متفاوت از کتاب ایوب دارند که به طرز عجیبی به وضعیت ما گره می‌خورد. من فکر می‌کنم که یک مسئله در نقد ادبی هست. شما احتمالاً بیش‌تر از من باهاش در ارتباطید: تاریخی‌گری جدید در ایران، پساساختارگرایی، بک‌گراند تاریخی … در واقع به‌کار نیامد، چون بسیار دشوارتر بود، چون دانش بیش‌تری می‌طلبید. این است که در واقع معتقد است هر متن تاریخی، سیاسی، اجتماعی، هر متنی که متن ادبی باشد می‌شود به عنوان متن ادبی باهاش مواجه شد. من فکر می‌کنم آقای هاشمی‌نژاد زودتر به این رویکرد رسید و بهش باور داشت. به همین دلیل، در واقع سویه‌ی الهی در کتاب ایوب کنار می‌رود و با این زبان ایشان کتاب ایوب را به وضعیت سیاسی ما حتی گره می‌زند. ایشان خیلی زیبا می‌نویسند که … پرسش ایوب از نظر من همان ایده‌ای است که در واقع آقای هاشمی‌نژاد در طرح دوباره‌ی کتاب ایوب بعد این همه سال دنبال می‌کند این‌که رنج بی‌دلیل است. بیش‌تر در مورد رنج حرف می‌زند و طبیعی هم هست در شرایط سیاسی‌ای که ما داریم. اما این در واقع به بازنمایی رنج می‌رسد. ایشان در واقع می‌خواهد اعلام کند که اصلاً مسئله‌ی ایوب صبرش نیست، مسئله پرسش اوست. من خیلی دلم می‌خواست که با همین حرف‌های کوتاهی که البته بخشی‌اش را نوشته‌ام در یادنامه‌ای که برای آقای هاشمی‌نژاد در روزنامه‌ی شرق اشاره کنم به این‌که به هر حال ایشان، بر خلاف تصور ما که ایشان منزوی و عارف‌مسلک بود و در واقع آن سرسپردگی به تقدیر و تن‌دادن و دور از اجتماع و سیاست‌بودن ــ تصور غالبی که ما داریم ــ این اصلاً صحیح نیست. فکر می‌کنم آقای هاشمی‌نژاد از طرف عرفان یک مسئله‌ی به‌شدت سیاسی را مطرح کرده‌اند و آن هم رنج و پرسشگری ادبیات بود. جمع کثیری از ما فکر می‌کنند آقای هاشمی‌نژاد توی خانه‌اش نشسته، عزلت‌نشین است، جامعه را نمی‌بیند. من می‌خواهم که مفصل‌تر از این صحبت نکنم. فقط متن زیبایی را بخوانم. خیلی دوست داشتم یک بار دیگر همه‌ی ما خصوصاً این کتاب را بخوانیم. اصلاً چیز دشواری نیست و ببینید که آقای هاشمی‌نژاد به‌روشنی دارند می‌گویند آن چیزی را که باید بگویند. من فقط می‌خواستم چهره‌ی دیگری از هاشمی‌نژاد را چیزی را که خودم پیدایش کرده‌ام معرفی کنم و از آقای شیروانی هم تشکر می‌کنم. یک متنی هست که آقای مدرس صادقی توی هامبورگ نوشته‌اند. من ازشان خواستم که این متن را بفرستند که قبلاً نوشته بودند. اسم متن «چهل‌سالگی» است:

«هیچ کاری سخت‌تر از نوشتن درباره‌ی دوستی که بعد از چهل سال رفاقت و رفت‌وآمد هنوز پی به اسرار وجودش نبرده‌ای نیست. قاسم هاشمی‌نژاد مصداق همان تعبیری است که مولانا به‌کار می‌برد: ’وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم‘ و همان سخنی است که شمس تبریزی می‌گوید که ’چون نمی‌نویسم در من می‌ماند و هر لحظه مرا روی دگر می‌دهد‘. یادآور اولیایی است که در محضرشان باید بنشینی، دم نزنی و سراپا گوش بنشینی تا ببینی چطور در هر نوبت با یک عشق تازه، با یک کلام جاری، در هر دیداری، به هر مناسبتی برگ تازه‌ای برای شما رو می‌کند و نکته‌ی باریک‌تر از مویی را با شما در میان می‌گذارد که یا از فرط بدیهی‌بودنش نادیده‌اش گرفته یا از فرط غرابت دست‌نیافتنی‌اش پنداشته‌ایم. هیچ تلاشی برای درک آن به‌کار نبرده‌ایم. قاسم هاشمی‌نژاد دوست بی‌رحمی است. این دوستی ما بعد از چهل سال هم‌چنان به قوت خود باقی است. درست به همین دلیل است، از همان اول اول وقتی که اولین نوشته‌های خودم را به دست او دادم بدون ملاحظه و تعارف حرف خودش را زد. دیدم برای اولین بار با آدمی روبه‌رو شده‌ام که ریاکاری بلد نیست. هیچ در بند این قضیه نبود که مبادا با اظهارنظرهای بی‌رحمانه‌اش دل جوان تازه‌کاری را که سودای زیادی در سر دارد بشکند و او را سرخورده کند. امان نداد که با تشویق‌ها و به‌به و چه‌چه‌کردن‌های استادان پیشکسوت که یکی از یکی مهربان‌تر بودند خیالات برم دارد. چند بار به‌گریه‌ام انداخت. به من یاد داد که نوشتن بازی نیست، بازنویسی و تلاش مکرری است در فرم نهایی و هسته‌ی اصلی اثر، و مراقبت و انضباط است که قصه می‌سازد نه حدیث نفس و بی‌بندوباری و توهم، و تازه وقتی هم با نوشته‌ای روبه‌رو می‌شد که از صافی بازنویسی‌های مکرر گذشته بود، فقط سکوت می‌کرد، سکوت. سکوت استاد یا یک ’دست شما درد نکند‘ نهایت ابراز احساسات او بود. هرگز آفرین نمی‌گفت. همین که حرفی نمی‌زد و به صلابه‌ات نمی‌کشید یعنی این‌که یک کاری صورت داده‌ای، یعنی امیدی برای درست‌شدن وجود دارد. ’دست شما درد نکند‘ او به اندازه‌ی هزار آفرین استادانی که با تشویق جوان‌ترها سعی می‌کنند هیج بنده‌خدایی را ناامید نکنند کار می‌کرد. هیچ وقت هیچ تلاشی برای شاگردتربیت‌کردن به‌خرج نداد، در حالی که او را از نزدیک ببینید و با او نشست‌وبرخاست داشته باشید، بلافاصله به این نتیجه می‌رسید که هیچ کس به اندازه‌ی او شایسته‌ی منصب استادی نیست، اما استادی که اصلاً دوست ندارد یک عالم شاگرد و دوستدار جان‌نثار دور و برش ببیند و با زبان‌بازی‌ها و استاد استادکردن خلوت او را بر هم بزند. قاسم هاشمی‌نژاد از سلاله‌ی اولیاست و سال‌های سال است که در مراقبه است، اما هنوز بعضی از دوستان را به خلوتش راه نمی‌دهد. اولین دیدار ما به سال ۱۳۵۲ برمی‌گردد، در دفتر مجله‌ی فرهنگ و زندگی. احمد میرعلایی را از اصفهان می‌شناختم. اولین دفترچه‌هایی را که با اولین مشق‌های خودم سیاه کرده بودم داده بودم به او. قصه‌های توی این دفترچه یکدست نبود. هر کدام یک ساز می‌زد. تجربه‌های جورواجور یک بچه‌شهرستانی که تازه از دبیرستان آمده است و دلش می‌خواهد به جز به‌به و چه‌چه‌ها و صدآفرین‌های آقامعلم‌ها و اساتید حرف دیگری هم به‌گوشش بخورد. احمد میرعلایی اظهارنظر نمی‌کرد، فقط نقل‌قول می‌کرد و هوای همه را داشت. میانه‌اش با همه کس خوب بود، هم با جُنگی‌ها و اصفهانی‌ها دوست بود و هم در جلسه‌هاشان صدرنشین یکی از اصل‌ِکاری‌ها بود. یک بار هم که رفته بودم پیش او در دفتر مجله‌ی فرهنگ و زندگی بودیم آقایی نشسته بود لاغر، با یک سبیل پرپشت، شلوار قهوه‌ای تنگ چهارجیب و پیراهنی چهارخانه که آستین‌هایش را زده بود بالا. احمد میرعلایی دفترچه‌ی من را داده بود به این آقا و به من گفت ایشان قصه‌های تو را خوانده‌اند و حرف‌هایی با تو دارند. اولین حرف‌های حسابی را من از این آقا شنیدم. حرف‌های حسابی یعنی حرف‌هایی که از دل خود نوشته‌ها بیرون آمده بود نه کلی‌بافی. حرف‌های حسابی یعنی این‌که تازه فهمیدم که این چیزهایی که نوشتم چه تفاوت‌هایی با هم دارد. دیدار بعدی ما در دفتر مجله‌ی رودکی بود در خیابان ایرانشهر شمالی و دیدارهای بعدی در مرکز اسناد آسیایی که مؤسسه‌ای بود وابسته به سازمان یونسکو در خیابانی دیگر. مدتی با هم همکار بودیم. مسئول انتشارات مؤسسه بود و من ناظر چاپ بودم. ریزه‌کاری‌های چاپ را در همان سال‌ها یاد گرفتم: این‌که فقط باید عاشق چاپ بود تا کار شسته و رفته و بی‌نقصی از زیر دستت بیرون بیاید و بدون عشق هیچ کاری پیش نمی‌رود؛ این‌که اصلاً کتاب یعنی چه و چه باید باشد و این‌که در روزگاری که عشق و ایمانی در کار نیست چه فجایعی اتفاق می‌افتد، همان فجایعی که در اولین سال‌های چاپ افست دامن صنعت چاپ و نشر ما را گرفت و ناشر و چاپچی را به سمت سرعت و سهل‌انگاری و روزمرگی سوق داد. با من می‌آمد لیتوگرافی، با من می‌آمد بالای سر … چاپ نمونه‌ها را از توی آرشیو می‌کشید بیرون، زیر نور چراغ تماشا می‌کرد و با هم مقایسه می‌کرد. به ماشین‌چی تذکر می‌داد: مرکب میزان نیست، دورنگ است، پشت زده، روی هم نیفتاده و غیره. ماشین‌چی می‌گذاشت گردن لیتوگرافی، لیتوگرافی می‌گذاشت گردن صفحه‌بندی … سر چاپ جلد هم همراه ما می‌آمد نمونه‌ی رنگ‌ها را می‌دید. به‌دقت مواظب بود که عین خود اصل از آب دربیاید. سر صحافی هم می‌آمد. با همه‌ی احتیاط‌ها و مراقبت‌هایی که به‌خرج می‌دادیم صفجه‌ها اغلب بالا و پایین درمی‌آمد. روی هم می‌افتاد. کم‌رنگ و پررنگ می‌شد. حرص می‌خورد، غر می‌زد. چاپچی و صحاف از دستمان کلافه می‌شدند. لیتوگرافی از دستمان کلافه می‌شد. آخر سر رها کرد و دیگر نیامد. اما همه‌ی کار هم‌چنان به خوبی و خوشی و به همان روال سابق ادامه داشت و کتاب‌های کیفی درمی‌آمد. با این همه، بعد از مدتی صدای رئیس درآمد. گفت: ’از اول وقت تا آخر وقت یک نفر هم توی اتاق انتشارات نیست‘. کتاب‌ها یکی‌یکی داشت درمی‌آمد، با کیفیت خیلی خوب، نه خوب به معنای بی‌نقص. فقط ما دو نفر بودیم که به هر دلیل حرص می‌خوردیم، وگرنه هیچ کس کاری به کار جزئیات نداشت و اصلاً نمی‌دید و هیچ ایرادی هم نمی‌گرفت. راضی بودند و خود رئیس هم راضی بود و و کتاب‌ها را می‌بردیم و نامه‌هایی را که به خاطر همین کتاب‌ها از یونسکو گرفته بود قاب کرده بود زده بود به دیوار اتاقش و با این همه یادش نمی‌رفت که … غر می‌زد که چرا هیچ وقت توی اداره نیستید، هر وقت زنگ می‌زنم کسی نیست گوشی را بردارد؛ و هر چی توضیح می‌دادیم که کار چاپ و پشتِ‌میزنشستن جور درنمی‌آید و اگر قرار باشد از اول وقت تا آخر وقت پشت میز بنشینی و توی اداره باشی، پس کی برود دنبال خرجش. هم دلش می‌خواست انتشارات داشته باشد، هم دلش می‌خواست همه از اول وقت تا آخر وقت بنشینند پشت میز. کار اداری با روحیه‌ی او جور درنمی‌آمد. حتی اگر قرار نبود سر وقت برود سر کار، از اول تا آخر وقت پشت میز بنشیند، پیش از این‌که بیاید توی کار انتشارات، روزنامه می‌رفت از اواسط ۴۸ تا اواسط ۵۱٫ من نبودم که ببینم، اما دوستان و همکارانی که در کنارش بودند تعریف می‌کنند که هر روز می‌رفت و مرتب می‌رفت. صبح زود، از همه زودتر، در حالی که روزنامه روزنامه‌ی صبح بود و آخر شب باید می‌رفت زیر چاپ و همه از ظهر به بعد می‌آمدند سر کار. خود سردبیر سر ظهر می‌آمد. وقتی که یکی ـ دو سال بعد از اولین دیدارمان روزنامه‌ها را پیدا کردم و ورق زدم و آن صفحه‌ی دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها را دیدم، دیدم عجب کار کارستانی کرده. صفحه‌ی عیارسنجی کتاب روزنامه‌ی آیندگان به‌روزترین، زنده‌ترین و حرفه‌ای‌ترین صفحه‌ی کتابی بود که در روزنامه‌های خودمان دیده بودم. تا همین امروز هم هیچ صفحه‌ی کتابی نبود در هیچ روزنامه‌ی فارسی‌زبانی با چنین کیفیت بالایی. سراغ ندارم، با وجود همه‌ی امکانات فنی فراوانی که این روزها در اختیار هر دبیر صفحه یا هر روزنامه‌نگاری هست و از بیست سال پیش و چهل سال پیش و چهل‌وچهار سال پیش می‌آمدند در تصور هیچ روزنامه‌نگاری نمی‌گنجید چهل‌ویک سال پیش هنوز هم یک تجربه‌ی درخشان یک نمونه‌ی بی‌نظیر تکرارنشدنی در ادبیات بود. من فکر می‌کنم ورق‌زدن روزنامه‌ی آیندگان آن سال‌ها، تأملی بر صفحه‌های عیارسنجی دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌هاش، بعد از چهل و اندی سال، هنوز هم برای نویسنده‌هایی که برای این روزنامه‌هایی قلم می‌زنند که به برکت اینترنت بیش‌ترین صفحه‌هاشان با مطلب حاضر و آماده‌ی سایت‌های داخلی و خارجی پر می‌شود به‌شدت الهام‌بخش و عبرت‌انگیز باشد. عیارسنجی کتاب با معیارهای روزنامه‌نگاری ما همخوانی نداشت، قابل‌مقایسه با صفحه‌های کتاب روزنامه‌های دیگر هم نبود، با معیارهای جهانی پهلو می‌زد. چشم به الگوهایی نظیر صفحات ادبی روزنامه‌ی گاردین انگلیس، واشنگتن پست امریکا و لوموند فرانسه داشت. با این‌که سخت عمومی بود به نویسندگان خودی و ادبیات معاصر خودمان می‌پرداخت. نقد کتاب‌ها را اغلب خود هاشمی‌نژاد می‌نوشت: شاید هفته‌ای یک نقد کتاب، یا به اسم خودش یا به اسم مستعار، همه درباره‌ی تازه‌ترین آثار مطرح‌ترین نویسنده‌های آن سال‌ها: ابراهیم گلستان، گلی ترقی، مهشید امیرشاهی، سیمین دانشور، هوشنگ گلشیری و دیگران؛ مصاحبه‌هایی با مجتبی مینوی، حسینقلی مستعان، اردشیر محصص و یک گزارش مبسوط درباره‌ی جُنگ اصفهان و مصاحبه با تک‌تک نویسندگان، گزارش‌های مفصلی درباره‌ی آخرین دستاوردهای آوانویسان، اولین نقد بر آثار ابراهیم گلستان، اولین نقد بر سووشون سیمین دانشور، اولین نقدها بر آثار امیرشاهی و اولین نقدها بر اولین آثار هوشنگ گلشیری. همه را او می‌نوشت. روزنامه‌نگاری و نقدِکتاب‌نویسی به شرطی برای او جذابیت داشت که بتواند حرف‌های خودش را بزند و هیچ ملاحظه و احتیاطی توی این کارش نباشد. شرط اول فراهم بود؛ چون که روزنامه دست‌وبال او را باز گذاشته بود و هیچ دخالتی در کار او نمی‌کرد. اما بعد از چند سالی قلم‌زدن، اعتراض‌ها، هتاکی‌ها و حتی تهدیدهایی که از روزنامه‌ها، نویسنده‌ها و دوستداران آن‌ها به جان خرید، به این نتیجه رسید که این نهضت راه به‌جایی نمی‌برد، اتفاق چشمگیری در حوزه‌ی نشر نمی‌افتاد و تازه جامعه تن به یک داوری بدون تعارف نمی‌داد و عادت نداشت به نقد. از مجله و روزنامه دست کشید، گوشه‌ای دنج پناه گرفت و حاصل این گوشه‌نشینی شانزده کتاب بود. و بعد از سال‌ها روزنامه‌نگاری کار فیل در تاریکی را نوشت: اولین و تنها رمان پلیسی ایران که در هیچ زمینه‌ای هیچ سابقه‌ای در ادبیات معاصر ما نداشت؛ گزارشی از کارنامه‌ی اردشیر بابکان به‌دست داد: کهن‌ترین نمونه‌ی داستان‌نویسی در فرهنگ ایران؛ خیرالنسا را نوشت: یک داستان عرفانی به‌راستی …؛ سه مجموعه‌شعر؛ دو کتاب برای کودکان؛ ترجمه‌ای از خواب گران؛ ترجمه‌ای از مصائب ایوب در کتاب ایوب … دیدارهای ما گاه دیربه‌دیر دست می‌دهد، گاه زودبه‌زود، اما هر بار به دیدار او می‌روم فقط به تازگی (؟) پند می‌دهد. او چشمه‌ای است که همیشه جوشان است، ته نمی‌کشد. در محضر استاد نشسته‌ام، سراپا گوشم، اما خوب می‌دانم آنچه او گفت همه‌ی آن چیزی نبود که می‌خواست بگوید. به قول مولانا، ’سخن بی‌پایان است، اما به قدر طالب فرومی‌آید‘».

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

 
کتاب‌ها
مقالات
 
 
انجمن رمان ۵۱
آن‌ها که برای بودن در کنار ما، برای بودن در این انجمن، تمایل خود را اعلام کردند پنجاه‌و‌یک نفر بودند. برای همین، نامِ نامیِ پنجاه‌و‌یک را برگزیدیم برای انجمن تا تأکید کرده باشیم بر مبارکی حضور فردها، حضور یک‌یک‌ها برای شکل‌گیری «ما». بعد از آن، فکر کردیم بیاییم آن فکرها و حرف‌ها و بحث‌ها و جدل‌ها را با دیگران به اشتراک بگذاریم؛ به جای این که پنجاه نفرمان مخاطب یکی‌مان باشیم، پایگاه‌ی برپا کنیم به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند. این چنین بود که پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک شکل گرفت تا از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان داریم، آشکارا بزنیم و شما را به مشارکت دعوت کنیم؛ شاید، شاید بتوانیم هوایی تازه باشیم در آلودگی هوای زمستان ۱۳۹۳.
پایگاه انجمن رمان پنجاه‌و‌یک

سردبیر: مصطفی انصافی
دبیر رمان خارجی: هنگامه مظلومی
دبیر رمان ایرانی: علیرضا رحیمی موحد
دبیر رمان اعضا: لیلا عطارچی
مشاور هیئت تحریریه: محمدحسن شهسواری
لینکده: سید وحید جمالی، نیلوفر انسان
 

مطالب منتشرشده در این پایگاه صرفاً دیدگاه نویسنده‌ی آن است و لزوماً دیدگاه پایگاه انجمن رمان 51 نیست.

بازنشر همه یا بخشی از مطالب این پایگاه در رسانه‌ها و نشریات، تنها با ذکر منبع و درج لینک مبدأ مجاز است.

تماس با ما